پسری از تبار روستاهای متعهد زاده شد
در کوچهباغهای نسارِ گرگان، پسری از تبار روستاهای متعهد زاده شد تا دیپلم تجربی را با نشان بسیج عوض کند. ابراهیم، فرزند حسین، در مریوانِ آن سالها – بیفریاد و بیغبار احساس – آرپیجی را بر دوش کشید و در اول آبان ۱۳۶۲، قنوت وصل را بیآشوب قرائت کرد.
پایگاه خبری هوران – سال ۱۳۴۴ بود و گرگان بوی بارانِ آخر پاییز میداد. ابراهیم قربانی نصرآباد در خانهای روستایی چشم گشود؛ خانهای که تعهد به باورهایی دیرینه چون رگِ بیدی در دیوارهای گلی آن ریشه دوانده بود. کودکی را با دویدن در کوچههای خاکی و بازی با خورشید سپری کرد تا آنگاه که پای در دبستان نهاد.
مقاطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را پشت سر گذاشت و دیپلم تجربی گرفت؛ درست در سالهایی که ایران از پیچوخم انقلابی تازه زخم خورده بود و هنوز خونِ آن خشک نشده بود. او نه بر اثر شورِ زودگذر، که از روی درکی روشن از مرزهای بیحفاظ، به بسیج پیوست و چون هزاران جوان سلحشورِ آن روزها، نشان اعزام به منطقهای در مریوان را بر بازو بست.
مسئولیتش «آرپیجیزن» بود؛ یعنی کسی که وزن نبرد بر دوش او سنگینی میکرد. در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۶۲، پیش از آن که برگهای زردِ پاییز به زمین بریزند، راهی جبهه شد. آنچه در وجودش جاری بود، نه احساساتی که ذهن را تیره کند، بلکه رنگ و بوی عرفانی داشت که در گزارشهای رسمی کمتر نوشته میشود: یکیک آهنگ رجعت، با رشادتی بیسروصدا.
سرانجام در اول آبان ۱۳۶۲، در همان منطقه مریوان، او قنوت وصل به پروردگار را چنان قرائت کرد که گویی فرشتگان مقرب زمزمهای جز نام او نمیشنیدند. گفتند «خلعت شهادت» بر تن کرد؛ ولی او نه جامهای نو پوشید، که همان لباس رزمش را تا همیشه بر تن نهاد.
از زبان پدر روایت شده است: «ابراهیم همیشه میگفت تا آخرین قطره با دشمن بجنگیم.» و در وصیتنامهاش نیز، بیآن که فریاد کند یا بنالد، نوشته بود که امام پیر جماران را تنها نگذارید، وحدت کلمه را حفظ کنید و جبههها را خالی رها نکنید.
او با همین جملات کوتاه و بیآلایش، راه را برای کسانی که ماندند، مشخص کرد. روحش قرین آن ارواحی باد که در کربلا نیز با همین سکوت مقاومت کردند.
کد خبرنگار: ۳۴۰