سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

هزار شهید را دیدم؛ هیچ‌کدام عزت‌الله نبود + عکس

کدمطلب : 18282

شهید عزت‌الله کیخا و علی اکبر


پس از سال‌ها گمنامی؛


هزار شهید را دیدم؛ هیچ‌کدام عزت‌الله نبود + عکس


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


به گزارش هوران؛ کامیون داشتم و به شهرهای دوردست بار می‌بردم. یک روز صبح که سوار کامیون شدم، سیدحسین حسینی، همسایه‌مان که بعدها شهید شد، آمد و گفت: «جایی می‌ری؟»


گفتم: «بار دارم، باید به تهران ببرم.»


گفت: «حاجی! علی‌اکبر از عملیات برنگشته؟»


یک حالی شدم. علی‌اکبر پانزده سالش بود و سومین فرزندِ خانواده و در مقطع راهنمایی درس می‌خواند. عزت‌الله، متولد 1340 بود و تازه دانشگاه قبول شده بود که دشمنِ نفرین‌شده به خاک ایران حمله کرد. اول عزت‌الله عازم جبهه شد و بعدش من رفتم. پشت سر من علی‌اکبر به کردستان رفت. چند ماهی گذشت.


من از جبهه برگشتم، علی‌اکبر هم آمد خانه و علی‌اصغر و محمدرضا، دو پسر دیگرم رهسپار شدند. از پنج مرد خانۀ ما، همیشه چهار نفرشان جبهه بودند.


علی‌اکبر از عملیاتِ فتح‌المبین برگشت و چند روزی ماندگار شد. ما رفتیم قم. توی حرم حضرت معصومه(س)، حال عجیبی بهم دست داد. وقتی برگشتم، علی‌اکبر داشت می‌رفت جبهه. به حاجیه‌فاطمه، مادرش، گفتم: «علی‌اکبر را خوب نگاه کن و سیر شو!»
بغض گلویم را گرفته بود. مادرش گفت: «چرا حاجی؟»


ـ خداحافظی هم بکن! علی‌اکبر دیگه نمیاد.


علی‌اکبر رفت. بقیۀ پسرانم هم جبهه بودند. فقط من مانده بودم، چون رسم خانۀ ما این بود که یک مرد بماند. تا این‌که عملیاتِ بیت‌المقدس شد. از شب اول عملیات، بغضِ نا‌نوشته‌ای آمد سراغ من؛ برای همین ماشین را بار زدم تا بروم سفر و سرگرم باشم.


از ماشین پیاده شدم. نگاهی به سیدحسین کردم و گفتم: «وقتی برنگشته، یعنی یا اسیرشده یا مفقود!»


آماده شدم بروم اهواز دنبال علی‌اکبر. سیدحسین هم اعلام آمادگی کرد تا با من بیاید. رفتیم اهواز. اول ما را به‌ سمت بیمارستان جندی‌شاپور فرستادند. آن‌جا چند تا کانتینر شهید گمنام بود. تک‌تک شهدا را نگاه کردم؛ 280 علی‌اکبر آن‌جا بود، اما هیچ‌کدام علی‌اکبر من نبودند!


آن موقع هنوز معراج‌الشهدا نبود. به قسمت تعاون رفتم. آن‌جا گفتند: «نام پسرتون توی آمار هست. پسرتون درست شب اول عملیات بیت‌المقدس شهید شده؛ دهم اردیبهشت 61. الآن هم پیکرش رو به گرگان فرستادیم.»


شهید عزت‌الله کیخا و علی اکبر


باورم نمی‌شد. علی‌اکبرِ من شهید شده بود. کمی تأمل کردم و به خودم آمدم. بهشان گفتم: «من کامیون دارم، به‌ دردتان می‌خورد؟»


خیلی تعجب کردند و گفتند: «مگه پسرت شهید نشده؟!»


ـ بله! ولی...


ـ خوب باید بری برای تشییع جنازه و...


ـ یعنی برای من کاری ندارید؟


مکثی کردند و بعد گفتند: «پس بیا کوله‌پشتی‌های شهدای شمال کشور را بار بزن و ببر چالوس!»
برگه را نوشت و داد دستم. داشتم می‌رفتم که گفتند: «راستی! کوله‌پشتی شهدای قم هم هست.»


ـ باشه، می‌برم.


ـ کوله‌پشتی شهدای تهران هم هست!


ـ هر کجا هست می‌برم تهران، تا از آن‌جا تقسیم کنند.


کامیون را بار زدم و آمدم تهران. حالا کامیونم، کوله‌پشتی‌ای شده بود از کوله‌پشتی‌های شهدا. سهمِ شمال را هم به چالوس بردم. بعد یک‌راست رفتم گرگان. وقتی به سپاه رسیدم، تابوتِ علی‌اکبرم را دیدم که توی پرچمِ سه‌رنگ پیچیده بودند. پرچم را بوییدم؛ بوی بهشت می‌داد... بوسیدمش و بازش کردم. علی‌اکبرم آرام خوابیده بود، درست مثل وقتی که تازه به دنیا آمده بود؛ آرامِ آرام.


در خانه‌مان همیشه بعد از نماز صبح، با چهار پسرم قرائت قرآن داشتیم؛ برای همین روحیه‌مان قوی بود.


عزت‌الله کسر تولد داشت؛ یعنی جلوتر از زمان خودش که نُه ماه است، به‌ دنیا آمده بود.
ده روزه که بود، دستش را گرفتم و به مادرش گفتم: «این دست‌ها یه روز به یاری امام زمان(عج) می‌ره.»


سه سال بعد وقتی امام، این جملۀ معروفشان را که: «حواریونِ من توی گهواره‌اند» فرمود، فهمیدم چرا عزت‌الله کسرِ تولد دارد؛ باید به قیام امام خمینی که واسطۀ امام زمان(عج) بود، می‌رسید!


شهید عزت‌الله کیخا و علی اکبر


هنوز تابوت علی‌اکبر را بلند نکرده بودند که یکی از از بچه‌ها گفت: «عزت‌الله مجروح شده و در بیمارستانه.»


علی‌اکبر تشییع شد و من سرِ مزار علی‌اکبر سخنرانی کردم. چنان حرف زدم که همه روحیه گرفتند. هنوز جنگ ادامه داشت.


یک ماشینِ تانکر آب داشتم که برای رزمندگان آب می‌بردم. سال 66 بود. عزت‌الله چند بار زخمی شده بود و این دفعه شیمیایی. کمی که مانده بود، شنیدم که دارد می‌آید جبهه. رفتم فاو و شهید غلام‌حسین رحمانی را پیدا کردم. عزت‌الله همیشه با او بود. به او گفتم: «برادر رحمانی! شما به عزت‌الله گفتی بیاد این‌جا؟ علی‌اکبر شهید شده و علی‌اصغر و محمدرضا و من هم که الآن جبهه‌ایم. رسمه که یه مرد ما باید در خونه باشه.»


شهید رحمانی بغض کرد و اشکی بر گونه‌هایش جاری شد. دستم را گرفت و درِگوشم گفت: «منم مثل شما؛ همۀ خانواده‌، جبهه‌ایم. اگه ما نباشیم، کی باید بیاد؟!»


چیزی نگفتم و خداحافظی کردم. باید می‌رفتم گرگان. تا رسیدم، مادرِ علی‌اکبر گفت: «عزت‌الله همین یه ساعت پیش رفته سپاه و بعدازظهر می‌خواد بره جبهه.»


سریع به سپاه رفتم. حالِ غریبی داشتم. عزت‌الله را صدا کردم و بهش گفتم: «اومدم که نذارم فعلاً بری. مادرت تنهاست. تو بمان، من جات می‌رم!»


گفت: «شما همین الآن از جبهه برگشتی. بعدش هم از لشکر برای من نامه آمده بابا! یعنی بر من تکلیف شرعی شده که باید برم.»


ـ قبول، برو!...


عزت‌الله که سوار اتوبوس شد، من هم به خانه برنگشتم و سوار اتوبوس آخری شدم و رفتم. اول رفتیم چالوس. آن‌جا عزت‌الله را دیدم. تبسمی کرد. بعد تقسیم شدیم. او رفت فاو، تا به غلام‌حسین و گردانِ صاحب‌الزمان(عج) ملحق شود؛ من هم رفتم سمت هفت‌تپه.
چند وقتی گذشت. رفتم شلمچه. آن‌جا هم ماشین سنگین دستم بود. توی سنگر بودیم که دیدم عزت‌الله با جمعی از بچه‌های گردانِ صاحب‌الزمان(عج) آمدند توی سنگر ما. صحبت از عملیات کربلای 10 بود. توی سنگر، بچه‌ها جمعشان جمع بود. یکی‌شان گفت: «عملیات سختی خواهد بود و پاتک‌های سنگینی داره و دشمن حتی شهدای ما رو، زیر شنیِ تانک‌هاشون لِه می‌کنه!»


بعد عزت‌الله گفت: «خوش به‌ حال شهیدی که زیر شنیِ تانک‌های این نانجیب‌ها لِه می‌شه!»


من یکّه خوردم، بدنم لرزید و گفتم: «عزت‌الله! پدرت کنارت نشسته‌ ها.»


عزت‌الله تبسمی کرد و گفت: «بابا! به‌ خدا من از این ناراحتم که طوری به محضر آقا اباعبدالله(ع) وارد بشم که بدنم از بدنِ آقا سالم‌تر باشه. مگه همین قوم شنیع و نانجیب نبودند که بر بدن اباعبدالله(ع) اسب تازوندند؟! خُب باباجون! این آدما، همون نسل خبیث و ناپاک شِمرند. این تانک‌ها هم همون اسب‌ها هستند.»


در همین لحظه، یک نفر عزت‌الله را صدا زد. وقتی برگشت، گفت: «دیگه وقش رسیده. گردانِ صاحب‌الزمان خط‌شکن عملیاته.»


خدا‌حافظی دردناکی کردیم و رفت. شب خوابی دیدم و گفتم: «عزت‌الله هم پرید.»


مرحلۀ اول و دوم عملیات که تمام شد، گردانِ مسلم رفت تا جای‌گزین گردان خط‌شکن شود. گردان مسلم با منطقه خوب آشنا نبود؛ برای همین عزت‌الله ماند تا کنارشان باشد.
سرانجام عزت‌الله در شب دهم اردیبهشت 66، در بلندی‌های ماهوت شهید شد؛ درست همان شبی که علی‌اکبر شهید شده بود. علی‌اکبر شهید و مفقود شد. عزت‌الله هم همین‌طور؛ فقط علی‌اکبر چند روز بعد پیدا شد، ولی برای عزت‌الله بیش از هزار شهید را در جاهای مختلف دیدم، نبود که نبود!


جنگ تمام شد و اسرا داشتند برمی‌گشتند. یکی از اسرا که هم‌رزم عزت‌الله بود، لحظۀ شهادت عزت‌الله را برایم تعریف کرد. گفت: «عزت‌الله ما رو تأمین می‌داد که یه بعثیِ خبیث با قناسه، پیشانی عزت‌الله رو هدف قرار داد و پسرت شهید شد.»


حالا همه سرِ زندگی‌اند؛ من و مادرش، دو فرزند عزت‌الله که حالا خودشان صاحب فرزند هستند و نامش را هم گرفته‌اند و همه، منتظر یک نشانی از او هستیم.


بیست‌واندی سال گذشت. شبی از ماه مبارک رمضان، در مراسم ختمِ جوانی از خانوادۀ شهید سیدحسین که در تصادفی کشته شده بود، حال عجیبی پیدا کردم. آن شب خواب دیدم، مجلسِ عزاست و شهید سیدحسین هم حضور دارد. صدایم کرد. جلو رفتم و احوال‌پرسی کردم. گفتم: «چه خبر سیدحسین؟ کجا هستی؟ علی‌اکبر و عزت‌الله را می‌بینی؟ ازشان خبر داری؟»
گفت: «بله! ما هم‌دیگه رو می‌بینیم.»


ـ وضعیت شهدا اون‌جا چه‌جوریه؟


ـ همه‌‌چیز عالیه.


توی عالم خواب به سیدحسین گفتم: «هنوز جنازۀ عزت‌الله نیومده و بچه‌هاش تو ناباوری‌اند. مادرش هم خیلی بی‌تابه.»


سیدحسین بلافاصله گفت: «عزت‌الله در منطقۀ مهریز یزده.»


ناگهان از خواب پریدم. دیگر نماز صبح شده بود. این موضوع را پنهان نگه داشتم و با احدی صحبت نکردم؛ فقط بهش فکر می‌کردم.


شش ماه از این ماجرا گذشت. باز اتفاقی افتاد که مرتبط با شهید سیدحسین بود. شب، خوابش را دیدم که توی خانۀ خودمان بودیم و شهید سیدحسین مهمان ما بود. سیدحسین گفت: «نمی‌خوای مرقد عزت‌الله بری؟»


ـ چرا، می‌خوام.


ـ بریم!


دستم را گرفت. تا گفتم: «برویم»، دیدم مزاری روبه‌روی ماست که دور تا دورش را دیوار کشیده‌اند. درِ ورودی‌ای داشت که باز بود. وارد شدیم. مزاری بود که داخل آن محلی برای شهدا ساخته بودند. تقریباً از زمین فاصله داشت؛ مثل سکّو بود. سقف هم داشت. نزدیک شدیم. گفتم: «قبر عزت‌الله کدومه؟»
با دست اشاره کرد و گفت: «اون‌جاست.»
نگاه کردم و گفتم: «پس بیا یه زیارت‌نامه بخونیم!»
شروع کردم: «السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...»
همین‌طور داشتم می‌خواندم. تا گفتم: «السلام علیک یا فاطمۀ‌الزهرا» از خواب پریدم.
دیگر موضوع را پنهان نکردم و از صبح شروع کردم به تلفن زدن. تا این‌که مادرِ عزت‌الله پرسید: «چه خبر شده که این‌قدر زنگ می‌زنی؟»
موضوع را گفتم. همۀ بچه‌ها جمع شدند. با بنیاد شهید یزد رایزنی کردیم و راه افتادیم. وقتی داشتیم می‌رفتیم سمت مهریز، توی جاده تابلویی بود که روی آن نوشته بود: «به طرف راست! 1000 متر، گردکوه.»
این تابلو، آتشی به جانم انداخت. وقتی به تابلو رسیدم، ماشین خاموش شد. من که این‌قدر صبور بودم، ناگهان به گریه افتادم. یک لحظه حس کردم عزت‌الله کنار این تابلو ایستاده و می‌گوید: «بابا! من این‌جام.»
کمی گذشت و من قدری آرامش پیدا کردم. بچه‌ها از ماشین پیاده شدند و قضیه را پرسیدند. گفتم: «نمی‌دونم. هرچی هست، این تابلو منو آتیش زده. تا بنیاد شهید مهریز نرفتند، بریم!»
سوار شدیم و ماشین با استارتی روشن شد. در بنیاد شهید یزد، امکاناتی در اختیار ما گذاشتند. دوربین فیلم‌برداری هم گرفتند و با مسئول خود بنیاد شهید به تک‌تک مزارها سر زدیم. گفتم: «هیچ‌کدوم از این مزارها که رفتیم، آنچه من دیده بودم، نیست.»
نشانی را که در خواب دیده بودم، دقیق بازگو کردم. یک‌دفعه یکی‌شان گفت: «این نشانی فقط مختص گردکوهه.»


با شنیدن نامِ «گردکوه»، تکانی خوردم. به‌ سمت گردکوه حرکت کردیم. به دویست متری که رسیدیم، گفتم: «صبر کنید! اون‌جا یه مزار بود که دورش دیواری داشت و یه ورودی. داخل مزار، یه سکّو هست که چند شهید زیر آن دفنند. مسقّف هم هست.»
یکی از کارمندهای بنیاد شهید با دوربین جلوتر رفت و بعد فریاد کشید: «همین‌جاست!»
همۀمان حال غریبی داشتیم. وارد مزار که شدم، دیدم بله، دقیقاً همان نشانیِ خواب است. در بین ده شهید، تنها یک شهید گمنام بود. گفتند: «این شهیدِ گمنام، از بلندی‌های ماهوتِ کردستان آمده.» دیگر مطمئن شدم که همان عزت‌الله خودم است.


این اتفاق، مردم را جمع کرد. ما چند روزی آن‌جا ماندیم تا شهید را به گرگان ببریم، اما مردم از ما خواستند شهید آن‌جا بماند؛ تبرّک است.


الآن مزار شهید عزت‌الله در گردکوه است!/ هوران

Share

نظرات کاربران

نارنجستان