سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

به کمک اسیر عراقی، راننده تریلی شدم

کدمطلب : 20586

به کمک اسیر عراقی، راننده تریلی شدم


هوران - سریع لاستیک را عوض کرد و بعد رفت بالای تریلی و پشت فرمون نشست. با تعجب بهش گفتم: «زود پسر خاله نشو! بیا این طرف بشین و به من یاد بده، باید چطوری برانم؟»...


سیداحمد ربیعی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا، خاطره جالبی را از عملیات والفجر 10، بدین شرح نقل کرده است:


عملیات والفجر10 بود. مدتی که در خاک عراق بودیم، یک تریلی 18 چرخ صفر کیلومتر، توجه مرا به خود جلب کرده بود و مدام توی این فکر بودم که باهاش چه کار کنم؟! تریلی که قبلاً یکی از چرخ هایش را پنچر کرده بودم!


از میان اسرای عراقی که گرفته بودیم، یکی از آن ها راننده آن تریلی بود که طی این مدت سکوت کرده و حرفی نزده بود. مانده بودم که چطور این تریلی را روشن کنم و آن را به حرکت درآورم!


یکی از اسرا که متوجه این موضوع شده بود با اشاره به اسیری که آن طرف تر بود، گفت: «او راننده آن تریلی است!»


راننده را گرفتم و به سمت تریلی رفتم. وقتی خواستم استارت بزنم، راننده به پنچر بودن لاستیک اشاره کرد و گفت: «اول باید پنچری اش گرفته شود.»


بعد به من فهماند که لاستیک زاپاس زیر تریلی قرار دارد؛ من ساده لوح هم اسلحه ام را به او دادم و رفتم که لاستیک زاپاس را از زیر تریلی در آورم.


بچه های ما کمی آن طرف تر، هر یک مشغول کارهای خودشان بودند، وقتی در زیر تریلی مشغول درآوردن زاپاس بودم، راننده عراقی با صدای بلند فریاد زد: «آبار! آبار!» به سرعت خودم را از زیر ماشین خارج کردم و اسلحه را از دستش در آوردم، چون فکر کردم قصد تیراندازی دارد.


سرش فریاد زدم و گفتم: «آبار، آبار، چیه؟! معلومه داری چی میگی؟!»


بعد از اینکه فهمیدم اوضاع آرام است، دوباره اسلحه را به دستش دادم و رفتم زیر تریلی تا لاستیک را در بیاورم اما باز هم عراقی فریاد زد: «آبار! آبار!»


چند بار این حرکت ادامه داشت تا اینکه بچه ها را صدا زدم و گفتم یکی بیاد بگه این زبون بسته چی می گه.


یکی از بچه ها آمد و گفت که می گوید: «مواظب باش تا لاستیک روی سرت نیفتد، اگر روی سرت بیافتد، تو را می کشد!»


من که دیدم هر کاری می کنم، لاستیک زاپاس در نمی آید، اسلحه را از دستش گرفتم و گفتم:


«خودت برو درش بیار!»


او به زیر تریلی رفت و بعد از چند دقیقه، لاستیک زاپاس را بیرون آورد. به او گفتم: «حالا آن را با لاستیک پنچر، جابجا کن!» او از این کار امتناع کرد و گفت: «من بلد نیستم. من هم اسلحه را رو به او گرفتم و با زبان مازندرانی به او گفتم: «یا وصل کندی یا تره همین جه کشمبه» (یا وصل می کنی یا همین جا می کشمت.)


او که جدیت مرا دید، از جیبش عکسی را در آورد و با گریه به من فهماند که 6 تا بچه دارد.


من هم به زبان مازندرانی بهش گفتم :«ای بابا ته هم که مه واری ایال واری، خاستی چه کنی انده وچه ره؟!» (ای بابا، تو هم که مثل من ایال واری، می خواستی چیکار کنی، این همه بچه رو.)


بعد گفتم: «نگران نباش، من باهات کاری ندارم، تو اسیر هستی، نمی کشمت.»


وقتی خیالش راحت شد، سریع لاستیک را عوض کرد و بعد رفت بالای تریلی و پشت فرمون نشست. با تعجب بهش گفتم: «زود پسر خاله نشو! بیا این طرف بشین و به من یاد بده، باید چطوری برانم؟» استارت زد و دنده گذاشت و به کمک او تریلی را به عقب بردم.


وقتی نزدیک بچه ها شدم، مدام بوق می زدم و چراغ می دادم. بچه ها از سنگرهای شان بیرون آمده بودند و با تعجب نگاه می کردند و وقتی فهمیدند من هستم، زده بودند زیر خنده.

Share

نظرات کاربران

نارنجستان