سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

شهیدی که عصر 28 اسفند غسل شهادت کرد

کدمطلب : 17452

هوران - مکتبی


ماجرای خواندنی سردار شمالی


شهید صادق مکتبی


نویسنده: غلامعلی نسائی


 


رفتیم داخل سنگر صادق گفت: یک تجدید وضو بکنیم. از ویژگی صادق این بود که لحظه‌ائی بدون وضو نبود. حدود ساعت هفت و هشت دقیقه من رفتم بیرون وضو گرفتم برگشتم. نشست شروع کردم به خواندن سوره مبارکه، «الرحمن.... الرَّحْمَنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الإنْسَانَ...»، حال هوای جبهه ائی بود که بعد از هر «فبای آلاء ربکُما تکُذبان»، می‌خواندیم، «لابشیء من الائک رب الکذب؛ «پروردگارا: هیچ یک از نعمت‌های تو را تکذیب نمی‌کنم».


تو حال خواندن قرآن بودم که صادق گفت: عسگرجان ساعت چنده؟


 


نگاهی به ساعت کردم.


 


گفتم: ساعت هفت و هشت دقیقه


 


گفت: پس من یک تجدید وضو بکنم با هم بریم خط که تو جاده شنی سمت کارخانه نمک بود. آنجا بچه‌های گردان امام‌حسین پدافند کرده بودند. حدود یک کلیومتر هم فاصله بود.


چند دقیقه گذشت. صادق بلند شد. من و بلند کرد. بغلم کرد و محکم فشار داد. گفت: عسگر یادت هست که سال گذشته عید، ما پیش زن و بچه‌ بودیم. امسال انشالا تعالی می‌خوایم پیش خدا باشیم.


صادق یک دختر داشت، «فاطمه»، یکی هم تو راهی داشت. دو ماهه خانمش باردار بود. «پانویس: توراهی دو ماهه بود که دنیا آمد نامش مهدیه گذاشتند.». دستش از پهلوی من کشید. «امسال می‌خوایم پیش خدا باشیم. پیش خدا ... این را گفت از سنگر بیرون رفت.


من شروع کردم به خواندن ادامه سوره الرحمن، هنوز یک دقیقه نشده بود، ناگهان یک صدای مهیبی بلند شد. سنگر لرزید. درِ سنگر کوبیده شد و باز شد و بسته شد. دود و غبار وارد سنگر شد. روی اسلحه و آرپیچی و بیسیم که کنار در بود، نشست.


من زانو زدم، یک مقدار جلو رفتم و در را باز کردم. روبروی سنگر یک تانکر هزار لیتری آب بود. صادق داشت وضو می‌گرفت. ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه بود.


مهدی بشارتی از بچه‌های اطلاعات سپاه رامسر کنارم تو سنگر بود. پشت سر من پرید بیرون و آمدیم روی سر صادق و دست گذاشتم کنار گونه‌هاش گفتم: صادق چی شد؟ از زمانی که انفجار رخ داد. تا من رسیدم روی سر صادق، یک دقیقه طول نکشید. «صادق مکتبی شهید شد.». به همان حالت، تو آخرین سخنرانی، گفته بود. نام گردان، «حمزه سیدالشهدء»، است. ما همانند حمزه سیدالشهداء شهید می‌شوم»، دقیقا از کتف چپ‌اش تا زیر سینه‌اش شکافته شد. یک لبخند روی لب‌های صادق بود. دندان‌هاش سفید و درخشان، کاملا لحظه لبخند را نشان می‌داد. دست‌هاش تا آرنج خیس وضو بود. در حالت گرفتن وضو شهید شد. پیکر صادق را توی پتو گذاشتیم. یک حال غمگساری به من دست داد. روحیه‌ام را از دست داده بودم. بدنم بی‌رمق بود. نای حرف زدن نداشتم.


آمبولانس آمد. سوار کردیم. صادق را فرستادیم «معراج‌الشهداء»، و برگشتم تو سنگر  و من افتادم. نمیدانستم باید چکار بکنم. حالم و به کی بگم. به امین و رضا و بچه‌ها چطوری خبر بدم. بعد از ظهر موتور را گرفتم و رفتم گردان حمزه، متوجه شدم که هنوز کسی با خبر نیست. اصغر تناور، امین کمیزی را دیدم، زدم زیرگریه و امین گفت: چی شده مگه. صادق شهید شده؟ گوشه آستین من را گرفت و من را برد یک گوشه خلوت. گفتم: بله. صادق رفت تو موقعیت، «،علی‌احمدی»، مسئول بهداری لشکر25 کربلا. (پانویس: علی احمدی اعزامی از گرگان – محله امام رضا زندگی می‌کرد.)


امین‌گفت: فعلا به کسی نگید. فقط به محمودی بگید بیاد پیش من با هم حرف بزنیم. «احمد محمودی»، قائم‌شهری، جانشین صادق‌مکتبی بود رفتم و گفتم بیا که امین یک کاری با شما دارد.


رفتیم امین صحبت کرد که باید چطوری به گرگان خبر بدیم. گفت: بروید به کمیل بگید صادق شهید شده است. ولی فعلا کسی متوجه نشود. من و محمودی سریع سوار موتور شدیم. تا کمیل ما را دید، رنگ صورتش برگشت و گفت: باز کی شهید شده؟


گفتم: صادق مکتبی. کمیل، زد پشت دستش، سرش را محکم گرفت و فشاری داد. گفت: فعلا به کسی چیزی نگید.


 پایان

Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان