دامادهای توی جبههاند که با تابوت میآورند شهر
گفت: شام بدهید من با رفیقهام میروم گرگان حمام و برمیگردم. فردا هم من عازم سیستان و بلوچستان هستم. شاید خانهائی پیدا کردم. برمیگردم عروسخانم را میبرم خاش.
پایگاه خبری هوران – فضه مکتبی خواهر سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء روایت میکند؛ هفت شبانه روز عروسی و نقل و نبابت. الان روی سر بچههای ما دشمن نقلِنبات می پاشد. دامادها توی جبههاند که با تابوت میآورند شهر و….
چی داشتم که به صادق بگویم.؟!
گفتم: پس حمام چی؟
گفت: شام بدهید من با رفیقهام میروم گرگان حمام و برمیگردم. فردا هم من عازم سیستان و بلوچستان هستم. شاید خانهائی پیدا کردم. برمیگردم عروسخانم را میبرم خاش.
صادق رفت حمام و برگشت گفت: حنابندان و دست زدن ممنوع فقط مداحی با صدای پائین، به گوش مادر شهید محمد صالح نرسد.
صادق گفت: نمیخواهم مادر رفیق من بفهمد من همسرم را آوردم خانه که دلگیر بشود. ای کاش الان صالح هم بود و داماد میشد. مادر شهید آرزو داشت پسرش را زن بدهد و عروس بگیرد. الان متوجه بشود من عروسی کردم ناراحت میشود. کاری نکنید که مادران شهدا ناراحت بشوند.
روز سوم عروس را که آوردند خانه، غروب صادق آماده خداحافظی شد.
غم بزرگی توی صورت صادق و ربابه دیده میشد. گمانم به آخر قصه جدائی فکر میکردند، چقدر به سرعت دارد میرود صادق. آینه و قرآن، بوی اسپند و عود، با بغض و اشک گره خورده بودند. گونههای یخ زده عروس، نگاه دامنهدار داماد. بغض من پدر و مادرم. خواهرهام. برادرم کوچکم محمد داشت اشک میریخت. پای پله توی دلم فکر کردم این قانون تنهائی است. یک روزی یک جائی آدم را تنها میگذارد.. «یک روزی فرا میرسد که همه ما دست از عزیزترینهای زندگی میکشیم و لحظه سختی است، این جدائی.»…
رباب پشت پنجرهی اتاق رو به حیاط غمگین ایستاده بود. صادق دست بلند کرد به هوای خدا حافظی. ربابه پنجره را کمی باز کرد و دست تکان داد. خدا حافظی کردند. ما همه صادق را به آغوش کشیدیم.
گفتم: داداشجان چه ازدواجی شد. حداقل یک هفته کنار عروس خانم بودی.
گفت: من پنج خواهر دارم و عروس خواهر ندارد. شما خواهر خوبش باشید و مادرم مادرش باشد و بابا هم پدرش. از در حیاط بیرون رفت و یک کاسه آب پشت پای صادق خالی کردیم. صادق که رفت هوای ربابه را داشتیم. غروب که میشد زنهای فامیل میآمدند صحبت میکردند. حاج حوا مکتبی دختر عمهام بیشتر از همه کنارش بود.
حدود یکی دوماهی گذشت، صادق برگشت. دو سه روز ماند و گفت: خانه گرفتم. مقداری لوازم اولیه زندگی را جمع کرد. گفت: مایحتاج اولیه زندگی آنجا هست. ربابه را هم با خودش برد خاش. یک ماه گذشت، صادق آمد بقیه جهیزیه خانمش را برد. حدود یکسال که خاش بودند، خانمش باردار شد. صادق هم ماموریت گرفتبرای جبهه.
کمتر زنگ میزد و گاهی نامه میداد. شب احیاء ماه رمضان خبر آوردند صادق تیر خورده بردند بیمارستان امامخمینی تهران، از محمدآباد رفیق و فامیل، از خانه مادرم و دائی و بابا و داداش محمد رفتند. چند روز بعد بابا و مادرم برگشتند. من و شوهرم اول صبح رفتیم بیمارستان.
گفتند؛ وقت ملاقات نیست. التماس کردیم. گفتند: ساعت دو ملاقات شروع میشود.
منتظر ماندیم، ساعت دو وارد بیمارستان شدیم، صادق روی تخت پایش را وزنه بسته بودند و آویزان بود توی لباس بیمارستان، خودم را انداتختم توی بغلش، زار زار گریه کردم. الهی خواهرت بمیره.
صادق می خندید. من گریه میکردم. گفتم: داداش من گریه میکنم.! میخندی.
گفت: خواهر گریه نکن – شجاع باش. استقامت داشته باش. ما توی جنگیم. وقتی توی این راه رفتم یادت نیست گفتم: یا شهید و جانباز یا اسیر می شوم. الان گریه ندارد. خجالت بکش گریه نکن.
گفتم: نمیتوانم. پایت را بستند، روی تخت تحمل میکنی. الهی که من بمیرم.
گفت: وزنه را بردارند، برگرم جبهه.
گفتم: تو تنها نیستی، زن داری و بارداره حتما باید باشی.
گفت: محبت خدا. محبت شهادت زندگی را خودش هدایت می کند.
مجادله کردن با صادق در امور دنیای بیهوده بود، هر کاری که از نظر صادق رضایت خداوند بود انجام میداد. چند روزی تهران ماندیم. برگشتیم گرگان. صادق حدود دو ماه بستری بود. وزنه را که از پاهایش آزاد کردند مرخص شد. آمد گرگان و با عصا میرفت سپاه اصلا دست بردار نبود. دو سه ماهی گذشت بهبودی نسبی که پیدا کرد، عصا را گذاشت و ساک جبهه را برداشت و رفت.
وقت خدا حافظی شد.
گفتم: برادر وقتی نمانده است. خانم بارداره و بچهات بزودی دنیا میآید. نمیخوای پیش زن و بچهات باشی؟
خندید و گفت انشالله وقتش شد برمیگردم.
کد نویسنده: ۳۲۰