کد خبر:23960
پ
۱۴۰۵-۱۰۳۲
مردان جنگ سردار شهید صادق مکتبی - 8

آن سوی پنجره، ربابه اشک می‌ریخت و صادق دست به هوا خدا حافظی کرد

آن سوی پنجره، ربابه اشک می‌ریخت و صادق دست به هوا خدا حافظی کرد «سه روز عروسی، یک عمر خداحافظی؛ روایت فضه مکتبی خواهر سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حضرت حمزه سیدالشهداء؛ قسمت هشتم، حنابندان را به مداحیِ بی‌صدا فروخت تا دل مادر شهیدی نشکند. رفت و دیگر برنگشت، جز در تابوتِ افتخار.» پایگاه […]

آن سوی پنجره، ربابه اشک می‌ریخت و صادق دست به هوا خدا حافظی کرد

«سه روز عروسی، یک عمر خداحافظی؛ روایت فضه مکتبی خواهر سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حضرت حمزه سیدالشهداء؛ قسمت هشتم، حنابندان را به مداحیِ بی‌صدا فروخت تا دل مادر شهیدی نشکند. رفت و دیگر برنگشت، جز در تابوتِ افتخار.»

پایگاه خبری هوران – هفت شبانه‌روز عروسی و نقل و نبات، اما دشمن بر سر بچه‌های ما نقل و نبات می‌پاشید. دامادها در جبهه بودند که با تابوت به شهر بازمی‌گشتند. صادق مکتبی، آن سردارِ گردان حمزه سیدالشهداء، ایستاده بود در میان آتش و عروسی. چه می‌توانستم به او بگویم؟

گفتم: «پس حمام چه؟»

گفت: «شام بدهید. من با رفیق‌هام می‌روم گرگان حمام و برمی‌گردم. فردا عازم سیستان و بلوچستانم. شاید خانه‌ای پیدا کردم، برمی‌گردم عروس‌خانم را می‌برم خاش.»

آمد از حمام. گفت: «حنابندان و دست‌زدن ممنوع. فقط مداحی با صدای پایین، به گوش مادر شهید محمد صالح نرسد. نمی‌خواهم مادر رفیقم بفهمد من همسرم را آوردم خانه که دلگیر شود. ای کاش الان صالح بود و داماد می‌شد. مادر شهید آرزو داشت پسرش را زن بدهد و عروس بگیرد. کاری نکنید که مادران شهدا ناراحت شوند.»

روز سوم، عروس را آوردند خانه. غروب، صادق آماده خداحافظی شد. غمی بزرگ در چهره‌ی صادق و ربابه نشسته بود. گمانم به پایانِ این قصهٔ جدایی می‌اندیشیدند. چه تند می‌رفت صادق!

آینه و قرآن، بوی اسپند و عود، با بغض و اشک گره خورده بودند. گونه‌های یخ‌زدهٔ عروس، نگاه دامنه‌دار داماد. بغض من پدر و مادرم، خواهرانم، برادر کوچکم محمد که اشک می‌ریخت. پای پله در دلم گفتم: این قانون تنهایی است. یک روز، یک جا، آدم را تنها می‌گذارد. یک روزی همه دست از عزیزترین‌های زندگی می‌کشیم. لحظه سختی است، این جدایی.

رباب پشت پنجره، رو به حیاط، غمگین ایستاده بود. صادق دست بلند کرد به هوای خداحافظی. ربابه پنجره را کمی باز کرد و دست تکان داد. همه صادق را به آغوش کشیدیم. گفتم: «داداش جان چه ازدواجی شد؟ یک هفته کنار عروس خانم بودی.»
گفت: «من پنج خواهر دارم و عروس خواهر ندارد. شما خواهر خوبش باشید و مادرم مادرش و بابا هم پدرش.»

از در حیاط بیرون رفت. یک کاسه آب پشت پای صادق خالی کردیم. رفت و ما هوای ربابه را داشتیم. زن‌های فامیل می‌آمدند. حاج حوا مکتبی، دختر عمه‌ام، بیشتر از همه کنارش بود.

یکی دو ماه گذشت. صادق برگشت، دو سه روز ماند و گفت: «خانه گرفتم.» ربابه را برد خاش. یک ماه دیگر رفت، بقیه جهیزیه را برد. نزدیک یک سال در خاش بودند. ربابه باردار شد. صادق مأموریت جبهه گرفت. کمتر زنگ می‌زد. گاهی نامه می‌داد.

شب احیای ماه رمضان، خبر آوردند: صادق تیر خورده، بیمارستان امام خمینی (ره) تهران. رفتیم. وقت ملاقات نبود. التماس کردیم. گفتند: ساعت دو. منتظر ماندیم. وارد شدیم. صادق روی تخت، پایش را وزنه بسته بودند و آویزان. خودم را انداختم توی بغلش، زار زار گریه کردم.
صادق می‌خندید. من گریه می‌کردم. گفتم: «داداش من گریه می‌کنم، تو می‌خندی؟»
گفت: «خواهر گریه نکن. شجاع باش. استقامت داشته باش. ما توی جنگیم. یادت نیست گفتم یا شهید و جانباز یا اسیر می‌شوم. الان گریه ندارد. خجالت بکش.»
گفتم: «نمی‌توانم. پایت را بستند، روی تخت تحمل می‌کنی.»
گفت: «وزنه را بردارند، برگردم جبهه.»
گفتم: «تو تنها نیستی، زن داری و باردار.»
گفت: «محبت خدا. محبت شهادت، زندگی را خودش هدایت می‌کند.»
مجادله با صادق در امور دنیا بیهوده بود. هرچه رضای خدا بود، همان می‌کرد. دو ماه بستری بود. وزنه را آزاد کردند، مرخص شد. با عصا می‌رفت سپاه. دو سه ماه گذشت، بهبودی نسبی یافت. عصا را گذاشت، ساک جبهه را برداشت و رفت.
وقت خداحافظی گفتم: «برادر، وقت نمانده است. خانم باردار است، بچه‌ات به زودی دنیا می‌آید.»
خندید و گفت: «ان‌شاءالله وقتش شد برمی‌گردم.»
اما صادق دیگر برنگشت. او رفت تا در خیل سردارانِ بی‌نشان، نامِ «مردان جنگ» را جاودان کند.

کد خبرنگار: ۳۲۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید