کد خبر:24197
پ
در سایهٔ میله‌ها، روایتی که خاموش نمی‌شود

زندانیان تاریخ از پشت میله‌ها روایت می‌شود؛ زندانیان، وقایع‌نگاران عصر اشغالگر صهیونیست

در سایهٔ میله‌ها، روایتی که خاموش نمی‌شود تاریخ از پشت میله‌ها روایت می‌شود؛ زندانیان، وقایع‌نگاران عصر اشغالگر صهیونیست نویسنده: غلامعلی نسائی انفرادی، بیماری، بازداشتِ بی‌اتهام؛ مثلثِ فرسایش در زندان‌های رژیم اشغالگر صهیونی، روایتِ امروزِ زندان، دیگر شرحِ حادثه‌ای منفرد نیست؛ معماریِ تحولات چنان چیده شده که هر اقدام در بازداشتگاه، بیانیه‌ای سیاسی و هر زندانی، […]

در سایهٔ میله‌ها، روایتی که خاموش نمی‌شود

تاریخ از پشت میله‌ها روایت می‌شود؛ زندانیان، وقایع‌نگاران عصر اشغالگر صهیونیست

نویسنده: غلامعلی نسائی

انفرادی، بیماری، بازداشتِ بی‌اتهام؛ مثلثِ فرسایش در زندان‌های رژیم اشغالگر صهیونی، روایتِ امروزِ زندان، دیگر شرحِ حادثه‌ای منفرد نیست؛ معماریِ تحولات چنان چیده شده که هر اقدام در بازداشتگاه، بیانیه‌ای سیاسی و هر زندانی، مصداقِ زیستهٔ تداومِ اشغال است.

پایگاه خبری هوران – دریغا که شب از نفس افتاده بود و دیوارهای زندان، رازها را در سینه حبس کرده بودند. سربازان کودک کش اشغالگردر راهروهای بتنی قدم می‌زدند و صدای چکمه‌هایشان، ضربان سنجیدهٔ خاموشی بود. این‌جا، در قلمرویی که زمان با تقویمِ احکام و بازجویی‌ها اندازه‌گیری می‌شود، هر سلول داستانی داشت که جز سایه‌ها کسی آن را نمی‌شنید.

ناگاه، درِ بند چهارم بر پاشنهٔ آهنین خویش چرخید. یورشی خاموش، بی‌هشدار، در دل تاریکی، گویی خودِ تاریکی بود که به حرکت درآمده بود. زندانیان را بی‌آنکه کلامی بر زبان رانند، به راهرو کشاندند. نگاه‌ها با هم سخن گفتند، اما لب‌ها خاموش ماند؛ چرا که در این سرزمین محصور، زبان، ابزاری ممنوعه بود و هر واژه می‌توانست بهانه‌ای برای انزوایی عمیق‌تر شود.

در آن میان، بیماری، میهمان ناخوانده‌ای بود که بی‌صدا در سلول‌ها می‌خزید. زندانی‌ای را که رگ‌هایش با سمِ فرسایش می‌تپید، با غل و زنجیر به درمانگاه بردند؛ جایی که انتظار، دارویی تلخ‌تر از خودِ درد بود. پزشک از پشت میز نگریست و نسخه‌ای ننوشت، گویی قلم نیز در این جا به اسارت رفته بود.

آن سوی دیوارها، در خانه‌ای در کرانهٔ باختری، کودکی از خواب پرید. پدر را در رؤیا دیده بود که پشت میله‌ها ایستاده و دست تکان می‌دهد. مادر اما نخوابیده بود. او هر بامداد، نامِ زندانیِ خویش را در دفترچه‌ای می‌نوشت و روزها را می‌شمرد، نه با عدد، که با ضربانِ انتظار. این دفترچه، شناسنامهٔ غیبت بود؛ سندی برای نسلی که پدرانشان را در قاب عکس‌های پشت شیشه می‌شناختند.

در دادگاهی نظامی، قاضی پوشه‌ای سرخ‌مهر نهاد و حکمی دیگر زاده شد. بازداشت اداری؛ کلماتی که معنایشان مرگِ زمان بود در قاموس یک انسان. نه اتهامی، نه مدرکی، نه وکیلی که بتواند از میان دالان‌های محرمانه، راهی به حقیقت بیابد. این‌گونه بود که مردان بی‌نام، سال‌ها بعد، با ریش‌های سپیدکرده در حسرتِ یک محاکمه، هنوز چشم به درِ بستهٔ سلول دوخته بودند.

اما آن سوتر، در بند نسوان، قصه رنگی دیگر داشت. زنی نشسته بود و با نخ و سوزن، روی پارچه‌ای گل‌های یاسی می‌دوخت. هر کوک، پیامی بود به جهانی بیرون: «هنوز زنده‌ایم. هنوز به یاد می‌آوریم.» دخترکی خردسال در همان بند، الفبا می‌آموخت. معلمش زندانی‌ای بود که جرمش حمل اندیشه، آزادی و زندگی بود. دیوارهای بتنی، تختهٔ سیاه او بودند و گچ، تکه سنگی که از حیاط پنهان کرده بود.

در بخش محکومان حبس ابد، سکوتی از جنس دهه‌ها حاکم بود. مردی که چهل سال پیش وارد این سلول شده بود، حالا به دیوار تکیه داده بود و به ترکیبی از ترک‌ها نگاه می‌کرد که در ذهنش نقشهٔ روستای پدری شده بود. او نمادِ مبارزه‌ای شده بود که بیرون از زندان نیز ادامه داشت؛ نامش در شعارها می‌پیچید و عکسش بر دست تظاهرکنندگان بالا می‌رفت. زندان نتوانسته بود او را از خیابان‌ها جدا کند، تنها جسمش را در پسِ میله‌ها محبوس کرده بود.

گهگاه، نامه‌ای از شکاف در عبور می‌کرد. کاغذی کهنه، با خطی لرزان از دستان مادری سالخورده. واژگان چنان ساده و بی‌پیرایه بودند که بغض را به مهمانی سلول می‌آوردند. این نامه‌ها در دستان زندانیان می‌چرخیدند و خوانده می‌شدند، گویی یگانه سند مالکیتشان بر جهان بیرون بودند.

در عمق زندان، راویانِ خاموشی بودند که هر آنچه می‌دیدند، حفظ می‌کردند. آنان تاریخ‌نگارانِ بی‌قلم و کاغذ بودند؛ مردانی که هر یورش، هر فریاد فروخورده، و هر آه سحرگاهی را در حافظه می‌سپردند. قرار بود این روایت روزی از دل این دیوارها بیرون آید، نه به عنوان یک گزارش خبری، که به مثابه سندی بر ایامی که «رژیم جنایتکار و کودک کش صهیونیستی» انسانیت را پشت درهای آهنین به محاکمه کشیده بودند.

و سرانجام، در شبی که ماه از پشت پنجرهٔ مشبک، قامت خمیدهٔ زندان را روشن کرده بود، پیرمردی بلند شد و رو به دیوار، با انگشت، تاریخ را کند: «ما این‌جا بودیم. ما به یاد آوردیم. ما فراموش نکردیم.» صبح دم، سربازان خونخوار صهیونی نوشته را پاک کردند، اما نقش آن، دیگر بر پیشانی تاریخ حک شده بود. این است سرگذشت زندگانِ خاموشی که هر وجب از زندان‌های رژیم اشغالگر اسرائیل جعلی را نه با فریاد، که با صبر، فتح کردند.

مبارزه در آن سوی میله‌ها نیز جاری است؛ در نبض مادری که پای درِ زندان ایستاده بود، در اشک کودکی که عکس پدر را بوسید، و در نامی که هرگز از لوح خاطره‌ها زدوده نشد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید