سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

آن روز شد روز اغلب

کدمطلب : 14832

لبخند خاکی/


آن روز شد روز اغلب


 


هوران: به هم نگاه کردیم ومنظور هم را فهمیدیم، من باقر و احمد توران. همیشه تلاقی نگاه‌های خود را می‌فهمیدم و این تلاقی‌ها در هر جایی یک معنی داشت. وسط رزم شبانه در دل تاریک شب و توی بیابان‌های اطراف اندیمشک یک معنی داشت و آن بر هم زدن نظم ستون و به هم ریختن سازمان رزم ستون‌ها و فرار ما سه نفر، مخفی شدن میان تپه ماهور‌های اطراف تا پایان رزم شبانه بود.


تلاقی نگاه‌ها در کلاس آموزشی هم معنی دیگری داشت وآن سوال پشت سوال تا مربی کلافه شود و ختم کلاس را اعلام کند.


یا روزی که به دعوت احمد توران برخی دوستانش از گردان عمار ناهار میهمان ما بودند. آن روزها یکی از رسم‌های خوب بچه‌های جبهه این بود که بعد از ناهار  هر یک دعایی می‌خواندند. وقتی نفر قبل از باقر دعاکرد که «خدایا ما رو عاقبت بخیر کن» من و باقر نگاه مان تلاقی کرد اما احمد توران از نگاه کردن طفره رفت و خودش رو زد به اون راه. چرا که میهمانان دوستان او بودند و تصور می‌کردند عنقریب  است که احمد شربت شهادت را بشکه‌ای سر بکشد! آنقدر که محجوب شده بود بچه باآن کلاه کف سری و چفیه دور گردن و دکمه تقوای قابلمه ای که تا زیر گلورا بسته بود. نگاه من و باقر روی کلمه ما رو قفل شد و باقر در ادامه آمد که: «خدایا مارو بکش.»


همه گفتند آمین و بعد تازه به آن فکر کردند وخندیدند. من هم در ادامه گفتم: «خدایا مارو مارمولک رو هم بکش.»


همه خندیدند، احمد شد لبو، میهمانانش سرپائین،  نیشخندی زدند، بشکه شربت شهادت شد یک دبه چهار کیلوئی. یه چند تایی هم پرقیچی‌هایی توی جمع داشتیم  که می‌خواستند خودی نشان دهند و یک یک به دنبال ما آمدند که«خدایا، مارو، مارمولکو، سمندر رو هم بکش» و الی آخر.


 اواخر جنگ آنقدر بد شده بودیم که گاهی ناخواسته وسط دعا هم نگاه ما سه نفر به هم تلاقی می‌کرد وسینه زنی را به شور می‌انداختیم چون پایان سینه زنی‌ها با شور بود، خدا ما را ببخشد.


آن روز، روز اغلب شد. مدتی بود که وسط کلاس درس یا صحبت فرمانده یا آموزش یاد گرفته بودیم یکی از کلمات خاص ادا شده از طرف مقابل را انتخاب می‌کردیم به آن گیر می‌دادیم و هی آن را تکرار می‌کردیم، مثل همین کلمه اغلب که وقتی حاج آقا اول درس اخلاق گفت «اغلب» ما از آن خوشمان آمد و با نگاهمان آن را تائید کردیم و باقر دست بلند کرد و اولین سوال را آمد که: «حاج آقا من هم اغلب فکر می‌کنم که دلم سیاه شده، از شدت گناهه؟»


حاج آقا متحیر او را نگاه کرد؛ جوابی نداشت برای آن سوال بی جا و بی سروته و ادامه بحث خود در باره نیت قلبی را ادامه داد که احمد سوال بعد را رفت: «حاج آقا چرا ما اغلب فکر می‌کنیم که  از بقیه خیلی علیه السلام‌تر هستیم؟»


فکرحاج آقا درگیر این سوال‌های بی ربط شده بود که من باآن سوال عجیب غریب چون شلیک موشک آرپی جی به تانکِ ذهنش، کاملا فکر او را از کار انداختم، برجکش را فرستادم آسمان تا با برف سال آینده پائین بیاید،که: «حاج آقا ما هم فکر می‌کنیم که خیلی باید تزکیه بشیم، اغلب.»


و اغلب را هم خوب ادا کردم. پرقیچی‌ها  هم ناخواسته با ما هماهنگ شدند و برای خودشیرینی از ما یاد گرفتند و همان نسخه ما را اجرا کردند. سوال‌های بی ربطی که همه با اغلب شروع می‌شد یا با اغلب تمام می‌شد یا میانش یک اغلب بود، اغلب! هنرمند کسی بود که بتواند دو تا اغلب بکار ببرد؛ آنوقت یک کمپوت گیلاس بعد از جلسه جایزه داشت.


حاج آقاکه شصتش خبردار شده بود پشت این اغلب‌های مکررکاسه ای زیر نیم کاسه است او هم زد به فن طلبگی و جواب‌هایش را با چاشنی اغلب می‌داد. در جواب باقر که چرا خیلی از آدمها بی ملاحظه هستند اغلب،آمد که: «بله برادرها من هم ازاین آدم‌های بی ملاحظه می‌بینم اغلب.»


و با دست چنان حرفه‌ای جمع را نشان دادکه فهمیدیم منظورش همین خود ما هستیم. منشی که فهمیده بود داریم کارخرابی می‌کنیم سه سوت فرمانده را بالای سرما حاضر کرد و البته با نامردی تمام در پشت ستون ما که روی زمین نشسته بودیم و اغلب سوال‌های تکراری و بی ربط می‌پرسیدم. حاج آقا هم که فرمانده را پشت سر ما با آن کلاش تاشوی عراقی قشنگ براق و خشاب چهل تایی‌اش دید شیر شد و ما را جری‌تر کرد و ما هم پی در پی سوال می‌پرسیدیم که دست آخر فرمانده حوصله‌اش سر رفت او هم یک سوال پرسید که: «حاج آقا اغلب توی دین اسلام دستور تنبیه برای  بچه‌های تنبل چیه، اغلب؟!»


ما همه دستپاچه برگشتیم و به عقب نگاه کردیم. عصبانیت فرمانده بود و خنده‌های ریز وشیطنت آمیز منشی که یعنی کارتان تمام است. تمام هم بود! چقدر قول داده بودیم که حداقل کلاس حاج آقا را به هم نریزیم، کلاس تاکیتک و آموزش سلاح جای خود، مربی‌هایشان خود می‌توانستندگلیم شان را ازآب بیرون بکشند. اما قرار بود سر این یکی کلاس مراعات کنیم.


جایزه کمپوت گیلاس را هم مال خود کرده بود فرمانده. هنوز خودمان را پیدا نکرده بودیم و از ضربه ای که خوردیم گیج می‌زدیم که حاج آقا جوابش را آمدکه: «مستحب است اغلب باید تنبه بشوند که اغلب تنبیه‌ها هم همان سینه خیز و اغلب پامرغی است، اغلب.»


او هم اغلب را خوب ادا کرد، انصافا از من بهتر! هرچه باشد او صرف و نحو خوانده بود. جایزه ویژه را هم مال خود کرده بود با چهار بارگفتن اغلب. ناخودآگاه برگشتیم وحاج آقا رانگاه کردیم که کتا ب و دفترچه اش را جمع کرده  عبا وعمامه اش رادرست می‌کرد. دستی کوتاه  به خداحافظی برای ما بلند کرد، خندید و رفت گوشه ای ایستاد به تماشای ما. چنان بااشتیاق ایستاده بود و مدام درجای خود جابجا می‌شد و روی پنچه پا خود را می‌کشید که انگار می‌خواست شاهد یک عملیات بزرگ برون مرزی باشد.


 فرمانده قنداق کلاش را باز کرد، با چند خیز و جست از روی سر وکله ما، چابک خودش را جلوی ستون رساند، گلنگدن را کشید و یک تیر هوایی شلیک کرد و گفت: «بعد ازکلاسی به این راحتی سینه خیز می‌چسبه اغلب، چی؟»


ما بِرو بِر نگاهش کردیم که دومین تیر رسام را با فاصله کم بالای سر ما شلیک کرد و داد زد: «نشنیدم... چی؟» و ما یک صدا لرزان و ترسان از سینه خیر رفتن تا شب فریاد زدیم: «اغلب!»


نویسنده : محمدحسن ابوحمزه


 


 


 

Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان