سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

محبت یک مشت استخوان و برای شهیدان مظلوم و گمنام + عکس

کدمطلب : 18263

شهیدان مظلوم و گمنام


محبت یک مشت استخوان و برای شهیدان مظلوم و گمنام


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


ترافیک سنگینی بود. خسته و گرسنه از دفتر روزنامه به طرف خانه می‌آمدم. بوی ناهنجار داخل تاکسی نفسم را بند آورده بود.


راننده مدام نق می‌زد، از گرانی می‌گفت و از این‌که شب عیدی چه خاکی بر سرش بریزد. «دو تا دختر دانشجو دارم و یک پسر الاف ولگرد. دختره کمرم را شکسته و پسره ستون خانه‌ام را.» پک عمیقی به سیگارش زد و همة وجودش را پر از دود کرد. مثل این‌که با خودش دشمنی داشت. بعد دهانش را به طرف بیرون شیشه کرد. دود را به بیرون داد.


پشت چراغ قرمز، کنار یک خودروی گران‌قیمت آلبالویی، خانمی با یک سگ پشمالو که جفت دست‌هایش را به شیشه چسبانده بود، ایستاد. هق زدم، دلم بالا آمد. وقتی ناخن‌های سگ را روی شیشه نقش بسته دیدم، نگاهم به نگاهش گره خورد. زن از دودی که مرد راننده به طرفش هدیه کرده بود، با غیظ دندان‌هایش را به هم سایید و مرد راننده ترمز دستی را رها کرد.


از چراغ قرمز گذشت. کلافه شده بودم از بوی سیگار. داشتم بالا می‌آوردم. راننده همین‌طور غرغر می‌کرد و سرنشینان داخل تاکسی مدام نق‌ونوق‌های مرد راننده را با تکیه‌کلام بریده‌شان به نشانة تأیید سر می‌جنباندند.



رادیو داخل تاکسی یک مرتبه آهنگ دیگری که بوی جنگ را می‌داد، گذاشت. من چیزی از جنگ نمی‌دانستم؛ یعنی بعد از جنگ به‌دنیا آمده بودم، ولی زیاد دربارة دفاع مقدس چیزی سرم نمی‌شد، اما با نوای رادیو خودم را به جبهه رساندم و در کنار خاکریز‌ها ایستاده بودم و داشتم تانک‌های دشمن را که به‌طور نعل اسبی به طرفم می‌آمدند، نگاه می‌کردم. تشنگی و گرما...


یاد خاطرات پدرم افتادم که وقتی تلویزیون جنگ را نشان می‌دهد، ناگهان بلند می‌شه و داد میزنه: ‌ها‌ها، این‌جا تو این نیزار‌ها، من همین‌جا زخمی شدم؛ همین‌جا دست‌هام قطع شد. همین‌جا توی همین نیزار‌ها سی نفر از بچه‌های گردان ما شهید شدن. چون دشمن حمله کرده و راه بازگشت نبود شهدا را لای پتو پیچاندند.



رادیو خیالم را برید: «شنوندگان گرامی، امشب وداع با شهیدان. پنج شهید گمنام...» توی دلم گفتم:‌ای بابا، چند تکه استخوان، حتما همان‌ها که بابام تعریف کرده که لای پتو پیچاندن و دفن‌شان کردن، حالا بعد سی‌سال چند تکه استخوان... تو دلم داشتم با خودم غر می‌زدم و مجادله می‌کردم که دوباره راننده شروع کرد به حرکت. «جوان‌های مردم رو به کشتن دادن. من خودم شش‌ماه جنگ بودم. حالا چی؟ باید شب تا صبح پشت این قارقارک، هی رجز بخونم و گدایی کنم.» هی نق زد و غر زد.



مسافری گفت: بنده خدا، حتما تو عقب افتادی، وگرنه ماشاءالله هی می‌خورن این جانبازا. نوش جانشان، بخورن. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. حیف اینا که رفتن زیر یک من خاک.



ناگهان دلم فرو ریخت. وقتی گفت این جانبازان همین‌طوری دارن پول نفت رو می‌لونبونند، می‌خواستم با همان گوشی تو دستم بزنم توی دهن زنیکه کنارم و بعد محکم بکوبم تو سر راننده.



رسیدم سر کوچه‌‌مون. از تاکسی پیاده شدم. زنگ آپارتمان را زدم. طبقه اول تا چهارم، هر روز این شصت و چهار پله را می‌شمردم، ولی امروز فرق می‌کرد. یاد حرف‌های داخل تاکسی افتادم که چطوری جانبازان مال مردم و دولت و بیت‌المال را میخورن.


ولی ما که مستاجریم و این هم طبقة چهارم و این پدر که با صد تا ترکش توی پا‌هاش، هر روز باید دویست پله بالا برود و بیاید. تازه گاهی که بیرون می‌ره، میگه تا عصر نمی‌آم. برام سخته هی برم، بیام. ولی خدا را شکر کردم و پله‌ها رو نشمردم.


بابا و مامان دور سفره منتظر من بودند.


سلام!


تلویزیون تازه شروع به اخبار کرده بود که تا دست و صورتم را شستم و آمدم کنار بابا، بابا رفته بود تو متن خبر. کار هر روزه‌اش بود. بعد نشستم اولین لقمه را زدم. دیدم باز دارن از شهدای گمنام می‌گن.


بابا نویسنده است و خاطرات شهدا و رزمنده‌ها رو می‌نویسه. گفتم: بابا، راست میگن اینا یک مشت استخوان هستن؟ اشک از گوشة چشم بابام غلتید و هیچ نگفت. خیلی خجالت کشیدم. عذرخواهی کردم، ولی باز هیچ نگفت. رفت توی خلوت همیشگی خودش و من پیش خودم گفتم چه اشتباهی کردم. همین‌طور گیج و بی‌تاب بودم.


نمی‌دانم چقدر از شب گذشته بود که خواب دیدم سر مزار شهدا هستم. پنج نفر بسیجی خیلی زیبا با چفیه نورانی دارن همین‌طور به طرفم می‌آن. کمی دور‌تر یک جای بلند که دورش کلی پرچم‌های «یا زهرا» و «یا حسین» سبز و سرخ و درخت‌های بید لرزان، صحنه عجیبی که تا به حال ندیده بودم. پنج شهید کفن سفید کنار هم یکی از شهدا پا‌هاش از کفن بیرون بود.


پیش خودم گفتم: اینا که میگن همه یه مشت استخوانه، ولی این‌که انگار تازه شهید شده، همین‌طور داشتم با خودم حرف می‌زدم که دیدم آن پنج نفر که داشتند طرفم می‌آمدند و چفیه داشتند، جلوم ایستادند. به اسم صدایم زدند. بعد یک نفرشان که از بقیه بلند قد‌تر بود، با دست جای شهدا رو نشانم داد. دلم ریخت. جنازه‌ها نبودن و جاشون خالی بود. گفتم: پس این شهدا چی شدن؟ گفت: ما همان پنج شهیدی هستیم که تو گفتی، یک مشت استخوان.


حالا هر چه دلت می‌خواد از ما بخواه. ما از خدا برات می‌گیریم.../هوران


 


 

Share

نظرات کاربران

نارنجستان