قطبنما در دل آتش و خون
خون عاشورا در رگهای جنوب؛ حزبالله قطبنمای مقاومت را به دست گرفت
نویسنده؛ غلامعلی نسائی
در محرمی که جنوب لبنان هنوز بوی باروت میداد و خانوادههای آواره راهی برای بازگشت نمییافتند، حزبالله با الهام از مکتب عاشورا، قطبنمایی ساخت تا خیر مردم را به دست نیازمندترینها برساند.
پایگاه خبری هوران – موشکهای اسرائیلی، با پشتیبانی واشنگتن، ماهها بود که آسمان لبنان را به دود و خون تبدیل کرده بودند. روستاهای جنوب یکی یکی خاموش میشدند. بنتجبیل. مارون الراس. خیام. نامهایی که روزگاری صدای زندگی میدادند، حالا فقط صدای ویرانه بود.
و در آن میان، مردی ایستاده بود. سیدالشهداء مقاومت «سید حسن نصرالله» صدایش مثل رعد بود، وقتی گفت: ما اینجاییم. و اینجا میمانیم.
آنها او را کُشتند. با همه سلاحهایشان، با همه حمایتهای آمریکاییشان، با همه بمبهایی که روی ضاحیه ریختند. فکر کردند با کشتن یک مرد، میتوانند ملتی را بکُشند.
اما ملتها با گلوله نمیمیرند.
کربلا را به یاد بیاورید. آن روز هم چنین بود. یک طرف لشکری با تمام ابزار قدرت. طرف دیگر مشتی از اهل حق که جز ایمان چیزی نداشتند. سید الشهدا عالم «حسین علیهالسلام» تنها ایستاد. تنها، اما نه شکسته. شمشیر خورد، اما تسلیم نشد. و همان خون بود که تاریخ را رقم زد.
جنوب لبنان، کربلای این روزگار بود. مردمش حسینی بودند در برابر یزیدیانی که با بمبهای آمریکایی میآمدند. مقاومت حزبالله همان راهی بود که از عاشورا شروع شده بود و در هر نسلی شکل تازهای میگرفت.
اما جنگ دو چهره دارد. یک چهرهاش آتش است. دیگری آنچه پس از آتش میماند.
وقتی موشکها خاموش شدند، وقتی دشمن پشت مرزهایش پنهان شد، وقتی دود کمی نشست؛ آنچه ماند خانوادههایی بودند که دیگر خانه نداشتند. پدرانی که کارشان را از دست داده بودند. مادرانی که نمیدانستند فردا به کودک شیرخوارشان چه بدهند. کودکانی که تنها گناهشان این بود که در جنوب لبنان متولد شده بودند.
این هم بخشی از جنگ بود. بخشی که دشمن طراحی کرده بود. میخواستند پشت مقاومت را خالی کنند. جامعه را از درون بپوسانند. مردم را در فقر غرق کنند.
اما این نقشه هم شکست.
در همان روزهایی که ضاحیه هنوز بوی باروت میداد، زنی نشسته بود و فکر میکرد. «امل قطان» نامش بود. سالها در دل این مردم کار کرده بود. درد آنها را میشناخت. اما این بار یک چیز تازه میدید.
میدید که مردم میخواهند کمک کنند، اما نمیدانند به کجا. میدید که خیر هست، اما پراکنده است. میدید که سفرههای محرم پُر است، اما کودکی در کوچهای همان نزدیکی شیر ندارد.
این جنگ دیگری بود. جنگ با هدر رفتن خیر.
و اینجا بود که بوصله متولد شد. قطبنما. نه اسلحه. نه شعار. یک قطبنما. چون در طوفان، آنچه نجات میدهد جهت است.
با آغاز سال ۱۴۴۸ هجری، درست در همان محرمی که مردم سوگ سید شهیدشان را هم داشتند، این مشروع آغاز شد. واحد کار زنان، شهرداریها، سازمان بهداشت، علما، و جوانانی که صدایشان در شبکههای اجتماعی میپیچید، همه آمدند. نه برای حرف زدن. برای کار کردن.
نبرد اول: آب
ساقی العطاشی نامش بودند. یاد کربلا بود. یاد لحظهای که دشمن آب را هم بست. اما این بار مقاومت آب میداد. به خانوادههای آواره، به روستاهایی که لولههایشان زیر بمب له شده بود، به هر گلویی که دیگر توان فریاد نداشت. آب سادهترین حق انسان است. دشمن آن را هدف گرفته بود. مقاومت آن را پس میداد.
نبرد دوم: نوزادان
طفل رضیع نامش بودند. بیست و پنج هزار کودک. بیست و پنج هزار نوزادی که هر روز به شیر نیاز داشتند. مادرانی که زیر فشار فقر و آوارگی شیرشان خشکیده بود. پدرانی که با شرمندگی به چشم فرزندشان نگاه میکردند.
این کودکان نسل آینده مقاومت بودند. دشمن میدانست. میخواست همین نسل را از کودکی بشکند. اما بوصله آمد. سبد شیر، قسیمه داروخانه، و دستانی که بدون صدا میدادند.
نبرد سوم: سفره
محرم التکافل نامش بودند. محرم ماه عزا بود. ماه اطعام بود. مضائف پر میشدند، دیگها میجوشیدند.
اما امل قطان یک سوال داشت: آیا این غذا به آنهایی میرسد که واقعاً گرسنهاند؟ بوصله گفت هماهنگ کنیم، هدایت کنیم، از سفرههای بزرگ سهمی برای خانوادههای آواره جدا کنیم. این هم جهادی بود. نه با اسلحه، با نان.
امل قطان گفت: جامعه ما کمبود خیر ندارد. کمبود جهت دارد. مثل ارتشی که شجاعت دارد اما فرمانده ندارد. ما فرمانده نیامدیم. ما قطبنما آوردیم.
و این بود درس کربلا. حسین علیهالسلام فقط نجنگید. سیراب کرد. حتی در آن لحظه که آب بر خودش بسته بود. این بود که عاشورا تنها یک نبرد نشد؛ یک مکتب شد.
مقاومت لبنان هم همین بود. هم در برابر تانک ایستاد، هم برای نوزاد شیر آورد. هم موشک شلیک کرد، هم سبد غذایی رساند. چون مقاومت واقعی تنها در میدان جنگ نیست؛ در دل جامعه است.
جنوب لبنان ویران شده بود. اما ویران نمانده بود. از دل همان خاکستر، دستهایی بلند شده بودند. نه با مشت گرهکرده، بلکه با کف باز. یکی آب میآورد. یکی شیر. یکی نان. و همه با هم میگفتند: ما هستیم. ما میمانیم.
دشمن با بمب آمده بود تا این مردم را نابود کند. اما فراموش کرده بود که این مردم از نسل کسانی هستند که کربلا را ساختند. آنها در روز عاشورا میگریند؛ چون درد را میشناسند. و فردای عاشورا برمیخیزند؛ چون شکست را نمیشناسند. قطبنما هنوز کار میکند. مقاومت هنوز ایستاده است. و جنوب هرگز فراموش نخواهد شد.
آبآمریکاآوارگانآیندهاسلاماشغالگریاطعامامدادامل قطانامنیت غذاییامیدانفاقایستادگیایمانبازسازیبازسازی جنوببحران آببخششبمبارانبنت جبیلبوصلهبیروتپایگاه خبری هورانپیروزیتجاوزتکافلتوزیع کمکجبهه لبنانجنایت جنگیجنگ لبنانجنوب لبنانجهادجهاد البناءحزب اللهحسینحق بازگشتحق حیاتخانه های تخریب شدهخانواده آوارهخونخیامخیریهدرس کربلاراه شهدارهبریروستاهای ویرانساقی العطاشیسال ۱۴۴۸سبد غذاییسفرهسید حسنشهادتشهیدشیر خشکصهیونیسمضاحیهطفل رضیعطوفان الاقصیعاشوراعدالتغزهغلامعلی نسائیفداکاریفقرفلسطینقطب نماکرامت انسانیکربلاکمبود آبکمک رسانیکودکلبنانلبنان عزیزمارون الراسمبارزهمحرممحرم التکافلمحرومیتمردم لبنانمردم مقاوممضیفمقاومتمقاومت اسلامیمکتب عاشورانازحاننسل مقاومتنصراللهنوزادنیکوکاریهجریهدر غذاهمبستگیواحد زنانوحدتویرانییاد شهدایاری رسانی






