- پایگاه خبری هوران - https://houran.ir -

روایتِ شب‌زنده‌داریِ بسیجی تا شهادت در ام‌الرصاص

روایتِ شب‌زنده‌داریِ بسیجی تا شهادت در ام‌الرصاص

بسیجی دلاور، ذکریای مهدوی، از شب‌های بیداریِ پایگاه تا لحظه‌ی انفجارِ مین در امالرصاص، مسیری پرالتهاب را طی کرد؛ او با آگاهی و نه غرور، شهادت را برگزید تا امانتِ خداوند را به رسمِ عاشوراییان تقدیم کند و یادش جاویدان باد.

پایگاه خبری هوران – در دلِ رشته‌کوه‌های هزارجریب، آنگاه که خورشیدِ بهارِ ۱۳۴۰ بر بلندای سروهای سربه‌فلک‌کشیده تابید، نوزادی چشم به جهان گشود که قرار بود آوازه‌ی دلیری‌اش تا ابد در کوچه‌باغ‌های بهشهر بپیچد. ذکریا، از همان روزگارِ نوجوانی، شوقی وصف‌ناپذیر در سینه داشت؛ شوقی که او را از کلاس‌های درس تا پایگاهِ بسیج کشاند و شب‌ها تا سحر، چشمانش را به راهِ نور دوخت. او در سکوتِ شب‌های بسیج، با چراغِ معرفت، راهی برگزید که نه از سرِ تکبر، که از سرِ آگاهی به مکتبی انسان‌ساز بود. ذکریا در کنارِ برادرانش، ساعتها بیدار می‌ماند و با دل و جان، به امورِ پایگاه رسیدگی می‌کرد؛ او می‌دانست که هر شب‌زنده‌داری، پله‌ای است برای رسیدن به قله‌ی عشق.

تا اینکه روزی از روزهای سال ۱۳۶۱، در خاکریزهای امالرصاص، با دشمنی روبه‌رو شد که زیرِ پایِ خاک، مرگ کاشته بود. مین‌ها، چون مارهایِ خفته در دلِ زمین، کمین کرده بودند تا پایِ عاشقان را ببرند. اما ذکریا، بی‌هراس از مرگ، با دستانی لرزان اما مصمم، به سویِ آن مارهایِ آهنین رفت. لحظه‌ای که دستانِ او برای خنثی‌سازیِ مین بر سیم‌های مرگ چنگ زد، زمین غُرّید و نوری از آسمان فرود آمد؛ نوری که تنِ خاکی‌اش را در برگرفت و پاهایش را به قربانگاهِ عشق سپرد. انفجار، چنان مهیب بود که گرد و غبار، آسمان را پوشاند، اما ذکریا در میانِ آن گرد و غبار، لبخندی از جنسِ نور داشت. او که چند ساعت پیش، با خدایِ خود عهد بسته بود که امانت را به صاحبش بازگرداند، اکنون در خون و آتش، به وعده‌گاهِ دیدار رسیده بود.

اما او، در خون و آتش، هنوز لبخند داشت؛ لبخندِ کسی که می‌دانست این لحظه، همان وعده‌گاهِ دیدار است. ذکریا، با جانِ سوخته، خود را به کاروانِ حسینی رساند و هدیه‌ای جز جسمِ غرقدارش برای مولا نداشت. تنِ قطعه‌قطعه‌اش، چون نگینی در میانِ خاکِ امالرصاص درخشید و روحش، در ملکوتِ اعلا، با فرشتگان هم‌نوا گشت. او در آخرین لحظات، با زبانی که هنوز ذکرِ یا حسین(ع) بر آن جاری بود، از قفسِ تنِ خاکی رها شد و به افلاک پرکشید. امروز، در کوچه‌پس‌کوچه‌های بهشهر، هنوز بویِ مقاومت از خاکِ مزارش برمی‌خیزد و مادران، فرزندانشان را به نامِ او، به مکتبِ شهادت می‌خوانند. یادش، چون سرویِ سربه‌فلک‌کشیده، در دلِ هزارجریب جاودان مانده است و هر بهار که شکوفه‌ها می‌شکفند، عطرِ دلیریِ او در کوچه‌باغ‌ها می‌پیچد.

کد نویسنده: ۳۶۰