شهید محمدباقر ساورعلیا
عروسی که میگم، نامش عروسی ولی بیشتر یک محفل معنوی بود
عروسی که میگم، نامش عروسی ولی بیشتر یک محفل معنوی بود هربار هم که میرفت جبهه تا سه چهار ماه بر نمیگشت، نامه میداد و ما را توصیه میکرد که مراقب خانوادهاش باشیم، از جبهه هم که بر می گشت. چند روز که می ماند، برای رفتن به جنگ بی طاقت میشد، زن و بچهاش […]
عروسی که میگم، نامش عروسی ولی بیشتر یک محفل معنوی بود
هربار هم که میرفت جبهه تا سه چهار ماه بر نمیگشت، نامه میداد و ما را توصیه میکرد که مراقب خانوادهاش باشیم، از جبهه هم که بر می گشت. چند روز که می ماند، برای رفتن به جنگ بی طاقت میشد، زن و بچهاش را می برد تفریح و گردش، برای بچهها لباسی میخرید و …
محدثه نسائی
گروه حماسه و مقاومت هوران – سکینه رستمی مادر شهید سردار شهید محمدباقر ساورعلیا – قبل از خدمت گفتم تو که میخواتی جبهه بروی، خدمت را از جبهه استفاده کن، گفت: نه! خدمت سربازی وطیفه هر جوان ایرانی است. جبهه جای خودش را دارد، از هم خدمتیهای محمد باقر یکی سعدالله و یکی هم نوروز بودند.
از سربازی برای من همیشه نامه میفرستاد، میدادم بچهها بخوانند، خیلی حرفهای قشنگی مینوشت، میگفت: خدمت سربازی یک دانشگاه انسان سازی مثل خود جبهههای جنگ است، آدم را با نظم بار میآورد. باید یاد بگیریم که از به وظایف خودمان احترام بگذاریم. از اطاعت پذیری زیاد حرف میزد.

به بزرگترهای زندگی و خانواده و فامیل خیلی احترام میگذاشت. توی خانه جلوی پدر و مادرش هیچ وقت بیادبانه رفتار نمیکرد. حتی جلوی ما پایش را هم دراز نمیکرد. هر کاری که انجام میداد به انتخاب خودش بود، ازدواج محمد باقر به علاقه و انتخاب خودش بود. توی گرگان محصل که بود. هیچ وقت ما چیزی را بهش تحمیل نمیکردیم. برای ازدواجش هم که گفتم توی خانهائی که زندگی میکردیم، با خانواده دختر مورد علاقهاش آشنا شد.
هر دو مستاجر بودیم، بعد از مدتی آمد با ما در میان گذاشت، ما هم رفتیم دختر را دیدیم، خوش برخورد و خانواده مومن و دینداری که با خانواده ما جور در میآمد. بعد از تحقیقات دو طرف و صحیتهای که بین ما گذشت، یک شب با دستگل و شرینی رفتیم خواستگاری و بله را گرفتیم. سال ۱۳۶۰ بود که عقد و عروسی سادهائی در محل روستای ایلوار برگزار شد. عروسی که میگم، نامش عروسی بود بیشتر یک محفل معنوی بود.
. «علیرضا»، رفیق محمد باقر تازه شهید شده بود، توی شهر هم هر روز شهید میآوردند، عروسی محمد باقر و ستاره با سلام و صلوات و مداحی رفتند خانهی بخت، اول زندگی آمدند تو یک اتاق ۱۲ متری منزل خودمان، بعد از مدتی رفتند یک خانه اجاره کردند و مستقل شدند. محمد باقر میگفت؛ من که شهید میشوم و دوست دارم فرزندانم راهم را ادامه بدهند، در کل چهار تا فرزند آوردند که یک بچه تو شکم مادرش سقط شد، سه نفرشان ماندند، احسان و الهام و امین، دو پسر و یک دختر از خودش به یادگار گذاشت.
روزهای اولی که تازه زندگی را تشکیل داد، میرفت کارگری میکرد، دلش میخواست دستش توی جیب خودش باشد. نمیخواست جلوی همسرش از ما پول بگیرد.
آدم کاری و اهل زندگی بود.

همانقدر که به خدا و قرآن و اهلبیت علاقه داشت، به خانواده هم احترام میگذاشت. هیچ وقت جلوی من و پدرش بی احترامی نمیکرد. به بچههای خودش خیلی علاقهمند بود. بچهها را نوازش میکرد، روی شانهاش میگرفت و میبرد صحرا، با ما توی زمینهای کشاورزی کمک میکرد. هیچ وقت با همسرش اختلاف و دعوا و معرکه نداشتند. خیلی با احترام با همدیگر زندگی میکردند. هیچ وقت ندیدم که خانم محمدباقر بیاد گله کند یا بر عکس خود محمد باقر هم هیچ وقت از ستاره گلهائی نکرد. خیلی خوشبخت بودند.
همیشه دنبال رفتن به جبهه بود و میگفت: نباید توی خانه بنشینم و صدای گلوله و توپ تانک مردم را آزار بدهد. من هم اهل همین آب و خاک هستم. الان دشمن خدا به اسلام تجاوز کرده است، از سربازی که برگشت جبهه رفتنهایش شروع شد، اولین باری که جبهه رفت.
انگار داشت میرفت عروسی! اینقدر که خوشحال بود.
گفتم: مادر تو مگه داری میروی جشن عروسی که اینهمه خوشحالی؟
میخندید. میدانست که من یک مادرم و چه میکشم، ولی چون در راه خدا بود. گفت: مادر حلالم کن، گفتم: مادر شیرم حلالت، خدا انشالله از ما راضی باشد.
از جبهه که بر میگشت به مرخصی یا پایگاه بسیج بود و یا میرفت سپاه، علاقه زیادی به سپاه و بسیج و روحانیت داشت. میگفت: اگر سپاه نبود کشور هم نبود.
حرف امام را همیشه میزد و عاشق امام خمینی بود. برای رزمندهها توی روستا وسیله جمع میکرد با کامیون میفرستاد جبهه، خودش میدانست توی جبهه به چه چیزهای نیاز دارند. به اندازه توان خودش کمک میکرد.
هربار هم که میرفت جبهه سه چهار ماه بر نمیگشت، فقط نامه میداد و ما را توصیه میکرد که مراقب خانوادهاش باشیم. از جبهه بر میگشت. چند روز که میماند، بی طاقت میشد، زن و بچهاش را میبرد تفریح و برای بچههای خودش لباس میخرید.
دلشان را بدست میآورد و دوباره برمیگشت جبهه، هیچ وقت با ناراحتی و دلتنگی جبهه نمیرفت، همیشه خوشحال بود، با خنده و خوشحالی خداحافظی میکرد.
