شهید موسیالرضا خراسانی پشت و پناه لشکر ۲۵ کربلا بود
در صورتي كه متاع آخرت ابدي ميباشد و زوال ناپذير است. ياحسينجان يازهراجان و يا عليجان اگر در آن ايام كه شماها در غربت بودهايد و حتي آنانيكه مدعي بودند، شماها را تنها گذاشتند در صورتيكه شماها را پيشوا و امام خويش قبول داشتند و اگر ماها بوديم، هزارجان خدا به ما ميداد.
محدثه نسائی
گروه حماسه و مقاومت هوران – عسگري همرزم سردار شهید موسیالرضاخراسانی رفیق و هم رزم، همشهری هم بودیم. زود با هم انس گرفتیم. شهید موسیالرضا تو پدافندی که بودیم، هم کار تبلیغاتی میکرد، هم تو مهمات و تسلیحات، هر هفته یکی دو شب را با هم بودیم. شهید خراسانی یک نیروی کیفی و زبده بودند. تو کارهای نظامی با قدرت و صلابت ظاهر میشدند، آدم با ایمان و اهل دل و با تقوائی بودند.

فرمانده بودند، شب و روز به بچهها سرکشی میکردند، چه دیدبانی از خط و محورهای عملیات، چه وضعیت فردی نیروها، مهمات را خودش کول میکردند پشت تویتا میزدند و مستقیم میبردند خط مقدم و تحویل رزمندهها میدادند. شهید موسیالرضا دست قدرتمند لشکر بودند. بازوی رزمندگان، توی هر عملیاتی موسالرضا نقش مهمتری را ایفا میکردند. توی درگیریهای شدید با دشمن خودشان یک کلاشینف میگرفتند، خشاب های زیادی میبستن کمرشان، پا به پای بچهها روی خاکریز میجنگیدند. چه توی پاتکهای دشمن، چه شب عملیات، چندین بار هم تیر خوردند، ترکش خوردند، زخمی شدند. در عملیاتهای زیادی دوش به دوش هم میجنگیدیم.
میگفتم: موسیالرضا کار تو مهمات است، لازم نیست توی خط باشی، میگفت: برای چی باید برگردم عقب، من هم یک بسیجی هستم کنار شما میجنگم. کاری ندارم که برگردم عقب و تو سنگر بخوابم. غروب که میشد تازه برمیگشت مهمات و سلاح میآورد. در عمليات والفجر ۸ مهمات و تجهیزات جنگی را در شهر فاو انبار كرده بودند. حفظ بیتالمال را خیلی جدی میگرفت، مهمات زیادی را میبرد عقب تا آسیب نبیند. توی لشکر کسی نبود که موسیالرضا را نشناسد.
بیشتر وقتها با حاج غلامعلی صادقلی مقدم بودند. چشم لشکر بود. با همه مهربان بود. همه دوستش داشتند، در همه عملیاتها پا به پای رزمندهها میجنگید. هیچ وقت ندیدیم که کم بیاورد. میگفت: من پیرو امام هستم. پیرو امام حسین (ع)، راه من خط سرخ شهادت است. اصول اصلی موسیالرضا ولایتمداری و اطاعات پذیری محض از فرماندهی بود. آقامرتضی قربانی خیلی به موسیالرضا ایمان داشت، میگفت: موسیالرضا پشت و پناه لشکر است. هر وقت یک روحانی را توی خط میدید میگفت: من را نصیحت کن. به روحانیون خیلی علاقه مند بود.
فوق العاده متواضع و ساده بود. تواضع ايشان در عقبه جنگ موجب شده بود كه خيلي از جوانان و نوجوانان را ضمن اينكه به آغوش اسلام و امام عزيز بياورد، تو میدان جنگ هم موفق بود. با اين تواضع خيلي از جوانان را به ميدان جنگ مي برد، مقابل دشمنان خدا و قرآن قرار مي داد. اهل دل بود و برای بچهها نصیحت و وصیت میکرد، میگفت: اي كساني كه به خدا و روز قيامت ايمان داريد. هر گاه به شما فرمان جهاد در راه خدا و قرآن با كفار و مشركين مهيا شود. بهانه جويي نكنيد و دل به اين متاع اندک و فناپذير دنيا ندهيد.
در صورتي كه متاع آخرت ابدي ميباشد و زوال ناپذير است. ياحسينجان يازهراجان و يا عليجان اگر در آن ايام كه شماها در غربت بودهايد و حتي آنانيكه مدعي بودند، شماها را تنها گذاشتند در صورتيكه شماها را پيشوا و امام خويش قبول داشتند و اگر ماها بوديم، هزارجان خدا به ما ميداد، فداي شماها ميكرديم. بچهها از صحبت و نصحیتهای موسیالرشا انرژی میگرفتند. میگفتند: در عملیات «کربلای ۵» دست موسیالرضا تیر میخوره، میبرنش بیمارستان اهواز، شبانه فرار میکند و میاد خط مقدم. موسیالرضا دائم جبهه بود، هربار که میآمد، یکی از برادرانش «مسلم یا عقیل» را هم با خودش میبرد جبهه، چند بار هم پدر پیرش را همراه خودش به جبهه برد. پدرش خیلی مشتاق جبهه بود. موسیالرضا حبیبابن مظاهر صدایش میکرد. توی درگیریها خیلی خونسرد بود، دل نازک بود و یکی شهید میشد بهم میریخت. اوقات بیکاری مطالعه میکرد و قرآن میخواند.
نمازش خیلی صبورانه و طولانی بود. اهل اخلاص و تواضع بود. موسیالرضا همیشه میگفت: تواضع هنری است که میشود، جوانها را به خود جذب کرد، راه درست و الهی و اهل بیت را نشانشان داد. انسان متکبر نمیتواند که انسانها را هدایت کند. چرا که خود سرگشته و ویران است و راه گم کرده، چگونه میتواند راه نشان بدهد. با اینکه فرمانده بود، اصلا بخودش نمیگرفت. پس از شش سال حضور در جبهه و فرماندهی جنگ درعملیات نصر چهار شهید موسیالرضا خراسانی در منطقه ماهوت در سال«۱۳۶۶» به آرزوی خود رسید و در کربلای۱۰ بعد از شهادت حاج حسین بصیر به شهادت رسید.
هر کسی میپرسید که موسیالرضا گجاست؟
میگفتم: رفت پیش حاج بصیر..
ادامه دارد…