از چوپانی گله گوسفند روستائی تا فرماندهی تسلحیات زیر آتش جنگ
*نویسنده: محدثه نسائی
میگفت: چوپانی شغل انبیاء خداوند است. بهخاطر این که پسر اول و بزرگ خانواده بود. همهی بار و سختیهای زندگی را با خودش به دوش میکشید. آدم صبور، رنج کشیده و آبدیده شده بود.
حماسه و مقاومت هوران – «موسیالرضا خراسانی» در يك خانواده مذهبي و متدين به دنیا آمد. اولین بچهی خانواده بود. از کودکی ذنبال رمه و زمین کشاورزی بود. پدر بزرگم نگذاشت درس بخواند، میخواست به پدر و مادرم كمك کند. شير پاك مادرم، زمزمه نام مبارك اهل بيت معصوم(ع) در گوش برادر شهيدمان نواخته شد. شخصيت اين شهيد در وادي جهادی شكل گرفت.
از وقتی که من یادم میاد، بسیار با ادب و نزاکت با ما رفتار میکرد.
موسىالرضا اولين فرزند اول خانواده و برادر بزرگتر ما بود. ما شش برادر و دو خواهر هستیم. خانواده پر جمعیت مذهبى و كشاورز در روستاى قلىآباد از توابع شهرستان گرگان. پدرم كشاورز بود و زندگى را به سختى مىگذراند.
امکانات تحصیلی نبود و بچهها را اکابر و مکتبخانه میفرستاند. ما برادرهای کوچکتر بودیم و موسیالرضا از ما بزرگتر بود. ما را دور خودش جمع میکرد و برای ما قصه میگفت و درسهای دینی میداد. رفته بود مکتبخانه قران را یاد گرفته بود و کمی هم سواد داشت. بصورت مقابلهائی قران میخواندیم. ما را نصیحت میکرد. از ما مراقبت میکرد. اگر اشتباهی میکردیم، راه و چاه را به ما نشان میداد. با مهربانی رفتار میکرد تا همه خانواده یاد بگیرند. اخلاق دینی و نیکوئی داشته باشند.
به علت سختی روزگار در روستا و کمبود زمین کشاورزی اکثر مردم دهقانی میکردند، شرایط مناسبی برای تحصیل بچهها تا قبل از انقلاب مهیا نبود.
موسیالرضا نتواست درست درس بخواند. دوران کودکی تا نوجوانی بیشتر با پدر و پدربزرگم بودند، میرفت سرِزمین کشاورزی، کم کم بزرگتر که شد. شد عصای دست پدربزگ و پدرم. بچهتر بودیم همه با هم میرفتیم سرزمین، کمکحال خانواده بودیم و موسیالرضا داداش بزگه هوای ما را داشت. آدم نترس و شجاع بود. از بچگی دل شیر داشت.
یک بار توی روستا دعوای بزرگ طایفهائی رخ داد، وضعیت طوری بود که همه میترسیدند توی روستا بروند، موسیالرضا بیرون از خانه بود و خانواده همه نگرانش بودیم. غروب وقتی برگشت، مادرم گفت: موسیالرضا جان تا الان گجا بودی؟
با این دعوا و معرکه توی کوچه تو نترسیدی که یک بلائی سرت بیاد.!؟
گفت: همه که درگیر زد و خورد هم بودند، من رفتم توی مسجد نماز میخواندم. از بچگی با پدر بزرگم میرفت مسجد. نمازش را سر وقت میخواند. از هشت نه سالگی روزه میگرفت. موسى الرضا پس از سپرى كردن دوران طفوليت، در كنار پدر و مادر ما به كشاورزى مىپرداخت تا سهمى در بر طرف كردن فقر و محروميت خانواده داشته باشد. مثل پیامبر خدا دوران کودکی و نوجوانی چوپانی میکرد.
افتخار میکرد که دنبال گله گوسفندان است.
میگفت: چوپانی شغل انبیاء خداوند است. بهخاطر این که پسر اول و بزرگ خانواده بود. همهی بار و سختیهای زندگی را با خودش به دوش میکشید. آدم صبوری بود. رنج کشیده و آبدیده شده بود. ما چون کم سن و سالتر بودیم از دوران کودکیاش چندان خبر نداریم، ولی مادرم قصههای زیادی دارد، میگوید: با رسيدن به سن تحصيل، پدربزرگ اجازه تحصيل به وى را نداد، شد مسئول نگهدارى از دامها و کمککار زندگی خانواده بود. اما بعد از فوت پدربزرگ، شبانه رفت كلاسهاى «پيكار با بىسوادی»، همزمان هم روزها میرفت در يك كارگاه نجارى توی شهرستان گرگان، توی قزاقمحله كار مىكرد و شبها درس مىخواند.با سن کمی که داشت لحن و صدای که با مردم صحبت میکرد، همه را بهخودش جذب میکرد.
بزرگتر که شد، افتاد تو کار سیاسی انقلابی، هر شب از شهر کتاب و نوار سخنرانی امام خمینی را میآورد. با مردم حرف میزد و روشنگری داشت. یک پل ارتباطی بین مردم روستا و شهر شده بود.
مردم را به سمت تظاهرات و آگاهی دعوت میکرد. هر بار که میرفت شهر و برمیگشت، کتاب و اعلامیههای امام را میآورد. ما برادرها تعجب میکردیم. موسیالرضا که نه مدرسه درست حسابی رفت، نه دبستان و دبیرستان و دانشگاه دیده است. چطوری افتاده تو این کارها و انقلابی شده است.
مثل باسوادها حرف میزد. ما را نصیحت میکرد. مثل پدر بود، مادر و برادر بزرگ که از ما مراقبت داشت. در خصوص امام و انقلاب ما توی روستا روحمان هم خبرنداشت، اولین بار امام را از طریق موسیالرضا شناختیم. وقتی نوار سخنرانی امام را توی خانه پخش میکرد.
خودش مینشست و برای امام گریه میکرد.
حرفهای امام را مینوشت و برای مردم توی مسجد سخنرانی میکرد. بسیار مردم دوست بود، با همه با محبت و مهربانی رفتار میکرد. دلش میخواست برود تهران، وقتی شنید قرار است امام از پاریس بیاید، میگفت: آخر کی باید به ایران بیایید، دلتنگ دیدن امام بود.