سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

نذری خدا حافظی سردار شهید امین الله طیبی

کدمطلب : 20579

سردار شهید امین الله طیبی


نذری خدا حافظی


سردار شهید امین الله طیبی


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


سرورس سبک زندگی جهادی هوران - سردار شهید امین الله طیبی فرزند: «میرزا بابا و از مادر؛ گل‌ابرو تاری»، به تاریخ؛ ۱۳۳۸/۸/۶ در روستای «ولاغوز»، از توابع شهر «کردکوی»، در یک خانواده سنتی روستائی مذهبی به دنیا آمد. دوران کودکی به سرخوشی و بازی کودکانه در کوچه و صحرا و بیابان و جنگل همپای رفیقان خود می دوید و بازی می‌کرد. سپس دبستان و دبیرستان، رفیقانی که گمان می‌کنی تا ابد با تو خواهند ماند، اما از همان روزهای نخست شش هفت سالگی روش و سرنوشت آدم تغییر می‌کند.


امین‌الله نیز پسر از گذر از کوچه و بازی کودکانه باید به دبستان می‎رفت، اما شرایط تحصیلی در روستا مانند دیگر امکانات اولیه زندگی انسانی به دلیل بی‌توجه‌تائی و ریخت و پاش‌های خاندان منفور و خائن به وطن پهلوی مردم طبقه کارگر و روستائی و دهقان از هر چیزی برای زندگی کردن محروم بودند. خیلی از بچه‌های نوزاد می‌مردند و خیلی‌ها دچار بیماری‌های مفرط و درناکی می‌شدند که شرایط بهداشت و درمان برای خانواده بسیار سخت می‎شد، به جهت سختی و مشقت زندگی بچه‌ها از تحصیل باز می‌ماندند. خانواده امین‌الله کشاورز و دامدار بودند، امین‌الله فرزند دوم باید با سواد باشد، پدر با زحمت و سختی امین را برای تحصیب به شهر می‌برد. دوران دبستان را امین‌الله با رشد بسیارر خوبی از لحاظ ذهنی و فکری در مدرسه نظامی کردکوی دوران ابتدایی خود را سپری کرد. امین‌الله در عرصه کودکی با پدر به مسجد و محفل‌های مذهبی برده می‌شد، از سن هفت هشت سالگی مقید شد به نماز و روزه و در ایام تعطیل مدرسه در کارهای کشاورزی به پدر بزرگوارشان کمک می کردند.



حتی در ماه مبارک رمضان، در گرمای طاقت فرسای فصل تابستان بعد از سحر همراه با پدرشان در زمین کشاورزی مشغول کار می شدند.



بچه‌های روستائی از سن پائین با مشکبلات روبرو در کار و تلاش زمین‌های کشاورزی توانمند می‌شدند. همانطور که جسم شان را پرورش می‌دادند با رفتن به مسجد و محافل عزاداری ایام محرم و شب‌های ماه مبارک رمضان روح‍شان نیز تقویت می‌شد.


دوران راهنمایی را در مدرسه اندیشه سابق شهر کردکوی به اتمام رساندند و دوران دبیرستان را در هنرستانی در شهر گرگان به کسب علم و دانش پرداختند. سال سوم دبیرستان بودند که مصادف شد با انقلاب اسلامی، در جریان مبارزات مردمی شرکت نمودند. پس از پیروزی انقلاب با دوستان انقلابی خود انجمن اسلامی روستا را با عضو گیری از بچه‌های مومن و مذهبی محل راه انداخت و بعد از آن که بسیج شکل گرفت پایگاه بسیج محل را در روستای ولاغوز شکل دادند و خود شدند مسئول پایگاه بسیج، بچه‌های روستا را با آموزش‌های عقیدتی و نظامی، رزم‌های شبانه آماده می‌کردند که درگیر شدند با حرکت خزنده منافقین در شهر کردکوی و اطراف که بخوبی از عهده‌ی آن بر آمد.


سال چهارم دبیرستان بودند که مصادف شد با آغاز جنگ تحمیلی که در تاریخ ۱۳۵۹/۷/۱ با پوشیدن لباس مقدس پاسداری «عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب شدند، در سال 1360 با دختری از بهداری سپاه ازدواج کردند، مراسم عروسی و شهادت امین‌الله بسیار شباهت به هم داشت. جنگ تازه شروع شده بود و امین‌الله به حکم فرماندهی سپاه مسئول تعاون سپاه کردکوی شدند. دیدار و سرکشی از خانواده شهدا و رزمندگان و به حل مشکلات این حیطه می‌پرداخت.


همزمان به جبهه‌های جنگ می‌رفتند و در چندین عملیات حضور داشتند. به مرخصی که می‌آمد، هر گاه لازم بود از لشکر او را می‌خواستند بعد وارد میدان جنگ می‌شدند. ایشان مسئولیت تعاون را در سپاه پاسداران به عهده داشتند به عبارتی هر عملیاتی که انجام می شد به دنبال تعداد شهدا و مفقودین بودند و خبر شهادت را به خانواده شهدا می رساندن و تشییع پیکر شهدا را با شکوه زیاد در شهر برگزار می کردند.


بعد از پنج سال از خدمت رسانی فعال در تعاون و میدان جنگ، در ساعت ۹ شب ۱۳۶۵/۱۰/۲۰ پیامی توسط مسئول شب سپاه پاسداران به دست شهید بزرگوار رسید. محتوای پیام این بود که ایشان برای انجام مأموریتی سریعا خود را در روز یکشنبه ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ به ساری برساند و از آنجا عازم اهواز شود این آخرین اعزام ایشان بود که از اهواز به کربلای ایران منتقل شدند و پس از انجام مأموریت، سحرگاه ۱۳۶۵/۱۰/۲۴ در سنگر خود مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفتند و به آرزوی خود یعنی « شهادت» رسیدند. امین الله طبی دوستان رزمنده و پاسدار هم‌محلی و هم‌سپاهی بسیاری داشتند که با هم عهد کرده بودند که هر کدام شهید شدند، دست دیگری را بگیرند.


به روایت همسرش که می‌گوید؛ هر کسی در زندگی خود آرزوهایی دارد، زیارت خانه خداوند و کربلای معلی از آرزوهای همسرم «امین‌الله»، بود، اما بزرگترین آرزوی ایشان، فقط شهادت بود. امین‌الله همیشه می‎گفتند؛ روزی شهید می‎شوم و به من دلداری می‎داد و می‎گفت اگر شهید شدم شما ناراحت نباشید، این راهی است که باید بروم شما حضرت زینب (س) را الگوی خود قرار دهید، حتی وقتی شهیدان امین‎الله طیبی و جباری مقدم به شهادت رسیدند به بنده گفتند این دفعه دیگر نوبت من است.



شهادت دُر گرانبها و هدیه گرانسنگی است که در دین اسلام به ارمغان گذاشته شد تا بدین وسیله انسان‎های دارای روح بلند و مؤمن پله‎های رسیدن به عرش الهی را شتابان طی کنند تا به جایگاه عظیم و بلندی به نام «شهادت» دست یابند.


امین‌الله شخصیتی چند بعدی داشت، هر محیطی که می‎رفت شاخص و نمونه می‎شد، فرقی نمی‎کرد در جمع اقوام و یا خانواده باشد، در مبارزه با ضدانقلاب باشد و یا در جبهه‎های نبرد؛ او همه جا برجسته و شاخص بود، فرمانده‎ای متواضع و خوش‎اخلاق اما سرسخت در امور نظامی، در هر حالتی حتی وقتی بدنش در آماج ترکش دشمن قرار می‎گیرد صلابت و استواری‎اش را حفظ می‎کند تا سرباز واقعی ولایت بودن را به رخ دشمن بکشد، او یک نظامی به تمام معنا بود. همیشه مرتب بود و بند پوتین‎هایش را محکم می‎بست و به نیروهایش می‎گفت؛ پوتین‎های خود را طوری ببندید که وقتی داخل آب هم رفتید آب درون پوتین‎های شما نفوذ نکند.



سردار شهید طیبی، به روایت یک برادر دیگرش می‎گوید که؛ برادر بهتر از جانم بسیار پایبند به مسائل مذهبی و دینی بودند بطوری که ما می دانستیم اگر توصیه ای یا سفارشی چه بطور مستقیم وغیر مستقیم می کرد، می‌دانستیم خودش به آن عمل می‌کند. یکی از توصیه‌های مکرر شهید به ما این بود که بطور علی وار و زینب وار زندگی کنیم. شهید طیبی در میان مردم و دوستانش از محبوبیت خاصی برخوردار بود و آن‌قدر به خانواده شهدا و مادران شهید لطف و محبت داشت که بی حد و حصر بود.


خواهرم تعریف می‎کرد که در یکی از شب‎ها شهید طبق معمول می‎رفت که به خانواده شهدا سر بزند به خانه شهیدی رفتند و دیدند فرزندان ایشان گریه می کنند و بهانه پدرشان را می گیرند شهید طیبی که رفتند تا آن‌ها را آرام کنند به او گفتند چه می خواهی برایت بگیرم و فرزندان آن شهید تقاضای شیرینی نمودند با این‌که آخر شب بود شهید آنرا به خیابان برد تا برایش شیرینی بخرد و با این‎که همه مغازه ها بسته بود اما با این حال در خانه یکی از صاحبان قنادی را می‌زند و برای آن فرزند شهید شیرینی تهیه می‌کند و او را آرام می‌کند. شهید امین‌الله تازه از جبهه برگشته بودند. اما چند روز بعد گفتند که دوباره می خواهد به جبهه برود و خانواده گفتند که شما تازه برگشتید و ایشان گفتند من تا چند روز دیگر بر می‌گردم و گویی خوابی دیده بود و یا به ایشان الهام شده بود و بعد از 20 روز شهید می‌شوند و خیلی برای رفتن اسرار داشت و بعد شهادت ایشان هیچ کس سر او را ندید و وقتی شهید شدند، بدون سر بودند. لحظه آخر خداحافظی دست مادر را گرفت و به گوشه‌ای برد، گفت؛ مادر رو به قبله برگرد و دست‌هایت را به آسمان بلند کن و بگوکه خدایا شیر مرا حلال او کن و این قربانی را از من قبول کن. مادر هم این کار را کرد. در حالی‌که اشک در چشمانش حلقه زده بود. برادرم گفت؛ مادر منتظر باش تا من 20 روز دیگر برمی‌گردم.



امین‎الله دقیق بعد از 20 روز شهید شدند. جنازه بی سر ایشان برگشت. از امین‌الله خاطرات بی‌شماری نقل شده است که در این اثر خواندنی، شما را با زندگی‌نامه جهادی «امین‌الله»، تنها می‌گذاریم. تنها با خاطراتی از سردار شهید امین‌الله طیبی، باشد که مانند این شهید عزیز رستگار شوید. آمین.

Share

نظرات کاربران

  • علیرضا اسماعیلی

    سلام و درود بر گلگون کفنان این سرزمین خصوصاً عزیز دلمان امین الله طیبی، صبح به محل کار آمدم بعد از صبحانه مختصر به من فرمود تلکسی آمده که یکی از ما دو نفر به منطقه عملیاتی کربلای 5 اعزام شویم حقیر به ایشان عرض کردم پس من می روم با دلایلی که برای ایشان گفته بودم راضی شد فرمود برایم یک ساعت مرخصی رد کن استراحت کنم تا بعد از ظهر به خانواده شهدا سر بزنم با آن اعلام رضایت برای بنده خودم را رفتن آماده کردم اما بعد از استراحت کوتاه گفت خودم می روم سه بار ایشان را راضی کردم ولی مجدداً با اصرار رفتن خودش را مطرح می کرد بالاخره علیرغم تماس آقای جلال نژاد مسئول تعاون لشکر نتوانستم ایشان را راضی کنم که بنده بروم چنین روزی خداحافظی و اعزام شد اما هنوز 48 ساعت از رفتنشان نگذشته بود که آقای جلال نژاد با بنده تماس گرفتند و گفتند امین و تعدادی دیگر از بچه های تعاون که اعزام شدند یکجا شهید شدند وقتی بدن مطهرشان آمد در تابوت را باز کردم بدن بی سری مشاهده کردم که میبایست بنده بجای ایشان اینگونه مصلح می شدم اما تقدیر چیز دیگری را رقم زد ایشان به آرزوی دیرینه اش رسید ولی حقیر همچنان در حسرت شهادت باقی ماندم روحش شاد سرباز ولایت علیرضا اسماعیلی

نارنجستان