سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

فاطمه بهبودی/ من در داستان‌نویسی شاعرم

کدمطلب : 18070

فاطمه بهبودی


من در داستان‌نویسی شاعرم


هوران؛ سال 1393 بود که آقای سرهنگی به من پیشنهاد کرد که در حوزۀ خاطره‌نگاری کار کنم. سوژه‌ای هم که به من معرفی کرد، آقای مرتضی بشیری بود. پیش از من، ظاهراً مصاحبه انجام شده بود و حاصلش حدود پنجاه صفحه متن تدوین‌شده بود؛ اما من درخواست کردم که شخصاً با آقای بشیری مصاحبه کنم که ماحصل آن شد پوتین‌قرمزها.


فاطمه بهبودی در حوزۀ هنری شاغل است و چه چیز از این سخت‌تر که در حوزۀ هنری باشی و وقتت را به اسکناس‌های آخر ماه بفروشی و از نوشتن تمام‌وقت بازبمانی. چه چیز سخت‌تر از اینکه کنار دستت، دفتر آفرینش‌های ادبی باشد و دفتر خاطره‌نگاری ادبیات و هنر مقاومت؛ اما نگاهت به ساعتی باشد که پشت میز برای انجام کار اداری صرف می‌شود. فاطمه بهبودی از آن نویسنده‌هایی است که بی‌سروصدا با قلم قوی و با حسی قوی‌تر مشغول به نوشتن است. سرای آوینی حوزۀ هنری، جای دنجی است برای یک گپ‌وگفت صمیمی با خالق پوتین‌قرمزها، سپیدارهای آن سوی دوله تو و شمعدانی‌های سرد زمستانی. در ادامه، مصاحبۀ شیرازۀ کتاب را با این نویسنده از نظر می‌گذرانید.


چه شد که به دنیای نویسندگی قدم گذاشتید؟


آدم کنجکاوی بودم: کسی که دلش می‌خواست همه کار کند؛ اما الان به جایی رسیده‌ام که فهمیده‌ام ذره‌ای از این دنیای موقتی هستم و توقع زیادی از خودم داشته‌ام. نوجوانی و اوایل جوانی وقتی است که آدمی فکر می‌کند می‌تواند دنیا را تغییر دهد. من هم جزو همین افراد بودم و همیشه آرزوهای بلندی داشتم. یک دوره عکاسی می‌کردم، یک دوره به کلاس نقاشی رفتم، دوره‌ای گرافیک رفتم و در این مدت زبان هم می‌خواندم؛ اما هیچ‌کدام از این‌ها من را اقناع نکرد. آدم جست‌وجوگری بودم؛ کسی که چیزی را گم کرده و در تلاطم یافتن آن است؛ اما شاید هیچ‌وقت به آن نرسیدم. این مسئله ادامه داشت تا اینکه یکی از همکاران از من دعوت کرد در یک جلسۀ فرهنگی خارج از کار اداره شرکت کنم. در همان جلسه، از من خواستند صورت‌جلسه را بنویسم که پذیرفتم. خوب یادم است که در آن جلسه، سن همکارانم از من بیشتر بود و من سعی می‌کردم صحبت نکنم و فقط شنونده باشم و صورت‌جلسه را بنویسم. یکی از همکاران که اتفاقاً در دفتر شعر و رمان کار می‌کرد، در نزدیکی من نشسته بود. وقتی صورت‌جلسه را دید، از خط من تعریف کرد و گفت که چقدر خوب توانستی فعل و فاعل را سر جای خودش بنشانی! چیزی هم می‌نویسی؟ در جواب گفتم که همیشه نوشتن را دوست داشته‌ام و حیاط خلوت من است. به من گفت اگر نوشته‌ای داری بیاور. ما در دفترمان کلاس برگزار می‌کنیم. نوشته‌ات را می‌دهم کارشناسانمان بخوانند تا ببینند توانایی نوشتن داری یا نه.


داستان تقریباً بلندی نوشته بودم که به ایشان دادم. دوسه روز بعد، خانمی با من تماس گرفت. صدای دل‌نشینی داشت و واژه‌هایش به جان می‌نشست. خودش را راضیه تجار معرفی کرد. من او را با کوچۀ اقاقیا می‌شناختم. بعد از خوش‌وبش و تعریف از داستانی که بی‌معلم نوشته‌ام، گفت که صدایت جوان است و من فکر نمی‌کردم که نویسندۀ این داستان بلند که شخصیتش زنی میان‌سال است، خانم جوانی باشد. راوی من در آن داستان، خانم پنجاه‌ساله‌ای بود که پسری بیست‌ساله داشت. این به این معنی بود که فاطمه بهبودی اولین قدم خود را برای نویسنده‌شدن برداشته است. خانم تجار به من گفت که داریم از نوقلمان کتاب چاپ می‌کنیم. کتاب تو را هم برای چاپ می‌دهم! راستش خوش‌حال شدم؛ انگار یک جلسۀ ساده در هفتۀ گذشته‌، داشت سرنوشت من را عوض می‌کرد. انجمن قلم آن داستانم را با عنوان بوی اردیبهشت در سال 1388 چاپ کرد.


نویسندۀ خوش‌شانسی بودید که برای چاپ اولین کتابتان با مشکل مواجه نشدید.


بله، برای چاپ هیچ‌کدام از کتاب‌هایم به مشکل برنخوردم؛ چراکه هر بار کتاب‌هایم مسیرشان را برای چاپ پیدا کردند و هرکدام داستانی برای خودشان دارند.


در کلاس‌های خانم تجار هم شرکت کردید؟


بله. به جلسات خانم تجار هم رفتم. خانم تجار زن خوش‌قلبی است که با مهربانی علاقه‌مندان داستان را در کنار خودش حفظ می‌کند. بیشتر شرکت‌کنندگان این جلسات خانم‌ها بودند. سال‌ها آمده بودند و داستان کوتاه‌هایشان را روی هم گذاشته بودند و حالا یک کتاب شده بود. خیلی هم پرانرژی و خوشحال بودند؛ اما در خیال من، زمان داشت می‌دوید و باید زودتر خودم را به جلو می‌بردم.


تا به حال برای چاپ کتاب‌هایتان خودتان را دست‌کم گرفتید؟


نه، اصلاً! من هیچ‌وقت خودم را دست‌کم نگرفتم! می‌دانستم در نوشته‌هایم چیزی هست و دقیقاً این را آقای حسین‌زادگانِ انتشارات ققنوس به من گفته بود. اما من آدم آرمان‌گرایی هستم. می‌دانستم که هنوز جای کار دارم و باید بیشتر بخوانم و بنویسم. مثلاً وقتی خانم تجار از چاپ اولین کتابم خبر دادند، خوش‌حال شدم؛ اما پیش خودم گفتم کاش می‌توانستم دستی به سر و روی کتاب بکشم تا نسخه‌ای که چاپ می‌شود، تمیز و بی‌کم‌وکاست باشد که نشد و هنوز متأسفم. البته انجمن قلم از این دست کارها باز هم انجام داده است. مثلاً شب‌بوهای خانۀ قلهک و نرگس‌زارهای دریاچۀ پریشان را که سال‌های 1389 تا 1390 نوشته‌ام، در همین ماه جاری چاپ کردند؛ اما برای بازبینی برایم نفرستادند؛ در حالی که به نظرم پس از گذشت این همه سال، باید دستی در کتاب می‌بردم.


سوژه‌ها چطور در مسیرتان قرار می‌گیرند؟


بیشترِ سوژه‌هایم را از جهان اطرافم وام می‌گیرم. در واقع، صحنه‌ای من را با خودش درگیر می‌کند و بعد آن را می‌نویسم. مثلاً همین که شما را دیدم، آن کنشی که سرتان را داخل کیفتان کردید تا وسایلتان را بیرون بیاورید، در همین حین می‌پرسید چه اتفاقی رخ داده، همۀ این صحنه‌ها در ذهن من نقش می‌بندند. به خودم می‌گویم اسم کوچک این فرد و دغدغه‌اش چیست. آدم وقت‌شناسی بود و به موقع در محل مصاحبه حاضر شد؛ پس قطعاً کارش برایش مهم است. بعد شخصیت شما در ذهن من نقش می‌بندد. این در ذهن من ثبت می‌شود تا روزی از آن استفاده کنم. کتاب برای شب‌های بی‌ستاره که در سال 1390 به چاپ رسید، محصول همین اتفاقات اجتماعی است که من را درگیر کرده بود. ابتدا قرار بود نشر ققنوس آن را منتشر کند؛ اما به‌علت مقاومت من برای حفظ عنوان کتاب که از دیدگاه مدیر انتشارات عنوان شاعرانه‌ای بود و الان فهمیده‌ام که کاملاً درست گفته بود، انتشارات افراز آن را چاپ کرد.


شخصیت هما نیز در زمستان سرد و شمعدانی‌های ترمه‌ای نیز شخصیتی اجتماعی است که مدت‌ها درگیر آن بودم تا اینکه نوشتمش. این شخصیت نزدیک به دو سال با من بود و در من زندگی می‌کرد و حدود 400 صفحه قلم زدم؛ اما چون معتقدم که نباید زیاده‌گویی کنم، در ویرایش پایانی، کتاب را به 250 صفحه رساندم. کتاب را پیش یکی از ناشران خوب رمان بردم. کارشناس محترم که از نویسندگان بنام است، پیشنهاد کرد قسمت‌هایی را حذف کنم. من هم از دفتر انتشارات بیرون آمدم و دیگر برنگشتم. البته این را هم بگویم بعدها به حرف ایشان رسیدم. دو سالی هما در لپ‌تاپم مسکوت ماند. راستش اصلاً یادم رفته بود همایی هم دارم. تا اینکه یک روز خانم تجار با من تماس گرفت و گفت که یادم است داستانی با موضوع جنگ نوشتی، آن را برایم بیاور. آن موقع کتاب میان ابرهای غباری اکباتان را نوشته بودم که برشی داستانی بود از زندگی امینه وهاب‌زاده. خانم وهاب‌زاده جانباز 70درصد شیمایی است. ابتدای جنگ، تک‌فرزندش را به خواهرش سپرد و به‌عنوان امدادگر به مناطق جنگ رفت. آن روز، قرار شد کتاب را برای خانم تجار ببرم. ایشان آخر صحبت گفت اگر کار دیگری هم داشتی، بیاور. وقتی سراغ زندگی‌نامۀ داستانی‌ام رفتم، یک مرتبه یاد زمستان سرد و شمعدانی‌های ترمه‌ای افتادم. خلاصه هر دو را به خانم تجار دادم. خانم تجار از رمان زمستان سرد و شمعدانی‌های ترمه‌ای خوشش آمد و این کتاب مسیر چاپ را طی کرد. میان ابرهای غباری اکباتان ماند تا آن را به آقای سرهنگی بدهم تا بخواند.


چه شد که به حوزۀ دفاع مقدس وارد شدید؟


کودکی من در جنگ گذشت. علاوه بر بمباران‌های تهران که روی سر مردم غیرنظامی آوار می‌شد، هر روز شاهد پدران و برادرانی در محله‌مان بودم که به جبهه‌های جنگ می‌رفتند. هنوز صدای آژیرهای خطر توی گوشم است که بزرگ‌ترها تلاش می‌کردند ما را در جایی پناه دهند و سادگی کودکی‌ام که وسط حیاط خانه می‌ایستادم و تلاش می‌کردم هواپیماها را ببینم. آن وقت در ذهنم تجسم می‌کردم که آن‌ها کی هستند، چه لباسی به تن دارند، چرا ما را دوست ندارند و چرا می‌خواهند ما را بکشند. روزهای جنگ به‌قدری در ذهن و جان من خانه کرد که دغدغه‌ام شد. این دغدغه درگیری این روزهای من است.


خاطره‌ای هم از آن ایام دارید که ذهن شما را درگیر کرده باشد؟


همسایه‌ای داشتیم که یک دختر و پسر هم‌سن‌وسال من و برادرم داشتند. اسم‌هایشان را خوب به یاد دارم: آزاده و بابک. هم‌بازی ما بودند. دایی مهربانی هم داشتند به اسم آقارضا. یک روز عصر که ما داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم، به خانه آمد. یادم است ما را بیرون برد و برایمان نقاب خرید: نقاب پسر شجاع و خانم کوچولو. ما را بوسید و گفت که به جبهه می‌رود. می‌رود که با دشمن بجنگد تا هواپیماهایشان را روی سرمان نفرستند. آقارضا رفت و آن دیدار آخرمان شد. او شهید شد! آقارضا مرد جوان و ورزیده‌ای بود. شاید نیامدن او باعث شد که من در همان عالم کودکی، فکر کنم که جنگ همۀ آدم‌های خوب و مهربان را از ما می‌گیرد.


فقط این نبود. یادم است یک بار یکی از دوستان برادرم آمد درِ خانۀ ما. برادرم نبود. سلام رساند و گفته به منطقه می‌رود. شاید باورتان نشود؛ اما آن روز نوری در صورت او بود که بعد از گذشت این همه سال، از یادم نرفته است. شاید هفتۀ بعد بود که صبح با صدای بلندگوی مسجد بیدار شدم که توی کوچه‌ها می‌پیچید و می‌گفت: «بسم رب الشهدا و الصدیقین. امت شهیدپرور اسلام...» و تشییع پیکر دوست برادرم را اعلام می‌کرد! مگر ما در کودکی و نوجوانی‌مان چقدر توان داشتیم؟! از همین حالا نازک‌تر بودیم و هر روز خبر شهادتی را می‌شنیدیم.


یک روز سر کلاس رفتم. یکی از بچه‌ها سرش را پایین انداخته بود و اشک می‌ریخت. روی میزش گل گذاشته بودند و آن وسط، تصویر کوچکی از پدرش که تازه شهید شده بود. این دغدغه آن‌قدر با من بود که به سفارش دلم، با خانم وهاب‌زاده مصاحبه گرفتم و داستانی از روزگار امروزش را با برگشت به گذشته‌اش نوشتم.


چه شد که میان ابرهای غباری اکباتان به چاپ نرسید؟


داستان مفصلی دارد که اندکی از آن را می‌گویم. آقای سرهنگی کتاب را خواند و به دیدۀ لطف از آن تمجید کرد؛ اما پیشنهاد کرد به مناسبت اینکه ایشان در دفتر تاریخ شفاهی کار می‌کند، بنده آن را به شیوۀ مستندنگاری بنویسم. همین کار را هم کردم؛ اما چون اسناد و تصاویرش کامل نشد، هرگز چاپ نشد.


همین دغدغه‌ها و درگیری‌ها باعث شد که همچنان در حوزۀ دفاع مقدس بمانید و پوتین‌قرمزها و سپیدارهای آن سوی دوله تو را بنویسید.


بله. فکر می‌کنم سال 1393 بود که آقای سرهنگی به من پیشنهاد کرد که در حوزۀ خاطره‌نگاری کار کنم. سوژه‌ای هم که به من معرفی کرد، آقای مرتضی بشیری بود. پیش از من، ظاهراً مصاحبه انجام شده بود و حاصلش حدود پنجاه صفحه متن تدوین‌شده بود؛ اما من درخواست کردم که شخصاً با آقای بشیری مصاحبه کنم که ماحصل آن شد پوتین‌قرمزها.


بعد از آن هم کتاب خاطرات امیر تکاور محمدحسین محیطی را با عنوان من یک کلاه‌سبزم برای مخاطب نوجوان نوشتم. سپس کتاب سپیدارهای آن سوی دوله تو را نوشتم که برشی از زندگی دکتر ناصر حیدری است و داستانش در زندان دمکرات‌ها می‌گذرد.


کتاب دیگری هم در دست انتشار دارم به اسم پاییز پنجاه‌سالگی با موضوع خاطرات شهید سردار محمد جمالی که از مدافعان حرم بوده است. شهید جمالی در دفاع مقدس حضور داشته است. بعد از آن هم در جنگ با اشرار در سیرجان کرمان حاضر شد تا اینکه سال 1392 به سوریه رفت و در دمشق به شهادت رسید. خیلی از شهدای مدافع حرم در جوانی و با شور در میدان حاضر شدند؛ اما سردار جمالی با اینکه تازه بازنشسته شده بود، دخترهایش ازدواج کرده بودند و دیگر باید منتظر نوه‌هایش می‌بود، به سوریه رفت. به نظرم داستان عجیبی است. این حضور فقط شور نبوده است، عقل در آن تصمیم گرفته است. در طول نگارش کتاب، حضور شهید را حس می‌کردم. بر حسب اتفاق، مصاحبه‌ها را در مشهد گرفتم و بیشتر کتاب را در حرم امام‌رضا نوشتم.


بازخوردهای کتاب‌هایتان چطور بوده است؟


در یک بخش از کتاب پوتین‌قرمزها، آقای بشیری خاطره‌ای تعریف کرد که من را خیلی به فکر واداشت. ایشان تعریف می‌کند که یک روز سرهنگ جیشعمی، یکی از فرماندهان نیروی مخصوص عراق، در صحبت با سربازان عراقی می‌گوید که وطن ما عراق است و باید به آن پایبند باشیم. در همین بین، متوجه آقای بشیری می‌شود. خودش را از تک‌وتا نمی‌اندازد و از او می‌پرسد مگر این‌طور نیست؟ مگر از پیامبر حدیث نداریم که حب الوطن من الایمان؟ آقای بشیری می‌گویند درست است؛ اما وطن کجاست؟! جیشعمی می‌گوید خب معلوم است. وطن شما ایران است و وطن ما عراق! آقای بشیری در پاسخ حرف قشنگی می‌زند. می‌گوید نه! وطن ما مرز بین کشورها نیست! وطن ما اسلام است. وطن ما حب علی‌بن‌ابی‌طالب است. این حرف‌های آقای بشیری به‌شدت من را تحت‌تأثیر قرار داد. حتی یک بار یکی از مخاطبان اینستاگرام به من پیام داد که همین بخش او را تحت‌تأثیر قرار داده است. وقتی کار شهید جمالی را می‌نوشتم، به چشم می‌دیدم وطن برای این افراد معنا و مفهوم دیگری دارد.


یک بار یکی از مخاطبان صفحۀ اینستاگرام، من را تگ کرد. او قسمت‌هایی از کتاب پوتین‌قرمزها را آورده بود و برایم نوشته بود که پدرش از اطلاعات ارتش بوده و خاطرات برایش جالب بوده است. همین که یک نفر می‌گوید کتاب را یک‌نفس خوانده و درگیر کتاب شده و از خواندنش لذت برده، کافی است.


کدام کتابتان را بیشتر دوس دارید؟


در حال حاضر کتاب سپیدارهای آن سوی دوله تو؛ چون فقط چند روز از تولدش می‌گذرد. ‌روزی که کتاب به دستم رسید، عکسی از جلد کتاب در صفحۀ اینستاگرامم گذاشتم. یکی از دوستان نظر گذاشت که قدم نورسیده مبارک. این عبارت خیلی به دلم نشست. این کتاب الان مثل یک نوزاد است و طبعاً خیلی دوستش دارم. ضمن اینکه آخرین تلاش من بوده و سعی کردم این خاطره را به زیباترین شکل به تصویر بکشم.


به نظر شما حضور در کارگاه‌ها چقدر در روند داستان‌نویسی مؤثر است؟


قطعاً مؤثر هستند. به‌دلیل مشغله‌ای که دارم، نمی‌توانم از این کارگاه‌ها بهره ببرم؛ اما وقتی فرصت داشتم، به کارگاه‌های محمدرضا گودرزی می‌رفتم و استفاده می‌کردم. به کسانی که در اول راه هستند، پیشنهاد می‌کنم در این جلسات و کارگاه‌ها شرکت کنند. معتقدم آدمی در زندگی باید همیشه بهترین‌ها را انتخاب کند. باید در انتخاب کلاس نیز دقت کنند و به سراغ بهترینش بروند. این کارگاه‌ها فضای ذهنی ما را بیشتر به داستان‌نویسی نزدیک می‌کند.


در گعده‌های ادبی هم شرکت می‌کنید؟


نه. فرصت نمی‌کنم. شاغل هستم و هشت ساعت وقتم این‌گونه سپری می‌شود. بعد هم اگر کارهای خانه فرصتی بدهد، به نوشتن می‌پردازم.


فکر می‌کردید نویسنده شوید؟


فکر می‌کردم؛ اما راستش بیشتر فکر می‌کردم فیلم‌نامه‌نویس یا کارگردان می‌شوم. شاید چون نمی‌دانستم روزی هیجان‌های جوانی فروکش می‌کند. حالا ترجیح می‌دهم بروم گوشه‌ای و در خلوتی دنج بنویسم. شانس من در زندگی نویسندگی‌ام، برادرم بود. برادرم کتابخانۀ خوبی داشت و خیلی هم خوب مطالعه و من را به کتاب‌خواندن ترغیب می‌کرد. حتی وقت‌هایی می‌نشست و برای من و خواهر کوچکم کتاب می‌خواند. روزهایی را که سهم شعرخوانی می‌شد، بیشتر دوست داشتم. آن شعرها انگار به تن و جانم نشست و تا حالا در من جریان دارند.


نوشتنتان زمان و مکان خاصی را طلب می‌کند؟


خیلی مایلم که صبح‌ها بنویسم. ذهنم بسامان‌تر است و عموماً انرژی بیشتری دارم؛ اما باید ببینم کی فرصت دستم می‌آید. قدم‌زدن همیشه به نوشتنم کمک می‌کند. گاهی راهی برایم باز می‌کند و ایده می‌دهد؛ چراکه نوشتن من بیشتر حسی است. یک آن درگیر حسی می‌شوم و کلمات در ذهنم به ردیف می‌ایستند. آنجاست که باید قلم به دست گیرم و شروع کنم به نوشتن. شعرا باید حسی به سراغشان بیاید تا بنویسند. من در داستان‌نوشتن، شاعرم.


از بین نویسندگان به کدام‌یک علاقه دارید؟


راستش احمد محمود جوری آدم را محو صحنه‌های خود می‌سازد که از سال‌ها پیش هنوز هم برایم اولین است. هرچه بیشتر می‌خوانم و بیشتر می‌نویسم، یقین می‌کنم او نویسندۀ بی‌نظیری است که چندان شناخته نشده است.


به ادبیات جهان هم علاقه‌مند هستید؟ کتابی را که برایتان ماندگار بوده است، معرفی کنید.


پیش‌ترها شیفتۀ تولستوی بودم. الان که این را پرسیدید، یادم آمد دبیرستانی که بودم، یک بار برادرم کتابی به من هدیه داد به نام خاطرات زلاتا. نامه‌های دختری بود در جنگ بوسنی و هرزگوین. حالا که فکر می‌کنم، او هم در درگیری ذهنی من با موضوع جنگ بی‌تأثیر نبود.


دغدغه‌ای هم دارید که هنوز به سراغش نرفته‌اید؟


نه. تقریباً هرچه دوست داشتم، تجربه کرده‌ام. در این تجربه‌ها مادرم همیشه همراه و پشتیبانم بوده است. هر کلاسی که دوست داشتم رفته‌ام. به کارهای مورد علاقه‌ام رسیده‌ام و تنها یک آرزو دارم: اینکه بتوانم وقت بیشتری برای نوشتن بگذارم؛ آن‌قدر که نوشتن شغلم باشد. خیلی‌ها می‌گویند افراد شاغل بعد از بازنشستگی سراغ علاقه‌هایشان می‌روند. من همیشه فکر می‌کنم هر روز که می‌گذرد، یک سال پیرتر می‌شوم. پیری آرمان، امید، شور و شوق جوانی را می‌گیرد. معلوم است چیزی که من در میان‌سالی می‌نویسم، زمین تا آسمان با جوانی‌ام فرق دارد. حیف از این روزها که می‌روند. همیشه می‌گویم ما شبیه رؤیاهایمان هستیم و نیستیم! من شبیه رؤیاهایم هستم از آن باب که می‌نویسم؛ اما شبیه رؤیاهایم نیستم، چون فرصت اندکی برای نوشتن دارم. همیشه همه‌چیز آن‌طور که ما می‌خواهیم، پیش نمی‌رود. خیلی چیزها از اختیار ما خارج است و باید به دست تقدیر قائل باشیم.

Share

نظرات کاربران

نارنجستان