کد خبر:25217
پ
سیامِ مهر، آسمانِ مریوان شاهدِ

آسمانِ مریوان شاهدِ پروازِ نوجوانی شد که بالهایش از جنسِ نور بود

سیامِ مهر، آسمانِ مریوان شاهدِ پروازِ نوجوانی شد که بالهایش از جنسِ نور بود علی‌اکبر مفیدی‌نژاد، نوجوانِ بسیجیِ روستازاده‌ی گرگان، که در فقر زیست اما با سلاحِ ایمان به جبهه شتافت، سی‌امِ مهرِ ۱۳۶۲ در مریوان به شهادت رسید و نامش در تاریخِ حماسه جاودان گشت. پایگاه خبری هوران – در دلِ روستای گرگان، در […]

سیامِ مهر، آسمانِ مریوان شاهدِ پروازِ نوجوانی شد که بالهایش از جنسِ نور بود

سیامِ مهر، آسمانِ مریوان شاهدِ پروازِ نوجوانی شد که بالهایش از جنسِ نور بود

علی‌اکبر مفیدی‌نژاد، نوجوانِ بسیجیِ روستازاده‌ی گرگان، که در فقر زیست اما با سلاحِ ایمان به جبهه شتافت، سی‌امِ مهرِ ۱۳۶۲ در مریوان به شهادت رسید و نامش در تاریخِ حماسه جاودان گشت.

پایگاه خبری هوران – در دلِ روستای گرگان، در خانوادهای فقیر اما سرشار از نور ایمان، نوزادی چشم به جهان گشود که هنوز شاخههای نازک وجودش تاب توفان روزگار را نداشت. سال ۱۳۴۵ بود که علی‌اکبر مفیدی‌نژاد، چون جوانه‌ای نرم، قامتِ استوار نیافته، اما روحی بلندتر از کوهساران داشت. مادری مهربان او را در آغوش گرفت و با قطره‌های شوق، کودکی‌اش را آبیاری کرد. روزها در دبستان، دفتری کهنه و مدادی کوتاه، تنها دارایی او بود و شوقی سوزان برای آموختن، تا سوم راهنمایی پیش رفت؛ اما سنگِ فقر بر بال اقتصاد خانواده سنگینی می‌کرد و ناگزیر، دستِ کودکی‌اش را از دامانِ کتاب کوتاه ساخت. او مردانه به میدانِ کار پا نهاد تا زخمِ تنگ‌دستی را مرهمی باشد بر زخم‌های خاندان؛ با شانه‌هایی هنوز لرزان، بارِ سنگینِ تأمینِ معیشت را به دوش کشید و با عزمی راسخ، در برابر ستمِ بی‌چارگی قد برافراشت.

پس از شکوفایی انقلاب اسلامی و دمیدنِ جانِ تازه در کالبدِ این سرزمین، علی‌اکبر به ندایِ تشکیل بسیجِ مردمی در روستا لبیک گفت. در سنگرِ آموزش، تیراندازی را آموخت و جنگ با دشمنانِ دین را در مکتبِ عشق فراگرفت. نخستین گام، اعزام به کردستان بود و ستیز با گروهک‌هایِ کوردل؛ سپس به هشت‌پر رفت تا از جنگل‌ها و مراتع حراست کند، به اهواز شتافت و از آنجا سرنوشت، او را به میانه‌یِ خاک و خونِ مریوان کشاند. در دلِ این سفرهایِ بی‌پایان، جوانی که قامتش هنوز به بلندای آرزوهایش نرسیده بود، روحی چون علی‌اکبرِ حسین داشت؛ دلش در وصالِ دوست می‌تپید و شراره‌هایِ شوق، از هر تارِ وجودش زبانه می‌کشید. روزِ موعود فرا رسید، روزی که آرزویِ بلندِ پروازش به بار نشست. در سی‌امِ مهرِ سالِ ۱۳۶۲، در یکی از درگیری‌هایِ خونینِ منطقه‌یِ مریوان، روحِ ملکوتی‌اش از قفسِ تنِ خاکی رهایی یافت و به افلاک پرکشید؛ بالی از نور گشود و تا ابدیت در خاطره‌ها ماندگار شد، نامش بر تارکِ تاریخ، چون ستاره‌ای بی‌غروب درخشید.

وصیتش به خواهران و برادرانِ دینی چنین بود که در زندگی صبوری پیشه کنید و هماره به اسلام و جامعه و مسلمین خدمتگزار باشید و پیوندِ خود را با نمازِ جمعه و جماعت، این سنگرهایِ ایمانی، هرگز نگسلید.

و هر بار که سخن از جبهه به میان می‌آمد، دیده از شوق می‌تاباند و می‌گفت: می‌خواهم بروم. وقتی پند می‌دادند که جوانی و کم‌سالی، با سلاحِ ایمان، ایمانی استوار، پاسخ می‌داد که بر کفرِ حاضِر ضربه خواهد زد و صدام را چنان سیلی خواهد زد که هرگز نتواند از جای خویش برخاستنِ دوباره را بیازماید.

و چنین زیست، چنین جنگید و چنین پرکشید تا در تاریخِ حماسه، جاودانیِ نامش، خود، داستانی باشد از عشق، از ایمان و از پرواز.

کد نویسنده: ۳۶۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید