خواهرم؛ تو دو سه پارتی خوبی در بهشت داری!
*محدثه نسائی
حماسه و مقاومت هوران؛ عشرت توحیدی؛ خواهر شهید جعفر توجیدی؛ آقا جعفر در میان اقوام و خویشان و خانواده از محبوبیت خاصی برخوردار بود. تا آنجا که اقوام و دوست و آشنا توی کارهای زندگی با شهید مشورت میکردند. یک طوری بود که توی دل همه جا داشت.
به گزارش هوران؛ با شنیدن خبر شهادتش همه بهم ریختند که چنین محبوب و مشاور خوب و ارزندهائی را از دست دادند. با پدر و مادر بسیار رفتار خوش محترمانهائی داشتند.
از آنجایی که اختلاف سنی من و جعفر زیاد بود، جدای از فضای خواهر و برادری، فضای بین ما فضایی حمایتگرانه بود. از دوران کودکی تا بزرگسالی، هر جا من نیاز به کمک داشتم، آقا جعفر واقعا کم نمیگذاشت و این موضوع دو طرفه بود.

چون اختلاف سنی بین ما هم زیاد بود، باز هم، همدیگر را بخوبی درک میکردیم. توی خانواده ما اینطوری بود که از وقتی جعفر خودش را شناخت، احساس میکردیم که برادر بزرگتر ماست و خیلی هوای ما را داشت.
به پدر مادر خیلی احترام میگذاشت، اگر ما جلوی پدر مادرمان پای ما را دراز میکردیم با اینکه بزرگتر از ما بود، تذکر میداد. پدر مادر که بیمار شدند و سنشان بالا رفته بود نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنند، هر وقت میآمد منزل، هر چه که لازم بود فراهم میکرد. رفتارهای شهید بسیار محترمان و با کمالات خاص بود، وقتی توی لباس فرم سپاه بود، احساس میکردید شهید زنده است. از جبهه که بر میگشت همه به انتظارش لحظه شماری میکردیم.
با آرامش رفتار میکرد، وقتی میآمد همه دورش جمع میشدیم. از خاطرات جبهه حرف میزد، هیچ وقت از صحنههای سخت جنگ چیزی نمیگفت که ما ناراحت بشویم. انگار از سفر تفریحی برگشته است. حضورش توی خانه و زندگی به همه ما اعتماد به نفس میداد. بعد از پدر مادرم خیلی برای ما وقت گذاشت.
هیچ وقت با هم جر و بحث و دعوا نداشتیم. اگر یکی اشتباه میکرد، جلوی جمع تذکر نمیداد. پنهانی میآورد صحبت میکرد و با لحن بسیار خوشی با لبخند تذکر میداد. کمکهای جعفر توی خانواده از لحاظ فکری و فیزیکی، مالی و اقتصادی بنیان خانواده را مستحکم و نیازهای زندگی همه را به اندازه توان خودش برآورده میکرد.
پاسدار انقلاب بود و ایثارری بسیار عجیبی به همه داشت، سنگ صبور همه اعضاء خانواده بود. حتی برای اقوام و دوستان نیز یاری کننده و مونس بود. هیچوقت نشد ببینم یکی بیاید از جعفر دلگیر باشد. به همه محبت میکرد.
با وجود ترکشهای که توی سرش بود. توی بدنش داشت هیچ وقت درد و فشارهای عصبیاش را ناشی از جنگ جار نمیزد. جانباز بود و دوست نداشت کسی از این کلمه استفاده کند. به معنای واقعی افتاده و دستگیر دیگران بود. در خصوص جانبازانی که قطع نخاع بودند تعابیر قرآنی داشت که میگفت: مؤمنان خانه نشین که زیان دیده نیستند با آن مجاهدانى که با مال و جان خود در راه خدا جهاد مىکنند یکسان نمىباشند.

خداوند کسانى را که با مال و جان خود جهاد مىکنند به درجهاى بر خانه نشینان مزیت بخشیده و همه را خدا وعده پاداش نیکو داده ولى مجاهدان را بر خانه نشینان به پاداشى بزرگ برترى بخشیده است. فضیلت جهاد و مجاهدین از دیدگاه قرآن، جهاد و مبارزه با دشمنان اسلام در راه الله بالاترین قله و بلندترین درجه اسلام است و بوسیله این فریضه مهم دینی بود که بیرق اسلام در شرق و غرب بر افراشته شد.
علاقه بسیاری به تعابیر فلسفی جهاد و شهادت و جانبازی در راه خدا از نگاه قرآنی روحانی داشت، به همان میزان هم به خانواده ارزش میگذاشت. رابطه محترمانهائی بین جعفر و همسر و دخترانش بود، همان قدر که به مادرم احترام میگذاشت، به همان میزان به مادر همسرش ارزش میگذاشت.
خانواده همسرش دو شهید داده بودند و خیلی برای آنها احترام قائل میشد، میگفت: مادر خانمم از اصحاب عاشورائی کربلاست، نسبت به کسانی که زندگی معمول و دنیائی داشت و اهل جبهه و جهاد نبودند هم تعابیر خاص خودش را بیان میکرد، برابر نیستند مؤمنان خانه نشین غیر اهل ضرر، با آن مجاهدانی که با مال و جان خود در راه خدا جهاد میکنند.
خداوند کسانی را که با مال و جان خود جهاد میکنند مرتبه بالای بر خانه نشینان داده است. و خداوند همه را وعده نیکو داده و خداوند مجاهدان را بر نشستگان بدون عذر با دادن اجر فراوان و بزرگ برتری بخشیده است. دارندگان عذر در صورتی که نیت و عقیده شان صحیح باشد، درجۀ مانند مجاهدان را دارند چنانچه در غیر آن از جمله خانه نشینان می باشند.
از منافقین بیزار بود، مخصوصا دهه شصت و اول انقلاب گنبد درگیر جنگ شهری با ضد انقلاب شد، با غلامرضا خیلی توی این حوادث یاری کردند به مردم گنبد و ترکمن صحرا، همین رفت و آمدها با شهید صادقزاده باعث وصلتشان شد، خانواده غلامرضا از مبارزین و انقلابی بودند.
جعفر برای پدر و مادرم احترام خاصی قائل بود، حتی برای ازدواجش همیشه میگفت که حتما باید با رضایت و انتخاب پدر و مادرم ازدواج کنم. وقتی ازدواج کرد و برادر خانمهای جعفر شهید شدند کلمه شهادت شده بود ورد زبانش، خیلی بهم ریخت. میگفت: شهید کسی است که به خون خود ارزش و ابدیت و جاودانگی داده است. آن کس که مال خود را صرف خدمت و بنای خیر می کند، به مال خود ابدیت و ارزش می دهد.
آن کس که اثر علمی باقی می گذارد، به فکر خود و آن کس که اثر صنعتی و فنی باقی می گذارد، به هنر خود و آن کس که فرزند خود یا دیگران را تربیت می کند، به عمل خود ارزش و ابدیت می دهد، و شهید به خون خود ارزش و ابدیت می دهد. این تفاوت میان شهید و دیگران هست که شهید پاکباخته است و «سودا چنین خوش است که یک جا کند کسی». مینشست برای غلامرضا ساعتها مطلب مینوشت. نسبت به کسانی که با نظام سر جنگ داشتند خیلی عذاب میکشید میگفت انسان نباید به خاک خودش بی غیرت باشد.
در خانه و بیرون آدم مومن و متقی و روی بازی داشت، با بچههای سپاه دورهمی داشت و روزهای تعطیل خانواده را به تفریح و گشت گذار میبرد، با همسرش خیلی صمیمی و دوست و یار هم بودند. خیلی شوخی میکرد و همیشه سر زنده بود. همیشه میگفت؛ تو دو سه پارتی خوبی در بهشت داری، سفارش من را هم بکن که زودتر شهید بشوم. خانمش میخندید. به شهادت از دیدگاه قرآنی خیلی اهمیت میداد.
همسرش و زن برادرش که تصادف کردند و عزادار شدیم درگون شد و بهم ریخت. به خانمش میگفت؛ تو هم جانباز شدی و جانبازان از وادی شهادت بازگشته اند، اما نه به اختیار خود که با تقدیر خدا و مشیّت الهی در دنیا مسکن گزیده اند. جانبازان تلخی ماندن را با شیرینی ادای تکلیف جبران کرده اند. آنان مانده اند تا به ما در راه ماندگان، راه رستگاری بیاموزند. برادرم سالها درد و رنج کشید و عاقبت در سال ۱۳۸۰ شهادت رسید و دل ما را داغ تنهائی گرفت.
ادامه دارد…