از کوچههای اوزینه تا قلههای مریوان
روایت یک بیسیمچی: از کوچههای اوزینه تا قلههای مریوان
روایت یک بیسیمچی: از کوچههای اوزینه تا قلههای مریوان هوران – غلامرضا گرزین، متولد ۱۳۴۵ در گرگان، از دیار روستاهایی که فقر، مهاجرت را بر او هموار کرد، سرانجام در آذر ۱۳۶۲ در مریوان، در قامت یک بیسیمچی بسیجی، با آتش و برق راز خود را کامل کرد. روایت او حکایت کسی است که نه […]
روایت یک بیسیمچی: از کوچههای اوزینه تا قلههای مریوان
هوران – غلامرضا گرزین، متولد ۱۳۴۵ در گرگان، از دیار روستاهایی که فقر، مهاجرت را بر او هموار کرد، سرانجام در آذر ۱۳۶۲ در مریوان، در قامت یک بیسیمچی بسیجی، با آتش و برق راز خود را کامل کرد. روایت او حکایت کسی است که نه از سرِ احساس، که از روی وجوب، رفتن به جبهه را بر ماندن در کلاس درس ترجیح داد و در آخرین ایستگاه، خود نیز به وسیلهای برای بارور کردن نهالی بدل شد که نامش اسلام بود.
پایگاه خبری هوران – در سال ۱۳۴۵، در خانهای از جنس خاک و ایمان در گرگان، غلامرضا گرزین چشم به جهان گشود. پدرش علیاصغر نام داشت. دوران کودکی او در روستاهایی سپری شد که گویا زمینشان، رنج کوچیدن را به پوست و استخوانش دوخته بود: از قَرنآباد به مریمآباد و سپس به اوزینه. این جابهجاییهای اجباری، اما هرگز پیوند او را با اندک مدرسههای روستا نگسست. تا دوم دبیرستان خواند و آن هنگام بود که جهاد مدارس، مسیرش را به جبهه دوخت.
او در اوزینه با خود اندیشید: سخن امام در باب جهاد، حکم واجبِ کفایی را بر دوش هر توانایی مینهد. پس دفتر و قلم را به کناری نهاد و آموزشهای نظامی را پشت سر گذاشت. مقصد، مریوان انتخاب شد. نه برای دیدن صحنههای جنگ، که به گمانش برای اجرای فرمان کسی که برگزیدنش را از سر عقل میدانست، نه از سر شور.
در مریوان، او را به عنوان بیسیمچی گماشتند. دستگاهی که صدایش به موجی از جنس آسمان شبیهتر بود تا سیم و سیمهای زمینی. در یکی از روزهای همان مأموریت —که برخی از آن به «سانحهٔ رعد و برق» تعبیر کردهاند— امواجِ بیسیم، از مرز هدایت فراتر رفتند و آتش گرفتند. برق از میان دستگاه به بدنش دوید. تن او شعلهور شد. سوخت، اما نه به هدر. آنچه از پیکر مطهرش برجای ماند، خون و خاکستری بود که درخت اسلام را —به تعبیر راویان— «بارورتر» کرد.
پیش از آن، اما وصیت کرده بود: «به دروغ گوش مدهید، تهمت به کس نبندید. خود را به جای دیگری بگذارید و از ظالم حق خود را بازستانید. پشتیبان غیبتکننده نباشید، حتی اگر درباره مظلومی سخن گوید.»
و پدرش یاد میآورد: «بار اول که از آموزش برگشت، از کاروان جا ماند. نه از ترس، که از امتحان. گفت: خدا دارد مرا میآزماید. پس سوار ماشین شد، تا چالوس رفت و آنجا به کاروان پیوست. همین طور شد که راهی جبهههای حق علیه باطل گشت.»
در نهایت، ۲۵ آذر سال ۱۳۶۲، در مریوان، بیسیمچیِ انتخابشده، با سوختگی ناشی از برق، از کالبد خاکی خویش پرواز کرد. نه با گلوله، که با آتش و موج. روحش روان باد و راهش پاینده.
کد خبرنگار: ۳۶۰
آموزش نظامی پیش از اعزام، جاننثاری بدون شعار، آتشسوزی در بیسیم، خاکستر و خون، باروری درخت اسلام، دوری از تهمت، پایگاه خبری هورانبسیج، شهدای کردستان، عملیات حق علیه باطل، وصیتنامه شهید، پدر شهید، خاطرات شفاهی، دفاع مقدس، پایگاه خبری هورانپایگاه خبری هوران، تولید محتوای ادبی، روایت سوم شخص، پرهیز از کلیشه احساسی، ساختار داستانی در خبر، لید خبری، پایگاه خبری هورانتیتر چندگانه، برچسبهای استاندارد، شهدای دانشآموز، دوم دبیرستان، منطقه جنگی مریوان، واجب کفایی، فرمایش امام خمینی، پایگاه خبری هورانجنگ ایران و عراق، بیسیم چی، برقگرفتگی در جبهه، شهادت با سوختگی، ترویج فرهنگ ایثار، داستان کوتاه خبری، خبر بازنویسی شده، پایگاه خبری هورانغیبت نکنید، حقگرفتن از ظالم، امتحان الهی، کاروان رزمندگان، جاده چالوس، محورهای غرب کشور، روایت پدر، ادبیات مقاومت، هوران نیوز، شهدای گمنام، پایگاه خبری هورانهوران، شهید غلامرضا گرزین، سبک ادبی فارسی، داستان بیسیمچی، مریوان، گرگان، روستای اوزینه، جهاد مدارس، پایگاه خبری هوران