سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

غصه نخور برات مأموریت دارم./ در سوئیس لباس هامون رو آتش زدند

کدمطلب : 18546

در سوئیس لباس هامون رو آتش زدند


نویسنده: غلامعلی نسائی


هوران - پس از واژه‌های از خط گذشته‌ام، کارم سرک‌کشیدن به دالان خصوصی بچه‌های جنگ است. کوله‌پشتی محمدصادق را گشتم. دست‌نوشته‌هایی بود. محرمانه... ماییم دیگه... متوجه شدم صادق بیش از دویست‌ویازده روز از سال را روزه است. بیشتر که ورق زدم. حیرت کردم... سخت و سنگین متوجه موضوع خیلی مهمی شدم. پس از شیمیایی‌شدن محمدصادق، برادرش محسن روشنی، در شب اربعین حسینی، گلوله می‌خورد درست وسط حنجره‌اش. گلوله دو زمانه که منفجر شد، پری شد برای پرواز محسن. اکنون ما نیز منتظریم محمدصادق یکی از همین روزها که خیلی دور نیست، وسط همهمه و شلوغی شهر، کی پروانه می‌شود. شما چی؟


سه برادر بودیم: علی‌اصغر، محمدصادق، محسن. علی‌اصغر برادر بزرگ ما و عضو رسمی سپاه در جبهه‌ها بود. محسن هم که سه سال از من کوچک‌تر بود. نوروز سال 60 به خاش، محل مأموریتم آمد و از من اجازه خواست به جبهه برود. رفت و 27 ماه در جبهه‌ها بود و در سحرگاه بیست‌ویکم مهرماه 1366 مصادف با اربعین امام حسین(ع)، یک گلولة دو زمانه به حنجره‌اش ‌خورد. گلوله در حنجره منفجر شد و محسن به شهادت ‌رسید.
من هم بیستم خرداد 1340، در روستای یساقی گرگان به دنیا آمدم و چه زود گذشت دوران کودکی و دبستان و تحصیل و... آدم خودش هم نمی‌فهمد کی این مسیر پر فراز و نشیب را طی می‌کند. توی کوچه‌های کودکی دویدن، سُرخوردن پشت نیمکت دبستان و داری «بابا آب داد» را ورق می‌زنی، بعد ناگهان متوجه می‌شوی که روی سجاده‌ای و به نماز ایستاده‌ای و من داستان زندگی‌ام از اینجا آغاز می‌شود.


قسم خوردم من نبودم


هفت ساله بودم از اداره برق آمده بودند روستا که تیر برق کار بگذارند. تیرها آهنی بود. من هم با برادر بزرگم رفته بودیم از نزدیک ببینم چه خبر است. کمی نزدیک‌تر رفتیم. یک سرباز، سر ما داد زد که از اینجا برید و کمی دنبال ما دوید. اصلاً ما کاری نکرده بودیم، حرفی هم نزده بودیم. من هم ترسیدم و فرار کردم، (در آن روزگار مردم خیلی از نظامی‌ها می‌ترسیدند. به این دلیل که آن‌ها خیلی خشک بودند و با تنگ‌‌نظری با مردم برخورد می‌کردند.) این سرباز با دو نفر دیگر آمدند روستا و گفتند این‌ها پیچ و مهره‌های ما را دزدیدند! به هیچ‌ وجه این خاطره و تهمت دزدی که به من زده شد، از یادم نمی‌رود. خدایا، حتی فکرش را هم نکردم، چه برسد به آن‌ها دست بزنم. تازه پیچ و مهره می‌خواستم چه‌ کار، نه تراکتوری نه تیلری! ارابة پدرم که پیچ نمی‌خواست! پریشان بودم. رفتم یک گوشه زار زار گریه کردم. مردم توی روستا جمع شده بودند. رفتم خانة پدربزرگم و پنهان شدم. هم از ترس اینکه مورد عتاب مادرم قرار بگیرم و هم اینکه اصلاً این‌کار را نکرده بودم. یادم نمی‌رود حتی خانة خودمان هم هیچ‌وقت بدون اجازة مادرم غذا نمی‌خوردم.
مردم جلوی خانه پدربزرگم که وسط محل بود، جمع شده بودند. همه فهمیده بودند که مأموران شاه دنبال صادق روشنی، این بچه دبستانی هفت‌ساله می‌گردند. از درز در نگاه می‌کردم و هِق می‌زدم. ناگهان مادرم وسط جمعیت جلوی سربازها با صدای بلند گفت: صادق چنین کاری نکرده و حاضرم قسم بخورم. مردم و بزرگ‌ترها هم دخالت کردند. دلم قرص شد. اشک چشمانم را پاک کردم و از در بیرون آمدم؛ دامن مادرم را چسبیدم و گفتم: مادر به این‌ها بگو من دزدی نکردم. این ماجرا را هیچ‌وقت فراموش نکردم. همیشه مواظب بودم تا مورد چنین تهمت‌هایی قرار نگیرم.


پدرم مقید بود که باید بچه‌ها نمازشان را در مسجد و به جماعت بخوانند. اول ابتدایی بودم که پایم به مسجد و نمازجماعت و احکام دینی باز شد. روزها می‌گذشت و بیشتر با مسجد اُنس می‌گرفتم. کلاس سوم ابتدایی بودم، سال 1347، یک‌‌روز در مسجد که شاگردهای کلاس همه آمده بودند و مسجد شلوغ شده بود، معلم دستم را گرفت برد جایی که پیش‌نماز مسجد، سجاده‌اش پهن بود و گفت: روشنی اذان بگو! جاخوردم. چی آقا معلم؟ اذان بگم! حال خاصی پیدا کردم. هنوز نشده بود در مقابل جمع خوب حرف بزنم. از بزرگ‌تر‌ها خجالت می‌کشیدم. اذان گفتم؛ آن هم با صدایی خوش، بعد معلم جلو آمد، دستی روی سرم کشید. مدتی گذشت و از طریق جلسات محرمانة برادر بزرگم، با شهید علی پاسندی، وارد دنیایی جدیدتر شدم و با نام امام‌خمینی اُنس گرفتم. روزهای نوجوانی با بچه‌هایی آشنا می‌شدم که بعداً خاطرات عجیبی در دفتر زندگی‌ام ثبت شد. انقلاب پیروز شده بود و من در صف اول عاشقان حضرت امام خمینی قرار گرفتم. بعد بسیج شکل گرفت و فرصت را از دست ندادم و بسیجی شدم. در همین بین یکی از برادران پاسدار به‌نام اکبر پاسندی پیشنهاد داد که به بلوچستان برویم؛ البته آن‌موقع هنوز جنگ شروع نشده بود. به بلوچستان رفتم. اوایل انقلاب بود و مرزها ثبات نداشت. در شرق کشور می‌طلبید که یک خط پدافندی یا هجومی علیه ضدانقلابیون که قرار است از آنجا تحرکاتی کنند ایجاد گردد. همان‌جا لباس مقدس پاسداری پوشیدم.
گفته جنگ است نه مهمانی


جنگ نیز آغاز شده بود. از طرفی چون تمام نیروهای سپاهی بلوچستان غیربومی بودند، بچه‌ها را به سختی به جبهه می‌فرستادند. اولین‌بار که شفاهی به فرماندهی سپاه گفتم موافقت نکردند. چندبار گفتم که اجازه بدهید بروم جبهه. نهایتاً بختم باز شد و راهی جنگ شدم. جنگ نه، دفاع.


چند ماه از جنگ گذشته بود. شب عید سال 60 را در جبهه ماندم، برنگشتم. از طرفی چون عضو شورای سپاه بلوچستان بودم، مدام پیغام می‌فرستادند که برگردم. مجبور شدم چند روزی را بروم بلوچستان تا تکلیف خودم را روشن کنم و یک نفر را جایگزین خود بگذارم و برگردم. دوباره با یک گروه شانزده‌نفره پس از تجهیز با قطار به‌سمت جنوب حرکت کردیم. اولین مقصدمان پادگان منتظران قائم بود. پس از استقرار لباس سپاه را عوض کردیم و لباس بسیجی پوشیدیم. صبح اولین‌روز به خط شدیم برای سازماندهی و آنگاه دویدن برای آمادگی جسمانی شروع شد. هفده کیلومتر دویدیم. روز اول ما هم بود، گفتم، چه حکایتی بود، چه پذیرایی‌ای گذاشتند، لااقل نگذاشتند یکی ـ دو شب مهمان باشیم. گفتند جنگ است اینجا، نه مهمانی، پس باید هر لحظه آمادگی برای هر نوع عملی و سختی را داشته باشید. گرسنگی، تشنگی و شرایط بد آب و هوایی، باید از هر لحاظ آمادگی داشته باشید.
دبیرخانه هم بوی شهید می‌داد
اولین آزمون را پشت سر گذاشتیم. بعد جایی که نمی‌دانستیم کجاست صبحانه را خوردیم. ناهار بود و صبحانه، ظهر هم گذشته بود. با فرماندهان، موقعیت مکانی که در آن مستقر شده بودیم و وضع دشمن آشنا شدیم. روز بعد ما را حرکت دادند به طرف سوسنگرد، پانزده روز بیشتر خط‌ها و محورها را گشت زدیم. بعد از پانزده روز برگشتیم به سپاه زاهدان، خیلی ناراحت بودم از این طرز جبهه رفتن. خوب این چه کاری بود! رفتیم محورها را دیدیم و برگشتیم، این حالا یعنی چه؟ اعتراض کردم و فرماندهی ستاد گفت: روشنی، غصه نخور برات مأموریت دارم.


عازم شدم و یک‌راست رفتم به فرماندهی لشکر ثارالله، حاج‌قاسم را دیدم. گفت: باید در دبیرخانه بمانی. یادت باشد، به سرت نزند که شب عملیات دبیرخانه را رها کنی. متوجه شدم که چرا می‌گویند «دبیرخانة شهید حجت». این برادر حجت که مسئول دبیرخانه بود، شب عملیات دبیرخانه را رها می‌کند و قاطی بچه‌های گردان خط‌شکن به خط می‌زند و شهید می‌شود. برای همین دکتر سبحانی و حاج‌قاسم تأکید کردند که شب عملیات، دبیرخانه را رها نکنم. فردای آن‌روز موتوری دادند و نامه‌های محرمانه‌ای که باید می‌بردم به فرماندهان گردان‌ها در خط اول جبهه تحویل می‌دادم. فقط می‌دانستم مناطقی که بچه‌های لشکر ثارالله(ع) مستقرند، در محدودة پاسگاه زید هست. اصلاً نگفتم نمی‌توانم و بلد نیستم. از کجا بروم؟ پیش کی بروم؟ نگفتم نمی‌دانم، نمی‌توانم. مسیرها را هم بلد نبودم. نمی‌شناختم. همه‌جا زیر آتش دشمن بود و این منطقة وسیع را باید از یک نقطه شروع می‌کردم.


با توکل به خدا حرکت کردم رفتم توی یکی از خط‌‌ها، زیر آتش سنگین دشمن گم شدم. واقعاً هم گم شده بودم. هوا تاریک بود. ایستادم کنار یک تانکر که از خاک بیرون آوردند، وضو گرفتم. نماز که خواندم به دلم افتاد همین مسیر قبله را بگیرم و بروم. حالا هرچه بادا باد. آخرش می‌روم توی دل عراقی‌ها. از این بیشتر که نیست. بلند شدم، حرکت کردم. چشم دوختم به اولین خاکریز و مستقیم رفتم توی محور. اصلاً هم به دلم راه ندادم که شاید عراقی‌ها باشند. یک بسیجی جلویم ایستاد. شب بود و خیلی راه رفته بودم. خسته و تشنه نگاهش کردم و گفتم: برادر، سنگر فرماندهی؟ او سلام کرد و گفت: خسته نباشید. توی دلم گفتم: عجب سوتی دادم! بعد گفتم: مخلصیم برادر و به طرف سنگر فرماندهی رفتم. مأموریت انجام شد و پیش خودم گفتم حالا چطوری برگردم. بعد ادامه دادم: پسر اینکه چطور نداره، همان‌طور که آمدی برگرد. پریدم روی موتور و بسم‌الله... سه‌ماهی دبیرخانه را تجربه کردم. امر کردند بروید قرارگاه نجف که پیک قرارگاه باشم. نمی‌رم و نمی‌تونم و برای چی برم نداشتیم. اطاعت از فرماندهی اصل اول بود. از قرارگاه ثارالله(ع) زدم بیرون و رفتم طرف قرارگاه نجف. وسط‌های راه نرسیده به یک پاسگاه نظامی ارتش، موتور قفل کرد. هِن‌هِن‌کنان کشیدمش تا دم پاسگاه. استراحت کوتاهی کردم و عقب یکی از ماشین‌ها سوار شدم و به طرف قرارگاه نجف حرکت کردم. سه‌ماهی نیز آنجا بودم، برگشتم بلوچستان، چند روزی گذشت. گفتند: یک گروهان نیروی رزمنده را ببرم به قرارگاه ثارالله(ع)و بردم. بعد گفتند که بروم به پادگان شهید عبادت در کردستان و مریوان، که بچه‌های اطلاعات و شناسایی مستقر بودند و باید به آن‌ها می‌پیوستم. برگة مأموریتم را مهر کردند و آن‌ها نیز هدایتم کردند به‌سمت مقر اصلی بچه‌های اطلاعات شناسایی. زیر تپه‌های قوچ سلطان، حدود پنجاه نفری بودند از بچه‌های بندرعباس و کرمان و بلوچستان و من مازندرانی. خیلی زود با هم اُنس گرفتیم. شهید یوسف الهی بود که خیلی به دلم نشست، هم آشپزی می‌کرد، واکس می‌زد، آرایشگاه صلواتی و کلاس اخلاق. علاوه بر آن، فرمانده و مسئول اطلاعات شناسایی بود. دو ـ سه روزی گذشت. در یک نیمه‌‌شب برای شناسایی حرکت کردیم و بنا شد نماز صبح را توی یکی از محورهای ارتش بخوانیم و بعد برویم شناسایی.


پوشیدن کتانی برای فرار
قبل از رفتن، یوسف الهی گفت: «به جای پوتین، کتانی بپوشید». برایم سؤالی پیش آمد. خُب چرا کتانی؟! توی این هوای سرد، پوتین بیشتر پا را در مقابل سرما محافظت می‌کرد. رفتیم، توی مسیر پرسیدم: حکایت کفش کتانی چیه؟ گفت: الان تازه آفتاب‌زده، وقتش که شد می‌گم. ان‌شاءالله که کار به آنجا نمی‌کشه. البته به‌موقع خودت متوجه می‌شی. پیش خودم گفتم شناسایی نباید توی روز روشن باشه! عراقی‌ها را به‌خوبی با چشم می‌دیدیم که توی محور خودشان راه می‌روند، جابه‌جا می‌شوند. اصلاً اسلحه‌ای که دست‌شان بود قابل تشخیص بود؛ یعنی این‌قدر نزدیک شده بودیم! رفتیم توی مسیر شناسایی و تا نزدیک شهر سومار را شناسایی کردیم و نشستیم نقشه و طرح جاده‌ها و محورها، استعداد دشمن، تانک‌ها و قدرت دفاعی دشمن را شناسایی کردیم. این مدت توی حاشیة محور استقرار عراق می‌رفتیم. پیش خودم گفتم: «همین الان اگر این عراقی اسلحه‌اش را بیندازد و ما را دنبال کند، ظرف سه سوت ما را می‌گیرد». مانده بودم که بچه‌های شناسایی واقعاً تا دل دشمن تا عمق استقرار دشمن می‌روند؟ «وجعلنا» را مرتب می‌خواند و ما هم از ته قلب تکرار می‌کردیم. خیلی به ما توجه داشت که توی مسیر شناسایی به جزئیات بیشتر از کلیات توجه کنیم. به جاده‌های باریک یا مال‌روها؛ حواس پنج‌گانه‌اش به همه چیز بود. می‌گفت: «باید مثل دوربین فیلمبرداری همه چیز را ضبط کنید». یعنی ذهن شما باید همة جزئیات را در خودش جذب کند. خودش یک آموزش بود برای مراحل بعدی شناسایی. نزدیک ظهر بود؛ تشنه بودیم. توی یک گودال، محورهای شناسایی شده از قبیل مواضع، موانع، سیم‌خاردارها و سنگرها را روی نقشه آورد و گفت: «یا علی، از اینجا رفتیم بیرون توقف نکنید! بچه‌ها دیگه پشت سرمون را نگاه نمی‌کنیم. متوجه شدید؟!» من تازه متوجه شدم که حکایت کفش کتانی در وقت ‌اضافی چی هست! گفتم: یوسف الهی، وقت اضافی یعنی همین دویدن؟! خندید و گفت: «یا مهدی ادرکنی» از گودال بیرون آمدیم. پشت به دشمن و رو به سنگرهای خودی. حالا بدو، کی بدو. توی دویدن آن هم با سرعت بالا گفتم: یوسف الهی! همینه! از ته دل خندید و گفت: «فاصله‌هاتون را حفظ کنید. تو یک مسیر ندوید و مسیر‌ها رو منحنی کنید، چون تو تیررس دشمن هستیم». وقتی گفت توی تیررس دشمن هستیم، انگار این وقت‌ اضافی را داشت می‌شمرد. خُب از سر تجربه هم بود.
آتش دشمن هم شروع شد. درهم می‌زدند. آرپی‌چی، خمپاره‌شصت، تیربار؛ چون نزدیک‌شان بودیم. دیگر مانده بود یک هواپیما بفرستند دنبال ما! تا جان داشتیم دویدیم. رسیدیم توی فرو رفتگی. نفس‌های‌مان بنده آمده بود. روی زمین دراز کشیدیم، بلند شدیم و دوباره دویدیم تا جایی که ارتشی‌ها بودند. کمی استراحت کردیم. چای داغ توی اون سرما خیلی چسبید. فرمانده پایگاه ارتش، خودش چای آورده بود. یکی از نعمات دفاع‌مقدس همین بود که فاصله‌ها از بین رفته بود، یعنی آشپز فرمانده بود، فرمانده آبدارچی بود، آبدارچی شهردار بود، شهردار آرپی‌چی‌زن بود. همه چیز بوی اخلاص و یک‌رنگی داشت. برادری حرف اول بود. همه با هم برادر بودند. فرمانده ارتش گفت: «شما که الان می‌روید. ولی جای پای شما را این بعثی‌ها این قدر خمپاره می‌زنند و ما را حسابی به مهمانی خودشان دعوت می‌کنند.»
حاج‌آقا پتو را برداشته بود
کار شروع شده بود و باید هر شب می‌رفتیم شناسایی. دو ـ سه شب می‌خواستیم برویم شناسایی. یک روحانی که تازه‌وارد هم بود خیلی اصرار داشت که با ما بیاید شناسایی. یوسف الهی گفت: حاج‌آقا شناسایی با زدن به خط کلی فرق داره. توی مسیر به هیچ چیز دست نمی‌زنی. حاج‌آقا قبول کرد و راه افتادیم. شب بود که رسیدیم پشت سیم‌های خاردار. یک پتو روی سیم‌خاردار پهن بود. از کنارش که رد شدیم این روحانی پتو را به خیال اینکه شاید در هوای سرد لازم شود برداشت و انداخت روی دوشش و چون ته ستون بود، ما متوجه برداشتن پتو نشدیم. یک کیلومتر که راه رفتیم، یوسف الهی که فرمانده گروه بود، پتو را روی دوش او دید. پرسید: «حاج‌آقا پتو را از کجا برداشتی؟» ـ پتو را قبلاً دیده بود و کاملاً جزئیات مسیر‌ها را می‌شناخت ـ امر کرد که حتماً به لحاظ امنیتی باید پتو را برگردانی به جایی که برداشتی و همان‌طوری که بوده عین خودش پهن کنی. این دستوره! شما با این کار موقعیت‌مان را لو می‌دید. ما همان‌جا ماندیم. این روحانی هم پتو را به تنهایی برد و سر جایش گذاشت. وقتی رسید سرخ شده بود از بس دویده بود. می‌خندید و می‌گفت: «عجب حکایتی داشت این پتو! فکر نکنم خاطرة این پتو هیچ وقت از ذهنم پاک بشه».
گفتم: خداجون نوکرتم
مدتی گذشت و رفتیم اهواز، پادگان کوت‌‌عبدالله. یک ماه آموزش فشرده تکمیلی کالک و نقشه‌خوانی و تخریب و انفجار را با توجیهات در حواشی این امر آموختیم. حاج‌قاسم سلیمانی به بنده دستور داد همراه یکی از بچه‌های رفسنجان بریم شناسایی.
هوا تاریک شده بود. نماز مغرب و عشا را خواندیم. فرمانده گفت: «حتماً باید با چراغ خاموش بری». هوا ظلمانی و تاریک بود. توکل کردیم به خدای سبحان و راه افتادیم. از طرفی چون منطقه زیاد تردد شده بود؛ خاک زیادی جاده را پوشانده بود. می‌دانستم کجا قرار است برویم. توی تاریکی مگر می‌شد بدون چراغ موتورسواری کرد. ذهنم به سوی مضمون آیه‌ای از قرآن پرواز کرد. آنجا که خداوند در قرآن به پیامبر(ص) می‌فرمایند: «این تو نیستی که کارها را انجام می‌دهی، بلکه من هستم». سر پیچ‌ها چند بار زمین خوردیم. رو کردم به آسمان و گفتم: «خداجون! نوکرتم یک کمی مراعات حال ما را بکن. می‌دونیم خداجون این تویی! پس خودت هوای ما را داشته باش». رفتیم تا محوری که بچه‌های ما بودند کار شناسایی را انجام دادیم. فرمانده محور را پیدا کردیم، سفارش و نامه را تحویل دادیم. ساعت دو و نیم شب بود که برگشتیم مقر. از بس سر و صورت‌مان خاکی شده بود، کسی ما را نمی‌شناخت. لباس‌ها را عوض کردیم و سر و صورت‌مان را آبی زدیم و خوابیدیم.
هواپیماها پیدای‌مان کردند
عملیات هنوز آغاز نشده بود و ما وظیفه داشتیم در مدتی کوتاه، منطقه عملیاتی را شناسایی کنیم. کار که تمام شد در مقر ماندگارشدیم. صبح هفتم اسفند 62 بود. حاج‌قاسم با علی‌رضا رزم حسینی، آمدند چادر ما. در قرارگاه تاکتیکی لشکر41 ثارالله(ع) در منطقه جنوب، دقیقاً پشت طلائیه مستقر بودیم. به حاج‌قاسم تعارف کردیم، نشست و برای‌شان چای ریختیم، خیلی متواضع بود و هیچ فرقی با یک بسیجی ساده نداشت. جزئیات نقشه را برای‌شان تشریح کردیم؛ علی‌رضا رزم حسینی با حاج‌قاسم، هم نیم‌ساعتی محرمانه گوشه‌ای نشستند و روی نقشه‌ها بحث کردند. ما هم سعی نکردیم چیزی از گفته‌های‌شان بشنویم. من و حسن مرادی ـ از بچه‌های بندرعباس ـ را برای تهیة یک کالک به اندازة کف دست خواسته بود. کالک را سریع آماده کردیم و حاجی کالک را گرفت و با ما خداحافظی کرد. چند ثانیه گذشت. حاج‌قاسم بیست‌متری دور شده بود که ناگهان صدای هواپیما ما را به خودش آورد. همین‌طور که هواپیما داشت نزدیک می‌شد، به همین فاصله هم حاج‌قاسم از ما دور می‌شد. کنار خاکریز دراز کشیدم، هواپیما همین‌طور آمد پایین روی سر ما. هواپیما با آن اندام وحشت‌انگیز و غول‌پیکرش بالای سر ما بود و ما هم منتظر انفجار بودیم. هنوز صبحانه نخورده بودیم. بچه‌ها داشتند توی همان لحظات کوتاه شوخی می‌کردند که عراقی‌ها دل‌شان برای ما سوخته بود و برای‌مان صبحانه فرستادند.


اول نَفَس‌ها‌مون گرفت
هواپیمای عراقی درست روی سرمان پایین و پایین‌تر آمد. همه چسبیدیم به زمین و منتظر انفجار شدیم. خیلی پایین آمده بود. فاصله‌اش سی ـ چهل متر بیشتر نبود. غافل‌گیر شده بودیم. اسلحه هم نداشتیم. پدافند هیچ گلوله‌ای شلیک نکرد. اول گمان کردیم هول کرده، بعد متوجه شدیم گیر داشته و قرار بوده تدارکات بیاید تعمیرش کند! هواپیما روی هوا معلق بود. من هم زیرش را کاملاً می‌دیدم. زیر هواپیما باز شد! داشتم می‌شمردم «یا زهرا»، «یا علی»، «یا مهدی ادرکنی»، «یا حسین» این را داد زدم. بچه‌ها حال خاصی داشتند. همه ذکر می‌گفتیم. هیچ کاری از دست‌مان ساخته نبود. منتظر انفجار بودیم. زیر هواپیما باز شد و دو کپسول بزرگ از ته هواپیما جدا شد. عین کپسول‌های اکسیژن بلند؛ حدود یک‌ونیم متر بود. حدود ده متر که از هواپیما دور شد، بین ما و هواپیما منفجر شد. ناگهان منطقه را دودی با رنگ‌های خاص فرا گرفت. هنوز در تعجب بودم که این چیه؟ بمب که نبود! خوشه‌ای هم نبود! راکت هم نبود! تا آن‌موقع هنوز شیمیایی نزده بودند و ما هم ندیده بودیم. اورکتی را که روی دوشم بود کشیدم روی سرم. ناگهان یک حالت خفگی به من دست داد. ریه‌هایم داشت از فشار می‌ترکید. قبلاً توی آموزش یک چیزهایی دربارة این عامل ناشناخته شنیده بودم. گفتم: «بچه‌ها شیمیایی زدن»! اما اون‌موقع نه ماسک بود و نه آمپول. ما هم بی‌تجربه بودیم. حدود پانزده نفری می‌شدیم. همه از بچه‌های کادر لشکر و اطلاعات شناسایی.
گاز شیمیایی توی فضا پخش شد. اول نفس‌های‌مان گرفت. کم‌کم بچه‌ها همه بی‌حس شدند. تنگی نفس، سرفه و سرگیجه. دویدم با همان حال خراب توی چادر، حوله، چفیه هرچه دم دست بود، برداشتم. یک تکه حوله بود، خیس کردم و دادم بچه‌ها. گفتم: «روی صورت و دهان‌تان و بینی‌تان را ببندید. خودم هم همین کار را کردم. ناگهان تشنگی شدیدی به ما دست داد. مثل ماه رمضان که شما یک ماه روزه یک‌‌سره گرفته باشی چنین تشنگی آمد سراغ‌‌مان. هیچ وسیله‌ای هم نبود که بخواهیم خودمان را به‌ جایی برسانیم. ساعاتی بعد، حال بچه‌ها هم وخیم شد. توان راه رفتن نداشتیم. سرفه، سرگیجه و تشنگی شدید. هوار شده بود روی سرمان. شهید مرادی مسئول اطلاعات لشکر41 ثارالله(ع) هم وضعی بهتر از ما نداشت. هیچ وسیله‌ای هم نبود که ما پانزده نفر را ببرند به مرکز درمانی. توان بچه‌ها از دست رفته بود. مرادی به سختی خودش را حرکت می‌داد. اوضاع عجیبی بود، هر یک از بچه‌ها یک گوشه افتاده بود و ذکر می‌گفت و دعا و زیارت عاشورا می‌خواند. همین‌طوری روی شیب خاکریز افتاده بودیم. منطقه کاملاً آلوده بود و هیچ اطلاع درستی از درمان این مهمان شوم و تازه‌وارد نداشتیم. تشنگی، سرفه، بی‌حالی، تب و لرز، لرزش بدن، حالت تهوع، بعد کم‌کم بدن‌های‌مان تاول زد. نیم ساعت بعد شهید مرادی آمد. عجیب بود که از کجا در آن شرایط ماشین تهیه کرده بود! کی رفته بود و کی ماشین را آورده بود؟! سوار شدیم رفتیم بهداری لشکر41 ثارالله(ع)، بچه‌های بهداری مات و حیران بودند. پانزده نفر با آن سر و وضع به‌هم ریخته و صورت‌های سرخ و تاول‌زده! همةبچه‌های بهداری دورمان جمع شده بودند. مسئول بهداری ‌گفت: «چیز خاصی خوردین؟» شهید مرادی گفت: «آره! رفته بودیم هواخوری!» توی همان شرایط می‌خندید. نمی‌دانستند با ما چه بکنند، هیچ درمان خاصی بلد نبودند. هر چه فکر کردند عقل‌شان به جایی نرسید. چون اطلاعی از درمان شیمیایی نداشتند، نمی‌دانستند از چه دارویی باید استفاده کنند. گفتند بروید به سر و صورت‌تون آب بزنید. رفتیم صورت و سرمان را آب زدیم.


پزشک اطفال ویزیت‌مان کرد


شستن سروصورت هیچ تأثیری نداشت. توی همین وضع آشفته، غلام‌علی نوروزپور که تازه از زاهدان اعزام شده بود، وارد بهداری شد. از دوستان صمیمی‌ام بود. سرما خورده بود و آمده بود بهداری داروی سرماخوردگی بگیرد. رسید به من و با هم روبوسی کردیم و دست دادیم. صورتم هنوز قدری خیس بود. گفت: «چه خبره؟ چرا این‌طور همه‌تون با هم مریض شدید؟» داستان را برایش گفتم. نیم ساعت گذشت. این بنده خدا هم حالش بد شد و شروع به لرزیدن کرد. غلام‌علی شروع به لرزیدن کرد. مسئول بهداری ترس برش داشت. همه مانده بودیم. دقایقی بعد صورتش سرخ شد، چون سرماخوردگی شدید داشت، احتمالاً قدرت دفاعی بدنش خیلی پایین بود. کم‌کم شروع به سرفه کرد و حالش بد شد. یک نفر دیگر به جمع ما اضافه شد.
تا نزدیک ظهر در بهداری لشکر ثارالله(ع) بودیم. خیلی از بچه‌ها می‌آمدند بهداری. کنجکاو شده بودند که مجروحان جدید جنگ را ببینند و تجربه‌ای برای آینده خودشان بشود. مسئول بهداری ترسیده بود و نمی‌گذاشت بچه‌ها پا به بهداری بگذارند. روی یک مقوا نوشت: ملاقات شدیداً ممنوع.
ما را منتقل‌کردند بهداری قرارگاه خاتم(ع). توی قرارگاه خاتم که رفتیم، تمام لباس‌های ما را عوض کردند و آتش‌زدند. کاملاً قرنطینه شدیم. یک یونیفرم بیمارستان به ما دادند و سرفه‌ها که همچنان باقی بود. لباس‌های‌مان را عوض کردیم. کم‌کم تن‌مان شروع کرد به تاول ‌زدن. یک اتوبوس بدون صندلی گذاشته بودند. کف اتوبوس موکت پهن بود و یک‌سری ابر، مثل تخت گذاشته بودند. ما روی ابرها دراز کشیدیم و رفتیم به نقاهتگاه اهواز. در نقاهتگاه اهواز به صف ایستادیم تا یک دکتر ما را ببیند. آن هم چه دکتری، دکتر عمومی اطفال! بچه‌ها سرفه می‌کردند، می‌خندیدند و ولو می‌شدن روی زمین!
گفتم کجایی؛ گفت زیر پات برادر
با آن حال وخیم، تن‌مان پر از تاول شده بود. یک مرتبه احساس نابینایی به من دست داد. تا برسم به پزشک، افتادم و دیگر چشم‌هایم نور نداشت. بینایی‌اش را از دست داده بود. 48 ساعت در نقاهتگاه اهواز نگه‌مان داشتند. مجموعة نقاهتگاه وضع خیلی بدی داشت. اصلاً اگر در همان چادر قرارگاه می‌افتادیم، خیلی راحت‌تر بودیم. هیچ دارویی که به ما نمی‌دانند، چیزی هم متوجه نبودند. آمدم روی تخت جابه‌جا شوم، متوجه بغل دستی‌ام نشدم. چشم‌هایم نمی‌دید، او هم وضع من را داشت. خودم را روی تخت که انداختم یک‌مرتبه جیغ کشید و صدای آخ و آخش بلند شد. گفتم: «کجایی تو بنده خدا؟» با ناله گفت: «همین زیر پای شما، برادر.» خندید و من خیلی ناراحت شدم. از او عذرخواهی کردم و گفتم برادر، اصلاً نمی‌بینم. شرمنده رفیق، پس تختم کجاست؟ گفت: من هم شاید تختم را گم کرده باشم. اصلاً بی‌خیال، هر جا گیر آوردی ولو شو...


تمام دست، صورت و بدنم پر از تاول بود. چشمم هم که اصلاً نمی‌دید. توی همین نقاهتگاه با یکی از پرستارها که بچة مازندران بود آشنا شدم. چون اسم و فامیلی او تو محدودة روستای ما بود، به زبان محلی صدایش کردم. سریع آمد. ازش خواستم: تو رو خدا بگید از اینجا پرتمون کنند بیرون. مردیم توی این قفس.


فردای همان روز، نماز ظهر خواندیم و صدای‌مان کردند و گفتند: هواپیما آمده، منتظرند شما را ببرند. رفتیم سوار هواپیما شدیم. از صدایش می‌فهمیدیم که هواپیماست؛ ولی چشم‌مان که نمی‌دید. یکی از بچه‌ها گفت: «نکند ما را دوباره می‌برن خط!» خندیدم و گفتم: «بهتر». گفت: «این تانکه یا هواپیما؟» گفتم: «با سر بزن به تنش معلوم می‌شه». تو همان وضع، بچه‌ها روحیه‌شان بالا بود. البته وقتی به نقاهتگاه آمدیم، دیگر مجروحان هم به ما اضافه شده بودند و جمع ما حسابی جمع شده بود. تهران پیاده شدیم و گفتند اینجا تهران است؛ پایتخت ایران.


هر دو ـ سه نفر را سوار آمبولانس می‌کردند و به بیمارستان می‌بردند. من دقیقاً یادم هست نمی‌دیدم، اما صدای‌شان را می‌شنیدم. قدری که گذشت دیدم کسی سراغم را نگرفت. صدا زدم: «آهای برادرا منو فراموش کردین، من اینجا ته هواپیما هستم». بعد محبت کرد و یک تشر محکم زد که چرا تا حالا نیومدی جلو؟ گفتم: آخه اخوی، من اصلاً نمی‌بینم و نمی‌دانم این جلو کدام طرفی هست! آمد جلو و دست من را گرفت و گفت: «از این طرف. تو که پسر خوبی بودی چطور جاموندی؟ برادر عزیز! آخه همة بچه‌ها اعزام شدن، تو جا موندی». گفتم: «از اصل ما جاموندیم، دیگه حالا اینجا هم روش». من را سوار آمبولانس کرد و گفت: «شما سهمیة بیمارستان لبافی‌نژاد هستید».
حدود ساعت یازده شب بود که به بیمارستان رسیدیم. بلافاصله لباس‌های‌مان را دوباره بیرون آوردند و گفتند: «آلوده است، باید بسوزانیم». فکر کردم سوختن چقدر خوب است. گفتیم: «چقدر لباس‌ها را آتش می‌زنند؟» خندیدند و لباس بیمارستانی دادند. فکر کردم این حکماً لباس دامادی است. ما را بردند حمام، با آب ولرم و گرم شست‌وشومان دادند. توی حمام اتفاقی افتاد که یادم نرفته است. پرستاری آمد و گفت: «باید مو‌هایت را تیغ بزنیم». گفتم: «هرگز، اگه بذارم تیغ به سر و صورتم بکشی». گفت: «آخه باید بتراشیم». متقاعد شدم، ولی یک درد جانانه‌ای نوش‌جان کردم. چون تمام سرم تاول زده بود و او انگار داشت وسط سرم را با پوتین لگد می‌زد. بعد از استحمام و کلی جیغ‌کشیدن و دادن‌زدن، ما را انتقال دادند به یکی از بخش‌ها، وضع خیلی بدی داشتیم. نیمه‌شب بود و شروع کردم روی تخت نماز خواندن.


این آخرِ نامردی بود


شب هشتم بود، در بیمارستان لبافی‌نژاد، روی تخت دراز کشیده بودیم که متوجه شدیم یک سری خبرنگار و عکاس وارد اتاق شدند. فقط نور فلاش دوربین، وقتی می‌زد توی چشم، نور خیلی خفیفی را حس می‌کردم، ولی آدم‌ها را نمی‌دیدم. گفتم: «این عکس‌ها را با این سر و کله تاول‌زده برای چی می‌خوان؟» یکی از عکاس‌ها از دهنش پرید و گفت: «برای پاسپورت شما». گفتم: «پاسپورت دیگه چیه؟ برای چی پاسپورت؟! چی هست؟ اونم یک پرونده بیمارستانیه؟» گفت: «نه، اونم یک بمب شیمیاییه». بعد من خدا را شکر کردم و خبرنگار خندید. بقیه حضار هم خندیدند و باز من فرو رفتم توی خیال خودم که پاسپورت چی هست؟! واقعاً تا آن روز اسمش‌ را هم نشنیده بودم. اصلاً نمی‌دانستم پاسپورت چه خاصیتی داره؟ با صدای بلند گفتم: «اخوی خبرنگار، راستی شما بلد هستید، اینکه ما نوش جان کردیم چی هست؟» خبرنگار گفت: «چی‌چی هست؟» گفتم: «همین تاول‌ها، همین که الان من نمی‌بینم. همین که الان شما به‌خاطرش آمدی اینجا از ما عکس بندازی؟» خبرنگار انگار یک چرخی توی اتاق زد. این را من از صدای کفش‌هایش که روی زمین کشیده می‌شد، فهمیدم. حکماً کفش‌هایش هم کفش‌های کهنة کتانی بود. آخر به خبرنگار نمی‌آید که کفش‌های جنتل‌من به پایش کند و بخواهد راه برود و تق‌وتق صدا بدهد. بوی لنز دوربین خورد به دماغم. فهمیدم که فاصله زیادی با دوربین ندارم. یک جوری بوی شیشه و فلز می‌داد. ما عادت داریم بوهای سخت را زودتر از بوهای نرم درک می‌کنیم. خبرنگار گفت: «شیمیایی برادر، یعنی آخر نامردی». عکاس‌ها که رفتند پرستار‌ها آمدند. گفتم: «شما بیشتر از این عکاس‌ها سابقه دارید بگید شیمیایی چی هست؟ شما تجربه داشتین؟» پرستار گفت: «ما تو شهر همچنین سابقه‌ای نداریم. من هم شیمیایی نشدم». گفتم: «یعنی تا به حال آدم‌هایی مثل ما رو آوردن؟» گفت: «نه، شکر خدا شیمیایی نه! شما اولین‌هاش هستین». خدا را شکر کردم. بعد گفتم: «آخرش، آخر خط چی؟» پرستار گفت: «آخر خطی در کار نیست! اول و آخرش همین‌جاست. شروع شده! تازه آخرش هم یعنی نقطه سرخط». بعد گفت: «این‌ها حساسیت فصلیه برادر! زیاد جدی نگیر. همیشه همینه، سر هر فصل از این اتفاقات زیاده! خودش محو می‌شه».


پرستار که رفت دکترها آمدند. چند پرستار هم با آن‌ها بود. من تخت اول بودم، نزدیک در اتاق. بقیه هم ردیف به ردیف خوابیده بودند. دکترها که ما را ویزیت کردند و برگشتند جلوی در، با هم داشتند حرف می‌زدند. انگار از من می‌گفتند. یک مرد که معلوم نبود دکتر است یا وردستش، گفت: «این تخت اولی خیلی حالش وخیمه». من گوشم تیز شد به هم اتاقی‌هایم و رفقایم. گفتم: «هیس! ساکت! دارن راجع به من حرف می‌زنن.» یکی از هم‌بندی‌هام گفت: «حالا چی می‌گن؟ نکنه رفتنی هستی؟» گفتم: «دلت بخواد! دارن می‌گن این تخت اولی وخیمه».


دست‌پخت صدام دیدنی بود


هر روز گروه‌های خاصی به دیدن ما می‌آمدند. روزنامه‌نگارها که می‌آمدند، عکاس‌ها می‌رفتند، دانشجوها که می‌رفتند، بعضی‌ها هم خانوادگی، از معلم و دانش‌آموز گرفته تا استاد دانشگاه و کارمند و کسبه و بقال تا سفرای کشورهای خارجی می‌آمدند و می‌رفتند تا دست‌آوردهای غرب، مدعیان آزادی، دست‌پخت ارباب‌های صدام را ببینند. این‌ها که مجسمة آزادی را بر فراز بام جهان خیالی خودشان بنا کرده‌اند، می‌آمدند تا عامل ناشناخته‌ای را که وحشی‌ترین حیوانات در تاریخ به آن دست‌درازی نکرده‌اند ببینند. جا دارد فریب‌خورده‌های امروز کمی به خودشان بیایند و به آن زمان برگردند. کاش مدعیان روشنفکرنمای امروزی که عامل دست همین ارباب‌های صدام شدند، از صدام درس بگیرند که صدام را همین ارباب‌ها بلند کردند و به خِفّتَش انداختند و به وضع اسفباری کشتند و امروز این‌ها که دم از تحول نوین می‌زنند و برای خودشان کلاه و شال رنگی بافتند، یادشان باشد روزی نه چندان دور به سرنوشت صدام دچار می‌شوند.


صبح پرستارها آمدند ملافه‌ها را عوض کنند و بعد تخت‌ها. گفتم: تخت دیگر برای چی؟ گفتند: سفرای خارجی می‌خواهند بیایند. از بچه‌ها خواستم که به آن‌ها اجازه ندهیم که چنین کاری را بکنند مگر تا به حال این تشک‌ها و تخت‌ها و ملافه‌ها چه اشکالی داشتند که حالا قرار است چند تا سفیر که خودشان به نوعی حامی این جنایت هستند، بیایند، می‌خواهید عوض کنید. ما نگذاشتیم. نمایندة بنیاد شهید آمد و گفت: روشنی، چرا نمی‌ذاری پرستارا کارشون رو بکنند. گفتم آقای نمایندة بنیاد شهید، چرا تا به حال به فکرش نبودید؟ الان که شما می‌خواهید جلوی چند تا سفیر وابسته به غرب خودشیرینی کنید، ما نمی‌گذاریم. ما روی همین تخت‌ها راحتیم. تازه الان بچه‌های ما توی منطقه، روی خاک‌ها سِرُم به دست‌های‌شان وصل می‌کنند. نه اخوی، ما راضی نیستیم. بعد از کلی بحث، نماینده بنیاد شهید با ناراحتی و اخم رفت. ساعتی بعد چند سفیر با جمعی از خبرنگارها وارد اتاق شدند. لحظاتی مات و متحیر زُل زده بودند به ما و به تاول‌ها. انگار ایست قلبی گرفته بودند. از رفقای هم‌بندی خواستم که از طرف‌شان دو دقیقه با سفرا حرف بزنم. بچه‌ها هم اجازه دادند. کمی بهبود پیدا کرده بودم و می‌توانستم کم‌سویی هم ببینم.


گفتم: خُب آمدید ببینید که ما چگونه مجروح شدیم و صدام چه شاهکاری کرده، بعد این سلاح جدیدتان چه تأثیری روی رزمندگان اسلام داره؟! آقای سفیر، می‌خواهید نمونة کارتون را مشاهده کنید؟ خوبه، آزمایش‌های شیمیایی‌تون حرف نداره.


یک‌مرتبه سفیر شوروی یک چیزی روسی گفت و با ناراحتی از اتاق بیرون رفت. سفرای دیگر هم بدون خداحافظی از اتاق رفتند، انگار پریده باشند روی مین والمری و پرت شده باشند وسط آتش.



هنوز خانوادة ما مطلع نبودند، اما برادرم که توی جبهه بود، متوجه شد که بچه‌های لشکر ثاراالله شیمیایی شدند. می‌رود و خانواده را از روستا می‌آورد. کلی جمع شده بودند. بیمارستان راهشان نمی‌داد. مادرم جلوی یک آمبولانس که می‌خواسته از بیمارستان بیرون برود، می‌نشیند و مجبورشان می‌کند که راه‌شان را باز کنند و بیایند داخل.


آتش‌بازی شروع شد


چند روزی گذشت. هیجدهم اسفند سال62 گفتند برای اعزام به خارج از کشور آماده شوید. ما را به چند گروه تقسیم کردند. به من و شهید یوسف الهی و یک بسیجی شیمیایی از شاهرود و چند نفر دیگه از بچه‌‌ها، لباس‌های جدیدی دادند و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. ساعتی بعد روی آسمان ژنو، گفتند متأسفانه اجازة فرود نمی‌دهند و باید در پایتخت سوئیس فرود داشته باشیم. چرایی‌اش به‌خاطر بیشتر مخفی ماندن نوع جنایت‌های صدام بود. به محل قرنطینه فرودگاه رفتیم و باز لباس‌های‌مان را آتش زدند و حمام کردیم و لباسی، نه چندان لباس که ملحفه‌ای، به دورمان پیچیدند!


بعد همراه چند پرستار، سوار آمبولانس شدیم و به طرف بیمارستانی در لوزانِ سوئیس حرکت کردیم.


پس از بستری در بیمارستان، هر روزه باید حمام می‌کردیم و پرستاری با قیچی به جان تاول‌ها می‌افتاد. درد و رنجی بی‌پایان توی دلم بود، اما بروز نمی‌دادم که در برابرشان کم بیاورم. سخت بود، خیلی سخت. ذکر «یامهدی» بود و «یاعلی». ذکر بود و صلوات و نماز که ما را به آرامش می‌رساند.
توی دلم می‌گفتم ما سرباز حضرت امام خمینی هستیم. نباید سرباز امام در این شرایط سخت، روحیه‌اش را از دست بدهد. کم‌کم پرستارها به‌واسطة شرایط رفتاری ما و تحمل دردها و نماز، به ما نزدیک شدند.
برای دختر اروپایی از شهادت نوشتم
پرستاری بود که بعد از تمام شدن شیفت کاری‌اش لباسش را عوض می‌کرد و با لحاظ‌ کردن وضع بهداشتی و رعایت حجاب، با ما حرف می‌زد.
می‌گفت: از جنگ بگویید. خیلی کم فارسی می‌فهمید. رزمنده یعنی چی؟ شهادت، امام خمینی و بمب شیمیایی یعنی چی؟ بر ما تکلیفی بود به رساندن مظلومیت رزمندگان به خارج از مرزها. کمی که بهتر شدیم می‌رفتیم داخل شهر و مردم دور ما جمع می‌شدند که تاول‌ها چیست. و خیلی زود نیروهای امنیتی خارج‌شدن از بیمارستان را ممنوع کردند.
روز اول فروردین آنجا بودیم که یکی از پرستارها از منزلش برای ما شیرینی خانگی درست کرده بود و یک‌بار هم دختری جوان دفترچه‌ای را آورد و گفت: چند کلمه‌ای یادگاری بنویسم و من از شهادت برایش نوشتم.
روز آخری، سفیر و بچه‌های سفارت و هلال‌احمر هم آمده بودند و بچه‌های بنیاد شهید همراه خبرنگاران و عکاس‌ها به جمع ما پیوستند. از ما خواستند که مصاحبه کنیم. درخواست یک مصاحبة رادیویی بود. پس از تهیة گزارش و عکس و فیلم به استودیو رادیو رفتیم. گزارش نیز به‌طور زنده بود. بیشتر دغدغة خبرنگار، در کاربرد سلاح شیمیایی بود. یک سؤال دیگر این بود که چرا رزمندگان می‌گویند «راه کربلا از قدس می‌گذرد». من گفتم اسرائیل متجاوز است. هر جا ظلم باشد، برای ما همان‌جا کربلاست. نگذاشتند ادامه بدهم. بیشتر هدف‌شان روش درمانی بود که ما را راضی جلوه بدهند و ما از مصاحبه امتناع کردیم.
به فرودگاه رفتیم و آنجا نیز خبرنگارها منتظر بودند، اما سفیر به دلیل وارونه جلوه‌دادن خبر، نگذاشت مصاحبه‌ای انجام شود. به سرعت سوار هواپیما شدیم. ساعاتی بعد در فرودگاه تهران بودیم و یک راست به بیمارستان لبافی‌نژاد رفتیم.
همچنان حکایت سرفه‌ها و تاول‌ها باقیست. تا کی سایه در رسد و آفتاب رخ نهان کند. و باز در عالمی دیگر با همرزمان گردهم آییم. منتظریم.

Share

نظرات کاربران

نارنجستان