کد خبر:23961
پ
مردان جنگ سردار شهید صادق مکتبی - 9

شوخی سردار شهید با خواهر در روزهایی که حتی سقفی از خود نداشت

شوخی سردار شهید با خواهر در روزهایی که حتی سقفی از خود نداشت به نام خدایی که غریب‌تر از جبهه جایی نیست، اینک روایتِ سردار بی‌خانمانی که خانه می‌ساخت برای آرامش فاطمه و ربابه، اما خود جز سنگر و عملیات جایی نداشت. روایت فضه مکتبی خواهر سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حضرت حمزه سیدالشهداء […]

شوخی سردار شهید با خواهر در روزهایی که حتی سقفی از خود نداشت

به نام خدایی که غریب‌تر از جبهه جایی نیست، اینک روایتِ سردار بی‌خانمانی که خانه می‌ساخت برای آرامش فاطمه و ربابه، اما خود جز سنگر و عملیات جایی نداشت. روایت فضه مکتبی خواهر سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حضرت حمزه سیدالشهداء در قسمت نهم با مردی که از خاش تا ورامین و از گرگان تا جبهه، فقط یک حرف داشت: «زندگی باید برای رضای خدا باشد.»

پایگاه خبری هوران – صادق که رفت، دیری نپایید که «فاطمه» چشم به جهان گشود. نامش را خود صادق پیش از رفتن برگزیده بود: اگر دختر بود فاطمه، اگر پسر بود علی. فاطمه تنها دو ماه داشت که پدر از جبهه به ورامین آمد تا چهرهٔ دختر را ببیند. چند روزی ماند و باز ربابه و فاطمه به گرگان بازگشتند. کمتر از هفته‌ای نگذشته بود که اثاثیه را برداشتند و به «خاش» رفتند تا زندگی کنند.

صادق فرمانده اطلاعات و عملیات سپاه خاش بود. یک پایش در جبهه، یک پایش در خاش. می‌گفت: «خاش از جبهه کمتر نیست.» چند ماهی گذشت. از خاش به گرگان بازگشتند. شوهرم از طریق بسیج عازم سوریه بود و من ناخوش احوال. راضی نبودم. صادق گفت: «نگران نباش، مانع نشو. من هستم.» خندیدم و گفتم: «می‌بینم زن و بچه را گذاشتی رفتی به امان خدا. الان تو هوای زن و بچه را داشته باش.»

گفت: «خانهٔ بابا برای رباب و فاطمه سخت است. تو و رباب با هم زندگی کنید. تو هم تنها نباشی.» دختر دو سه ساله‌ای داشتم که یک سال با فاطمه اختلاف سنی داشت. دلگرم شدم. گفتم: «داداش تو به من گفتی اجازه بدهم شوهرم به سوریه برود، ما خانهٔ شما می‌مانیم تنها نباشی.»

گفت: «من را احضار کردند. رباب و فاطمه، تو و دخترت، هیچ‌کدام تنها نباشید. من باید بروم جبهه. رباب را آوردم که سرگرم باشید.»

حرف خودش بود. هیچ برگشتی نداشت. رفت جبهه. هر پانزده روز یا یک ماه نامه می‌فرستاد.

سه ماه و نیم بعد، سرزده آمد. غلامحسین هنوز از سوریه برنگشته بود. از من درخواست کرد: «آبجی، اجازه می‌دهی چند تا از رفقا را توی خانهٔ شما دعوت کنم؟» دو اتاق داشتیم؛ یکی برای خانواده صادق، یکی برای من و دخترم. گفتم: «برادر جان، این چه حرفی است؟ خانه متعلق به خودت است؟»

با خنده گفت: «رفیق‌های من پاسدار و با خانواده‌اند. اگر پرسیدند، بگویید اینجا خانهٔ صادق است. من خجالت می‌کشم، نگویید مستأجر هستیم.» گفتم: «کجا مستأجر من هستی؟ خجالت بکش. باشه می‌گویم خانه از خودت است.» گفت: «حالا شوخی کردم. فقط نگویید صادق هنوز بی‌خانمان است و خانه و زندگی ندارد.»

روز بعد، کنار خانهٔ پدری شروع به خط کشیدن و پی‌کنی کرد. خانه می‌ساخت. از لحاظ مالی تنگ‌دست بود. دلش می‌خواست سرپناهی برای خانواده‌اش بسازد. نزدیک ساعت ده صبح با لباس خاکی آمد و گفت: «آبجی، برای من سنگ آوردند. پول کم دارم. اگر پولی در بساط داری قرض بده.» گفتم: «چقدر می‌خواهی؟» گفت: «هزار تومان.» حقوق معلمی غلامحسین دو هزار و پانصد تومان بود. وسط ماه بود و قسط هم داشتیم. گفتم: «داداش من ۵۰۰ تومان دارم. بگیر. ۵۰۰ تومان از بابا بگیر. می‌خواهی بهش بگویم؟»

گفت: «نه نه! اصلاً به بابا نگو، خجالت می‌کشم. شاید دستش خالی باشد، خجالت بکشد.» پانصد تومان را گرفت و رفت. پانصد تومان هم از دوستش گرفت. صد تومان به راننده داد و سنگ را خالی کردند.

وقت نهار، با خانمش شوخی می‌کرد: «من نباشم، خانه زندگی مستقل داری.» خانمش خندید. من گفتم: «داداش خیلی خوب، البته اگر بمانی و تمام کنی.» گفت: «هستم. تمام می‌کنم.»

چند روز ماند. مقدمات کار را انجام داد. داداش محمد ایستاد پای کار، شبانه‌روز زحمت کشید. دیوارچینی کرد تا سقف رساند. صادق از جبهه زنگ می‌زد، نامه می‌داد. مدتی بعد مرخصی آمد. گفتم: «داداش، تو همه‌ی شب و روزت شده جنگ و جبهه. خانه می‌خواهی چه کار؟»

گفت: «من که خانه نمی‌خواهم. خانه را برای فاطمه و حاج خانم می‌سازم که خیالشان راحت باشد سرپناهی دارند.» یک هفته نگذشته بود که راهی جبهه شد.

فاطمه بسیار ضعیف بود و پیوسته مریض می‌شد. گفتم: «داداش، خانم‌تان اینجا غریب است. فاطمه مریض است و کسی را ندارند. بهتر است پدر و مادر خودش کنارش باشند. تو هیچ وقت نیستی.»

گفت: «خواهر جان، از جبهه غریب‌تر نیست. خواهش می‌کنم جلوی من را نگیر که فردای قیامت باید جواب‌گو باشی. به من نگو نرو که ناراحت می‌شوم.»

گفتم: «دو سه روز که می‌آیی کنار خانواده خودت باش، برادر جان. دخترت بیمار است! می‌روی گشت و عملیات. اصلاً راست حسینی، از وقتی دوازده سیزده ساله شدی، تو را درست و حسابی نمی‌بینیم. خودت را وقف انقلاب کرده‌ای. هر بار یا نماز جمعه و مسجد و سپاه و گشت و عملیات و سرکشی از خانواده شهدا، اصلاً با خودت نیستی؟»

گفت: «زندگی همین است. باید برای رضایت خداوند باشد.»

و رفت. تا دیگر بازنگشت. برای فاطمه خانه ساخت، اما خود در سنگرهای نور به دیدار حق شتافت.

کد خبرنگار: ۳۲۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید