سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

خاطراتی جانسوز از همسر شهید محمدعلی حاجیلری/ شهربانو خدا نگهدارت

کدمطلب : 18054

شهربانو خدا نگهدارت


خاطراتی جانسوز از همسر شهید محمدعلی حاجیلری


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


محمدعلی، اهل تقوا و ایمان بود. در حین بازی در زمین فوتبال، صدای اذان را که می‌شنید، از وسط بازی بیرون می‌رفت. دوستان محمد تعجب می‌‌کردند که چه اتفاقی افتاده؟! محمد می‌رفت کنار رودخانه، وضو می‌گرفت و در سایۀ درختی به نماز می‌ایستاد. همۀ بچه‌ها با دیدن این صحنه، بازی را تعطیل می‌کردند و می‌رفتند کنار محمدعلی برای نماز


محمد‌علی، آرپی‌جی‌زن بود. روزهای آخر پاییز، برای چندمین بار راهیِ جبهه می‌شد. یکی ـ دو ماه که می‌ماند، بی‌تابِ رفتن می‌شد. اصلاً نمی‌دانم از کجا خبردار می‌شد که عملیات است! این سفرِ آخر، قدری ناراحت بودم و از رفتن محمد دل‌گیر، چون احمد و محمود، خیلی کوچک بودند. خانۀ ما هم در حاشیۀ آبادی قرار داشت؛ به همین خاطر، رفتن به جبهه را یک ماه عقب انداخت.


کارمند نهضت سواد‌آموزی بود و هر بار که به مرخصی می‌آمد، چند روزی را می‌رفت محلّ کارش. در نهضت، فعالیت فرهنگی هم داشت. فاصلۀ روستای ما تا شهر، یعنی بیست کیلومتر جادۀ پر‌پیچ‌و‌خطر را، با موتور می‌رفت و می‌آمد. یک روز صبح که داشت می‌رفت محلّ کارش، وقتی سوار موتور شد، یک‌مرتبه دل‌شوره و اضطراب گرفتم که نکند با موتور تصادف کند و کشته شود! با خودم گفتم: «اگه با موتور کشته بشه، من این آدم رو نابود کردم، من اونو کشتم و به درگاه خدا روسیاه می‌شم. محمدعلی هم منو هرگز نخواهد بخشید.»
موتور را که روشن کرد، تند از سکّو پریدم پایین، فرمان موتور را چسبیدم. محمد تعجب کرد و گفت: «چی شده باز شهربانو؟!»


ـ امروز نمی‌خواد بری نهضت!


موتور را خاموش کرد و پیاده شد.


ـ که چی؟ راهِ جبهه رو که برام بستی، نهضت هم نرم، چی‌کار کنم؟ می‌خوای بشینم کنج خونه؟!


ـ نه، این‌طور نیست. می‌خوام بری جبهه!


خندید و گفت: «مجنون شدی‌ ها!...»


ـ آره! من دیوونه شدم، مجنون شدم.


نگفتم ته دلم چه آشوبی دارم. آمد داخل خانه؛ احمد و محمود را گرفت توی بغلش، شروع کرد به خواندنِ: «کربلا کربلا! من دارم می‌آیم.» همین‌طور می‌خواند. احمد هم با زبان بچه‌گانه‌اش تکرار می‌کرد. محمود لبخند می‌زد. من پر شدم از دل‌تنگی. توی دلم فکر کردم و با خودم گفتم: «شهربانو! ما چه‌قدر خوش‌بختیم!» بعد توی دلم شروع کردم به خواندنِ: «هی گم می‌شه خوش‌بختی‌ام، خوش‌بختیِ دائمی‌ام.» دیدم گلویم دارد سنگین می‌شود. انگار باز می‌خواهد بغضم بترکد!


عصرِ روز آخر پاییز بود که محمدعلی می‌خواست اعزام شود. هر دو بچه را گرفتم؛ محمودِ شش‌ماهه را دادم توی بغل مادر‌شوهرم و احمدِ دوساله را روی کولم بستم. محمدعلی کوله‌پشتی‌اش را انداخت روی شانه‌ و چفیه را بست به گردنش. هوا سرد شده بود. پتوی کوچکی برداشتم و انداختم روی احمد که یخ نکند.


رفتیم شهر. مردم جلوی سپاه جمع شده بودند. بوی عود و دودِ اسپند، فضا را پر کرده بود. اتوبوس‌ها پشت سر هم، لابه‌لای مردم صف کشیده بودند. همۀ رزمنده‌ها در گوشه و کنار با خانواده‌هایشان حرف می‌زدند. نیم ساعتی گذشت. محمد‌علی رفت داخل سپاه گرگان. یک ساعت که گذشت، رزمنده‌ها به یک ستون از درب سپاه بیرون آمدند و با تکبیر و صلوات وارد جمعیت شدند. مردم راه باز می‌کردند که رزمنده‌ها بروند سوار اتوبوس شوند. ما دیگر وسط جمعیت، محمد‌علی را گم کرده بودیم. هر چه سرک کشیدم، پا‌بلندی کردم، نتوانستم ببینمش. دلم بغض کرد، زدم به پهلوی مادرِ محمدعلی و گفتم: «زن‌عمو! من محمدعلی رو گم کردم. هر چه تو رزمنده‌ها نگاه می‌کنم، نیست.»
مادرشوهرم گفت: «اینا همه‌شون شکل هم‌دیگه‌اند؛ لباس بسیجی و چفیه و سربند سرخِ یا حسین شهید. بعضی‌ها هم پرچم یا مهدی دست‌شونه.»


دلم بی‌تاب شد. همۀ ماشین‌ها را سرک کشیدم. لای جمعیت چسبیدم به تنۀ اتوبوس و رفتم تا ته اتوبوس‌ها. ناراحت، دل‌گیر، دل‌تنگ، بی‌قرار و پر از انتظار، به اتوبوسی تکیه دادم. اشک‌هایم نم نم می‌چکید. تازه هوا نم نم می‌بارید. پتو را کشیدم روی سرِ احمد. اتوبوس‌ها که بوق می‌کشیدند، محمود شیون می‌زد. دستِ مادرشوهرم را ول نمی‌کردم. از شیونِ محمود، احمد هم زد زیر گریه. بعد من گریه افتادم. مادرِ محمد‌علی گفت: «شهربانو! بچه شدی ها. مگه بار اوله که شوهرت می‌ره جبهه؟! آخه دیگه برات عادی شده.»
بعد دیدم خودش چارقد را روی صورتش کشید؛ داشت یواشکی که من نفهمم، گریه می‌کرد! این را از شانه‌هایش که می‌لرزید، متوجه شدم.


یک‌دفعه پشت سرم، شیشۀ اتوبوس تق تق تق صدا داد. نگاه کردم، محمدعلی بود. شیشه را باز کرد. دلم باز شد. مادرش پرید سرِ محمدعلی را که از شیشه بیرون کرده بود، بغل کرد. نزدیک بود بچه بیفتد زیر دست‌و‌پا. محمدعلی بچه را گرفت. از شیشه بُرد داخل اتوبوس، بعد سر بچه را بوسید. به من گفت: «شهربانو! احمد رو هم بده داخل.»


محمود را داد به رزمنده‌ای که بغلش نشسته بود. من احمد را هُل دادم داخل. هر دو را گرفت توی بغلش. گریه‌شان بند آمد. هی سر بچه‌ها را تند تند می‌بوسید. گاهی هم آن رزمندۀ بغل‌دستی‌اش، دستی به سر احمد و محمود می‌کشید. برای هر پنج نفرمان لحظۀ سختی بود. اشک‌های محمد‌علی کم کم جاری شد. بیرون سرد و داخل اتوبوس گرم بود. شیشۀ اتوبوس بخار گرفته بود. من دلم بدجوری بغض کرده بود؛ انگار داشت خفه‌ام می‌کرد! داشتم می‌افتادم. زانوهایم سست شده بود. هیچ وقت موقع جبهه رفتنش، این‌قدر بهم سخت نگذشته بود. به طرز وحشتناکی دلم برای محمدعلی تنگ شد. با این‌که کنارم بود، اما حس می‌کردم مثل یک پرنده شده، دارد پرواز می‌کند و دیگر دستِ دلم به او نمی‌رسد. انگار محمدعلی هم همین حسّ دلم را فهمیده بود که دارد گیر می‌کند. باید کنده می‌شد، باید رها می‌شد؛ فصل جدایی بود. حس می‌کردم هر لحظه دارم به این فصل ابدی، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. محمدگفت: «چه‌قدر چشمات سرخ شده!»



گفتم: «چشمای خودت را توی آیینه ببین!»
بچه‌ها را داد به من. دستی به سرشان کشید. بعد دست برد روی سرِ مادرش و خیلی نامرئی دستش را از روی سرم رد کرد.‌ من حس کردم سرم را دارد دست می‌کشد. گفت: «خدا نگه‌دارت باشد شهربانو!...»


یک عالمه بغض در حال منفجر شدن بود، تو گلوی هردویمان. مادرش که داشت من را دلداری می‌داد، زار زار گریه می‌کرد. بچه‌ها از باباشون چشم بر‌نمی‌داشتند. اتوبوس که حرکت کرد، قلبم را با خودش برد. تنها، آواره، بی‌قرار و بی‌تاب، با دو بچۀ کوچک برگشتم وسط تنهایی‌ام.


شب 21 بهمن سال 1364، باران شدیدی می‌بارید. زنی جوان و تنها، با دو پسرِ دوساله و شش‌ماهه‌. هر دو پسرم زار زار گریه می‌کردند. بی‌قرار و بی‌تاب بودم. محمد هم در جبهه بود. باران لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. خانۀ ما وسط بیابان بود؛ یک تک‌خانه با سقفی نا‌امن. از پنجره‌ای که محمدم نصفه ـ نیمه زده بود، خانه را آب برداشته بود. دل‌شوره گرفتم. نصفه‌های شب، بوران شد. از پنجره آب زد داخل اتاق. مگر خانۀ ما چند تا اتاق داشت؟! یک اتاق کوچک کاهگلی. سقف آب چکه می‌کرد. از ترس این‌که بچه‌ها سرما نخورند، پیچیدمشان لای پتو. تنم، دلم، روحم، همه را پیچیدم لای درد و تنهایی و اضطراب و غربت. انگار دچار زلزلۀ هزار ریشتری شده بودم! تا خود صبح خوابم نبرد.
ساعت دَه صبح یکی از همسایه‌ها آمد. من پشت پنجره ایستاده بودم. دلم مثل باران می‌بارید.
ـ خدایا! من چرا امروز این‌طور شده‌ام؟
همسایه‌مان عمو‌صادق آمده بود خبرگیری. رادیو مارش عملیات می‌زد. من دلم تاب تاب می‌زد. بد‌جوری بی‌تاب بودم. گفتم: «عمو‌صادق! این محمد نگرفت پنجره را شیشه بگذارد، ما یخ زدیم.»



عموصادق گفت: «غصه نخور! خودم درستش می‌کنم.»
ـ نه! محمد دیگر همین روزها خواهد آمد.



سرش را پایین انداخت و رفت. چند دقیقۀ بعد دو تا از دخترعموهایم آمدند. شوهرانشان شهید شده بودند. گفتم: «شماها! چه بی‌موقع؟! هیچ وقتِ خدا، این‌وقت روز نمی‌اومدین.»



گفتند: «حالا که اومدیم و دلمون برات تنگ شده، بیرونمون می‌کنی؟!»
بعد مادرشوهرم آمد، برادرشوهرم و... همۀ آبادی ریختند توی اتاق کوچک من. اشک از چشم‌هایم مثل آسمان می‌بارید. باران بند نمی‌آمد. دو تا بردار پاسدار که آمدند، بند دلم پاره شد. خوش‌بختی‌ام رفت بهشت!


 

Share

نظرات کاربران

نارنجستان