قهرمان کوچک زیتون به تفنگ سرباز صهیونی میخندد
*نویسنده: غلامعلی نسائی
یحیی کودک ۹ ساله فلسطینی در خیابانهای غزه در برابر تفنگ سرباز صهیونیست ایستاد و با اراده پولادین خود، همراه با کودکان محله، دشمن را بدون شلیک حتی یک گلوله به عقبنشینی واداشت و افسانه جدیدی برای فلسطین رقم زد.
پایگاه خبری هوران – یحیی در خیابانهای غزه، گلولهها را بیصدا کرد، وقتی ایستاد و تاریخ در نفسهایش تپید، سایههای غروب بر دیوارهای ترکخورده غزه سنگینی میکرد
بوی باروت و نمِ خاک در هوا میپیچید. یحیی، نهساله، با کاپشن آبی و پرچم فلسطین و چشمانی که از سنش فراتر میسوخت، روبروی سرباز صهیونیست ایستاده بود.
تفنگ بزرگ، مستقیم به سوی او نشانه رفته بود، اما زانوان یحیی حتی ذرهای نلرزید. سرباز فریاد زد: «برگرد، وگرنه…» صدایش در گلو شکست.
چشمان یحیی، آینه تمامنمای نخلهای سوخته زیتون بود. مشتش را گره کرد و آرام گفت: «اینجا خانه من است.» صدای زوزه خمپارهها لحظهای قطع شد. گویی خود غزه نفسش را حبس کرده بود. کودکان محله، یکییکی از پشت دیوارهای فروریخته پدیدار شدند. هیچ کلمهای بینشان رد و بدل نشد، اما همگی پشت یحیی صف کشیدند.
سرباز دستش شروع به لرزش کرد. انگشتش روی ماشه سست شد. برای اولین بار در زندگی نظامیاش، با قدرتی روبرو شده بود که نه در سلاح، که در اراده خالص یک کودک ریشه داشت. باد، پرچم فلسطین را بر بام یک خرابه به حرکت درآورد. یحیی حتی پلک هم نزد. او و یارانش، نگهبانان این خاک بودند. هر سنگی که در مشتشان جای میگرفت، فصلهای جدیدی از تاریخ را مینوشت. غروب آن روز، سربازان بدون شلیک حتی یک گلوله عقبنشینی کردند.
صدای پایشان بر شنهای ساحل غزه گم شد، اما افسانه کودکانی که در مقابل ارتش ایستادند، از دیوارهای کهن قدس تا کرانههای مدیترانه طنین انداخت. فلسطین زنده است و فردا از آنِ فرزندان زیتون است.