سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

هر جا خطر بود، او هم بود/ یاری که دل صیاد شیرازی را صید کرده بود

کدمطلب : 18693

شهید سرتیپ محمدجعفر نصر اصفهانی


  هر جا خطر بود، او هم بود/ یاری که دل صیاد شیرازی را صید کرده بود


هوران - اعمال حج تمتع را تمام کرد و از احرام خارج شد. لباس احرامش را شست و خشک کرد و بعد، از همة همسفرانش خواست تا بر روی لباس احرامش بر اسلام و ایمان «محمدجعفر نصر اصفهانی» شهادت دهند. آن روز همه لباس احرامش را امضا کردند.


پایگاه خبری هوران - سال 1375 یکی از همرزمانش در بیمارستان به ملاقاتش رفت تا بی‌پرده خبر تأثیرات بمب‌های شیمیایی را بر روی این فرماندة تیپ یک لشکر پیاده ثامن‌الائمه به او برساند، منتظر ماند تا اتاق خالی شود. آهسته به او نزدیک شد، سرش را به سینه‌اش گذاشت و زار زار گریه کرد و حقیقت را به او گفت: «حاجی، دکترها جوابت کرده‌اند!» و او سر همرزمش را نوازش کرد و با کمال آرامش گفت: «من باید در بیت‌المقدس5 شهید می‌شدم، خدا لطف کرد تا به حج مشرف شوم، به سوریه بروم و از همه مهم‌تر اینکه افتخار پیدا کردم که سرباز ثامن‌الائمه(ع) بشوم.»


شهید سرتیپ محمدجعفر نصر اصفهانی


مجروح شدن‌هایش را از ماه‌های آغازین در سال 59 به آخرین ماه‌های جنگ پیوند زند؛‌ او در تیرماه 1367 در منطقه مریوان و پنجوین عراق، علاوه بر مجروحیت شدید با سلاح‌های سنگین، شیمیایی هم شد.


خطبة عقد را که خواندند، برای اولین بار می‌خواست همسرش را از تهران به اصفهان بیرد؛ به جای بردن او به جاهای دیدنی، یکراست رفتند به گلزار شهدا، سر مزار دوستان شهیدش، و وقتی با اعتراض خواهرش روبه‌رو شد که «این کار تو بر روحیه‌اش اثر منفی دارد» گفت:
«اشتباه تو همین جاست، من از بردنش به گلزار شهدا هدفی داشتم. او یک رزمنده است و باید بداند، راهی که من انتخاب کرده‌ام به کجا می‌رسد، راه من راه شهادت است. گلزار شهدا را به او نشان دادم که به او بگویم خود را برای چنین لحظه‌ای آماده کند، اگر مرا انتخاب کرده است، باید در این راه مرا یاری کند.»


به همسرش گفت: «من به درد پشت میز نمی‌خورم. جای من توی منطقه است» ساکش را برداشت و به سنگر برگشت. هر جا خطر بود، او هم بود. او کسی بود که در آغاز خدمت خود از فرمانده خود پرسیده بود: «سخت‌ترین محل خدمت شما کجاست؟ مرا به آن یگان بفرستند!» نصر، گروهان خود را در منطقه‌ای مستقر کرد که در ناامنی کامل میان نیروهای عراقی و عناصر ضد انقلاب بود و تدارکات و مهمات و آذوقه را باید با طناب بالا می‌کشیدند.


در حال گذراندن دوران خدمت سربازی بود، که دوست داشت عضو ارتش یا سپاه شود. سر دو راهی که کدام لباس مقدس را بپوشد، لباس سپاه یا ارتش را، شبی در خواب دید که به محضر وجود مقدس امام زمان(عج) شرفیاب شده است و از آن حضرت کسب تکلیف می‌کند که حضرت به او فرمودند «ارتش به شما نیاز بیشتری دارد، به ارتش بروید». محمدجعفر نصر در طول خدمتش همواره خود را سرباز امام زمان(عج) می‌دانست، روزی در گوشه‌ای تنها مشغول تلاوت قرآن بود که متوجه شد سربازی چند گالن نفت را به سوی محل استقرار نیروهای او می‌برد؛ به طرفش رفت و کمکش کرد. در بین راه سرباز که نمی‌دانست که نصر فرمانده است، از او پرسید: «تو هم سرباز اینجایی؟» پاسخ داد: «ما همه سرباز امام زمان(عج) هستیم.»


سر سال، خمس مالش را حساب می‌کرد. هر گاه حرفی نمی‌زد و یا کار خاصی نداشت، لبش به ذکر گفتن و صلوات مشغول می‌شد. با روزه گرفتن ماه‌های رجب و شعبان که بیشتر بدون سحری می‌گرفت، به استقبال ماه رمضان می‌رفت. آن‌قدر با روزه گرفتن مأنوس بود که پس از عمل جراحی معده، به‌خاطر جراحات شیمیایی در سال آخر عمرش، به شدت نگران روزة ماه رمضان بود و در بستر بیماری دعا کرد: «خدایا عمرم را تمام کن اگر باشم و نتوانم روزه بگیرم.»


شهید سرتیپ محمدجعفر نصر اصفهانی


به حضرت زهرا(س) ارادتی خاص داشت. جلوتر از سادات راه نمی‌رفت، به سادات می‌گفت: «اگر من جلوتر از شما حرکت کنم، فردای قیامت در برابر بی‌بی فاطمه زهرا(س) جوابی ندارم.» همیشه آرزو داشت که خداوند فرزند دختر به او بدهد تا نامش را «زهرا» بگذارد. خداوند هم در روز تولد حضرت زهرا(س) دختری به او عطا کرد و نصر همیشه مباهات می‌کرد که در تمامی فامیل، زهرای کوچک او، تنها دختری است که در روز میلاد حضرت زهرا(س) به دنیا آمده است.
در روزهای آخر جنگ،‌ وقتی ترکش پهلو و پایش را شکافت، روی تخت بیمارستان گریه می‌کرد. می‌گفت: «یا فاطمه الزهرا» «یا حسین شهید» «آیا من لیاقت شهادت و دیدار شما بزرگواران را ندارم.»


قطعنامه که پذیرفته شد، همیشه در اینکه در فضای آلودة شهر تنفس می‌کند، به خود می‌پیچید و حسرت می‌خورد و می‌گفت: «در شهر نمی‌گذارند آدم خواب ائمه و حضرت زهرا(س) را ببیند.»


شهید سرتیپ محمدجعفر نصر اصفهانی


او که در شهریور سال 1399 در اصفهان دیده به جهان گشوده بود، در نوزدهم آبان‌ماه 1375 واژة زیبای «شهادت» را همنشین نام زیبای خود کرد و با بر تن کردن لباس احرامی که در ایام حج به امضای مؤمنان رسانده بود، به دیدار امام و یاران شهیدش رفت. وصیتنامه‌اش را که باز کردند اولین جمله‌ای که به چشم می‌خورد، توحید و عبودیت و فنای در محبت اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) بود:


بسم‌الله الرحمن الرحیم


وصیت‌نامة بندة روسیاه خدا محمد جعفر نصر


ذرات وجودم به وحدانیت و رسالت محمد(ص) و ولایت حضرت علی(ع) و یازده فرزند معصوم پسر ابوطالب شهادت می‌دهد...


 شهید سرتیپ محمدجعفر نصر اصفهانی


 به روایتی دیگر از واحد حماسه و مقاومت  پایگاه خبری هوران


 


شهید سرتیپ محمدجعفر نصر اصفهانی


 


عکس/ یاری که دل صیاد شیرازی را صید کرده بود


به توصیه تیمسار صیاد شیرازی و همکاران نزدیک ایشان خدمت در ارتش را به عنوان شغل دایم خودانتخاب و در سال 1361 وارد دانشکده افسری گردید. در طول دوره دانشکده جوانی کاردان باهوش و بینش مذهبی و سیاسی بود.


گروه جهاد و مقاومت هوران- آنچه می بینید، تصاویری از یک شهید ارتشی است که مردانه در سالهای جنگ، مبارزه کرد و در حالی که 8 سال از پایان جنگ می گذشت، بر اثر جراحت های شیمیایی و سایر جراحت های باقی مانده از دوران دفاع مقدس به شهادت رسید.


شهید محمد جعفر نصراصفهانی، در روزدهم شهریورماه 1339در «محله منارجنبان» در اصفهان بدنیا آمد.پس از طی دوران طفولیت به مدرسه رفت وتحصیلات خود را تا اخذ دیپلم متوسطه در رشته ریاضی در اصفهان ادامه داد.


پس از اخذ دیپلم متوسطه در روز پانزدهم بهمن ماه 1358 به خدمت سربازی اعزام و پس از طی دوره آموزشی اولیه در مرکز آموزشی بیرجند به گروه 44 توپخانه اصفهان منتقل گردید.


درگروه 44 باتوجه به روحیه مذهبی و انقلابی که داشت در فعالیت های انجمن اسلامی مرکزآموزش توپخانه شرکت و در این فعالیت با سرگرد صیاد شیرازی و دیگر افسرانی که با ایشان همکاری می کردند آشنایی پیداکرد.


با شروع جنگ در سال 1359،در همان ماه های اول به اتفاق چند نفر دیگر داوطلبانه تقاضای اعزام به جبهه نمود ودر روزهای اول حضور در منطقه عملیاتی سوسنگرد مجروح و به بیمارستان منتقل گردید.


در مهرماه سال 1360با انتصاب سرهنگ صیادشیرازی به فرماندهی نزاجا، در دفتر ایشان خدمت خود را ادامه داد.


بعد از گذراندن 18 ماه خدمت دوره ضرورت و شش ماه خدمت احتیاط در تاریخ 15/11/ 1360خدمت وی به پایان رسید،‌ اما همچنان داوطلبانه به خدمت خود در دفتر فرماندهی نزاجا ادامه داد و در همین زمان با وساطت یکی ازافسران همکار با انتخاب یک همسر از خانواده ای متدین،‌ ازدواج نمود.


به توصیه تیمسار صیاد شیرازی و همکاران نزدیک ایشان خدمت در ارتش را به عنوان شغل دایم خودانتخاب و در سال 1361 وارد دانشکده افسری گردید.


در طول دوره دانشکده جوانی کاردان، باهوش و بینش مذهبی و سیاسی و با اخلاق بود.


در زمان جنگ با اینکه مرکز توپخانه در اصفهان بود، اما وی رسته پیاده را برگزید و دوره مقدماتی را در لشگر 28پیاده سنندج که در دو جبهه درگیر بود و از پر مخاطره ترین یگانها بود انتخاب کرد و به آن یگان منتقل و به عنوان فرمانده گروهان پیاده در خط مقدم جبهه مشغول به خدمت گردید.


در سال 1367 در یک عملیات رزمی درمنطقه مریوان و پنجوین عراق به شدت مجروح و به پشت جبهه منتقل گردید و در همین زمان به واسطه تک شیمیایی دشمن بعثی آلودگی شیمیایی نیز پیدا نمود.


وی از سال 67 13تا 1373 در مشاغل زیر خدمت نمود:


بازرسی لشگر 28 سنندج – دوره عالی پیاده در شیراز.


فرمانده گروهاندانشجویان در دانشکده افسری.


قرارگاه شمال غرب نزاجا.


بازرسی نزاجا


فرمانده گردان تکاور تیپ 45 تکاور.


سال 1373 با ترفیع به درجه سرهنگی بعنوانفرمانده تیپ 1 لشگر 23 انتصاب و خدمت نمود.


سال 1374 بعنوان فرمانده تیپ 1 لشگر 77 پیاده ثامن الائمه (ع)


در این مسولیت با اینکه در شرایط جسمانی خوبی نبود و چند ماه قبل از آن مورد عمل جراحی ازناحیه معده قرار گرفته بود خدمت نمود.


شهید نصر اصفهانی ارتباط معنوی ویژه ای با فرمانده خود شهید صیاد شیرازی داشت و دل او را صید کرده بود.


نحوه شهادت


در سال 1375 حال عمومی وی به واسطه مجروحیت و آلودگی شیمیایی از گذشته مجدداَ به وخامت گذاشت و بعد ازمدتی بستری شدن در بیمارستان و منزل و تحمل درد و رنج فراوان در روز 19 آبان ماه سال 1375 روح ملکوتی اش به لقاءالله و به خیل عظیم شهدا و مجاهدان راه اسلام پیوست./ هوران - جهاد و شهادت

Share

نظرات کاربران

نارنجستان