سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

رعدوبرق/ شیپور جنگ نواخته شده بود/شرمنده‌ام، آن‌شب نام خود را ننوشتم (1)

کدمطلب : 18457

شیپور جنگ - هوران


شرمنده‌ام، آن‌شب نام خود را ننوشتم - (1)


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


باد


هوران - فاصله پنج‌کیلومتری روستای‌مان تا مدرسه را هر روز باید می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. نه با ماشین، نه با دوچرخه که با پای پیاده. این، ما را در سن کم و نوجوانی، آبدیده و پرتحمل کرده بود؛ میان برف و باران، هوای گرم و سوزان، جاده‌های سنگلاخ و گِلی، برهنه‌پا در کوچه‌های روستا، بیابان و صحرا. روزهای کشدار آخرین تابستان گذشت.


پائیز از راه رسیده و جنگ، تازه آغاز شده بود. همراه پائیز، دفتر زندگی‌مان ورق می‌خورد. زمستان سال شصت، هر روز مدرسه خلوت تر و نیمکت‌های کلاس، بی‌صاحب‌تر می‌شد. من نیز باید نیمکت و کلاس دوم‌راهنمایی را رها می‌کردم. نه پدر و نه مادر، هیچ یک دست و پاگیر نبودند. وقتی باید می‌رفتی، هیچ‌ کس جلودار تو نبود. من نیز این‌ چنین مسیر زندگی‌ام را در همان نوجوانی تغییر دادم.


رعدوبرق


شیپور جنگ نواخته شده بود و مردانِ مرد را به میدان جنگ فرا می‌خواند؛ اگرچه هنوز مردانی چون ما، نه به بلوغ رسیده بودیم و نه هنوز، به اصطلاح، پشت لب‌مان سبز شده بود. زمستان سال شصت بود که راهی بسیج شدیم. پس از عضویت، انگار احساسی دیگر داشتم. خودم را یک سر و گردن از دیگران بزرگ‌تر می‌دانستم و از این حس، لذت می‌بردم. باور داشتیم یک بسیجی نمی‌تواند امام خودش را تنها بگذارد. پس باید دل به خطر زد. ابتدا یک دوره آموزش نظامی فشرده در پادگان نظامی منجیلِ ساری را پشت سر گذاشتیم و پس از یک ماه به کردستان اعزام شدیم. کمتر رزمنده بسیجی در آن روزها بود که کردستان را نیازموده باشد؛ کوه‌های سر به ‌فلک کشیده، برف و بوران، کمین‌های ضدانقلاب، حمله نیمه‌شب کومله‌ها به خوابگاه، آن هم در وسط شهر.


ابتدای جنگ بود و ضدانقلاب به حمایت از حزب بعث عراق، جنگ را تا وسط شهر کشیده بود. زبانِ آن روز در کوچه و خیابان، گلوله بود و مرگ، زیر سایه هر دیواری نشسته بود. پس تو ناچار بودی با زبان خودشان با آنان سخن بگویی. جنگ خیابانی، کمین و مین را آزمودم. جاده‌ها، هیچ‌یک تأمین نداشت و حتی رفتن به حمام در شهر، به تنهایی میسر نبود. دشمن در میان مردم پراکنده شده بود و هر لحظه، تو را نشانه می‌رفت. بسیج اما توانست آن نابسامانی‌ها را سامان بخشد. من نیز از همان بسیجیانی بودم که همه تلخی‌ها و شیرینی‌های کردستان را تجربه کردم.


پس از پایان مأموریت، به دیار خود بازگشتم. هنوز یک‌ ماه نگذشته بود که باز دوباره دلم هوای جبهه کرد. گویی قسمتی از وجودم را جا گذاشته بودم و نمی‌توانستم بدون آن قسمت از خودم زندگی کنم. ما قبل از اینکه در جهبه‌ها بجنگیم، زندگی می‌کردیم.


این‌بار، دیگر تنها نبودم. ده- پانزده نفر از بچه‌های روستای‌مان نیز قصد سفر کرده بودند. تا آن‌ زمان، تمام بچه‌های اعزامی زیر بیست‌ سال بودند و تنها مرد رزمنده ما «اصغر عبدالحسینی» بود که از همان شروع جنگ، به جبهه‌ها رفته و همان‌جا مانده بود؛ همو که در ابتدای انقلاب، ما را به مسجد کشاند و به رزم شبانه برد و خودش را در دل ما جای داد. حالا ما بیشتر از جنگ، مشتاق دیدن این مرد بودیم. می‌گفتند فرمانده شده است. آقای عبدالحسینی، بَنّا بود و ما در ساخت مدرسه و مسجد، همراهی‌اش می‌کردیم. از جبهه پیغام داده بود که بچه‌های روستا بیایید جبهه و در پایگاه شهید بهشتی که مقر اصلی لشکر25 کربلا و مختص نیروهای شمال (از گرگان تا ساری و رشت) بود، جمع شویم.


عصر بود و مردم برای بدرقه رزمنده‌ها آمده بودند. پس از بدرقه گرمِ مردم روستا به تهران و از آنجا با قطار عازم اهواز و در پایگاه شهید بهشتی مستقر شدیم. اصغر، فرمانده دسته ما بود. هنوز جبهه جنوب را ندیده بودیم. اصغر، برای ما از عملیات‌هایی که شرکت کرده بود، از فتح‌المبین و بیت‌المقدس گرفته تا جنگ‌های نامنظم که همراه شهید چمران بود، می‌گفت، ما سراپا گوش شده بودیم. حرف‌های او برای ما تجربه‌ای می‌شد در جنگ با دشمن.


هر روز می‌رفتیم اهواز، کنار رود کارون و برمی‌گشتیم. منتظر عملیات بودیم. روزی توی آن هوای گرم، مرغ دادند. شب بود که دل‌پیچه گرفتیم. رفتم بیرون. جلوی هر کدام از توالت‌ها، سی- چهل‌نفر صف کشیده بودند. بچه‌ها توی صف لوله می‌شدند و به خود می‌پیچیدند. هر کسی همین که دوباره برمی‌گشت، می‌رفت ته صف. خنده‌بازار شده بود. سه- چهار روز همین اوضاع و احوال بود تا اینکه رفته‌رفته فراموش شد. همه خوب شدیم. اصغر از خط برگشت و نیروها را سروسامان داد. از روستای ما، من و حجت و حسین‌علی و علی‌رضا و محمد حاجیلری، معروف به محمد پتکی (چون نجار بود) و محمد محمدی و ابراهیم و دیگر بچه‌ها همه در یک دسته (دسته یک) قرار گرفتیم. یک روحانی هم به نام شیخ یحیی از روستا داشتیم.


به طرف خط مقدم حرکت کردیم. هیچ اطلاعی از وضعیت منطقه نداشتیم. نمی‌دانستیم به کجا می‌رویم. هوا گرم و سوزان بود؛ تابستان و ماه رمضان. اطلاعی هم از زمان عملیات نداشتیم. در منطقه‌ای نامعلوم، پشت یک خاکریز بلند، میان سنگرهایی که هنوز خالی بود، مستقر شدیم. روز دوم برای آشنایی با جزئیات عملیات، دور هم جمع شدیم. شاید همین اشب حمله باشد؛ از رفت‌وآمد پیک‌ها و فرمانده‌هان، معلوم بود. ما نیروی لشکر ویژه 25 کربلا، گردان سیدالشهدا و گروهان قمر بنی‌هاشم بودیم و فرمانده گردان، برادر مصلح و فرمانده گروهان، نجّار بود. مواضع دشمن از قرار معلوم، خاکریزهای مثلثی‌ شکل بود که می‌گفتند، اسرائیلی‌ها طراحی کرده‌اند و از استحکامات فوق‌العاده‌ای برخوردار است.


تگرگ


من، تیربارچی دسته بودم و حسین‌علی، آر.پی.جی‌زن. غروب بود که نیروها را به طرف منطقه عملیات، حرکت دادند. پس از ساعتی، داخل یک کانال مستقر شدیم. مانده بودیم که این مثلثی‌ها چی هست که این همه درباره‌اش حرف می‌زنند. داخل همان کانال، نماز مغرب را به جماعت خواندیم. ته کانال هم معلوم نبود کجاست. هوا تاریک شده بود. منتظر رمز عملیات بودیم. ساعت نُه شب بود که گردان به سوی مقصد از پیش تعیین شده حرکت کرد. بچه‌ها آرام و بی‌سروصدا قدم برمی‌داشتند که مبادا دشمن متوجه حضورمان بشود. حدود یک ساعت پیاده رفتیم تا رسیدیم پشت معبر. به یک ستون، زدیم به معبر و تا نزدیک خاکریز دشمن رفتیم. فرمانده و بی‌سیم‌چی جلوی ستون بودند. ما به زمین چسبیده بودیم. صدای ضربان ‌قلب‌ها شنیده می‌شد. تا ساعاتی دیگر معلوم نبود کدام ‌یک از ما شهید و زخمی می‌شوند. همه، آماده شهادت بودند. آیا من می‌مانم که بدانم یا می‌روم و دیگران خواهند دانست و خاک عزا بر سر خواهند ریخت. صدای بی‌سیم، سکوت شب را شکست و بچه‌ها نیم‌خیز منتظر دستور شدند. اصغر، زانو زده بود و پیوسته تکرار می‌کرد: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. لاحول قوهًْ إلاّبالله. یا صاحب‌الزَّمان، ادرکنی!»


ستون از زمین کنده شد. دیگر متوجه نشدم. تیربار را روی خاکریز دشمن کاشته و به طرف نیروهای عراقی نشانه گرفتم. اصغر فریاد می‌کشید و مرتب خاکریز را پاکوب می‌کرد و دستور می‌داد: بچه‌ها مراقب باشید! بزنید. اون تانک‌ و بزن! آر.پی.جی‌زن، تو کجایی؟ بزنش داره درمیره! محمدتقی! پس تو چه ‌کار می‌کنی؟ اون کالیبر لعنتی ‌رو خاموش کن! من‌ که گوشم نمی‌شنید و تیربارم لحظه‌ای خاموش نمی‌شد. او فرمانده بود و مجبور به فریاد کشیدن. گاهی پشت تیربار می‌نشست و دقایقی کلاش برمی‌داشت؛ آر.پی.جی، روی کولش، روی شانه خاکریز. آنجایی که هیچ ‌کس جرأت سر بلندکردن نداشت، زانو می‌زد و به دل دشمن، با فریاد «یاحسین(ع)»، شلیک می‌کرد.


دقیقه‌ها به سرعت سپری می‌شد و زمان را از دست داده بودیم. وقتی در میان آن همه آتش، یکی از بچه‌ها اذان گفت، متوجه نماز صبح شدیم. نماز را در شیب خاکریز ادا کردیم. جنگ هنوز ادامه داشت. وقتی از شیب خاکریز گذشتیم که هوا روشن شده بود. نوبت رد کردن اسرا به پشت جبهه و پاکسازی سنگرها رسیده بود. صبح شده بود و بچه‌ها خسته و خواب‌آلوده، دقیقه‌ای فرصت کردند تا چشم روی هم بگذارند، ولی ناگاه با فریاد فرمانده از خواب پریدند: برادر، الآن وقت خوابه؟ الآن که دشمن بیداره، تو می‌خوابی! بلند شید. بعضی‌ها داخل سنگرهای عراقی بودند و بعضی‌ها در پشت خاکریزی که دشمن آن‌ سوی آن در حال فرار بود و شاید هم در حال بازسازی قوای مجدد خود.


- پشت خاکریز، هر کی هرجا نشسته، یه سنگر و یه جان‌پناه برای خودش بکنه! مثل اینکه اینجا فعلاً مهمانیم و منتظر پاتک دشمن.


سرنیزه‌ها، دل زمین را شکافتند. بعضی‌ها پنجه به زمین می‌کشیدند و رمل و خاک را بر روی تن خود می‌پاشیدند. یک‌ساعتی نگذشته بود که همه در حفره‌های خود جا گرفتند. بعضی‌ها، سنگرهای دو نفره و بعضی‌ها هم خصوصی؛ همین‌قدر که چمباتمه بزنند و سرشان را از ترکش‌های خمپاره در امان بدارند، کافی بود.


هوا روشن شده بود. کُپ کرده بودیم. پشت سرمان از جایی که عبور کردیم، همه میدان مین بود؛ یعنی واقعاً ما از آنجا عبور کردیم؟ انگار اصغر چیزهایی می‌دانست که ما نمی‌دانستیم. ناگهان هوا به هم پیچید. خدای من! این دیگه از کجا پیداش شد. ناگهان طوفانی به پا شد. طوفانی از شن و خاک. دهان‌مان پر از خاک شده بود. چفیه‌ها رو محکم دور سرمان پیچیدیم، ولی باید چشم‌های‌مان ببینند. شن همه را کور کرده بود. هنوز چند دقیقه‌ای از طوفان نگذشته بود که صدای شنی‌های تانک در میان زوزه باد به هم پیچید. فریادهای فرماندهان، بچه‌ها را از حفره‌ها بیرون کشید، اما منطقه در میان طوفان شن گم و ناپیدا بود. دومتری خودمان را نمی‌دیدیم. بچه‌ها چون شبحی در میان گردوغبار بالا و پائین می‌رفتند. زوزه خمپاره‌ها، صدای کالیبر و کاتیوشا، دنیایی از آتش را ساخته بود. اصغر دستور داد، تانک‌ها را بزنیم.


رفتم روی خاکریز، حسین‌علی چندمتر دورتر روی شانه خاکریز زانو زده بود. اصغر داد می‌زد: بزنیدشان! گفتم: بابا، کجا رو بزنیم؟ آرپی‌جی را پرت کرد طرفم و گفت: بچه‌ها، فقط بزنید! کور بزنید، کور. فقط بزنید طرف صدایی که می‌شنوید. آرپی‌جی را برداشتم و زدم. کجا خورد، معلوم نیست. چند دقیقه بعد، یکی از بچه‌ها یک کیسه گلوله آرپی‌جی کنارم گذاشت و نشست. یک‌مرتبه متوجه بچه‌هایی شدم که از ته خاکریز به طرف پاسگاه زید فرار می‌کنند. اصغر کنارم نشست. گفتم: اینا دارند کجا می‌رن؟ گفت: شما فعلاً بزنید. عراق از سمت چپ شما داره می‌آد جلو.


می‌خواد دور بزنه. شما تانک‌ها رو نذارید جلو بیان. دستور عقب‌نشینی دادند. گفتم: حالا که پانزده کیلومتر اومدیم تو دل دشمن، همین‌طوری ول‌ کنیم بریم عقب؟ گفت: دستوره و من و تو تابع؛ اطاعت و دیگر هیچ. گفتم: پس ما چی؟ بمانیم با عراقی‌ها دست بدیم؟ گفت: نه. ما چند نفری باید بمانیم تا بچه‌ها همه برن عقب. ما باید مراقب عقبه نیروها باشیم. نمی‌تونیم بچه‌ها رو زیر شنی تانک‌های این نامردها بدیم و خودمون دربریم. این مردانگیه؟ پس بزن. موقع رفتن خبرت می‌کنم با هم می‌ریم. حدود بیست نفری هستن که موندن.


اصغر، آدمی بود که موقع عملیات، همیشه جلوی ستون می‌رفت و موقع عقب‌نشینی، آخرین کسی بود که برمی‌گشت. حتی راضی نبود یک رزمنده عقب‌تر از خودش باشه. تا ظهر مقاومت کردیم. تانک‌ها حدود یک کیلومتری ما رسیده بودند. اصغر گفت: می‌گن بدون معطلی خط را رها کنید و برگردید. آخرین گلوله را هم زدم و بلند شدم. دسته ما که شامل دو تیم می‌شد،
هنوز مانده بود. دستور دادند باید عقب بکشیم. ما به سرعت باد می‌دویدیم. همه‌اش توی فکر روبه‌روشون با بچه‌های گردان بودم که خدایا چند نفر شهید و زخمی شدن. تمام بدن ما خاکی و به ‌هم ریخته بود. همین ‌که وارد پایگاه شهید بهشتی شدیم، رفتم داخل حمام و بعد به اطاق بچه‌های خودمان رفتیم. مثل اینکه همه‌شان دوش گرفته بودند و تر و تمیز، لم داده بودند و چای می‌خوردند. تا رسیدم، اول از اصغر پرسیدند که کجاست و چرا نیامده. گفتم: رفته دوش بگیره. بعد مثل اینکه خیالشان راحت شده باشد، دوباره لم دادند. نشستم و یکی‌یکی بچه‌ها را ورانداز کردم. یکی کم بود. پس محمد کو؟ حجت غلامی گفت: حتماً الآن سرگرم آمار شهدا و مجروحینه، ولی باز خیالم راحت نشد.


اصغر هم که نمی‌دانست، وگرنه به من می‌گفت. توی خیال محمد غرق بودم، اصغر آمد. همه بلند شدند و به فرمانده خود ادای احترام کردند. حجت کنار اصغر نشسته بود، دیدم دارند یواشکی و درگوشی، پچ‌پچ می‌کنند. بعد حجت لیوان چایی را پایین گذاشت و حالش عوض شد و رنگش پرید. سکوت کرد. اصغر هم مثل اینکه یک راز را فاش کرده باشد، با خودش درگیر بود. رفتم جلو. زانو زدم و دستم را گذاشتم روی شانه هردوشان. گفتم: راست و حسینی، چیزی تو چشم شما دیدم. به هم ریخته هستید.


بگید محمد کجاست؟ انگار چیزی توی گلوی هر دوشان گیر کرده باشد، از جا بلند شدند و دستم را گرفتند و از اتاق بیرون رفتیم. گفتم: چیزی شده که ما نباید بدانیم؟ اصغر گفت: محمد زخمی شده. دلم ریخت. گفتم: خوب، بعد چی؟ الآن کجاست؟ حجت گفت: حقیقت اینه که زخمی که می‌شه می‌ذارنش توی آمبولانس، ولی آمبولانس رو با کاتیوشا زدند. سست شدم. محمد که توی خط نبود، قرار بود عقب بماند؛ تو بیمارستان صحرایی! پس چی؟ کجا شهید شد؟ اصغر گفت: می‌ره توی یه گردان دیگه. همین.


عجب روزگاری! قبل از عملیات، از او پرسیده بودم: اینجا چه می‌کنی؟ گفته بود: می‌خوام آمار شما رو وقتی شهید و زخمی شدین بگیرم. کلّی هم شوخی کردیم. لایق بود؛ هم جانباز شد و هم شهید.


صبح روز بعد، در صبحگاه اعلام کردند که شما مرخص شدید. برایتان بلیت هواپیما تا تهران گرفتیم. از آنجا هم برید شهرتان./ ادامه دارد... منتظر باشید

Share

نظرات کاربران

نارنجستان