سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

سکینه رستمی مادر شهید/ تا دو سالگی گهواره می‎بستم و شب تا صبح تاب می‎دادم + عکس

کدمطلب : 18404

 سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا


جانشین گردان امام حسین(ع)


  سکینه رستمی مادر شهید/ تا دو سالگی گهواره می‎بستم و شب تا صبح تاب می‎دادم + عکس


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


روز تولد امام محمد باقر(ع)، دهم اردیبهشت سال 1339 در روستای ایلوار از توبع گرگان بچه‌ی دوم ما بدنیا آمد. پدرش نامش را گذاشت «محمد باقر»، تا دو سالگی گهواره می‎بستم و شب تا صبح تاب می‎دادم و لائی می‎خواندم. لالالالا گلم باشی، همیشه دستگیرم باشی، لالالالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا.... لالالالاگلم باشی بزرگ شی همدمم باشی، بچه مریض احوال بود و خیلی گریه می‎کرد.


تا صبح پای گهواره تاب می‎دادم، گریه‌اش بند نمی‎آمد و از گهواره بیرون می‏آوردم و توی بغلم تابش می‎دادم و برایش باز لالائی می‎خواندم تا بانگ خروس بیدار بودم.


هر چه داو و درمان کردیم، دو سه ماه شد، شش ماه و یک سال و دو سال همیشه مریض احوال بود، دکترها‌ی شهر گرگان جواب کردند. زمستان سال 1342 بچه‌ را بردیم دکتر تهران بازهم خوب نشد. توی آن سرما و نیم‌متر برف چند روزی سرگردان مریض‌خانه بودیم. باز خوب نشد و بردیم مشهد مقدس پابوس امام رضا(ع) نذرکردیم. کم کم حالش خوب شد. از زیارت که برگشتیم، هیچ وقت رنگ دکتر و درمان را ندید.


سه چهار ساله که شد دیگر هیچ نشانی از مریضی نداشت و بچه‌ی قبراق و سرحال بود. پدرش مسجد و محراب که می‏رفت، محمد باقر را هم می‏برد، از کودکی با نماز و مسجد آشنا شد. شش سالگی رفت مدرسه و خواهرش که دنیا آمد احوضاع احوال ما بهتر شد، ترقی کردیم. آمدیم شهر خانه خریدیم. خانواده کشاور و پر جمعیتی بودیم، بچه‌ی اول ما سعدالله، بعد محمدباقر پشت سرش خدیجه و خیرالنساء و زهرا و فاطمه بدنیا آمدند. محمد باقر توی کلاس اول ابتدائی معلوم شد که خیلی باهوش است، از مدرسه که برمی‎گشت از پدرش کلی سوال‌‎های عجیب و غریب می‎پرسید. تابستان‌ها با ما می‎آمد صحرا و کمک دست ما بود. دوست داشت بیشتر از اندازه قد و سنی که داشت کار کند. علاقه بسیاری به «چوپانی»، داشت، دام‌دار بودیم و دوست داشت همراه پدرش دنبال گوسفندها برود، ولی پدرش می‎گفت: من دو پسر دارم که نمی‎خوام مثل خودم بیسواد باشند، می‎خوام تحصیل‌کرده و علم دانش یاد بگیرند. دلم می‎خواهد که برای مردم خدمت کنند.


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


بچه‌ها هم به درس و مدرسه علاقه داشتند، هم دوست داشتند در وقت‌های که تعطیل هستند، کمک دست خانواده باشند و هم درس و مشق خودشان را بنویسند و دنبال کنند.


تابستان‌ها دنیال رمه و گوسفندها بود، دوران تحصیل هم روزهای تعطیل توی بهار و پائیز که باید مدرسه هم می‎رفت، کمک کار ما بود. بچه پر جنب جوش و فعالی بود. روستائیان دوران رژیم پهلوی منحوس، خیلی بضاعت مالی درست حسابی نداشتند، ما هم از این وضعیت خارج نبودیم. مخارج زندگی خیلی سخت بدست می‎آمد. مثل حالا کشاورزی در آمد و کفاف زندگی را نمی‎کرد. مردم خیلی زحمت می‏کشیدند تا یک لقمه بخور و نمیر در بیاورند و زنده بمانند. بچه‎ها کفش و لباس درست و حسابی نداشتند، پابرهنه توی خاک‎‌ها می‏دویدند و قوی می‏شدند.
رژیم شاه خائن هیچ توجه‌ائی به مردم پائین دست و روستائی نداشت. مردم خیلی با مشقت و سختی گذران زندگی می‎کردند. نه بهداشت بود نه آب و برق و گاز، هیچی نداشتیم. کسی بیمار می‏شد مجبور بودند در حد امکان خود درمانی کنند، خیلی که در حد مرگ قرار می‎گرفت به مشقت می‎بردند به شهر که از مرگ نجات پیدا کنند. حمام نبود، نانوائی و این امکاناتی که الان مردم دارند، هیچی نبود. سال در سال مردم رنگ لباس و میوه و تنقلات را نمی‎دیدند، مگر آن‌هائی که وابسته به رژیم و دربار بودند، توی روستاها مگر این‌که جائی خان و خان بازی بود، سفره بلند و بالائی داشتند، در اصل رژیم شاه خائن رعیت را تو سری خور نگه داشته بود.


برای رفتن مدرسه بچه‌ها به سختی و مشقت لباس و لوازم لازمی که نیاز داشتند را تهیه می‎کردیم. خیلی از خانواده‎ها بچه‌ها را اصلا مدرسه نمی‎فرستاند تا در کشاورزی کمک‌خانواده باشند.


محمد باقر بچه وقت شناسی بود، هیچ وقت لازم نبود که من یا پدرش تکلیف کنیم که درس بخوان، خودش به وقت درس و تکالیفش را انجام می‏داد، با این حال توی کلاس پنج ابتدائی افتاد و مردود شد. ولی سال بعد تلاش کرد، خواند و قبول شد.


رفتارش توی خانه و بیرون، مهربان و با محبت بود. هوای خواهر برادرهایش را داشت، هیچ وقت با هم درگیر نمی‏شدند، خیلی اهل رفیق بازی بیرونی نبود، دو سه نفر بودند که مثل خودش مهربان و درس‌خوان بودند. اهل دعوا و یقه گیری نبود، اگر کسی اذیتش می‎کرد یا نامهربانی داشت، جلویش می‏ایستاد. دوستان نزدیک محمد باقر «علی‌کاووسی» که بسیار آدم مهربان و خوبی بود، «رضا عمولطیفی، نصرت حاج ولی»، بیشتر با همین سه نفر رفیق بود.


تفریح‌هاتی که داشتند، بیشتر فتوبال بازی می‎کردند، غروب‎ها می‏رفتند مسجد، نمازش را جماعت می‎خواند و شب بعد از نماز می‎آمد خانه، شب‌های محرم و ماه رمضان بیشتر توی مسجد بودند، مخصوصا شب‌های قدر با دوستانش تا صبح شب زنده‌داری داشتند.


رفتارش با من و پدرش خیلی خوب بود. بسیار احترام می‌گذاشت. شب‌های عزاداری جوان‌ها را دور هم جمع می‌کرد و عزداری می‌کردند. می‏رفت توی تظاهرات‌های شهر شرکت می‎کرد. توی دوران دبیرستان سیر تحول روحی ناگهانی پیدا کرد و رفت سراغ کتاب‎های مذهبی و انقلابی، رفتارش خیلی عوض شد. از «طلاجات»، اصلا خوشش نمی‎آمد، می‎گفت: جلوی من طلا توی دست‌تان نکنید. زندگی تجملاتی را دوست نداشت. «شیخ‌هادی»، محل را که ساواک دستگیر کرد، خودش را به آب و آتش زد که پیدایش کند، تا جائی که دوران دبیرستان یک پایه تحصیلی افتاد.


یک تعداد کتاب‎های را می‎آورد از امام خمینی و نوارهای که ممنوع بودند، توی خانه پنهان می‎کرد، شب با دو سه نفر می‎رفتند نوار و کتاب جابجا می‎کردند.


اعلامیه‌های امام را از شهر می‎آورد و توی ایلوار تقسیم می‎کرد.


علاقه زیادی به روحانیون داشت. در بیشتر سخنرانی‎ها شرکت می‎کرد. محفلی انقلابی هر جائی اتقاق می‎افتاد، حتما می‌رفت، همیشه از روحانیون دفاع می‎کرد. توی هر تظاهراتی که می‌رفت با جان و دل برای انقلاب شعار می‎داد. شب‌ها تا صبح می‎نشست و برای خودش شعار می‎نوشت تا در تظاهرات ها با مردم همراهی داشته باشند.
برای انقلاب خیلی وقت گذاشت و تلاش کرد، مردم را به راهپیمائی دعوت می‏‎کرد، شب‌ها توی خیابان‎های شهر با دوستان انقلابی شعار می‏نوشتند. «مرگ برشا»، به نوعی یک تولد دفعی دست یافته بود و از سن و سال واقعی توی شناسنامه خودش بیست سال بزرگتر شده بود. همه جوان‌های انقلابی همین‌طوری ناگهان ترقی کردند. دلش می‎خواست برود تهران تا از امام که از پاریس می‎آید استقبال کند.


یک شعاری بود که همیشه ورد زبانش بود، وای بحالتان اگر امام دیر بیاد، مسلسلهای‌مان همه بیرون می‌آد. توی راه و کوچه شعار مرگ بر شاه و بختیار ای نوکر بی اختیار توی دهانش بود گاهی مبی‎رفتند بندگز هم همیشه شلوغ بود. شهرستان بندرگز یکی از شهرهای استان گلستان است که نقش فعالی در مبارزات انقلاب اسلامی داشته است. مهمترین رویداد این منطقه مراسم سیاسی روز 16 دی ماه سال 1357 در روستای گَز این شهرستان می‌باشد که به یکی از خونین‌ترین روزهای تاریخ انقلاب اسلامی بدل شد. در این مراسم حدود هزار نفر از مردم منطقه و شهرهای کردکوی و روستاهای اطراف شرکت کرده بودند که با تهاجم ماموران رژیم منحوس پهلوی و ساواکی‌ها تعداد زیادی شهید و مجروح شدند.


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


آن روز مصادف بود با مراسم سومین روز شهادت غلامرضا اسدی عرب که رفیق محمد باقر که خیلی بهم ریخته بود. بچه‌ها شب زخمی و ناراحت برگشتند، شعارهای که آن روز می‎دادند، لا اله الا الله-الله اکبر؛ مرگ بر شاه- مرگ بر حکومت پهلوی - این سند جنایت پهلوی است، می‌کُشیم می‌کُشیم، آن که برادرم کُشت - تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست. مرگ بربختیار نوکر بی اختیار مرگ بر آمریکا و انگلیس...


ولی ماموران رژیم پهلوی تاب و تحمل خود را از دست دادند و با تیراندازی به سوی جمعیت، باز عده‌ای را مجروح نمودند. ماموران حتی برخلاف مقررات بین المللی به محدوده بیمارستان نیز تجاوز کردند و برخی را در آن‌جا به گلوله بستند. محمد باقر ماشین آتش‌نشانی را گرفت و مجروحین را بیمارستان می‌برد. آن روز سخت‌ترین روز محم باق بود که رفیق‌ش شهید شده بود خیلی‎ها زخمی شده بودند. هر روز و شب توی دل محمد باقر تظاهرات بود تا وقتی شاه را بیرون کردند و امام خمینی از پاریس می‌خواست بیاد ایران. محمد باقر مثل پروانه می‌سوخت و می‎گداخت.


دل توی دلش نبود. همه وقت، فکرش با امام خمینی بود. برای پیروزی انقلاب لحظه می‏شمرد، یک بار دیدم آمد خانه خیلی بهم ریخته بود، گفت: مامورین کلانتری می‎خواستند مردم را بزنند با آن‌ها درگیر شدیم. روزی هم که توی کردکوی مردم را مامورین با تیر می‏زدند، محمد باقر باز مثل مرتبه قبلی یک ماشین آتش نشانی گرفته بود و جای آمبولانس زخمی‌ها را به بیمارستان هدایت می‏کرد. خلاصه تمام روزهای که مردم با مامورین درگیر بودند، محمد باقر وسط میدان بود. آخر 22 بهمن به آروزی خودش رسید و انقلاب پیروز شد، رفت شیرینی خرید و آورد خانه، خیلی خوشحال و سرحال شده بود.


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


قیافه‎اش هم کم کم شبیه انقلابی‎ها شده بود. رفتارش و روح‌اش با انقلاب گره خورده بود. برای پیروزی انقلاب خیلی ذوق کرد، انگار ده سال بزرگتر شده بود. هر شب کارش شده بود مسجد و کارهای انقلابی، تمام وقتش را برای رفتن پای منبرها و محفل‎های سخنرانی می‎گذاشت. هنوز خیلی از انقلاب نگذشته بود که وارد بسیج و سپاه شد، روح تازه‌ائی از زندگی در او دمید و جوانه زد. چندی از انقلاب نگذشت که کشور دچار آشوب شد، از جنگ گنبد گرفته تا گروهک‌های ضد انقلاب، محمد باقر با تعلیم‎های نظامی که از قبل دیده بود به جنگ گنید رفت و برای خودش مردی شده بود. جنگ گنبد که تمام شد، مملکت همچنان درگیر ضد انقلاب بود. منافقین از یک طرف، ضد انقلاب‎های کمونیست از طرف دیگر، ما که خیلی سواد نداشتیم ولی خودش همه را مو به مو برای ما تعریف می‎کرد. بعد از پیروزی انقلاب منافقین آمدند که انقلاب را برهم بزنند، توی روستا‌ها و شهر خیلی فعالیت‌داشتند، روی در ودیوار شعارهای ضد انقلابی می‎نوشتند و با حزب‌‌‎الهی‎ها برخورد می‎کردند. می‎خواستند انقلاب را به آمریکا و انگلیس بفروشند، بچه‌های بیگناه را ترور می‎کردند. چشم‌شان کور بچه‎های حزب‌الهی خفه‌شان کردند. همین محمدباقر خیلی از منافقین بیزار بود، بارها درگیر شدند، منافقین بهش چاقو زدند، یک مدت زخمی و درد داشت. باز هم از پا نیفتاد و بیشتر وارد صحنه مبارزه با منافقین شد. توی پایگاه بسیج رفت عضو شد و توی مسجد محل آموزش می‎دیدند.


یک پایش خانه بود و یک پا مسجد. آموزش‎های نظامی و اسلحه دید و گنبد جنگ شد رفت، بعد از این‌که جنگ گنبد که تمام شد آمده بود گفتم؛ تو آخر تیر می‎خوری‌ها، این‌همه با منافقین و ضد انقلاب جنگ می‎کنی؟
گفت: ای مادر تیر بخورم که بخورم. جواب حرفت نباشه. باید برای انقلاب تیر بخورم، اگر برای خدا نمیرم که باید توی بستر بیماری و زندگی پوچ و ناچیز بمیرم.


اگه قسمت باشه که من کشته بشم، جنگ گنبد نشد، ترور منافقین، یا تصادف، همچی دست خود خود خداست. چند با توی درگیری‎های خیابانی زخمی شد، آخر یک بار دیدم افتاده زندان، مردم گفتند: پسر ساورعلیا زندانه، تعجب کردیم که یعنی چی؟


مگه کسی که با منافقین بجنگه هم زندانی می‏کنند.؟


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


بعد که خودش آمد، پرسیدم زندان چکار می‎کردی؟ گفت: نه مادرجان من زندانی نبودم. زندان من محرمانه بود. من برای برررسی وضعیت منافقین رفته بودم توی زندان تا از زیر زبان‌شان حرف بیرون بکشم. تازه فهمیدیم که ماجرا از چه قرار است.


محمد باقر رفته بود به عنوان نفوذی توی زندان تا منافقین آدم کش را پیدا کند.


مدت زیادی با سپاه و زندان بویه همکاری داشت و بعد آمد رفت دادگاه انقلاب برای محاکمه منافقین، به عنوان شاهد و گواه علیه منافقین شهادت می‏داد.


پرونده منافق‌ها دستش بود. خیلی از منافق‌های که مردم را ترور کرده بودند را می‏شناخت، همه زندگی و اوقاتش را برای سپاه و بسیج صرف کرده بود. جنگ که شد، دلش می‎خواست برود جبهه، سابقه جنگ گنبد و جنگ با ضد انقلاب را داشت، رفته بود بسیج برای ثبت نام جبهه، بهش گفته بودند تو باید توی شهر بمانیً! قرار نیست همه به جبهه بروند که، ما رزمنده داخل شهر هم لازم داریم. باید بمانی از مردم پشت جبهه محافظت کنی. خیلی بهم ریخت و ناراحت شد. یعنی چی برادر؟


شب آمده بود خانه عصبانی و ناراحت با خودش دعوا داشت، کیف و لباس برای خودش گرفت و گفت: مادر جان من می‎خوام خودم تنهائی بروم جنگ، این‌ها این‌جا پشت میز نشسته‌اند فکر می‎کنند همه مثل خودشان هستند که توی شهر بمانند.


مگر صدای هَل مِن ناصر یَنصُرُنی امام حق را نمی‎شوند. غروب رفت مسجد دیدم چشم‌هایش همه سرخ سرخ شده از بس که گریه کرده بود. آن‌قدر که دیدم گریان و غمگین و ناراحت است، دلم سوخت گفتم: چرا که نمی‎گذارند من خودم میام بسیج برای پسرم دفاع می‌کنم که برود جببه، دلش گرم شد که دعای مادرش پشت سرش هست. از وقتی گفتند؛ نمی‏توانی بروی شب خواب نداشت، از وقتی من دعا کردم آرام شد و با پیگیری‎های زیاد آخر توانست به جبهه برود.


یک روز خوشحال آمد خانه و با خنده گفت مادر مبارکت باشه من قبول شدم پیش خدا که بروم جنگ در رکاب اباعبدالله الحسین(ع) بجنگم. سر از پا نمی‎شماخت، آرزوی‎پسرم بر آورده شده بود و داشت به جبهه اعزام می‎شد، من سعدالله را داماد کردم، این‌همه خوشحال نبود. خانواده ما همه اهل خدا و پیغمبرند، مدافع رهبری و امام خمینی هستند، سعدالله پسر بزرگترم جبهه رفته بود، محمد باقر هم رفت، هر دوتائی تو جبهه بودند، گاهی می‌شد شش هفت ما دو برادر همدیگر را نمی‎دیدند. محمد باقر مرخصی می‎آمد، سعدالله جبهه بود، سعدالله می‎آمد و محمد باقر جبهه بود. از جبهه به هم نامه می‏دادند. برای ما نامه می‎نوشتند، من که سواد خواندن نامه را نداشتم، می‎دادم بچه‎ها نامه را می‏خواندند.


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


هیچ وقت از سختی‎های جنگ توی نامه‎های که می‏فرستاد اصلا صحبت نمی‏کرد. توی نامه‌ها به تمام فامیل سلام می‏فرستاد و حال همه را می‏پرسید.


دل رحم و فامیل دوست بود.


از جبهه بر می‎گشت، خبر همه را می‏گرفت. مخصوصا اگر خانواده‎ائی مشکل داشتند، می‎رفت حتما پیگیری می‎کرد که حل کند.


خودش را وقف مردم کرده بود.


از دلتنگی‎هایش برای مادر و پدرش و خواهر و خانواده می‌نوشت. بخشی از وجودش با ما و نیمی توی جبهه و جنگ، یک بار توی جبهه زخمی شد، ترکش خورده بود توی کمرش، بیمارستان تهرانر شهید مصطفی خمینی بستری شد.


یادم می‎افتاد، وقتی که آورده بودم محمد باقر را بیمارستان تهران، توی آن سرمای سخت سال 1340 بچه‌ی یکساله من خیلی بی‌تابی می‎کرد، دلم آب می‌شد. حالا همان لحظات سخت برای من تکرار شده است.


محمد باقر ولی بیتابی‌اش متفاوت از من بود. خیلی بیتابی می‎کرد که توی بیمارستان دست و بالش را بسته‌اند. به دائی‌اش سفارش کرده بود که دعا کن من زوتر خوب بشوم. نذر کرده بود که زودتر خوب بشود، دوباره برای خدمت به وطن، به جبهه برود. آنقدر عجله داشت، به دکترها التماس می‌کرد که من را زودتر بفرست بروم خانه، وقتی از بیمارستان مرخص شد، تمام تن و جانش همه زخمی بود. باید چند وقت استراحت مطلق می‎کرد و دوران نقاهت زخم‌ها را می‌گذراند. ولی هنوز خوب نشده بود که باز رفت جبهه، گفت: این‌قدر می‏روم برای خدا و قرآن با دشمن بعثی می‎جنگم که تا شهید بشوم و دوباره زنده بشوم، آرزو داشت تا آخر جنگ زنده بماند و با اسرائیل و آمریکا بجنگند. یک عده از رزمنده‌ها را برده بودند لبنان، محمد باقر مثل بچه‌ها شده بود، گریه می‎کرد و می‏گفت: خدا قسمت نکرد من هم بروم قدس را آزاد کنم.


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


می‎گفت: انشالله آرزوی ما این است که از جبهه جنگ برویم و کربلا را آزاد کنیم و بعد از برویم کربلا و از کربلا برویم قدس را آزاد کنیم.


تمام فکر و ذکرش با اسلام و امام‌خمینی بود. همیشه به ما و خانواده‌های فامیل و دوستان خودش توصیه می‌کرد که هرگز نباید امام‌خمینی، این فرزند حضرت فاطمه زهرا(س) را تنها بگذاریم. هنوز خوب نشده رفت جبهه نامه می‌داد که دلواپس من نباشید و من خوب هستم. از مرخصی که می‎آمد باز فکر و ذکر با رزمنده‌ها و خط عملیاتی‌اش بود. دوستانش می‌گفتند؛ در جبهه به تمام سنگرها سر می‌زد و حال و احوال نیروهای خودش را می‎پرسید، کسی مشکلی داشت حل می‏کرد، توی سرمای زمستان هر سنگری نفت نداشت می‏رفت والرشان را نفت پر می‎کرد، رزمنده‌ائی خوابیده بود، اگر پتو نداشت، می‏رفت پتوی خودش را می‎انداخت روی سر بچه‎ها که اذیت نشوند. برای بچه‌هایی که شام نداشتند، شام می‎برد و نیازهای آنان را تامین می‌کرد. خیلی به نیروهای خودش اهمیت می‏داد.


هر کدام که زخمی یا شهید می‏شدند خودش کلافه می‏شد. دلش می‎خواست هیچ اتفاقی برای رزمنده‎ها نیفتد. خودش را مسئول می‏دانست و همیشه جلوتر از بقیه توی عملیات‎ها راه می‏رفت و می‎جنگید.


از جبهه بر می‎گشت و دل و جانش توی جبهه بود. هنوز هفت هشت روز نشده بر می‎گشت خط جبهه را تحویل می‏گرفت. وقتی به جبهه می رفت انگار به عروسی می‌رود. مرخصی هم که می‎آمد، توی محل با ستاد پشتیبانی جبهه همکاری داشت و برای رزمندگان وسیله جمع می‌کرد، با کامیون برای آن‌ها می‌فرستاد.


محمد باقر پسرم بسیار با مرام و محبت بود، با صداقت و امانت‌دار، بردباری و شجاعت و پرهیز از مکروهات از خصوصیات بارزش بود. دوری از محرمات و ترک نکردن واجبات، من بچه‌ها را با لقمه حلال و پاک بزرگ کردم. با کارگری، توی زمین‎های کشاورزی روی کولم می‏بستم و کار می‎کردم. شیرم حلالش، هیچ وقت پدرش لقمه ناپاک سر سفره نیاورد. علاقه بسیاری به اهلبیت و ائمه‌اطهار داشت. به قرآن خواندن خیلی می‎داد. ذکر و دعا از لبش نمی‎افتاد. رزمنده‌های جبهه همه آدم‌های با خدا و ایمانی بودند. برای همین توی دل مردم جا داشتند.


بعد از نمازهای روزانه همیشه ذکر می‎گفت و دعا می‎کرد، خدایا من را شهید از دنیا ببرید. دلش نمی‎خواست پیرمردی باشد که توی بستر بمیرد. آخر که همه پیر و سالخورده و تنها از دنیا خواهند رفت، چه بهتر که فیض عظمی شهادت را دریافت کنند. همیشه می‎گفت: بل‌احیاء عندربهم یرزقون، ما که سواد نداشتیم ولی یقین داشتیم که حرف‎هایش همه با خدا و قرآن است. متاع دنیائی که ماندگار نیست، هیچ لذتی ندارد. انسان همیشه گرسنه و تشنه و حریص، چه فایده دارد که تن خاکی را در راه عذاب خدا هدایت کنی، چه خوب که این جسم خاکی را خداوند با محبت و مهربانی از روح انسان جدا کند. عارفی بود برای خودش، ما را نصیحت می‏کرد، که همیشه پیرو رهبری باشیم و با آمریکا هیچ وقت صلح نکنیم که با گرگ خونخوار صلح کردن عجب باشد. رفتارهای عجیبی داشت که نسبت به سن و سالش تعجب می‎کردیم. به حق‌الناس خیلی اهمیت می‌داد، اگر کارگری کار می‎کرد می‎گفت: هنوز عرقش خشک نشده باید مزد کارگر را بدهی. هیچ وقت به کسی ظلم نمی‎کرد. به همین جهت هم مردم او را دوست داشتن، دوست داشتن، خودش محبت می‏آورد. وقتی با مردم با مهربانی رفتار کنی، نتیجه‌اش را هم با محبت و مهربانی می‎بینید.
سیره‌ی شهدا همین بود. مهربانی و محبت و دوستی با خدا و مومنین. توجه به زندگی محرومین، اگر در خانه‌ائی، یک مستمندی بود. مریضی داشت کمک می‎کرد.


مشکلات محرومین را در نظر داشت و پیگیری می‎کرد.


هیچ کسی نبود که پشت سرش حرفی بزند، همه محمدباقر را تحسین می‎کردند، آدمی که همیشه آرزوی شهادت دارد، چطوری باید اخلاق نیکو نداشته باشد.


کسی که به دنیا پشت پا می‎زند، از زرق و برق دنیا می‎گذرد، حرض دنیا و جاه طلبی نداشته باشد، خودش نیکوکاری ترویج می‎کند.


پسرم همین‌طوری بود. برای شهادت گریه می‎کرد. هربار که به جبهه می‎رفت، وصیت نامه می‎نوشت و برای ما بلند بلند می‎خواند؛ من این بار که می‏روم شهید خواهم شد، قبر من را جائی که سفارش کردم بکنید و منتظرم باشید.
گفتم؛ مادرجان این چه حرف‎های است که تو می‎نویسیً!؟


گفت: مادرجان من این‌‎بار یقین دارم که شهید می‏شوم، باید تحمل کنید که شهادت راه حقیقت و عشق است، راه انبیاء الهی است. اگر شهید نشویم باید بمیریم. حرف‌های عجیبی می‏زد. می‌گفت: دعا کن من شهید بشوم. کدام مادر می‏تواند برای جگر گوشه‌اش دعا کند که شهید بشود. دلش می‏خواست زندگی و منزل و حیاط ما، سرای و محله ما بوی شهادت بگیرد. از کنار هر خانه‌ی شهیدی می‎گذشت حسرت می‏خورد. هربار که به مرخصی می‎آمد و محل شهید می‏داد، افسون می‏شد.


می‎گفت؛ یکی از شئونات ما با انقلاب، شهادت است که عاقبت بخیر می‎شویم. هیچ انسانی نیست که در راه غیر خدا قدم بردارد و عاقبت بخیر بشود. 


پدرش می‎گفت: پسرم برو در راه خدا بجنگ، من خودم زمین‌های کشاورزی را سرو سامان می‏دهم، ولی من دل‎نازک بودم و بی‎تابی می‎کردم.


جبهه که می‎رفت، نامه می‎نوشت.


مادرجان ببخشید که تو را تنها گذاشتم.


همه سختی‎ها را گردن شما انداختم و تحمل می‎کنید.


مرا ببخش که نمی‎توانم در امورات کشاورزی کنار شما و پدر باشم.


محمد باقر که همیشه جبهه بود و ما هم نمی‎دانستیم در جبهه چکار می‎کند.


بعضی وقت‌ها پدرش هم می‏رفت، برادرش هم جبهه بود، یک وقت‌های همه مردهای خانه جبهه بودند، ما زن‎‌ها خانه بودیم. گاو و گوسفند‌ها و زمین‎ای کشاورزی را سرو سامان می‎دادیم. خدا هم خودش برک می‌داد.


یک بار یکی از همکلاسی‎هایش در روستای ایلوار شهید شده بود از جبهه که آمد همه رفیق‌های جبهه‌ائی و بچه‌های همکلاسی را جمع کرد و مراسم گرفتند.


علاقه زیادی به خانواده شهدا داشت، هربار از جبهه بر می‎گشت، به خانواده شهدا سرکشی می‎کرد. توی جبهه که بود، همرزمانش که مرخصی می‎آمدند، خبر می‎گرفتیم از حال و روزگار محمدباقر بچه‌های رزمنده می‎گفتند، محمد باقر رزمنده و فرمانده خیلی مهربانی است، توی همه عملیات‌های از همه جلوتر است.


بعد از عملیات تک تک سنگرها را سرکشی می‎کرد، مراقب رزمنده‌ها بود. هیچ وقت بچه‌ها از محمدباقر دلگیر نبودند. به همرزمان خودش بیشتر از خودش توجه داشت. شنیدیم که جانشین گروهان است، از خودش که می‎پرسیدیم می‎گفت: نه بابا من هم یک رزمنده عادی هستم و رانندگی می‎گنم. برای بچه‌ها آبو غذا می‏برم.
گرگان که مستاجر بودیم یک روز آمد گفت مادر من می‎خوام زن بگیرم. امام گفته که بچه‎هی حزب‎الهی باید ازدواج کنند. با شرم و حیا البته صحبت می‎کرد.


گفتم:ایشاالله مبارک باشه حالا دام دختر را زیر نظر داری؟


گفت: ستاره


گفتم: چه خوب دختر بسیار خوبی هم است. سال1361 بود، رفتیم خواستگاری و وصلت سرگرفت، آن موقع هر روز شهید می‎آردند حزب‎الهی‌ها و خیلی از مردم عروسی پر سرو صدا نمی‎گرفتند. خیلی آرام برگزار می‎شد.
قرارهای اولیه که انجام شد رفتیم مختصر خیدی کردیم و با سلام و صلوات دوتائی رفتند سر خانه و زندگی‎شان. اول که ازدواج کردند آمدند توی یکی از اتاق‌های خانه ما مدتی زندگی کردند، محمد باقر روزها با ماشین کار می‎کرد که دستش جلو ما درزاز نباشد و پیش زنش خجالت بکشد. شب‎ها با ستاره می‏رفتند مدرسه شبانه درس می‎خوانند. بعد از ند ماه رفتند خانه مستقل گرفتند و از پیش ما رفتند. محمد باقر با دختر همسایه ازدواج کرد، خانم ستاره حاجیلری که حاصل ازدواج‌شان سه فرزند شد. بچه‌ی اول‌ «امین»، بعدی دختر شد «الهام» و بچه سوم «احسان»، وقتی محمد باقر شهید شد سه ماه بود. محمد باقر کلاس سوم راهنمائی «نهم»، رفت خدمت سربازی در بیرجند و تهران بعد از مدتی انتقالی گرفت آمد گنبد، وقتی خدمت سربازی‎اش را تمام کرد و برگشت خیلی آدم قوی و متحولی شده بود.


قبل از خدمت گفتم تو که می‎خواتی جبهه بروی، خدمت را از جبهه استفاده کن، گفت: نه! خدمت سربازی وطیفه هر جوان ایرانی است. جبهه جای خودش را دارد، از هم خدمتی‎های محمد باقر یکی سعدالله و یکی هم نوروز بودند.


از سربازی برای من همیشه نامه می‎فرستاد، می‌دادم بچه‌ها بخوانند، خیلی حرف‌های قشنگی می‏نوشت، می‎گفت: خدمت سربازی یک دانشگاه انسان سازی مثل خود جبهه‎های جنگ است، آدم را با نظم بار می‎آورد. باید یاد بگیریم که از به وظایف خودمان احترام بگذاریم. از اطاعت پذیری زیاد حرف می‎زد.


به بزرگتر‌های زندگی و خانواده و فامیل خیلی احترام می‎گذاشت. توی خانه جلوی پدر و مادرش هیچ وقت بی‎ادبانه رفتار نمی‎کرد. حتی جلوی ما پایش را هم دراز نمی‎کرد. هر کاری که انجام می‎داد به انتخاب خودش بود، ازدواج محمد باقر به علاقه و انتخاب خودش بود. توی گرگان محصل که بود. هیچ وقت ما چیزی را بهش تحمیل نمی‎کردیم. برای ازدواجش هم که گفتم توی خانه‌ائی که زندگی می‎کردیم، با خانواده دختر مورد علاقه‌اش آشنا شد. هر دو مستاجر بودیم، بعد از مدتی آمد با ما در میان گذاشت، ما هم رفتیم دختر را دیدیم، خوش برخورد و خانواده مومن و دینداری که با خانواده ما جور در می‎آمد. بعد از تحقیقات دو طرف و صحیت‌های که بین ما گذشت، یک شب با دست‌گل و شرینی رفتیم خواستگاری و بله را گرفتیم. سال 1360 بود که عقد و عروسی ساده‌ائی در محل روستای ایلوار برگزار شد.


عروسی که می‌گم، نامش عروسی بود بیشتر یک محفل معنوی بود.


. «علیرضا»، رفیق محمد باقر تازه شهید شده بود، توی شهر هم هر روز شهید می‎آوردند، عروسی محمد باقر و ستاره با سلام و صلوات و مداحی رفتند خانه‌ی بخت، اول زندگی آمدند تو یک اتاق 12 متری منزل خودمان، بعد از مدتی رفتند یک خانه اجاره کردند و مستقل شدند.


محمد باقر می‎گفت؛ من که شهید می‎شوم و دوست دارم فرزندانم راهم را ادامه بدهند، در کل چهار تا فرزند آوردند که یک بچه تو شکم مادرش سقط شد، سه نفرشان ماندند، احسان و الهام و امین، دو پسر و یک دختر از خودش به یادگار گذاشت.


روزهای اولی که تازه زندگی را تشکیل داد، می‎رفت کارگری می‎کرد، دلش می‎خواست دستش توی جیب خودش باشد. نمی‎خواست جلوی همسرش از ما پول بگیرد.


آدم کاری و اهل زندگی بود.


همان‌قدر که به خدا و قرآن و اهلبیت علاقه داشت، به خانواده هم احترام می‎گذاشت. هیچ وقت جلوی من و پدرش بی احترامی نمی‎کرد. به بچه‌های خودش خیلی علاقه‌مند بود. بچه‌ها را نوازش می‎کرد، روی شانه‌اش می‎گرفت و می‏برد صحرا، با ما توی زمین‎‌های کشاورزی کمک می‎کرد. هیچ وقت با همسرش اختلاف و دعوا و معرکه نداشتند. خیلی با احترام با هم‌د‌یگر زندگی می‎کردند.


هیچ وقت ندیدم که خانم محمدباقر بیاد گله کند یا بر عکس خود محمد باقر هم هیچ وقت از ستاره گله‌ائی نکرد.
خیلی خوشبخت بودند.


از سربازی که برگشت، افتاد دنبال رفتن به جبهه، می‎گفت: نباید توی خانه بنشینم و صدای گلوله و توپ تانک مردم را آزار بدهد. من هم اهل همین آب و خاک هستم. الان دشمن خدا به اسلام تجاوز کرده است، از سربازی که برگشت جبهه رفتن‌هایش شروع شد، اولین باری که جبهه رفت.


انگار داشت می‏رفت عروسی! این‌قدر که خوشحال بود.


گفتم: مادر تو مگه داری می‏روی جشن عروسی که این‌همه خوشحالی؟


می‎خندید. می‎دانست که من یک مادرم و چه می‎کشم، ولی چون در راه خدا بود. گفت: مادر حلالم کن، گفتم: مادر شیرم حلالت، خدا انشالله از ما راضی باشد.


از جبهه که بر می‎گشت به مرخصی یا پایگاه بسیج بود و یا می‏رفت سپاه، علاقه زیادی به سپاه و بسیج و روحانیت داشت. می‎گفت: اگر سپاه نبود کشور هم نبود.


حرف امام را همیشه می‏زد و عاشق امام خمینی بود. برای رزمنده‌ها توی روستا وسیله جمع می‎کرد با کامیون می‌فرستاد جبهه، خودش می‎دانست توی جبهه به چه چیزهای نیاز دارند. به اندازه توان خودش کمک می‎کرد. هربار هم که می‏رفت جبهه سه چهار ماه بر نمی‎گشت، فقط نامه می‎داد و ما را توصیه می‎کرد که مراقب خانواده‌اش باشیم. از جبهه بر می‎گشت. چند روز که می‎ماند، بی طاقت می‎شد، زن و بچه‌اش را می‏برد تفریح و برای بچه‌های خودش لباس می‏خرید.
دلشان را بدست می‏آورد و دوباره برمی‎گشت جبهه، هیچ وقت با ناراحتی و دلتنگی جبهه نمی‏رفت، همیشه خوشحال بود، با خنده و خوشحالی خداحافظی می‎کرد.
هم‎سنگران و دوستان زیادی توی جبهه از شهرهای دور و نزدیک پیدا کرده بود، از بهشهر و قائم‌شهر، سوخته‌سرائی فرمانده گردان بود که وقتی از جبهه بر می‎گشت با هم می‎آمدند روستای ایلوار و چند روزی می‌‎ماندند و با هم روانه جنگ می‎شدند.
همیشه از دوستان جبهه‌ائی خودش برای ما تعریف می‎کرد، یک نفر که شهید می‏شد بهم می‏ریخت و گریه می‎کرد. می‎گفت: رفیق‌های من همه دارند یکی یکی شهید می‏شوند، من دارم تنها می‏شوم.


سردار شهید محمدباقر ساور‌علیا جانشین گردان امام حسین(ع)


سه چهار بار سخت مجروع شد. یکی دو سه بار ترکش خورد. دو سه بار موج گرفتگی داشت و توی بیمارستان بستری بود. من می‌رفتم شبانه روزی پرستاری‎اش را می‎کردم. زنش جوان بود و نمی‎خواستم زیاد بماند.


بیمارستان تهران بود، یک مدت هم بیمارستان پنج آذر گرگان، همین که خوب شد آمد خانه، هنوز یک هفته نشده باز رفت جبهه، عملیات والفجر هشت که تمام شد آمد خانه و مدتی ماند. یک روز از بسیج آمدند یک نامه آوردند محمد باقر بهم ریخت، گفتم: چی شده مادر؟


گفت: امریکائی‎های جنایتکار با صدا یزید به فاو حمله کردند به فاو زودی باید بروم. نامه را که آوردند رفت کوله‌اش را بست.


گفتم: گجا؟


گفتم: باید بروم.


تازه برادر بزرگش هم برای اولین بار بعد از مدت‌ها همدیکر را می‎دیدند، سعدالله رفته بود آموزش فرماندهی جبهه در تهران از طرف جهاد و آمده بود مرخصی، هر دو برادر با هم می‏خواستند بروند. محمد باقر و سعدالله همیشه جبهه بودند، هربار سعدالله می3آمد مرخصی محمد باقر جبهه بود، محمدباقر می‎آمد، سعدالله جبهه بود.
این بار خورده بودند به هم خیلی خوشحال بودند که برادرها همدیگر را می‏بینند.


هر دوتائی می‎خواستند با هم بروند. من گفتم؛ بیام گرگان بدرقه، از زن و بچه‌اش خدا حافظی کرد، زنش سه ماهه بادر دار بود. گفتم؛ بیام. گفت: نه مادرجان تو روستا بمان مراقب زن و بچه‌ام باش. گرگان بیای کلی زحمت می‎افتی. لازم نیست بیای سخت است. کرایه بدی بیای و برگردی، دلم شور زده بود، گفتم: نه من باید حتما بیام. کرایه چیه؟ فدای سرت، اصلا مهم نیست، من تو را به سختی بزرگ کردم. الان تا گرگان بخوام بیام می‎گی که سخت است.


سعدالله می‎خندید و می‎گفت: دنبال من نمیای؟ گفتم: هردو پاره جیگرم هستید. دنبال‌شان رفتم تا توی کوچه، می‏خواستند، سوار می‎نی‎بوس ایلوار بشود، اصرار کردم که می‎خوام بیام. گریه افتادم. گفت: تو را بخدا مادر جان از همین جا از من جدا بشو و من را حالا کن. من را بخدا قسم داد، شرم کردم ار خدا و خداحافظی کردیم و برگشتم. ولی دلم خیلی شور می‏زد، حس دیگری نسبت به همیشه که می‏رفت داشتم. توی دلم قیامتی بر پا بود. دلم می‎خواست بال در بیاورم و دوباره برگردم دنبالش بروم.
جوری که من را نبیند، اصلا نفهمیدم چطوری برگشتم خانه، کی غروب شد و شب شد، دل توی دلم نبود. هیچ وقت این‌طوری نشده بودم.
رفتم مسجد نمازم را که خواندم. دلم را دادم بخدا، خودم را سپردم به حضرت زینب(س) آرام شدم. پدرش گفت: چرا این‌همه بهم ریختی.
گفتم: نمی‎دانم چرا دلم آرام و قرار ندارد.
گفت: توکل کن بخدا، امام حسین(ع) هم که به میدان رفت، حضرت زینب(س) بیقرار بود، دلت را بده به حضرت زینب(س)، پدر محمد باقر دلداری‌ام داد.
اگر پرنده ببینم حضرت سلیمان(ع) را بیاد می‎آورم، ماهی ببینم یونس(ع) را، نام کربلا را بشنوم، حضرت زینب(س) را، گفتم: من مادر محمد باقرم، پسرم خیلی شجاع و نترس بود. هر شب منتظر بودم که صبح که بلند می‎شوم، محمد باقر را ببینم که با لباس خاکی بسیجی جلوی در ظاهر می‎شود. روزها را می‎شمردم، معمولا 45 روز تا سه ماه که می‏شد، می‌آمد، اما این‌بار خیلی زودتر خبر آمد که محمد باقر زخمی شده، صبح یک روز گرم تابستانی که از خواب بیدارشدم، دلم هوائی شد، یک نفر از رزمنده‌های محل آمدند در خانه و گفت: محمد باقر زخمی شده!


Share

نظرات کاربران

نارنجستان