غنچهای از باغِ رسول در شالیزارهایِ گرگان
شهید حسن محمدعلیخانی، بسیجیِ آرپیجیزنِ گرگانی، از شالیزارهایِ آلوکلاته تا خاکریزهایِ موسیان، مسیری سراسرِ ایمان را پیمود؛ او با لبخندی همیشگی و دلی پر از عشق، در یازدهمِ آبانِ ۶۱ به آرزویِ دیرینهاش رسید و یادش جاویدان شد.
پایگاه خبری هوران – در دلِ روستایِ آلوکلاته، میانِ شالیزارهایِ سبزِ گرگان، غنچهای شکفت که قرار بود عطرِ شهادت را تا ابد در کوچهباغهایِ شمال بپراکند. حسن، نخستین ثمرهیِ خانوادهیِ مذهبیِ روستایی، در نخستین روزِ بهارِ ۱۳۴۶، چون گلی از باغِ رسول، چشم به جهان گشود و خانه را غرقِ شادیِ بیکران کرد. او در مکتبِ عشق، از دبستانِ روستا تا مدرسهیِ راهنمایی، مسیرِ علم را با پاهایِ برهنه و دلی سرشار از ایمان پیمود، اما آنگاه که به سنگرِ بسیجِ بیستمیلیونی رسید، تمامِ دفترهایِ درس را کنار نهاد و نامِ خود را در دفترِ عشق، به خطِّ خون، ثبت کرد.
دورههایِ آموزشِ نظامی را با شوقی وصفناپذیر پشت سر گذاشت و به ندایِ رهبر، لبیک گفت؛ لبیکی که او را از شالیزارهایِ گرگان تا خاکریزهایِ داغِ موسیان کشاند. در جبهه، آرپیجیاش را چون عصایِ موسی بر دوش میکشید و با هر شلیک، زبانههایِ آتش را به کامِ دشمنانِ بعثی میفرستاد. شبها، در سنگر، با دوستانش از شهادت میگفت و وصیتنامهای مینوشت که در آن، امت را به اطاعت از امام و پرهیز از اهلِ کوفه بودن سفارش میکرد. روزها، در خطِّ مقدم، با لبخندی که هرگز از لبهایش جدا نمیشد، دلهایِ همراهان را آرامش میبخشید.
اما عشق، بیقرارش کرده بود. ماهِ رمضان را با صبری استوار پشت سر گذاشت تا کارِ کشاورزیِ پدر تمام شود و خود، بیدغدغهای، راهیِ دیارِ عشق گردد. در یازدهمین روزِ آبانِ ۱۳۶۱، در موسیان، وقتی گردِ غبارِ باروت، آسمان را پوشاند، حسن با تکبیری بلند، آخرین آرپیجی را بر دوش گرفت و در میانِ انفجارِ نور، به سویِ خالقِ هستی پرکشید. جسمِ خونینش، چون هدیهای عاشقانه، در پیشگاهِ سید و سالارِ شهیدان، حسینِ ابنِ علی(ع)، نهاده شد و روحش، در ملکوتِ اعلا، با فرشتگان همنوا گشت. امروز، در روستایِ آلوکلاته، هنوز مادران، فرزندانِ خود را به نامِ حسن میخوانند و پیرمردان، در مسجدِ روستا، از جوانی میگویند که با لبخند، زندگی را به شهادت فروخت و هرگز اهلِ کوفه نشد.
کد نویسنده: ۳۴۰