سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

دانشجوی شهید مهدی باقری رزمنده لشکر 25 کربلا به روایت همسرش

کدمطلب : 18460

دانشجوی شهید مهدی باقری رزمنده لشکر 25 کربلا به روایت همسرش


دانشجوی شهید مهدی باقری به روایت همسر


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


هوران: آخرین شبی که در منزل بود، حالات عجیبی داشت؛ سخت نگران شده بودم. آن شب تا صبح نخوابید و مشغول نوشتن وصیت نامه و دعا و نیایش بود...


برای ازدواج خانوادة شهید باقری اصرار داشتند که مجلس مجللی برگزار کنند؛ اما مهدی می گفت: با وجود این همه شهید، شما چگونه از من چنین درخواستی می کنید. بنابراین، با هم رفتیم به زیارت مشهد مقدس و در کنار حرم آقا امام رضا(ع) زندگی سادة خودمان را شروع کردیم.


کارهایش جلوة الهی داشت. هر وقت در کنارم بود، احساس می کردم در دانشگاه بزرگ انسان سازی هستم. صحبت های مهدی همچون آیه های مقدس قرآن از آسمان نازل می شد و بر قلب و جانم می نشست. مهدی عاشق جبهه ها بود و برای رفتن به جبهه بیتابی می کرد؛ زیرا او معشوق خود را در جبهه ها می دید. همیشه به من می گفت دنیا محل امتحان است. یک بار قرار شد به زیارت خانه خدا برود، اما وقتی دید جبهه نیاز به نیرو دارد، جبهه را بر زیارت خانه خدا ترجیح داد. مهدی می گفت: خدا در متن جبهه هاست. او با رفتن به جبهه در آن سال به زیارت خود خدا نایل شد و به آرزوی شیرینش رسید.


در سال 66 در دانشگاه رازی کرمانشاه قبول شده بود. اما گفت: فعلاً باید سنگر های اصلی را پر کرد. هر بار هم که به جبهه می رفت، عاشق تر از قبل می شد. در آخرین بارش، گویا فرشتگان الهی او را با خبر کرده بودند. می خواست هر چه زودتر به قافله عاشقان اباعبدالحسین(ع) بپیوندد. با تک تک دوستان و آشنایان و غریبه ها خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. مهدی برای رسیدن به مولایش آقا امام حسین(ع) دلتنگ شده بود. او با همة زیبایی ها و با همة مظاهر و جبروت دنیا وداع کرده بود.


آخرین شبی که در منزل بود، حالات عجیبی داشت؛ سخت نگران شده بودم. آن شب تا صبح نخوابید و مشغول نوشتن وصیت نامه و دعا و نیایش با خدای مهربان بود. چهرة مهدی، به قدری نورانی شده بود که دوست داشتم فقط بنشینم به چهرة زیبا و دوست داشتنی اش نگاه کنم. صبح آن روز، مهدی با همه خداحافظی کرد و رفت.


خبر شهادتش خیلی برای همه سخت بود. انگار زلزله آمده بود. همه گریه می کردند؛ اما چون به خاطر خدا بود، برای همه شیرین و دلنشین بود. دست و پایش قطع شده بود وسوخته بود. از روی دندان هایش شناختمش. درداخل جیبش، عکسی از امام بودو یک قرآن کوچک و پارچة سبزی که اولین روز زندگی در حرم آقا علی بن موسی الرضا(ع) متبرکش کرده بود.


از اینکه همسر شهید هستم، به خود می بالم و افتخار می کنم؛ اما فقدان چنین همسر فداکاری را با هیچ چیز دنیا نمی توان پر کرد. تنها آرزویم عشق به اهل بیت(ع) و ادامة راه شهیدان است تا بتوانم همچون حضرت زینب(س) پیام رسان خون شهدا باشم. من با تمام وجودم به مهدی عزیز قول می دهم پرچمی را که با دستان این شهدا برافراشته شد، هرگز بر زمین نگذارم./هوران

Share

نظرات کاربران

نارنجستان