سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

هوران با نویسندگان جوان انقلابی؛ عضو انجمن نویسندگان گلستان + عکس

کدمطلب : 16809

هوران با نویسندگان جوان انقلابی؛ عضو انجمن نویسندگان گلستان/3


«شادی نوری خیمه سری» نویسنده جوان انقلابی گیلانی، از وقتی پایش به هوران باز شد، نویسندگی را جدی گرفت. دانشجوی دانشگاه علوم کشاورزی گرگان بودند و درنیمه نخست سال 94 در دوره مبانی ادبیات داستانی هوران با حضور استاد محمد رضا سرشار در طرح فرصت برابر شرکت کرده و به عنوان خلاق ترین نویسنده جوان گیلانی مفتخر شد به دریافت گواهینامه نویسندگی انجمن قلم کشور، در ادامه داستان کوتاهی به حضورتان معرفی می کنیم./ هوران


هورذان


نویسنده: شادی نوری خیمه سری


من یک مجری ام یک مجری باتجربه ، یک مجری با تجربه حرفه ای ، یک مجری باتجربه حرفه ای دفاع مقدس ، از آن هایی که خوب، بلکه خیلی خوب میتواند جنگ تحمیلی ، شهادت ، جانبازی ، تنهایی خانواده ها و چشم انتظاری آنها را اینقدر ملموس برای حتی دانش آموزان ابتدایی ترسیم کند که بی اختیار اشک بریزند و بروند وسط میدان ، چه برسد به مادری که در آن محفل شهدایی حضور داشته باشد و دلش کمی برای پسرش پر بزند . هر نوع مراسم ناب شهدایی و تجلیل از خانواده های شهدا که فکرش را بکنید رفته ام . از آنهایی که فاز آدم میرود تا عالم بالا و اوج میگیرد و حالش عوض میشود.


راستش را بخواهید چند وقتی است ک کلاس کاری ام هم بالا رفته است. با هرگروهی کارنمیکنم ، و باهر کارگردانی نمی پرم. باید آن گروه حتما باید یک برنامه ی ناب داشته باشند .


یک فکر خوب در آن باشد . برنامه شان متفاوت باشد . نباید کلیشه باشند.کار هم که میکنم ناب کار میکنم . بی اشکال ، بدون اینکه نقدی برکارم وارد باشد. اصلا گاهی میشود ک مخاطب پایان مراسم می آید و میگوید خانم فلانی واقعا کار امروزتان حرف نداشت . مراسم به مراسم کارهایتان متفاوت تر و بهتر و دیدنی تر است . و گاه در گوشم هم میگوین که فقط برای اجرای شما آمده بودیم . هر وقت که دلمان میگیرد برنامه هایتان را سرچ میکنیم یا با مدیر برنامه تان تماس میگیریم که از برنامه بعدی تان با خبر شویم و برای دیدنش دسته جمعی با آن محل می آییم . رزومه کاری هم زیاد دارم. تجلیل هم زیاد داشته ام. رتبه های کشوری ک الا ماشاالله .


0


از همان ابتدا که بصورت داوطلب رفتم روی صحنه ی تمرین استادم گفت انگار خدا تو را مجری دفاع مقدس آفریده است. جنگ را ندیده ای . شهید نشده ای . جانباز هم که نیستی با این سن و سال کم ات ولی انگار روح جنگ در تو دمیده شده است . البته باید بگویم که در همان ابتدای کار نقدهای کوچکی به کارم وارد بود که با تکرار و تمرین بسیار و چند برنامه ی کوچک ، حسابی حرفه ای شدم ، و اگر ریا نشود دیگر الان برای خودم یک پا استادم .چند وقتی هم هست که برای دو سه تا برنامه بعنوان داور و صاحب نظر در مسابقات کشوری مجری گری انتخاب میشوم . البته در تدارک کلاس های آموزشی هم هستم . جزوه ها را آماده کرده ام و داده ام به مدیر برنامه هایم . وعده ی به تحریر در آوردن کتاب هم گرفته ام . در تدارک سایت هم هستم . سایت مخصوص به خودم که دوره ها و جزوه ها و آرشیو اجراهایم را در بر میگیرد


 و برنامه اجراهایم را هم برای مخاطبینی که علاقه مند به دیدن اجراهایم در شهرهای مختلف هستند به نمایش خواهم گذاشت . طراحی سایت را هم سپرده ام به یک گروه خوب و مطرح که در طراحی کم نظیر هستند . من معتقدم آدم یا نباید کار کند و برای چیزی پول خرج کند یا وقتی هزینه زمانی و جسمی و فکری میکند باید درجه یک باشد . باید تاثیر گذار باشد . باید خلاقانه باشد . بایدفکر مخاطب را تا مدتها به خودش درگیر کند و در خودش فرو ببرد گاهی با یک دست خط خوب میتوان به عمق استعداد هنری چند انگشت خیره شد که برسی به قدرت خلاقیت خدا در نمو این پدیده ی زیبایی که در سر انگشتان فردی رو به هنرنمایی کرده است و این یعنی شروع به جذبه در آوردن دیگران برای یک مسیر الهی.


بگذریم بالاخره هرکسی با توجه به شرایطش باید بتواند هنرنمایی کند.


داشتم از خودم می گفتم که یک دختر بیست و پنج ساله لبریز از قوت و شور که محبت به شهدا و جانبازان این مرز و بوم حسابی در کلامش، در نگاهش، و در تمرکز حواسش موج میزند و من واقعا تعریف شدنی ام . خب این هم یکی دیگر از هنر های خداست که احساس میکنم در من نمایان شدنش را...


اما...


اما..... یک چیزی است که چند وقتی است دارد اذیتم میکند . روحم را ، قلبم را ، نگاهم را ....


دقیقا نمی دانم چه چیز ، دقیقا از چه زمانی ، دقیقا نمی دانم ماجرا از چه قرار است ، دقیقا نمیدانم از کجا شروع شده فقط میدانم که یک چیزی اشتباه است ، یک جای کار می لنگد ، یک چیزی سر جایش نیست . یک چیزی هست که نباید باشد و یا شاید یک چیزی نیست و باید باشد . یک دغدغه ی نارس ، یک فکر خام ولی پر تلاطم ، یک خاطر گاه آشفته و بیقرار...
ای بابا اصلا معلوم نیست چه جدیدا هم از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ، احساس عجیبی نسبت به اجراهایم تمام مرا در بر گرفته است . یک حال نارسا ، یک در گیری با خودم ، با افکارم ، اینقدری که شبها در خلوتم پی یک ایراد اساسی ماه را به وصال خورشید می رسانم...!


شاعر هم که شده ام


ای بابا اصلا معلوم نیست چه مرگم شده است . نکند بقول مدیربرنامه ام دارد تاریخ انقضای فعالیت هایم وقتی که دقیقا در اوج هستم به پایان می رسد. البته ناگفته نماند که به مدیربرنامه ام چیزی نگفته ام اینقدر که گاهی فضولی هایش گل میکند حتی بلد است به خلوت هایم نیز سرک بکشد . الحق و الانصاف فکر خوان قهاری است. گاهی واقعا به بودنش نیاز اساسی پیدا میکنم.


توی اتاقم توی خانه پر است از عکس های شهدا و جانبازان و رزمنده های جنگ تحمیلی خودمان . یک عکس های نابی که هرکس برای اولین بار وارد اتاقم بشود فکر میکند وارد یک هییت شهدایی شده است . و حال و هوایش عوض میشود این را من نمی گویم خودشان به بنده اعلام کرده اند .گاهی هم شده فایل عکس ها را ازمن بگیرند..راستش را بخواهید خودم هم در این اتاق حال و هوای خوبی دارم مخصوصا این روزها که زیاد به چشمهایشان خیره میشوم تا شاید جواب سوالم را پیدا کنم . چند وقتی است انس گرفتنم با آنها را نه فقط به خاطر اجرا و روایت بلکه بخاطر این تشویش خیالم بیشتر کرده ام . نذر هم کرده ام . چله زیارت عاشورا هم گرفته ام که بتوانم این ذهن درگیرم را آسودگی بخشم ولی مثل اینکه هنوز وقتش نرسیده است . نگرانم چه اتفاقی ناخود آگاه به سراغم آمده که این همه مرا به خودش سنجاق کرده است . این روزها واقعا تمرکز ندارم


خدایا تو را به صاحب این عکس ها قصد داری چکار کنی با هوای دلم؟! لا اقل مرا برای آن لحظه آماده کن.


از زمانی ک آمده ایم به این خانه جدیدمان چندماهی میشود که میگذرد . بمحض جابه جا شدن، نشدنمان بابا برای ماموریت اعزام شد آن هم پنج ماه و دو هفته که غصه مان دوباره از سر گرفته شد . نمیدانم دقیقا از نبودنش یا از دور بودنش !!!


بقول مامان که فکر میکند من و خواهرم متوجه نمیشویم یواشکی دلتنگ شدن هایش را و میخواهد ما را آرام کند وقتی متوجه دلتنگی ما می شود به ما می گوید : بعضی ها پدرهایشان بعد از سفر های دور برنگشتند . شماها که میدانید ان شاالله پدرتان برمیگردد . دوباره دل شوره ای به تپش هایم اضافه میشود .که مبادا یک روز بابای ما هم ....


ولی خودمانیم مامان هم خیلی خوب بلد نیست آرا ممان کند . نمی دانم شاید اگر من جای مامان بودم...


نه !!!!!


همین که مامان می گوید خوب است . احتمالا من هم بچه هایم را همین طور آرام میکردم .


بابا از این ماموریت ها زیاد برایش پیش می آید بابای من پلیس است . از آنهایی که مسول برگزاری دوره هاست . و تربیت نیروها را بعهده دارد . البته که جانباز هم هست . ولی نه از آن درصدهایی که بواسطه آن دانشگاه بروم ولی ازآن درصدهایی ک وقتی سردردش شروع شود ژلوفن و استامینوفن جلویش تسلیم میشوند . خواب هم پایش را کنارمیکشد که به چشمهای بابا سر نزند . و بقول خوده بابا که باید برود کمی با دل کوه درد و دل کند و بعد برگردد . و یاشاید بیمارستان محل قدیمی مان یاد رفیق گرمابه و گلستانش را میکند .




بگذریم... دیشب بابا برگشت بعد از سلام و احوالپرسی مثل همیشه های از سفر برگشتنش به نوبت به اتاقمان آمد تا وضع و اوضاع شخصی مان را بپرسد . اول رفت اتاق خواهر کوچکم . آخر بابا معتقد است دل کوچکترها ، کوچکتر هم هست و من همیشه سر این موضوع بحث دارم که بالاخره بزرگتری گفته اند کوچکتری گفته اند ، حق تقدمی هم که باشد مطمینا بزرگتر ها سهم اول را دارند ولی از حق که نگذریم خواهر کوچکم شیرین زبانی و دلبری اش برای بابا زبانزد است . بعضی وقت ها باید از قاعده و قانون فاصله گرفت . محبت هر قانونی را بلد است چطور بهم بریزد . بلی بالاخره با کلی حرص و جوش بابا در زد و وارد اتاقم شد. نشست روی صندلی کنار میزم و رو کرد به من که تکیه داده بودم به دیواری که پر بود از عکس رزمنده های پیرو جوانی که برای هنری چسباندنشان خیلی زحمت کشیده بودم . و مثل همیشه شروع کرد آرام و با طمانینه به گوش کردن ، من هم از کارها و برنامه ها و اجراهایی که در این مدت نبود و انجام داده بودم برایش گفتم . حرفهایمان که تمام شد از صندلی اش بلند شد به عکس ها نگاهی انداخت و مکثی کرد و گفت: چند لحظه بمان!!!!! الان بر میگردم . رفت وبا آلبوم عکسش برگشت . آلبوم عکس دوران جنگش . از جایم بلند شدم. آلبوم را با یک نگاه آرامتر از نگاه همیشه اش به من داد و باز آرام تر گفت : اگر یکی از عکس های بابایت را بچسبانی تنگ همه ی این دلاورانی که یکبار هم حسشان نکرده ای همچین بد هم نمیشود ها !!!!!



البته اگر بتوانی در مهندسی چسباندن این عکس ها جای خالی برای عکس بابایت پیدا کنی !!!!!



و ادامه داد . ادامه دادنی عجیب، هیچوقت اینگور به بابایم نگاه نکرده بودم ، هیچوقت :



بزودی قبل از اینک شهادتم فخر اجرای زنده ات شود از اینک لب هایم برای زنده تر ماندن شبیه خودم ها میجنبد ، دست بجنبان !!!!!


یک لحظه احساس کردم سر کلاس آموزش به خودت بیا و زندگی ، بابا هستم
بابا از اتاق رفته است ولی هنوز سر پا ایستاده ام وآلبوم او در دستم ، دستم می لرزد ،
من هنوز مبهوتم . تمام این مدت کجای زندگی ام به بابا به نگاه یک رزمنده نگاه کرده ام ؟؟!!!!!



ای وای خدایا تمام این افتخارات تمام این سکو رفتن ها ، تمام این خاک صحنه خوردن ها ....
این غفلتم واقعا چه جایگاهی خواهد داشت؟!!!



اگر برگردم عقب و از نوع شروع کنم هیچ چیز را از دست نداده ام بلکه تازه همه چیز را به دست آورده ام
نه شروع نه
الان فقط وقت بیدار شدن است



با خودم چکار کرده ام ؟؟؟ با بابا؟؟؟



امروز چقدر از خودم خجالت کشیدم



ای واااااااااااااای تمام این خلوت ها.....



جواب دغدغه ی آشفتگی ام کنارم بود و من .....



آب در کوزه و من گرد جهان میگردم
ای وای بر من چرا نفهمیدم ک این همه افتخار کسب کرده ام که چه؟!
من خود دختر یک افتخارم.......



تمام این خلوت ها ، تمام این سر در گمی ها ، تمام این آشفتگی ها ، تمام آن فکرهایی که مرا ، تمرکز مرا ، آرامش مرا ، و ذهن و قلب مرا تا مدت ها برای خودش انتخاب کرد چیزی نبود جز اینکه کمی دنبال خودم بگردم ، دنبال گم شده هایی که پیدایند ولی نگاهم آن ها را گم کرده است . 
ای وای بر من که چقدر فاصله دارم با آنچه که خودم از خودم ساخته ام
چقدر فاصله دارم با آنچه که بابا مدت ها صبر کرد تا از من بسازد و تقریبا باید بگویم چقدر دیر فهمیدم که چقدر پا پس کشیدم که نسازدم



چقدر غرق شدم در دنیایی که پر بود از منم منم ها و چقدر خودم را نجات دادم از شما بابا جان ها من امروز جلوی بابایی که از در اتاقم بیرون رفت سرم را پایین انداختم ولی انگار هنوز به خودم نیامده ام .



یک مرد و دختری که بابای مردش را نمی بیند


ای وای چقدر آدم ترسناکی هستم ، که اگر از خودم وحشت کنم کار بزرگی نکرده ام .


البته با همه ی رویی که دارم باید تا همین جای ماجرا را هم مدیون همین عکس ها و نذر ها و زیارت عاشورایی باشم که حتما شهدا واسطه شدند تا برسد به دست بابایی که قبل از اینکه لب تر کند پسرش خود را به بابا رساند و قبل از اینکه بابایش ندا بدهد دخترش آماده بود


خدایا مرا بخاطر همه ی غفلت هایی که کردم ببخش . بخاطر همه ی ندیدن هایی که نمیدانم واقعا ندیدم یا نخواستم ببینم یا اینقدر حواسم را پرت دیدنی ها کردم که دیدنی هایی که دیدن داشت را نبینم ببخش ولی این داستان بگمانم از آن داستان هایی است که فقط ببخش تو مرا پاسخگو نیست باید بروم به سمت کسانی که در حق داشتن شان به گردنم مسولیتم را دو چندان و بخشش تو را آسان تر خواهد کرد .


بس است سر صحنه بهترین کارگردانهای برنامه ها ی ناب شهدایی و جانبازی !
اول باید بتوانم کارگردان صحنه زندگی خودم را به تصویر بکشم
باید بتوانم خودم کارگردانی یاد بگیرم
وقت نیست باید تکان بخورم
من هنوز ایستاده ام!
و خیس اشک و فقط خدا می داند که پر رو تر از خودم ، جز خودم نیست .
اشکهایم را پاک میکنم . می ترسم بروم اشکهایم را بشویم اگر بابا اشکهایم را ببیند بیشتر از این متوجه شرمندگی ام خواهد شد .



داخل پرونده های قرار داردی ام کاغذ قرارداد سفیدی را برمی دارم به همراه یک روان نویس که برای اولین بار از آن استفاده میکنم و رنگش ارغوانی است را کنار کاغذ میگذارم ساعت از یازده و نیم شب گذشته و بابا با همه خستگی اش جای قرار همیشگی دلتنگی اش با مامان ، روی تراس خانه که رو به امامزاده است و نور سبزش در چراغ خاموشی شب مخصوصا وقت هایی که بابا نیست دل مامان را نوازش می دهد دارد به دلتنگی های مادر گوش می کند ، نمی دانم ، شاید هم این بار بابا دارد برای مامان از دسته گل های غفلتم می گوید 


خلوتشان را با چای تازه دمی ک قل قل اش فضای آشپز خانه را پر کرده بود بهم میزنم و مامان که نفهمیدم از تعجب اینکه چای ریخته ام چشمهای خیسش را پاک کرد یا برای اینکه چشمهای خیسش را نبینم !!!!!


چای را گذاشتم کنارشان و نشستم پهلویشان . عجیب بود ولی اصلا به روی خودشان نیاوردند . کاغذ و روان نویس را که گذاشته بودم کنار چای ها برداشتم و گذاشتم کنار بابا


ببخشید آقای بابا وقت دارید مدتی در خدمت شما و خانواده تان باشیم ؟؟؟


میخواهیم به کارگردانی شما داستان زندگی تان را به رشته تحریر و مستند در بیاوریم ، نگران هم نباشید با دوستانتان در


عالم بالا هماهنگ کرده ایم هوای ما را داشته باشند میخواهم این بار از نگاه ناب کارگردانی چون شما استفاده کنیم


بابا.... و مامان انگار اولین بار است که همدیگر را میبینند که اینقدر مات به هم نگاه میکنند . ادامه دادم : در ضمن باید خدمتتان عرض کنم ممکن است این کار برای شما زحمت زیادی داشته باشد ولی لا اقلش این است که فرزندتان آدم میشود


، نگاهش عوض می شود ، به خودش می آید ، وخیلی چیزهای دیگر که نگویم بهتر است اگر موافقید کاغذ را امضا کنید
یکبار دیگر سرم را پایین انداختم و کاغذ را کشیدم سمت بابا


سه ثانیه...


همیشه هم روان نویس ارغوانی برا امضا لازم نیست


خیسی یک قطره اشک از چشمان یک جانباز کاری را میکند که روان نویس که هیچ ، هفت سال اجرای حرفه ای من نکرد


خدایا لطفا بیشتر از این مارا شرمنده ی یادگاری هایت نکنپ


الهی آمین

Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان