- پایگاه خبری هوران - https://houran.ir -

گلوله اشغالگران، قلب یک خانواده را در اردوگاه العروب نشانه رفت

 
گلوله اشغالگران، قلب یک خانواده را در اردوگاه العروب نشانه رفت

نظامیان صهیونیست در اردوگاه العروب در الخلیل، با شلیک گلوله مستقیم، نوزاد شیرخواری به نام «سام» را به شهادت رساندند و پدر و مادر او را زخمی کردند. مادر شهید سام، لیلا، که همراهش در آمبولانس به سوی بیمارستان منتقل می‌شد، فقط توانست تصویر قفل‌شده پروفایل مادر پیرش را به پرستار نشان دهد؛ تصویری که در آن، همان دست‌های قالی‌بافته، سام را در پارچه سفید پیچیده بود.

پایگاه خبری هوران  – در جیب کت لیلا، گوشی همراه مادرش بود. مادر پیر، با دستانی که انگار از بس قالی بافته بود، پوستشان چرم شده بود. آن روز صبح، قبل از اینکه راه بیفتند، مادر گوشی را گرفت و سام را توی آغوشش چرخاند. سه تا عکس گرفت. یکی با نور پس‌زمینه، یکی که دهان سام باز بود، یکی که چشمهایش را مالید.
«کی برمی‌گردین؟» پرسیده بود.
لیلا گفته بود: «عصر.»
حالا عصر بود.
لیلا روی صندلی عقب آمبولانس نشسته بود. فهد کنارش بود، شانه‌اش را بسته بودند. لیلا گوشی را از جیب درآورد. صفحه قفل بود. نه، نه برای عکس گرفتن، فقط نگاه کرد به تصویر کوچک پروفایل مادرش. تصویری که مادر از خودش گذاشته بود: یک دست پیر زن که نوزادی را گرفته بود. همان دستها، همان نوزاد. سام.
پرستار آمد کنار لیلا. «خواهش می‌کنم، باید فشارتان را بگیرم.»
لیلا گوشی را به پرستار نشان داد. نگفت «نگاه کن». فقط نشان داد.
پرستار نگاه کرد. دستش را روی بازوی لیلا گذاشت. لیلا لرزید. نه از سرما، از اینکه دست پرستار گرم بود و دست مادرش همیشه گرم بود و حالا سام سرد بود.
توی گوشی، عکس مادر و سام هنوز بود. مادر پیر، با همان دستهای قالی بافته، سام را توی پارچه سفید پیچیده بود. توی گوشی، سام هنوز نفس می‌کشید. توی گوشی، هنوز عصر نشده بود.
لیلا صفحه را قفل کرد. گذاشت روی زانویش. فهد دست سالمش را دراز کرد و گوشی را گرفت. گذاشت توی جیب خودش.
«به مامان زنگ بزن؟» لیلا پرسید.
فهد به آمبولانس نگاه کرد که از جاده خاکی می‌گذشت. بیرون، تیره شده بود. چراغهای پست بازرسی را می‌دید از دور. همان جاده، همان تیرهای برق، همان سیم خاردارها.
«بعداً،» گفت.
اما هیچکدام نمی‌دانستند «بعداً» یعنی کی. یعنی وقتی برسند بیمارستان؟ یعنی وقتی دستهای مادر پیر را ببینند که باز هم دراز می‌شوند برای گرفتن سام، برای گرفتن هیچی؟ یعنی وقتی بفهمد که عصرشان تمام شده قبل از اینکه به خانه برسند؟
لیلا دستش را گذاشت توی جیب فهد، گوشی را گرفت بیرون، بدون اینکه صفحه را باز کند، گذاشت روی قلبش. احساس کرد گوشی ولرم است. حرارت بدن فهد را گرفته بود. همان طور که سام حرارت بدنش را گرفته بود. تا لحظه‌ای که نگرفت.

گلوله اشغالگران، قلب یک خانواده را در اردوگاه العروب نشانه رفت [1]

صدای آمبولانس توی شب الخلیل پیچید. توی اردوگاه العروب، هنوز دود گاز اشک‌آور لای کوچه‌ها پخش می‌شد. کسی نمی‌دانست که در یک ماشین سفید، زنی دارد گوشی موبایل را به قلبش می‌چسباند و مردی دارد به پانسمان شانه‌اش نگاه می‌کند، جایی که دیگر تپش نداشت.
نه قلب سام، نه جای گلوله. فقط یک تصویر در گوشی، از دستهای پیر و پارچه سفید.