سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

فهیمه مومن یساقی نویسنده عرصه انقلاب وعضو انجمن نویسندگان هوران گلستان + فیلم

کدمطلب : 16810

هوران با نویسندگان جوان گلستانی عرصه انقلاب اسلامی


فهیمه مومن یساقی نویسنده عرصه انقلاب و عضو انجمن نویسندگان هوران + فیلم


هوران: «فهیمه مومن یساقی» نویسنده جوان انقلابی اهل گرگان، از وقتی پایش به هوران باز شد، نویسندگی را جدی گرفت.  درنیمه نخست سال 94 در دوره مبانی ادبیات داستانی هوران با حضور استاد محمد رضا سرشار در طرح فرصت برابر شرکت کرده و به عنوان خلاق ترین نویسنده جوان گلستانی مفتخر شد رتبه سوم دوره کشوری را کسب کرده و گواهینامه نویسندگی انجمن قلم کشور را دریافت نماید.


«فهیمه مومن یساقی»: فارغ التحصیل رشته زیست شناسی از دانشگاه جامع گلستان، مسئول کانون موعود بسیج دانشجویی حوزه حضرت بقیة الله، مسئول کانون موعود بسیج دانشجویی حوزه حضرت امام خامنه ای دانشگاه گلستان، جانشین خواهر بسیج دانشجویی حوزه حضرت امام خامنه ای، مربی 28 سرگروه حلقه صالحین بسیج دانشجویی این حوزه، عضو هیئت تحریریه نشریه خبری – تحلیلی – سیاسی، سدید حوزه حضرت امام خامنه ای و مسئول اجرایی واحد خواهران ستاد استقبال از شهید گمنام دانشگاه جامع گلستان در سال 1392- مسئول واحد خواهران مجموعه انجمن نویسندگان استان گلستان/



«واحد تلویزونی هوران، بصورت هفتگی از نویسندگان عرصه انقلاب با همکاری سیمای مرکز گلستان، به تهیه کنندگی حسین گل خطیر برنامه ائی تولید می گردد.



نمونه پشت صحنه فیلمی که عصر روز یکشنبه در مجموعه هوران با حضور سیمای مرکز گلستان و گروه هنری هفت رنگ که با گوشی همراه گرفته شده را برای مشاهده میتوانید ( اینجا ) را کلیک کنید/ برنامه هفت رنگ هفتگی از سیمای مرکز گلستان با معرفی نویسندگان عرصه انقلاب هوران پخش میگردد. 



عبدالله/ صدای چرخ خیاطی در هیاهوی بچه ها گم شده بود.چرخ خیاطی یک لحظه هم استراحت نمی کرد .به هزار زحمت از خانه آورده بود تا کارشان را امشب تمام کند.آنقدر کارشان زیاد بودکه مجبور شدند چرخ قدیمی دهه ۶۰ فلایمن را که در کنج انبار خانه افتاده بود را بیاورند تا کارشان سرعت بگیرد؛البته با هن هن هایش نفس بچه هارا هم بند آورده بود.


پارچه ها خیلی زیاد بود آنقدری که جا برای نشستن نبود و تا جایی که اتاق دوازده متری کم آمده بود و به راهروی عریض دانشکده پناه برده بودند.


توپ های پارچه ساتن یکی یکی باز میشد.شادی که با دیدن رنگ پارچه توی ذوقش خورده بود رو به خیاط کرد و با صدای بلند گفت:این چه رنگ سبزیه دیگه! حالا این قرمز رو میشه تحمل کرد ؛مشکی هم که جای خودش.


همینطور که زیر لب نق میزد با متر و گچ مشغول علامت گذاری بود روی پارچه های جدیدی که تازه آورده بودند و زینب هم که می خواست کم نیاورد نگاهی به شادی انداخت و گفت :حواس پرت به جای نق زدن درست خط بکش همه ی خطها کج و کوله شده و قریچ قریچ قریچ قیچی دسته آبی اش را حرکت داد تا عقب نماند.


عقربه های ساعت انگار همدیگر را دنبال میکردند هنوز کلی از کارشان باقی مانده بود.تا نماز صبح چیزی نمانده بود و گرمای فروردین می چسبید برای یک خواب لذت بخش اما نمی شد یا نمی خواستند باید کارشان را تمام می کردند. قول داده بودند. سمیه درگیر با فلایمن و شکستن سوزن هایش بودو خیاط پشت ژانومه مدام به پهنای صورت اشک میریخت.فاطمه در حالی که کل ریشه های طلایی که خریده بود را با متر به اندازه های مشخص تقسیم میکرد و با گچ خیاطی نشانه میگذاشت تا زینب از محل نشانه با قیچی اش ببرد زیر چشمی به خیاط نگاه میکرد و او را زیر نظر داشت و برای اینکه او متوجه نشود گاهی به سرعت؛نگاهش را میدزدید.


هرکسی مشغول کار خودش بود تا اینکه دیگر رمقی برایشان نمانده بود.شادی در حالیکه گچ سفید رنگی در دستانش بود دراز کشید تا دقایقی استراحت کند کم کم چشمانش سنگین شد و دستانش را در حالی روی چشمانش گذاشته بود که انگشتان گچی اش گوشه مقنعه مشکی اش را سفید کرده بود و فقط پنج ثانیه طول کشید تا صدای نفس هایش تبدیل شود به صدای خس خس یک خواب عمیق.



زینب هم دست از سر آن قیچی بی زبان که با بی مهارتی لبه هایش را به هم می سایید برداشت و از بس انگشتانش را به دسته قیچی فشار داده بود ؛انگشتانش تاول زده بود و درد داشت.در حال ور رفتن با تاول های متورم دستانش بود که خوابش برد.خیاط کارش سنگین تر شده بود حالا باید کار شادی و زینب را هم انجام میداد.


دوخت ساتن برایش سخت بود چون چرخ او نازک دوز بود قطر زیادی زیر دوخت جا نمیگرفت از طرف دیگر باید با همین چرخ سر میکرد لا اقل از چرخی که سمیه با آن کار میکرد هزار درجه بهتر بود.لبه های برش خورده را دو بار لا میزد و ریش ریش های پارچه را که پنهان میکرد میداد زیر دوخت.پارچه ها دو در سه بودند و زود از دوخت خلاص نمی شد و زمان می برد. در گیرو دار دوخت ریشه بود و هرچه در توان داشت فشار می آورد تا بتواند ریشه را به پارچه بدوزد که ناگهان صدای جیغ سمیه همه را از خواب پراند.


انگشت سمیه زیر سوزن چرخ رفته بود و شادی با عجله وبا چشمان قرمز تازه از خواب پریده اش دنبال چسب زخم میگشت .حالا دیگر یک ساعت به اذان صبح مانده و دیگر تا اذان کسی نخوابید.


بعد ازنماز دوباره مشغول همان کارهایی شدند که دیشب بینشان تقسیم شده بود.فاطمه و زینب ساعت هشت صبح کلاس داشتند و بایستی دانشکده علوم پایه میرفتند چون کلاسهای گروه کامپیوتر آنجا برگزار میشد.به سر و وضع خودشان رسیدند و دست و صورتشان را شستند و بدون صبحانه راهی کلاس درس شدند اما چند لحظه بعد با اضطراب برگشتند و گفتند دارند وسط محوطه چمن جلوی سالن شهید آوینی را گود برداری میکنند. خیاط اینبار نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد و سراسیمه چادرش را برداشت .به نزدیکی محل گودبرداری که رسید


پشت دارو درخت های مشرف به محل گودبرداری پنهان شد .کم کم بقیه بچه ها هم به او ملحق شدند.۱۴ نفر از دور با آن شکل و شمایل زل زده بودند به بیل میکانیکی زرد رنگی که داشت با نهایت دقت اطراف کاج زینتی مطبق را خالی می کرد تا بدون هیچ آسیبی جا به جایش کند. درخت بلوط بلند شاخه هایش را می جنباند و بوی چمن هایی که زیر چرخ بیل مکانیکی له می شد فضا را پر کرده بود.افرادی که در محوطه بودند با نهایت دقت مشغول اندازه گیری محوطه بودند. گاهی از قطب نما استفاده می کردند و گاهی متر به دست می گرفتند . کم کم کار بیل مکانیکی با برداشتن کاج به پایان رسیده بود و فقط به دنبال فرصتی می گشتند تا جلو بروند و محیط را از نزدیک ببینند. فایده ای نداشت. رفت و آمد آقایان زیاد بود و نمی شد به جلو رفت ناچار پشت به محوطه کردند و از درخت بلوط و محوطه پر از چمن دل کندند و به سراغ کارشان رفتند . کلی کارشان به تاخیر افتاده بود و خیاط بود و کلی حرص و جوش.


خیاط اینبار برای اینکه دست سمیه زخمی شده بود و غیر از خودش و سمیه از این جمع کسی خیاطی بلد نبود چرخ خیاطی خودش را به سمیه سپرد تا بقیه پارچه هارا با چرخ ژانومه بدوزد و خودش با اکراه رفت و نشست پشت چرخی که متخصص خط خطی کردن اعصاب بود.یاد چرخ مادرش افتاد که در گوشه ای از اتاق شاهانه جا خشک کرده بود و چون جهیزیه مادرش در دوره ی کندس پادشاه بود ؛نه چیزی میدوخت و نه از ترس نگاه متعصبانه مادر نسبت به جهازش میشد آنرا دور انداخت.


خلاصه با بسم الله شروع کرد با یک دست پارچه را زیر سوزن هدایت میکرد و با دست دیگر دستگیره چرخ را میچرخاند.سرعتش پایین بود هنوز به وسط کار نرسیده سوزنش شکست.خیاط که از شدت عصبانیت سرخ شده بود دستانش را برد بالا که محکم به سر چرخ بکوبد که یادش آمد این چرخ مادرش نیست و امانت است و دستانش در همان بالا ماند و خشک شد.


همزمان دستگیره درب پایین کشیده شد و خانمی چادری با قامت بلند و چهارشانه وارد شد .قدسیه بود با همان لبخند پر انرژی همیشگی. با صدای بلند گفت:


سلام قدسیه بر شما باد؛کارگران مشغول کارند؟همه بچه ها زدند زیر خنده و خیاط هم انگار فراموش کرده بود چند ثانیه قبل چه گذشته بود با لبخند رو به قدسیه کرد و گفت:سلام خانوووم .هیچ معلومه کجایی؟


بیا کمک کن تا امشب باید تموم بشه .خیاط سوزن شکسته را در آورد و به سمیه گفت که برایش سوزن بیاورد اما سمیه گفت این آخرین سوزنی بود که عوض کرده بودم دیگر سوزن نداریم.خیاط بلند شد و رفت سراغ چرخ خودش و درب جعبه ای را باز کرد و از بین دسته ای از سوزن ؛یک سوزن چرخ گرفت و رفت پیش چرخ فلایمن که سوزن جدید بگذارد اما سوزنش به این چرخ قدیمی نمیخورد.حالا یک چرخ مانده بود.


قدسیه که نگرانی را از صورت خیاط میتوانست حدس بزند گفت:سوزن شکسته را بده تا برم مثل این سوزن را بخرم.خیاط خوشحال شد و کلی تشکر کرد و قدسیه را فرستاد دنبال سوزن.


نزدیک به نماز مغرب تقریبا کارها رو به اتمام بود .همه باهم شروع کردند به نظافت اتاق که دوباره در باز شد و قدسیه وارد شد.خیاط یک نگاهی عمیق به چهره اش دوخت و بعد از مکث طولانی گفت: رفتی سوزن بسازی؟ قدسیه لبخندی زد و گفت :منو فرستادید دنبال نخود سیاهی که دوره دایناسورها بوده بعد انتظار هم داشتید سه سوت تهیه کنم؟


خیاط گفت: خدا خیرت بده حالا بیا کمک.انقدر اتاق بهم ریخته بود که بیشتر شبیه یک کارگاه خیاطی شده بود تا پایگاه بسیج دانشجویی دانشگاه.خیاط با شنیدن صدای پیامک گوشی اش به سمت کیفش رفت و گوشی را از جیب جلویی کیف چرم قهوه ای اش در آورد .ناگهان سرخی چشمانش از زیر عینکی که به چشم داشت مشخص شد رفت کنار پنجره اتاق که رو به حیاط دانشگاه بود و گوشه پرده را کمی کنار زد و بیرون را نگاه کرد:دیگر نمیتوانست بغضش را پنهان کند بلند شادی را صدا زد و گفت برو میز را بیاور بگذار وسط اتاق.


همه بچه ها متعجب بودند ؛جای میز که وسط اتاق نیست.روی حرف خیاط حرفی نزدند و همان میز مستطیلی مشکی که ارتفاع پنجاه سانتی متری داشت را آوردند وسط اتاق قرار دادند. صدای لااله الا الله گویان عده ای از آقایان می آمد.زینب که از کنجکاوی داشت منفجر میشد رو به خیاط کرد و گفت:چه خبر شده؟ مگه ما قرار نبود بریم نمازخونه دانشگاه؟ چرا عجله ای نداری؟این صداها چرا از طبقه پایین میاد؟


خیاط بغضش ترکید و گفت :چادرهاتونو بپوشید.زودباشید در رو باز کنید.شادی سمت درب پایگاه دوید و با کشیدن دستگیره؛در باز شد و مهمانشان که همچون قهرمانان ورزشی روی شانه چند جوان بسیجی دانشجو بود وارد اتاق شد و روی میزی که وسط گذاشته بودندنشست .ضربان قلب هایشان نرمال نبود کاش دستگاه کاردیوگرافی آنجا بود تاخطوط بالا و پایین نوارقلب بچه هارا نشان میداد.


آقایان که از پایگاه بیرون رفتند؛بچه ها سرهایشان را بلند کردند در حالی که بی صدا اشک ریخته بودند و از سرخی رخسارشان میشد حرارت اشک های بی صدا و حنجره ی تحت فشار بغضی نترکیده را لمس کرد.دیگرپای بچه ها توان ایستادن نداشت و با زانو به زمین افتادند.حال و هوای بچه ها عوض شده بود و صدای گریه و شیون تمام فضا را پر کرده بود.خیاط صورتش را به تابوت این شهید گمنام چسبانده بود و در لابه لای اشک هایش زمزمه هایی داشت.


قبل از اینکه شهید را به نمازخانه امام علی ببرند که مراسم شب وداع را شروع کنند به پایگاه آوردند.خستگی از تن بچه ها رفته بود.شادی بی خوابی اش را فراموش کرد .سمیه دیگر حس دردی در انگشتش نداشت وهمه حالشان متحول شده بود.خیاط بچه هارا به نمازخانه فرستاد تا میهمانان امشب را به مراسم هدایت کنند.


حالا او مانده بود و تابوت یک شهید گمنام.سر بر تابوت گذاشت جایی که پای شهید آنجا بود و بوسید .کسی داشت در میزد.با گوشه مقنعه اش اشک های زیر عینکش را پاک کرد و در را باز کرد.


آمده بودند شهید را ببرند.درب پایگاه را قفل کرد و پس از بردن شهید؛ به نمازخانه رفت .شب وداع بود .تا صبح همه بچه ها دور شهید بیدار ماندند.یکی از اساتید دانشگاه که دکتری فیزیک هسته ای داشت از جانبازان والفجر هشت بود؛آنچنان اشک میریخت و از فراق حرف میزد که دانشجویان نای اشک ریختن نداشتند.


نماز صبح را که خواندند؛خیاط با دستانی پر از گل رز سرخ و گل داوودی زرد به جمع دانشجویانی آمد که دور تابوت شهید حلقه زده بودند و ازآنان خواست روی تابوت را با گل ها و چسب نواری پنج سانتی که در دست داشت گل آرایی کنند.
خودش شروع کرد تا بچه ها متوجه شوند باید چطور گل ها را بچینند و چسب بزنند.یک در میان گلهای سرخ و زرد را میچید و چسب میزد تا در مراسم تشییع محکم باشد و نریزد کم کم که دید دستها روی تابوت زیاد شده کنار رفت و از نمازخانه خارج شد وقتی دوباره برگشت دستش روی شانه پیرزن کوتاه قامتی که شصد سال سن داشت بود.


اورا به سمت صندلی کنار تابوت هدایت کرد.پیر زن چشمانش پر از اشک شد و همه بچه ها منتظر بودند که ببینند این خانم این وقت صبح جرا اینجا آمده؟


ناگهان لب به سخن باز کرد و دستش را به سمت تابوت دراز کرد و گفت:من مادرنعمت هستم میشناسی؟مادر حجت هستم.مادر هادی.شناختی؟اگر مادر این سه پسر شهیدم هستم امروز جای مادرت آمده ام.زانو هایم درد داشت اما آمدم که دلتنگی مادر را نکنی.همه هق هق کنان اشک میریختند وقت رفتن رسیده بود.تابوت را بردند مسجد جامع شهر .خیاط کمی از مسیررا رفت و دوباره برگشت و به نماز شهید نرسید.


گفتند باید انتظامات داخل را قبل از آمدن جمعیت وارد محوطه ی تدفین کند که دور تا دورش را داربست کشیده بودند و یک جایگاه هم برای قرار دادن تابوت تعبیه شده بود و کنار آن جایگاه را یک بنر شش متری کشیده بودند.خیاط ناگزیر چهار نفری که در حوالی محل تدفین ایستاده بودند را به عنوان انتظامات وارد محوطه کرد و خودش دیگر نمیتوانست خارج شود.جمعیت از راه رسیده بود ثانیه به ثانیه شلوغ تر میشد.



آمدن شهید به داخل دانشگاه را میشد از صدای مداحی که در میان تشییع کنندگان بود متوجه شد .تابوت شهید همچون نگینی در میان جمعیت و روی دستها حرکت میکرد تا رسید به جایگاه. پشت بنر داربستی نزده بودند و از ازدحام زیاد مقداری از بنر پاره شد و شکاف بیشتر و بیشتر میشد .نزدیک بود زنان از آنجا داخل محل تدفین بیایند و نظم مراسم را تحت الشعاع قرار دهند که ناگهان خیاط متوجه فشار آن قسمت شد.


کنار بنر رفت و پشت به بنر ایستاد و با قامت نسبتا بلندی که داشت به جای بست کمربندی که در آن اوضاع پیدا نمیشد با دستانش گوشه بنر را به اسپیس چسباند و انگشتانش را مشت کرد.از شدت ضرباتی که خانم ها به پشتش میکوبیدند هر چند لحظه محکم به جلو پرت میشد.


پدر شهیدی در کنار قبر منتظر بود که شهید را بیاورند تا اعمال تدفین را انجام دهد .ناگهان تمام چشمها به یک نقطه خیره شد و آن سفیدی کفن شهیدی گمنام بود که بالای دستها آمده بود تا برای آخرین بار همه وداع کنند .ناگهان صدایی بلند شد در همان ثانیه هایی که شهید را با نوای بلند یاحسین روی دست برده بودند صدای زنی به زور شنیده شد:سلام مرا به عبدالله برسان..


Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان