سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

رفاقت حاج حسین پسر دائی شهید سردار صادق مکتبی

کدمطلب : 19788

 


رفاقت حاج حسین پسر دائی شهید سردار صادق مکتبی


 


غلامعلی نسائی


حاج حسین پسر دائی شهید


شهید سردار صادق مکتبیسرویس مقاومت هوران - من و صادق‌مکتبی، یک حلقه اُنس با هم داشتیم، یک وابستگی عجیب، از جنس رفاقت صمیمانه، یک فامیلی نزدیک، مثل آینه به‌همدیگر، پسردائی من، پدرش هم دایی‌ و پسرعموی پدرم می‌شد. صادق، چهار سال و اندی از من کوچکتر، متولد 1342 بود، من متولد 1338 بودم.


آدم‌ها در حوالی همدیگر ثمرپذیر و رشد می‌کنند. حقله‌محفلی رفاقت ما به این صورت بود، هر کدام از ما یکی دو سال، کوچکتر یا بزرگتر نسبت به هم در روستای محمد آباد گرگان، در مسیر جاده بین‌المللی «گرگان و آق‌قلا» زندگی را آغاز کردیم. پدر بزرگ ما «حاج‌علی‌رضا» مکتب خانه قرآنی داشت. همه ما خانواده‌های سُنتی و مُومن، اهل مسجد و محراب و محرم و ماه رمضان بودیم. شب‌های ماه رمضان بیشتر با هم می‌پلکیدیم، بازی شبانه تا گرگم به هوا و هفت سنگ، شب‌های محرم پیراهن مشکی و زنجیر نازک نارنجی بچه‌گانه که گاهی پشت ما را خراش می‌داد، ایام عید هم‌بازی و هم‌گردی سفره عیدی داشتیم.


تخم مرغ های رنگ شده، در هر خانه که می‌رفتیم نصیب ما می‌شد، بعد از عید گردی، نوبت گردو بازی، دامن ما پر می‌شد، یا جیب‌های خالی از گردو، عشق بازی می‌کردیم، می‌بردیم و می‌باختیم و کم کم که به سیزده بدر می‌رسیدیم آن شادی‌های کودکانه هم از سرما می‌پرید و جایش را به بغض شب چهارده و تکالیف باقی مانده از دبستان می‌کرد و عزای دل ما می‌شد. خانه‌هایمان کنار هم بود، خانه‌ی ما در قسمت شمالی، نزدیک منزل گوهر خاله، مادر شهید «سید محسن‌حسینی» و کنار آن منزل «بَدر خاله» مادر شهید شعبان علی‌پور، قسمت جنوبی منزل دایی‌هام؛ «صفر، رجب و سقا مکتبی» قرار داشت.


ارتباط صمیمانه خانواده‌های که، هیچ‌کدام دربِ حیاط خود را به روی هم نمی‌بستند، تنها کلید واژه روستائی‌ها با یک یاالله بود که وارد حریم هم‌دیگر می‌شدند. بزرگترها روزها در زمین‌های کشاورزی مشغول پنبه‌چینی، شالی‌درو بودند، ما هم که از مدرسه تعطیل می‌شدیم می‌رفتیم کمک دست‌شان، بیشتر شب‌های بلند پائیزی، پس از درس و مشق، به خانه‌های همدیگر می‌رفتیم، کنار بزرگترها پس از کار و تلاش روزانه پنبه‌چینی، «قُوزه‌کشی»، پُر کردن «خلال‌پنبه» دست‌یارشان می‌شدیم. به خاطر سرعت کار برداشت محصول، پنبه را با قوزه می‌چیدند، شب که می‌شد، دوباره الیاف پنبه را از داخل قوزه‌ها بیرون می‌آوردیم و داخل کیسه می‌زدیم.


همین بازیگوشی‌هایِ بچه‌گانه کنار بزرگترهای زندگی، حلقه انس ما را گسترده‌تر و گرم‌تر می‌کرد.


دوران تحصیلات ابتدایی را با هم در دبستان روستای محمدآباد گرگان گُذراندیم، من در کلاس چهارم بودم، کاظم و صادق‌مکتبی کلاس سوم، بیرون مدرسه بازی و کار بود، توی درس و کلاس حسادت و رفاقت باز رنگ دیگری داشت. خانم «اوتادی» معلم و معاون مدرسه بود.


یک روز توی کلاس، خانم اوتادی داشت درس می‌‎داد، توی حال خودمان بودیم که یکی محکم به در کلاس زد، هم‌زمان در باز شد، وارد شد. صادق مکتبی بود، یک دستش را به علامت اجازه بالا گرفت و با دست دیگر بیرون را نشان داد و گفت: خانم معلم ببخشید، این کاظم مکتبی به من «چشم‌غُلام» می‌دهد. کلاس منفجر شد و همه زدند زیر خنده، خانم اوتادی مات و حیران نگاه می‌کرد، بچه‌ها برای چی می‌خندند، «چشم‌غلام» دیگر چیست؟ سگرمه هاش بهم کشید، با خط کش به سمت صادق نشانه رفت و با صدای بلند و تندی توپید و گفت: برو بیرون بچه، چشم غلام دیگه چیه؟ کلاس بهم ریختی. صادق سریع برگشتی زد و از کلاس بیرون زد.


معلم محکم در کلاس بست و آمد تا ته کلاس و داد زد ساکت باشید، بعد برگشت جلوی تخته سیاه و گفت: بچه‌ها این چشم غلام دیگه چیه؟!ُ


هر کدام از بچه‌ها حرف خودشان را با برداشتی که از لحن محلی «چشم‌غلام» داشتند را بیان کردند، یکی هم بلند شد، بطور عملی تشریح کرد، یک چشم‌اش را بالا برد، یکی را چپ کرد. خانم اوتادی فهمید و خندید که یک جور تهدید دوستانه و همان «چشم‌غُره» است.


یکی دیگر از معلم‌های مدرسه، «تقواکش» در همسایگی ما و در خانه حاجی‌شعبانی زندگی می‌کرد، من می‌خواستم خانه بدرخاله پیش شعبان علی‌پور بروم، از میانبر حیاط حاجی‌شعبانی رد بشوم که تقواکش روی سکو نشسته بود، من را که دید، گفت: های حسین کجا داری می‌ری؟


گفتم: خانه بدرخاله پیش شعبان و علی درس بخوانم. گفت: لازم نیست، فقط برو بگو همه بیاید این‌جا پیش من، همین جا درس بخوانید، من و علی و شعبان و پسر همسایه دیگر ما، امامقلی و حیدر بعد از آن‌طرف، قربان خورشیدکلایی هم بود، صادق مکتبی و کاظم و محمد ذبیحی، شهید حبیب حمزه ائی و شهید حسینی همه غروب‌ها جمع شدیم، درس می‌خواندیم، از لحاظ سنی در دو رده بودیم، یک تیم حدود سه چهار سال مثل گروه صادق و کاظم مکتبی از ما کوچکتر بودند. هم‌زمان با درس توی خانه هم ما را کتک هم می‌زد، توی مدرسه و خانه فرقی نداشت، مثل مکتب خانه خط کش بدست می‌زد، از بس اونق و کتک زن بود، به مادرم «حاج معصومه‌مکتبی» گفتم: ننه «پانویس: لحن محلی به مادر ننه و به پدر دادا می گفتند»، من دیگه اصلا پیش این تقواکیش نمی‌رم، این لعنتی تو مدرسه هم بیخودی ما را کتک می‌زند، در خانه هم ما را کتک می زند، ننه گفت؛ به مُحمد دادا بگو بره دعواش کنه، پدرم رفت حقش را کف دستش گذاشت و خلاصه جلسه ما هم به کلی بهم خورد و از هم پاشید. تقواکیش نشست های خانگی را تعطیل کرد. هر کاری که بود، مدرسه و درس و بازی باید شب را قبل اذان خانه باشیم، یک شب با اکبرپور از دوستان هم سن و سال خودم توی کوچه ایستاده بودیم حرف میزدیم، یهوئی حاج محمد حسن مکتبی، پدرم را دیدم که با یک ترکه انار به طرف من میاد، نزدیک تر که شد، با تندی و تشر گفت: «جان مرگ مرده» یک تهدید پدرانه روستایی» تا این موقع شب اینجا چه میکنی؟


تا خواستم حرف بزنم که الان داشتم می آمدم خانه، ترکه را کشید و من فرار کردم به طرف خانه، مادرم روی تراس تالار نشسته بود، سراسیمه از پله رفتم بالا و وارد پستوی خانه، حاج داود فلاحتی سپاهی دانش اهل ورامین که توی یکی از اتاق‌های ما زندگی می‎کرد در حال خواندن قران بود. قلبم مثل قلب گنجشک می‌زد، خیلی ترسیده بودم. گفتم: آقای فلاحتی «دادام» می‌خواد من و بزنه. حاج داود گفت: نترس حسین‌جان، الان که آمدی خانه دیگه کاری باهات نداره و خیالت راحت باشه. هنوز حرف حاج داود تمام نشده بود که دادام ترکه به دست اخمهایش را کشید و رسید.
مادرم پادرمیانی کرد و گفت: پدر یحیی با بچه چکار داری؟ اعتناعی به حرف مادرم نکرد، حاج داود بلند شد که چیزی بگوید، پدرم گفت: این حسین جانِ مرگ مرده را من بگیرم با همین «شموش» (ترکه انار) چند تا بزنم توی سرت تا تو باشی شب دیر نیای خانه، از پلکان تند تند بالا آمد من از پنجره طبقه دوم که به کوچه باز می شد، از طول دو متری پریدم پایین، تنها جائی که داشتم و نزدیک هم بود، خانه صفردائی پدر صادق مکتبی بود.


دویدم و رسیدم توی حیاط، از راه ورودی نمی‌شد داخل خانه شد، زن دائی و دختر دائی هام توی خانه خواب بودند، مردهای خانه روی پشت بام می خوابیدند، چنگ زدم به آجر و ناوادان را چسبیدم، دست بردم به تیر آهن خودم را کشیدم بالا، تیر آهن نبود، حلب را توی تاریکی جای تیر آهن اشتباه گرفتم، داشتم می‌افتادم که دیوار را مثل گربه گرفتم، با بدبختی خودم را کشیدم بالا و روی پشت بام زیر آسمان خدا تلپ شدم.


یک نفس راحتی کشیدم، توی تاریکی و زیر نور ماه رختخواب پهن بود و صادق و برادرها به خواب عمیقی فرو رفته بودند، یک جای خالی بود، من خودم را انداختم و لحاف را کشیدم روی سرم، خیلی خسته شده بودم. یک نفس عمیق کشیدم، دو سه نفری هم کنارم زیر لحاف خوابیده بودند، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که صدای پدرم، داود فلاحتی و قاسم و حسن را شنیدم که فانوس بدست توی کوچه دنبالم میگردند. داستان را جدی گرفته بودند، از انجا که دروازه خانه صفردائی بسته بود، فکرش را نکردند که یک وقت نیمه شب من خانه صفردائی باشم، همینطور توی ابادی دوره راه افتاده بودند و من زیر لحاف جا خوش کرده بودم، یک مرتبه زن دائی آمد بالای سرم، یک لگدی زد به لحاف و گفت: صادق صادق بلند شو بلند شو برو سر جای خودت بخواب، ای دل غافل این جای کی هست من خودم را قایم کردم، مثل اینکه صادق همان سر شبی توی اتاق خودش خوابیده بوده است. زن دائی دست بردار نبود، صادق باز صبح نیای بگی من را بیدار نکردید، من سرم را بردم زیر لحاف خودم را پیچیدم و زن دائی رفت. با خودم فکر کردم دیگر این چه قشقلقی بود که برپا کردم. می‌گذاشتم یک پس گردنی بخورم و غائله ختم به خیر شده بود.


از اینکه پدرم را ناراحت، مادرم دلواپس بردارهایم درگیر پیدا کردنم شده اند، خودم خیلی خود خوری گرفتم، عجی کاریه خوب، خیالم راحت شد که زن دائی رفته است، یواشکی از زیر لحاف بیرون خزیدم، پاورپین رفتم لبه ساختمان خودم راپایین کشدم، دویدم سمت خانه، همه برگشته بودند، اتاق فکری تشکیل داده بودند، تا من را دیدند جا خوردند، تا پدرم من را دید بلند شد جان مرگ .... گفت هنوز حرفش تمام نشده بود، عذرخواهی کردم و گفتم: من خانه صفردائی زیر لحاف قایم شده بودم، شما پشت دیوار خانه صفردائی بلند بلند، فانوس بدست حرف می‌زدید. ترسیدم خودم را نشان بدهم، اینکه خودم برگشتم خانه واقعیت را گفتم چیزی نگفتند.


همان روزها بازی‌های جام جهانی بود، هیچ خانه ائی تلویزیون نداشت، شرکت تعاونی روستائی محمدآباد یک تلویزیون سیاه سفید «چهارده اینج» خریده بود، شب ها می‌گذاشتند توی محوطه شرکت تعاونی، آخرش شب جوان ها جمع می‌شدند تا بازی را تماشا کنند، من و شعبان علی پور و صادق مکتبی با هم نشسته بودیم که وسط بازی و تماشای تلویزون پدر شهید شعبان علی پور آمد داد و فریاد که جان مرگ شده ها اینجا این وقت شب چه کار میکنید، وسط بازی ما را بلند کرد برد. پس از دوران ابتدائی به لحاظ اینکه روستا مدرسه راهنمائی نداشت، عده ائی محدود می توانستند به عرصه های بالاتر پا بگذارند، من و صادق مکتبی، کاظم برادر زاده ام در محله سیستانی محله گرگان یک اتاق اجاره کردیم، صادق مدرسه ابوریحان بیرونی، من و کاظم در مدرسه عنصری ثبت نام کردیم. صادق ضمن اینکه درس می‌خواند، وقت اضافی را میگذاشت برای یک آهنگری دائی اش، «رمضان جعفرآبادی» انجا کار می‌کرد. عصر روزهای پنجشنبه جمعه هم به روستا برمیگشتیم، هوای تازه میکردیم و دوباره مایحتاج هفتگی را برمیداشتیم و به شهر برمیگشتیم. شب ها در کنار اوقات فراقت به سینما و تفریح میگذراندیم و کوچه پس کوچه های شهر گرگان را می گشتیم.


شعبان علیپور، محمد ذبیحی و حسن اکبرپور و رضا اتراچالی و سید محمد حسینی و محمد محمد زاده محدوده ... خانه اجاره ائی داشتند و شهر درس می‎خواندند، یک سالی گذشت و دوباره تابستان خانه را تحویل دادیم و برگشتیم روستا، پدر صادق میخواست خانه اش را خراب کند و از نو بسازد، خیلی زود اسباب کشی کردند و آوردند بالا خانه ما مستقر شدند. رابطه من و صادق صمیمی تر و دیگر همخانه شدیم، تمام فصل بیکاری تابستان را گذاشتیم برای پدر صادق و خانه را ساختیم، در همین بین شیخ علی اکبر غفاری کلاس قران گذاشت و شب ها میرفتیم کلاس شیخ علی اکبر که به نوعی ورودی مبارزات علیه شاه بود. کلاس کم کم تبدیل به یک حرکت اعتراضی شد، دسته دسته به شهر میرفتیم و در تظاهراتهای علیه ستمکاری شاه و دارو دسته اش تظاهرات میکردیم.فقر و بیکاری، فساد دستگاه های شاهنشاهی خشم ملت را برانگیخت و به یکباره موج عظیمی از ادمها را از همه نقاط به مرکزیت شهر می‌کشاند، صادق مکتبی هم پرچمدار این مبارزات بود، روزهای نخست انقلاب بود که صادق از ما جدا شد و به سیستان و بلوچستان و از هم جدا شدیم./انجمن نویسندگان استان گلستان هوران

Share

نظرات کاربران

نارنجستان