سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

عباس پورهدایت؛ نویسنده جوان عرصه انقلاب/ عضو انجمن نویسندگان هوران گلستان + عکس

کدمطلب : 16812

هوران با نویسندگان جوان گلستانی عرصه انقلاب اسلامی


عباس پورهدایت؛ نویسنده جوان عرصه انقلاب/ عضو انجمن نویسندگان هوران گلستان + عکس


هوران: «عباس پورهدایت » نویسنده جوان انقلابی اهل گرگان، از وقتی پایش به هوران باز شد، نویسندگی را جدی گرفت. فرم عضویت انجمن نویسندگان گلستان تکمیل، هر محفلی که بود حاضر می شد، درنیمه نخست سال 94 در دوره مبانی ادبیات داستانی هوران با حضور استاد محمد رضا سرشار شرکت کرده و به عنوان خلاق ترین نویسنده جوان گلستانی مفتخر شد، رتبه اول دوره را کسب کرده و گواهینامه نویسندگی انجمن قلم کشور را دریافت نماید.


 


عباس پورهدایت


داستان کوتاه / نیمکت


پیرمرد از پیچ آخر که رد میشد مثل همیشه چشم خود را به نیمکت میدوخت که مبادا کسی بر روی آن نشسته باشد. همیشه کسانی پیدا می‌شدند که بی‌ملاحظه بر روی نیمکت مخصوص پیرمرد بنشینند و گویی نمی‌دانند از ساعت شش الی هفت‌و‌نیم بعد‌از‌ظهر فقط پیرمرد حق دارد روی نمیکت سوم سمت راست حوض وسط پارک بنشیند. این‌بار دو کودک جای پیرمرد را اشغال کرده بودند. از همان‌جا شروع به غرغر کردن کرد تا زمانیکه به نزدیک نیمکت رسید. بدون اینکه نگاهی به بچه ها بیاندازد به آنها گفت: زود از اینجا بلند شید برید یه جای دیگه بشینید. و آماده ی نشستن شد.


بچه ها رو به پیرمرد با صدای بلند و با لبخندی بر لب سلام دادند.
- گفتم زود پاشید از اینجا.
لبخند بر روی لبان بچه ها خشک شد و دختر که سه چهار سال از پسرک بزرگتر بود رو به پیرمرد جواب داد: نمی‌تونیم.
- میگم پاشید.
- نمیشه. مامانمون گفته همینجا بشینیم تا برگرده.
پیرمرد که عصبانیتش بیشتر شده بود دو بار آرام با عصایش به پای دخترک زد و همزمان ادامه داد: لازم نکرده! برید یه جای دیگه بشینید.
دخترک که تازه متوجه عصبانیت پیرمرد شده بود دستانش را بر روی هم انداخت و صورتش را رو به حوض کرد و چهره‌ای مصمم به خود گرفت و گفت: نخیر. مادرم گفته همینجا بشینیم و تکون نخوریم.
با تمام شدن حرف دخترک پسرک هم رو به پیرمرد گفت: بله. و او نیز حالتی شبیه به خواهرش گرفت.
پیرمرد که در تمام این سالها با چنین مقاومتی روبرو نشده بود حالت عصب گرفته و شقیقه هایش شروع به ذق ذق کرد. این‌بار عصایش را محکم به پایه های نیمکت کوبید و با صدای بلند گفت: بچه‌های بی‌تربیت. گفتم بلند شید!
دخترک که گویی این تهدید تاثیری بر روی وی ندارد گره روسریش را محکم‌تر کرد ولی پسرک خودش را پشت خواهرش کشید و با صدای آرامی گفت: ما بی‌تربیت نیستیم.
پیرمرد که حس می‌کرد خون با فشار بیشتری در پاهایش جریان دارد شروع به حرکت کرد تا جلوی درد کردن‌شان را بگیرد. در حالیکه با هر قدم عصایش را بر زمین می‌کوبید بلند بلند غرغر میکرد و بچه‌ها، یکی مصمم و یکی با ترس سرجایشان خشکشان زده بود. بعد از آخرین باری که با همسرش به پارک آمده بودند و همین‌جا، یعنی روی نیمکت سوم سمت راست حوض نشسته بودند و همسرش در سمت راست نیمکت و او در سمت چپ نشسته بود تا حالا، و بعد از این‌همه سال، همین‌جا نشسته بود و همه می‌دانستند که از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر او اینجا می‌نشیند. اگر هم نمی‌دانستند او که خود می‌دانست. هیچ کس نمی‌دانست که پیچ وسط تخته ی دوم نیمکت را باز کرده اند و کسی نمی‌دانست که پایه ی سوم آن نسبت به سه پایه ی دیگرش شل‌تر است.
بچه ها از حرفهایی که پیرمرد زیر لب می‌گفت و حالت دستانش که تکان می‌داد، چیزی نمی‌فهمیدند و قدری گیج شده بودند. پسرک رو به خواهرش کرد و گفت: شاید مامان اونم بهش گفته که اینجا بشینه.
دخترک نگاهی با گوشه ی چشم به پیرمرد انداخت و آرام گفت: مامان اون الان مرده! مثل بابابزرگ!
پیرمرد که با هر نبضش درد در پاها و شقیقه هایش شدت می‌گرفت ایستاد و عصایش را بالا برد و فریاد زد: بلند میشید یا نه!
اینبار دخترک هم یکه خورد و لحظه ای ترسید. پیرمرد که متوجه ترس بچه ها شد عصایش را پایین آورد و همانجا ایستاد. در تمام این سالها با چنین موقعیتی مواجه نشده بود. همه‌ی مردم همان اول بلند شده و به جای دیگری می‌رفتند ولی اینبار...
دوباره پیرمرد شروع به قدم زدن کرد و شعاع حرکت رفت و برگشتی‌اش را بزرگتر کرد. در این سالها فقط یکبار از کار خود پشیمان شده بود و ان زمانی بود که مجبور شده بود سربازی را که بر روی نیمکت خوابیده بود، بلند کند؛ و او هم بیدار شده بود و بدون اینکه چیزی بگوید لحظاتی با چشمان خسته و سرخش او را نگاه کرده بود و رفته بود تا بر روی نیمکتی دیگر بخوابد. البته اشتباه از خود او بود. از اول هم نباید آنجا می‌خوابید.
صدای نازک خانمی او را به خود آورد. همانطور که زن نزدیک می‌شد فرزندانش را صدا میزد: فاطمه جان! محمد! پاشید بریم.
پیرمرد نگاهی به زن انداخت. از برآمدگی زیر چادرش معلوم بود کودکی را در آغوش گرفته و با وجود بیحالی که داشت، لبخند کودکانش را با لبخند پاسخ می‌داد.
با نزدیک شدن زن به نیمکت، داغ دل پیرمرد تازه شد: بچه های شمان خانم!
زن که تازه متوجه حضور پیرمرد شده بود رو به او کرد و گفت: سلام. بله.
- دستتون درد نکنه با این بچه تربیت کردنتون.
دخترک بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید با سری بالا به راه افتاد.
زن بهت زده بچه ها و پیرمرد را نظاره کرد و پاسخ داد: معذرت میخوام. اذیتتون کردن؟ و دخترک را که در حال دور شدن بود صدا کرد.
- بفرمایید خانم. بفرمایید. به بچه هاتون برسید! بیشتر رو تربیتشون کار کنید.
زن با عذرخواهی و حالتی خجالت زده بدنبال دخترک به راه افتاد. پیرمرد که به مطلوبش رسیده بود خود را بر روی نیمکت جای داد و نفس راحتی کشید. تازه متوجه نگاه پسرک میشد که همانطور جلوی او ایستاده و او را می‌نگرد. پسرک گفت: اگه بابابزرگ من زنده بود، الان مثل شما بود؟
نگاه پسرک به سمت صدایی پیچید که از دور اورا فرامی‌خواند. رو به پیرمرد کرد و سه بار دستش را به نشانه‌ی خداحافظی تکان داد.
شقیقه‌های پیرمرد هنوز ذق ذق می‌کرد و صدای پسرک در گوشش تکرار می‌شد:« اگه بابابزرگ من زنده بود، الان مثل شما بود؟». هوا هنوز گرم بود.

فردای آن روز از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر خبری از پیرمرد نشد. چند روز آینده نیز همینطور. کسی متوجهِ نبودِ پیرمرد نشد. فقط باغبان پارک خوشحال بود که مجبور نیست چمن های پشت سر نیمکت سوم سمت راست حوض را بگذارد تا بعد از ساعت هفت و نیم بعد‌از‌ظهر آب دهد.
روز هفتم پیرمرد در پارک دیده شد. ولی نه بر روی نیمکت سوم سمت راست حوض؛ بلکه بر روی اولین نیمکت سمت چپ روبروی زمین بازی بچه ها. درست همان جایی که چهل و هفت سال پیش بعد از خارج شدن از مطب دکتر آمده بودند و بر روی آن نشسته بودند. همان روزی که فهمیده بودند قادر به بچه دار شدن نیستند.
پیرمرد نگاهش را بر روی تک تک بچه ها بازی میداد و گوشه ی سمت چپ لبش به سمت گونه اش بالا رفته بود و چشمانش می‌درخشید. ساعت هفت و چهل دقیقه‌ی بعد‌از‌ظهر بود. هوا هنوز روشن بود.

Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان