سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

دل مصطفی برایم تنگ نمی شود + شهید مصطفی عربی نوده

کدمطلب : 18272

شهید مثطفی عربی نوده - هوران


 دل مصطفی برایم تنگ نمی شود.


شهید مصطفی عربی نوده


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


هوران؛ مصطفی را به هنرستان بردم که ثبت نام کنم.


آنجا مرکزی بود، مثل یک دارالدریس، شبانه روزی، به مدیرش گفتم: آقای مدیر باید هفته ائی یک بار مصطفی به خانه بیاید.


چون بهم خیلی وابستگی دارد.


مدیر گفت: مادر مصطفی ما نمی توانم این کار را بکنیم، مصطفی باید عادت کند.


یاد بگیرد بزرگ که شد، مرد که شد، تنهائی و سختی و مشقت او را از پا در نیاورد.


گفتم: آقای مدیر یکی از دوستان مصطفی به من گفت که مصطفی شب ها یواشکی و مخفی گریه می کند.


گریه اش برای این بود که دلش برایم تنگ می شد.


اما نمی دانم چرا حالا دیگه دلش برای من تنگ نمی شود، یادم نمی کند، به خوابم نمی آید. همیشه موقع خوابیدن سرش را روی زانوی من می گذاشت و من هم موهای او را دست می کشیدم و او آرام می گرفت.


اما موقعی که بالای سرش رسیدم نه صورت داشت که ببوسم نه سر داشت که دست به موهایش بکشم.


صبح بود که در زدند، رفتم در را که باز کنم، به دلم افتاد که از طرف مصطفی هستند.


در را که باز کردم، پا هایم لرزید. گفتند: مصطفی زخمی شده، دو نفر با لباس سبز پاسداری بودند.


سوارم کردند، گفتم اگر مصطفی شهید شده بگوئید، من طاقتش را دارم، ولی انکار کردند.


ماشین که به طرف امام زاده عبدالله پیچید، یک مرتبه دلم برای مصطفی تنگ شد.


دلم هوری ریخت، ته دلم خالی شد.


یاد زینب کربلا افتادم. وقتی به داخل امام زاده رسیدیم، وارد مزار شهدا که شدیم.


پشت سر آمبولانس، دیدم دو تا خواهرش، خواهرهای مصطفی از حال رفته اند، اما من طاقت داشتم.


آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم، داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش، گفتم برید کنار، چادرم را انداختم، گفتم من خودم پسرم را می شویم.


طاقتش را هم دارم. مگر زینب طاقت نداشت، من مگر زینب نیستم. من هم زینب هستم.


من پسرم را می شویم. بروید کنار همه رفتند من ایستادم، اما بدنم می لرزید. گفتم هیچ کسی حق ندارد به پسر من دست بزند.


دستام را بالا بردم، گفتم: خدایا همانطور که به حضرت زینب (س) قدرت دادی به من هم قدرت بده. وقتی پلاستیک را کنار زدم دیدم مصطفی سر ندارد، دست در بدن ندارد، پاهایش نیست، دیگر چیزی نفهمیدم./هوران

Share

نظرات کاربران

نارنجستان