سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

خاطره عبادت در حین عملیات

کدمطلب : 20530

خاطره عبادت در حین عملیات


هوران - خاطره من مربوط به عملیات والفجر 4 است، که لشکر 25 کربلا توانست بر شهر پنجوین عراق مشرف شود.


در این عملیات گردانی به نام گردان حضرت مسلم ‌ابن ‌عقیل(ع) داشتیم به فرماندهی شهید ذبیح‌الله عالی که از نیروهای غیرتمند شهر جویبار بود. عالی از کشتی‌گیر‌های بنام جویبار هم به شمار می‌رفت.


زمانی که به سمت ارتفاعات کردستان به راه افتادیم تقریباً هوا گرگ و میش بود و در حال روشن شدن بود. فرمانده به بچه‌ها دستور دادند که با همان تجهیزاتی که همراه دارید نمازتان را بخوانید، تا قضا نشود. بچه‌ها در حالی که لباس داشتند و اسلحه در دست، نماز صبح‌شان را خواندند.


در این عملیات یکی از دوستان ما به نام سردار داوود صفاری از نیروهای فرهنگی بود اما از مسئولان خواسته بود موقع عملیات‌ها همراه بچه‌ها وارد میدان کارزار شود. سردار داوود صفاری که بعد‌ها به شهادت رسید، بسیار شوخ‌طبع بود.


در حین حرکت به سمت دشمن، بنا به مسئولیتی که داشتم، باید در طول مسیر به ستون نظارت می‌کردم تا مسائل امنیتی و حفاظتی رعایت شود.


در میان ستون داوود صفاری را دیدم که ساکت بود. من هر چه به او تیکه می‌انداختم و شوخی می‌کردم، پاسخی نمی‌داد. خیلی آرام بود.


کمی برایم عجیب به نظر آمد. چون روحیه او را خوب می‌شناختم.
یک ساعت و نیم بعد که برای استراحت نشستیم، داوود کنار من نشست.
من هم، به زبان مازندرانی از ایشان پرسیدم: تو از ما مکدری‌؟! گفت: نه چرا مکدر باشم و...
گفتم: من در طول مسیر با تو شوخی کردم، اما تو نه حرفی‌ زدی و نه کلامی! هیچی نگفتی! شهید گفت: بعد نماز صبح دیدم فرصت دارم و بیکارم، داشتم با خدای خودم راز و نیاز می‌کردم.
فهمیدم که او در آن لحظه آن قدر مجذوب راز و نیاز با خدایش شده بود که اصلاً متوجه من نبود و شهدا انسان‌های ماورایی نبودند که دست ما به آنها نرسد.


شهدا از ما بودند، با هم بودیم، همرزم، همراه هم، با هم در یک ظرف غذا می‌خوردیم، عملیات می‌رفتیم، کار می‌کردیم، شوخی می‌کردیم اما آنها انسان‌های زرنگی بودند. مانند شناگری که می‌خواهد شیر‌جه بزند این تخته را هی بالا و پایین می‌کند و شوک وارد می‌کند و یکباره می‌پرد.
شهدا اینگونه زرنگ و باهوش بودند و زمان شیرجه زدنشان را می‌دانستند، می‌دانستند کجا هستند. در نهایت هم شهید شدند و آسمانی. مانند ستارگانی که برای گمراه نشدن‌مان، راه را نشان‌مان می‌دهند.


بچه‌ها در طول دوران دفاع مقدس در کمترین فرصتی که به دست می‌آوردند به عبادت می‌پرداختند. رزمنده‌ای را نمی‌توانستی پیدا کنی که در جیبش، قرآن نداشته باشد. به محض اینکه فرصتی پیدا می‌کردند، به قرائت قرآن می‌پرداختند.


داوود هم همین‌طور بود، در میان خطوط عملیاتی دشمن راه می‌رفت، نمی‌دانست چند لحظه بعد زنده است یا نه، اما به عبادت مشغول بود.

Share

نظرات کاربران

نارنجستان