سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

به دنبال نور / داستان کوتاه به قلم: مهسا آرخی

کدمطلب : 17403

به دنبال نور


نویسنده: مهسا آرخی


 


انجمن نویسندگان استان گلستان هورن


هوران: زنگ آخر بود و بچه ها با شوق و ذوق به داستانی که معلم به تازگی شروع به خواندن کرده بود، گوش
می دادند.پس از مکث کوتاه معلم، همهمه ای کلاس را فرا می گرفت . او کنار صندلی کوچکی ایستاده و با جدیت داستان را تعریف میکرد .


_ حضرت مریم عیسی را در آغوش گرفته بود و بدون هیچ پاسخی در جمع ایستاد . نمی توانست بگوید که نوزادش پدر نداشته و ندارد .
_ خانوم اجازه ؟! مثل امید ؟
کلاس مملو از صدای قهقهه ی بچه ها شده بود و پسری با موهای فربلوطی که نیمه ی صورتش را پوشانده بود با صدای بلندی گفتꓽ
_بابای من هست. من عیسی نیستم.
اینبار بچه ها بلند تر و بیشتر خندید . معلم که نمی توانست کلاس را آرام کند تقه ای به میز زد وخیلی مصنوعی صدایش را صاف کرد، سپس با نگاهی تهدید آمیز گفت ꓽ
_سروصداتون رو بذارید برای بعد . بچه ها در ضمن حق ندارید همدیگه رو مسخره کنید .
امید بلند شد و دوباره تکرار کرد .
بابای من هست .من عیسی نیستم. دارین دروغ میگین .
معلم با تعجب به او خیره شده بود . پسرک آرام و گوشه گیر کلاس سرسختانه در مقابل همکلاسی هایش مخالفت می کرد . از طرفی تا بحال پدر امید را ندیده و چیزی هم درباره ی اون نشنیده بود .
در حوالی همین افکار ، زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها با جیغ و داد از کلاس خارج شدند .
امید با عجله خودش را به پشت سر یکی از همکلاسی هایش که هیکل نسبتا درشتی داشت رساند .
از پشت یقه ی او را گرفت و صورتش را تقریبا بالای سرش تنظیم کرد . خیره در نگاهش پرسید ꓽ
_چرا ؟ چرا بهم گفتی بابا ندارم ؟
_ اهههه ول کن یقمو... چون نداری دیگه اگه داشتی که هر روز عموجونت نمیومد دنبالت .
_ مامانم همیشه میگه بابام هست. صبح ها خیلی زود از خونه بیرون میره که من بیدار نشم . شب ها هم خسته است و بعد از این که من خوابیدم میاد .
_ هه ... باشه هر وقت تونستی با بابات بیای مدرسه میگیم که تو عیسی نیستی .
اشکهای امید بر روی صورتش لغزید . دستهای کوچکش را از جیب جلیقه اش در آورد و با سرعت به طرف خیایبان دوید با پهنای پشت دستش قطره های شفاف روی گونه اش را پاک می کرد .
سرش را پایین گرفته بود که ناگهان با صدای ترمز ماشینی نگاه همه به طرف او برگشت . امید در آغوش عمویش ناله می کرد و مدام پاهایش را بالا و پایین می انداخت و داد می زد :
بابام... باباجونم...
یکی از مغازه دار های این دور و اطراف دوان دوان بطری آبی در دست به سمت آن ها آمد و گفت :
_ چی شد آقا هادی ؟ بگیر آب بده به بچه رنگ به رخسارش نیست .
هادی با یک دست بطری و با دست دیگرش محکم امید را گرفت . میخواست آرام آرام آب را به خورد امید بدهد اما او حتی یک جرعه هم نخورد.
مرد فروشنده به راننده گفت :
_ مرد مومن این چه طرز رانندگیه ؟ ندیدی بچه رو ؟
_خدا شاهده ندیدمش انگار یهو از آسمون افتاد جلوی ماشین.
هادی گفت:
_ حاجی برو ملالی نیست . خداروشکر چیزیش نشده .
راننده که خیالش از بابت حال امید راحت شده بود تند تند صورت او را غرق در بوسه کرد و با بوقی از جمعیت خارج شد .
امید هنوز آرام نشده بود و همزمان با اشکهایش بلند بلند می گفت :
_منو ببر خونه ماجون . اصلا تو چرا اومدی دنبالم؟ من بابا دارم منو ببر پیشش .
هادی پیشانیش را به پیشانی امید چسباند ودر حالیکه شانه های نسبتا پهنش را با گریه تکان میداد . بلند شد . دست های کوچک امید را گرفت به سمت خانه راه افتاد .
در طول راه هادی ارام راه میرفت و به امید فکر می کرد به اینکه چطور ماجرا را برایش تعریف کند . به در خانه رسیده بودند هادی زنگ بلبلی را به صدا در آورد .
عمه در را باز کرد. امید بدون هیچ حرفی به سمت تخت داخل حیاط رفت . سرش را در آغوش ماجان فرو برد و با دستهایش بازوان ماجان را مشت می زد
_ ماجون بابام کجاست ؟ من بابامو میخوام .
ماجان که از حرف های امید شوکه شده بود . پلکهایش را روی هم گذاشت و بی صدا اشک ریخت . بوسه ای بر سر او زد و لابه لای موهایش نفس های عمیق کشید .
امید دوباره فریاد کشید : ماجون بابام کجااااااااااست ؟
ماجان با صدای خفیفی گفت :
_ آخ مهدی جان کجایی که یکی یدونت چجوری بهونتو می گیره ؟
امید خود را از آغوش ماجان بیرون کشید و به سمت زیر زمین رفت کیف کوچکش را روی پلکان رها کرد و در را از پشت بست .
ماجان خواست که به دنبالش برود . هادی با اشاره ی دست به ماجان فهماند که بنشیند و خود به سمت زیرزمین حرکت کرد . در زد . هیچ صدایی از امید به گوش نرسید . همان جا پشت در نشست .
زنگ خانه به صدا در آمد و افسانه مادر امید وارد حیاط شد دوید و ماجان را در آغوش کشید و گفت :
ماجان مشتلق بده ...
گونه های ماجان را بوسید . خواست نفسی تازه کند و حرفش را ادامه بدهد که چشمش به هادی افتاد. هادی با سر به زیر زمین اشاره کرد . افسانه به سمت زیر زمین حرکت کرد وسرش را به آجر های قدیمی دیوار تکیه داد . آرام جوری که صدایش به گوش امید برسد گفت :
می دونی، دیشب تو تعزیه یه دختر کوچولو اومد کنارمو بهم خرما تعارف کرد و گفت خاله فاتحه یادت نره . گفتم قبول باشه . ازش پرسیدم ꓽکسی رو از دست دادی ؟میدونی چی گفت ؟ گفت بابامو پیدا کردم.
گفتم مگه گمش کرده بودی ؟ الان کجاست ؟پلاک دور گردنش رو در آورد و گفت خیلی دعا کردم ، امشب بابام برگشته.
افسانه گونه های خیسش را با پشت دست پاک کرد . لرزش صدایش در انحنای گوشه لبانش پنهان شد وچشمهایش را بست و پلاک مهدی را در دستانش سخت فشرد و گفت:
_ امید من ... نشونی باباتو آوردم.
امید از لا به لای شیار کوچک پنجره به نوری که بر چهره ی آب درون حوض می تابید نگاه کرد و با لبخندی که بر لب داشت گفت:
_خوش اومدی بابایی ...خیلی وقته منتظرتم.


****


هوران - انجمن نویسندگان استان گلستان


09035489113


01732265159



Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان