سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

خدایا ما هر کاری از دستمان برمی‌آمد، کردیم

کدمطلب : 18728

حاج حسین یکتا


حاج حسین یکتا


خدایا ما هر کاری از دستمان برمی‌آمد، کردیم


 


 از این طرف که راه را می‌بستیم، از اون‌طرف به کجا برمی‌گشتیم؟


 


هوران - حاج محمدحسین یکتا (مسئول ستاد راهیان نور) و حاج عباس محسنی (از مسئولان راهیان نور) سردار پرابقه جنگ، حاج احمد فتوحی را دوره کرده بودند و داشتند برای بازسازی منطقة شلمچه و ساخت «دژ» و «نونی» و ... از او راهنمایی می‌گرفتند. حاج احمد، از اولین روزهای جنگ، تو جبهه بوده و وجب به وجب منطقه را مثل کف دستش می‌شناسد! حتی نام روستاها و پیچ و خمها را می‌داند.


به گزارش هوران - دانشی راد، مسئول مهندسی راهیان نور، بر روی لب‌تابش عکسی را از «خیّن» نشان داد. حاج احمد به گمان آنکه عکس مربوط به دوران جنگ است، گفت: ببینید! من مطمئنم این عکس مال آنجا نیست؛ من اگر بگویم خیّن را از پسرم بهتر می‌شناسم، دروغ نگفته‌ام! این قدر از اروند غواص عبور داده‌ام که ...


و اما حسرت‌بار اینکه وقتی آخر جلسه از حاج احمد پرسیدند آیا خاطراتتان را به طور دقیق جایی ثبت کرده‌اید یا ضبط تصویری شده است، پاسخ منفی بود!


... بگذریم! بهتر است خاطرات و ناگفته‌های شیرین حاج احمد را از زبان خودش بشنوید. راستش را بخواهی، این مردان را اگر نشناسی‌شان، از شدت سادگی و تواضع، هرگز تصور نمی‌کنی، خالق آن تابلوی زیبای ایثار بوده باشند! وقتی سختیها بالا می‌گیرد و یادمان می‌رود که جهاد و مبارزه با راحت‌طلبی سر سازگاری ندارد، دیدن این جور آدمها شارژمان می‌کند.


ناگفته نماند این گفت‌وگو را خیلی دستکاری نکردیم تا شاید شما هم همان حسی را که ما در جلسه داشتیم، درک کنید.

یکتا: حاج آقا چطور روی منطقه تسلط داشتید؟ عکس ماهواره‌ای که نداشتید؟ از کجا می‌فهمیدید کجایید؟


فتوحی: نه! ولی آنقدر شناسایی رفته بودیم که از سر و صدای عراقیها و مواضع و قرارگاهها می‌فهمیدیم که الآن کجا هستیم و کدام لشکر صدایش درآمده است. از آن طرف با آن وضعی که پیش آمده بود همه به این نتیجه رسیدیم بُوارین را از روبرو نمی‌توانیم بزنیم. شکلش هم مثل شمشیر بود و می‌گفتند هر کی قبضة شمشیر را گرفت، برنده است. ما زمین را برای عملیات کربلای چهار انتخاب نکرده بودیم، رودخانه را انتخاب کردیم، بخاطر اینکه زمین آلوده و پیچیده بود.


یکتا: با چه هدفی؟ که بروید اون طرف آب چه کار کنید؟


فتوحی : که ابوالخصیب را بگیریم.


محسنی: یعنی از بوارین حرکت کنید؟


فتوحی: نه! بوارین را ما می‌گرفتیم به عنوان دهانة اول، و بچه‌ها از کارون می‌آمدند توی اروند. چون توی زمین نمی‌توانستیم برویم و تجربة حرکت غواصها را هم در والفجر هشت داشتیم، اومدیم گفتیم زمین را انتخاب می‌کنیم. شناسایی ما هم کار کرده بود و جواب گرفته بود. بچه‌ها با مد آب می‌رفتند و ابوالخصیب پیاده می‌شدند. وقتی ما دو سه سانتی متر توی خلیج مد داشتیم، آب اروند می‌شد هشتاد کیلومتر سرعت. وحشتناک بود و بچه‌ها با جذر، ظرف شش دقیقه می‌آمدند پایین و برمی‌گشتند. لذا با این وضعیت گفتند می‌توانیم برویم آن طرف. ما را گذاشتند. چهار تا یگان بودیم: 21 امام رضا(ع)، لشکر 5 نصر، 57 ابالفضل(ع) که تک فرعی بود و لشکر امام حسین(ع) و ولیعصر(عج) هم بودند.


کارون برای ما شده بود شاهراه و همه از جاهای مختلف به آب می‌زدند. توی کارون قایق داشتیم. قرار شد ما 5/10 شب بزنیم به کارون که بچه‌ها از غروب رفته بودند توی آب. قبل از اینکه ما شروع کنیم، عراق بمباران کرد. توی بعضی قایقهایی که زدند، ما مفقود دادیم. ساعت 5/1 بود که رادیوی عراق گفت بین سپاه سوم و هفتم رخنه شده است. یعنی دیگر ما دقیقاًَ گفتیم سپاه سوم و هفتم درگیرند. زمین اینجا آب است و مانع ندارد. آنها هم تحلیل درستی از ما ندارند. فکر نمی‌کردند ما بخواهیم ده یگان از اینجا عبور بدهیم. تحلیلمان هم درست بود. می‌گفتیم با این وضعیت می‌رویم آن طرف و روز بعد هم رخنه توسعه یافته و کاری نمی‌توانند بکنند.


یکتا: بعد کجا بایستید؟ کجا خط پیدا کنید؟


فتوحی: بچه‌ها قرار بود بروند ام الرصاص. تا هور و پتروشیمی را ببندند، این‌طوری کل منطقة مقابل والفجر هشت را بسته بودیم و از این طرف سوار می‌شدیم روی شرایتون بصره.


یکتا: از این طرف که راه را می‌بستیم، از اون‌طرف به کجا برمی‌گشتیم؟


فتوحی: از اونجا به جزیرة مینو، از اون طرف هم بصره را تهدید می‌کردیم. این طرحی بود که ریخته شد. رفتیم اون طرف اروند که هوا تقریباً روشن شده بود. بچه‌ها می‌گفتند ما می‌رویم اما اجازه نمی‌دهند پیاده شویم.
یکتا: اونها آماده بودند.
فتوحی: بله، کاملاً!


یکتا: پس چرا این آمادگی را ما نفهمیدیم؟


فتوحی: چرا فهمیدیم! اما حرف این بود که شعار داده بودیم عملیات سرنوشت، سال سرنوشت، عملیات سرنوشت ساز!


محسنی: ما دو ماه وقت داشتیم تا آخر سال که کار را تمام کنیم!


فتوحی: البته همین شد که قطعنامه صادر شد. ‌عملیات کربلای چهار که قفل شد، ساعت ده صبح همه عقب کشیده بودیم و کلی شهید و رخمی مانده بود روی دستمان. کسی را نگذاشتیم برود. مثلاً داشتیم کسی را که توی خیّن برادرش شهید شده بود و نگذاشتند برود تشییع!


مثل احد شده بود که می‌گویند: پس از جنگ احد، پیغمبر فرمود: می‌خواهیم جواب مشرکان را بدهیم، اما سه گروه نیایند، یکی آنهایی بودند که در احد شرکت نداشتند. در احد خیلی‌ها زخمی شده بودند. کسی که پایش مجروح بود، رفت روی دوش کسی که دستش بسته بود. وقتی اینها راه افتادند، ابوسفیان دید که دیگر با اینها نمی‌تواند طرف شود. راهش را گرفت و رفت. این اتفاق توی کربلای پنج هم افتاد. گفتند هیچ کس جلو نیاید.



یکتا: هیچ کس هم برنگردد و حتی در بیمارستانها را هم بستند که مجروحان به خاطر شرکت در عملیات، برنگردند.



فتوحی: بله! توی آن پانزده روز ـ بین کربلای چهار و پنج ـ ما یک چشممان اشک بود و یک چشممان خون! بعد هم آقای هاشمی آمد توی قرارگاه و من یادم هست، آن جلسه هیچ چیز نبود جز گریه!



یکتا: چه جوری اون‌موقع تصمیم می‌گرفتید حاج آقا؟! ما که نیرو بودیم، بریده بودیم!
فتوحی: به این نتیجه رسیدیم که هیچ جای دیگری نمی‌توانیم برویم. شعاری که داده بودیم و توقعی که توی کشور ایجاد شده بود، هم بود. دیدیم نمی‌توانیم واقعاً کوتاه بیاییم. یک جدول زمانی دادند. در کربلای چهار، سوم دیماه عمل کرده بودیم و چهارم دیماه آمده بودیم عقب.


یکتا: عملیات همین روزها بوده.


محسنی: فردا شب شب عملیات است.


یکتا: عجب شبی شد این جلسه‌ ما!فتوحی: زمانبندی کردیم، گفتیم تا هفتم گردش قبضه‌ها بشود. 


یکتا: این را کی طراحی کرد؟
فتوحی: دیگر اون شب فرمانده لشکرها همه بودند. محسن بود، آقای هاشمی بود، صبحتها هست، من یادم است حسین خرازی ـ خداوند رحمتش کند ـ می‌گفت: دیگر اینجا کار دله!‌ هر کی با عقل کار داره پاشه بره! یک چیزی هم مطرح شد. گفتند: امام گفته: این دشمن دیگر آن دشمن نیست به او فرصت ندهید! حالا چه وضعی بود؟ همان موقع صدام عمره انجام می‌داد. اسلحه‌اش که بسته بود به کمرش، زیر حولة احرامش پیدا بود! و فهد هم آمد جلوی هواپیما بغلش کرد و دیگر با دمشان گردو می‌شکستند! صدام هم گفت: ایرانیها مثل یک گاو آمدند شاخ زدند،‌ شاخشان خونی شد برگشتند. به شکرانة این پیروزی رفته بود عمره!


یکتا: اولین بار بود عراق را ترک می‌کرد.


فتوحی: خلاصه! کاروان اقتصادی قریش داشت صدام را جمع و جورش می‌کرد. توی اون وضع جلسه ما تشکیل شده بود. جلسه‌ای که نوارهایش هست. من خودم دو تا نوارش را می‌خواستم تنظیم کنم نتوانستم. اشک اجازه نداد کار را تمام کنم. مایی که توی اون صحنه بودیم، حس و حالی بود که رؤیایی است. دیگر گیر ماها نمی‌آید! اون شب مطرح شد که امام هم گفته‌اند به این دشمن حمله کنید! فرماندهان می‌گفتند ما خودمان بریده‌ایم! ششصد تا مجروح لت و پار داریم.


همه گفتند ما دیگر از تدبیر و فکرمان گذشته‌ایم و چون امام گفته‌اند این دشمن دشمن قبل نیست و به آن حمله کنید، می‌کنیم.


یکتا: یعنی چی دشمن قبلی نیست؟


فتوحی: یعنی آن هوشیاری قبلی را ندارد.
محسنی: آخر ما فاصلة هر عملیاتمان سه ماه بود. دشمن انتظار نداشت در آن وضعیت شکست خورده، پانزده روزه حمله کنیم.
فتوحی: دیگر جلسه جلسه‌ای شد! خود ما گفتیم اگر شده دسته به‌جای گروهان برود، باید برود.
میثمی و خیلی‌های دیگر توی همین عملیات شهید شدند. میثمی یک جمله‌ای داشت که در طلاییه توی فشار خیبر گفت که آن‌ را اینجا هم گفت: «هر کسی اینجا توی پنج ضلعی ماند، توی کربلا هم اگر می‌بود می‌ماند.»
من یادم هست.‌ شما یک کمی از این کانال یادتونه. من بودم، باقر قالیباف بود، شوشتری بود، اسماعیل قاآنی بود، یکی دو تا دیگر هم بودند. توی یک سنگرهایی بود ...
محسنی: سنگر دیده‌بانی عراقیها بود. چهار تا فرمانده لشکر اونجا جلسه می‌گذاشتند. ما اون موقع بیسیم‌چی بودیم.
فتوحی: باور کن! جلسه تا صبح ادامه داشت، طوری بود که وقتی می‌آمدیم برای نماز صبح، بدنمان حالت گرفته بود؛ باید چند دقیقه جمع و جور می‌شدیم تا بتوانیم راه برویم. راستی علی شمخانی هم از فرماندهان توی پنج ضلعی بود. همه بودند؛ یعنی تمام جمهوری اسلامی جمع شد توی این یک تکه زمین!


یکتا: عراق هم از آن‌طرف آمد.


فتوحی: بله! حتی عدنان خیرالله (وزیر جنگ عراق) آمد توی خط؛ یعنی انصافاً همه سنگ تمام گذاشتند. ما با اون وضعیت کربلای پنج را شروع کردیم و این‌طوری شد که واقعاً می‌بینیم صدام وقتی جنگ تمام شد و با عربها درگیر شد، گفت: من شصت‌هزار جوان عراق را گذاشتم جلوی ایران تا شماها حفظ بشوید، حالا از من طلبکاری می‌کنید؟ وقتی با کویت و اینها شاخ و شانه می‌کشید، بحث غرامتهایش پیش آمده بود و خودش این آمار را داد. یعنی واقعاً نبرد سنگینی بود. من خودم دوشکا گذاشته بودم نبش سل‌بند جاده، تیر من می‌خورد به هتل شرایتون بصره، کمونه می‌کرد. هتل شرایتون بلند و پیدا بود... واقعاً هم عامل بحث قطعنامه همین عملیات کربلای پنج شد. فضا تکلیف محض بود و پایبندی بچه‌ها. شما کربلای هشت نبودید، نه؟


یکتا: نه! من نبودم.


فتوحی: کربلای هشت، ما چهار تا گردان را کردیم یک گردان! چهارصد متر پیشروی کردیم 210 تا اسیر گرفتیم! یادمه 150 تا از اسرا افسر بودند؛ یعنی دیگر عراق هم همه را آورده بود جلو! وضع این‌طوری شده بود. البته ما هم که می‌رفتیم، امید بازگشتی نداشتیم‌، توی این سیصد چهارصد متر، بچه‌ها از جان مایه گذاشتند.


یکتا: احمد کریمی همین جا شهید شد.


محسنی: صبح روز دوم فرمانده من، حاج داوود اخلاقی بود. ظهر تا ساعت چهار بعدازظهر، جواد عابدی بود. از ساعت پنج هم عباس تجویدی بود.. من سه دفعه فقط فرمانده آوردم عقب و با یک فرمانده جدید آمدم تو خط!


فتوحی: من یک مقر داشتم کنار نخلها، یک روز شش تا موتور سوار آمدند پیش من کار کنند. همگی لت و پار شدند. وحشتناک بود! ماها هم اون موقع داغ بودیم، حالیمان نبود! حالا می‌فهمیم چه خبر بوده اونجا!


یکتا: علی دنیا را بردم لب «خین‌» که اون شب عبور را تعریف کند که بسیجیها خوابیدند روی مین و سیم خاردارها. حالش بد شد، بیمارستان خوابید!
فتوحی: بله واقعاً‌ دشوار بود.


یکتا:‌ این دلها را یکی آرام کرده بود.


فتوحی: همان شبها بود، مدام گلوله می‌خورد نزدیکمان، کاری نمی‌شد! با بچه‌ها شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم نکنه این یارو مسلمانه، ضامن ماسوره‌ها را نمی‌کشد. بعد یکی آمد تو؛ این قدر آلوده شده بود که تا آمد، سرفه‌مان گرفت. فهمیدیم این همه که دارد می‌زند، شیمیایی است. نگو پتو انداخته بودیم دم در سرد بود، سنگر هم پایین بود، کاری نشده بود! بعد گفتیم یک چیزی آتش بزنید!


اون شب همة پرنده‌ها ریخته بودند و تلپ تلپ می‌مردند. اون وقت خلق الله اینجا زنده مانده بودند. اون شب تا صبح ماجرایی داشتیم...



محسنی: حاج آقا! من یادمه توی شهرک‌ ولی‌عصر کلی نخل بود.



فتوحی : اصلا خانه‌ها مال نخل‌دارها بود.



محسنی : ولی توی کربلای چهار هیچ نخلی ندیدیم؟


فتوحی:‌ اون طرف را عراق خوابانده بود، این طرف هم از شدت آتش عراقیها خشک شده بود!


فتوحی: واقعاً باید به مردم گفته شود که تا کجا دست دشمن بوده که در اون حال و روز آزاد شده. یادمه اولین گروهی که بردم جنگ، وقتی بود که عراق از«مارد» گذشته بود. تا اینکه کم‌کم رفتیم جلو. جواد دل آذر هم همراهمان بود.


محسنی: حاجی، اونجا به جواد می‌گفتند «جواد خمپوره»!
فتوحی: آره، آخه جواد خمپوره می‌زد!



محسنی: حسین! جواد به خمپاره می‌گفته خمپوره! با همون لهجة خودش.
فتوحی: تا اینکه کار جنگ بالا گرفت و عراق پیشروی می‌کرد.


یکتا: این اولین ورود شما به جنوب بود؟


فتوحی: بله! هفده نفر آمده بودند از مسجدی در مهر آباد جنوبی تهران که من جنازه‌هایشان را جمع کردم. آنها آمده بودند اونجا، تیپ 6 زرهی که از خرمشهر آمده بود و از مارد هم گذشته بود. وقتی رسیده بود به جاده، اینها هم سر رسیده بودند، خیلی‌هایشان با شلوار لی و پیراهن لی قدیمی و کفش چینی بودند. اینها با ام‌یک و چند تا ژ3 جلوی یک تیپ زرهی عراق را گرفته بودند!
یکتا: با ام‌یک؟!
فتوحی: من اسامی و عکس اینها را دارم، اینها 48 ساعت عراق را متوقف کرده بودند. من خودم بیست و یکم مهر رسیدم دار خوین!



یکتا: یعنی 21 روز بعد از شروع جنگ!



فتوحی : بله! من ابتدا رفتم برای آموزش، شیراز. حین آموزش، همه چیز ریخت به هم. گفتند: فرودگاهها را زده‌اند و جنگ شده، یک هفته ما را نگه‌داشتند و نگذاشتند برویم. گفتند جنگ تمام می‌شود! ولی نشد و بعد رفتیم جنوب. همه می‌آمدند، می‌گفتند: « زدند! عراق آمد!» ما می‌گفتیم: «دروغ نگویید! شما ترسیدید! اینطوری نیست.» می‌گفتند: «خرمشهر را هم زدند» و ما تا ده روز تحلیلمان این نبود و بعد برگشتیم تا من تعدادی از بچه‌ها را جمع کردم و کارت گرفتیم و آموزش دادیم. با قطار ما را راه انداختند گفتند: بروید اهواز! ما آمدیم اندیمشک، گفتند: راه بسته است نمی‌شود بروید!



عراق آمده بود جلو. گفتیم: با مسئولیت خودمان می‌رویم! مسلح شده بودیم، راه افتادیم. عراق از همین منطقه شهید زین‌الدین، شروع کرد به زدن.



خلاصه تا هفت‌تپه ما را زد. درها را باز گذاشته بودیم که اگر قطار را زد، بچه‌ها بپرند بیرون! تا اینکه رسیدیم به اهواز. اونجا برای مردم هم عجیب بود که قطار آمده! حالا نمی‌دانستند ما با چه زاجراتی آمده‌ایم. فکر کردند راه اندیمشک امن شده و خوشحال شده بودند. این اولین شلوغ کاری‌مان توی جنگ بود!
ما که رسیدیم به گلف، آقا رحیم اونجا بود، حسن باقری بود، مجید بقایی که از دانشجوها بود و چند تای دیگر. من 117 تا نیرو داشتم. گفتند شما بروید جبهة دارخوین. اون‌موقع 117 تا نیرو خیلی بود!
یکتا: حاج آقا، شما با مهدی زین الدین خیلی بودید؛ لابد خیلی خاطره از او دارید؟
فتوحی: خاطره با هم زیاد داریم. سال 61 داشتیم آماده می‌شدیم برای عملیات محرم. من هم تازه جانشین مهدی شده بودم. تقریباً کارهای تاکتیکی و شناسایی‌مان کامل بود. کانالی را دشمن به عنوان مانع کنده بود که می‌گفتند «ضد خودرو» و تقریباً پنج متر عرض و سه تا چهار متر هم عمق داشت. ما توی شناسایی‌هایمان دیدیم جای خوبیه؛ از شب قبل دو گردان نیرو خواباندیم اون‌جا، گفتیم توی کانال باشید، بیرون هم نیایید. یعنی زیر پای عراقیها.



محسنی: که یکی‌اش گردان علی مردانی بود.



فتوحی: آره، گردان حسین ساعدی هم بود، خدا رحمتش کند، شهید شد. خلاصه معبرهایمان جواب داده بود. گردانهایمان زیر پای دشمن بودند و به قول خودمان: همه چی ردیف بود. خودمان هم گرفتیم توی سنگر راحت خوابیدیم که شب بعد، عملیات را داشته باشیم. حشرات آنجا خیلی زیاد بود، عقرب و رتیل داشت. یکباره آخر شب سردم شد. بیدار شدم. یک لحظه حس کردم چیزی گوشة سنگر غیر طبیعیه! اول ترسیدم نکنه حشره کسی را زده؟ یک مقدار بیشتر دقت کردم، دیدم مهدی است.


برزنت کف سنگر را زده بود کنار و صورتش را به طور کامل گذاشته بود روی خاک و حالا توی شرایطی که همة کارهای عملیات ردیف بود، داشت با خدا مناجات می‌کرد و می‌گفت: خدایا، ما هر کاری از دستمان برمی‌آمد، کردیم. از اینجا به بعدش با تو! توی اون فضایی که همة تلاشش را کرده بود و مطمئن به حرکت بود، باز اون‌طوری گریه می‌کرد و این حالاتش ما را که غافل بودیم، بعضی وقتها به خود می‌آورد.

Share

نظرات کاربران

نارنجستان