سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

واقعه گوهرشاد، موضع قطعی ملت ایران در موضوع حجاب است

کدمطلب : 17353


بیان خاطراتی از سه شاهد زنده در واقعه مسجد گوهرشاد؛


واقعه گوهرشاد، موضع قطعی ملت ایران در موضوع حجاب است/ آیت الله خزعلی: زمان رضاخان، زن ها از ترس کشف حجاب بیرون نمی آمدند/ دکتر محقق: رضاشاه گفته بود کلاه بی‌غیرتی را اوّل باید خودمان سر کنیم


هوران: رضاخان قلدر سرکار بود. اربابانش به او دیکته کرده بودند که فرهنگ و سبک زندگی ملت ایران هم باید همان فرهنگ مبتذل غربی باشد. خواهر ها و مادر ها که در خیابان راه می رفتند، چادر و سرپوش هایشان از سرشان کشیده می شد. مدل مطلوب برای شروع و شیوع فرهنگ غربی در ایران ، دامن کوتاه و کلاه پهلوی بود. گاهی برخی مادران ماه ها از خانه خارج نمی شدند تا پرده حیا و عفتشان توسط این از خدا بی خبرها دریده نشود. جلوتر که رفت شرایط حاد تر شد و آیت الله سید حسین قمی را هم حصر کردند. حالا 21 تیر 1314 هجری شمسی است. مردم مشهد در مسجد گوهر شاد تجمع کردند تا از این ظلم و ذلت اعلام برائت کنند. شیخ محمد تقی بهلول بالای منبر در حال خطابه است. نیرو های رژیم از سر راه می رسند و حمام خون راه می اندازند. نوشته اند بیش از 1600 نفر را کشته و زخمی کردند. علما و خطبا راهم دستگیر و تبعید کردند. حالا 83 سال از آن واقعه می گذرد.


 رضاخان قلدر سرکار بود. اربابانش به او دیکته کرده بودند که فرهنگ و سبک زندگی ملت ایران هم باید همان فرهنگ مبتذل غربی باشد. خواهر ها و مادر ها که در خیابان راه می رفتند، چادر و سرپوش هایشان از سرشان کشیده می شد. مدل مطلوب برای شروع و شیوع فرهنگ غربی در ایران ، دامن کوتاه و کلاه پهلوی بود. گاهی برخی مادران ماه ها از خانه خارج نمی شدند تا پرده حیا و عفتشان توسط این از خدا بی خبرها دریده نشود. جلوتر که رفت شرایط حاد تر شد و آیت الله سید حسین قمی را هم حصر کردند. حالا 21 تیر 1314 هجری شمسی است. مردم مشهد در مسجد گوهر شاد تجمع کردند تا از این ظلم و ذلت اعلام برائت کنند. شیخ محمد تقی بهلول بالای منبر در حال خطابه است. نیرو های رژیم از سر راه می رسند و حمام خون راه می اندازند. نوشته اند بیش از 1600 نفر را کشته و زخمی کردند. علما و خطبا راهم دستگیر و تبعید کردند. حالا 83 سال از آن واقعه می گذرد. همان انقلابیون و معترضین انقلاب کردند و جاء الحق و زهق الباطل را تحقق بخشیدند. آرزویی که سال ها دعای مادران و اشک دختران این مرز و بوم بود تا مبادا به حیا و عفتشان خدشه ای وارد شود. حالا یک عده مواجب گیر کمپین راه انداخته اند و چهار نفر در گوشه و کنار روسری به چوب زده اند. غافل از آنکه هویت این ملت ، اصالت و عقبه اش همان واقعه گوهرشاد است و ابایی ندارد برای حفظ اعتقاد و عفتِ ناموسش جانی تقدیم نماید. حالا که 83 سال از آن اصالت و تجلی گاه غیرت دینی این ملت گذشته است، باز هم واقعه گوهرشاد و قهرمانانش و اصالت جریان و عقایدش مغفول است. 


در همین راستا به بازخوانی مصاحبه سه تن از بزرگانی که آن روزها را از نزدیک درک کرده بودند می پردازیم:


مصاحبه ای با آیت الله خزعلی (ره)


-چون من خاطرات شما را خواندم، اشاره فرموده بودید که خیلی صحنه‌ی تأثّربرانگیزی بوده که پدرم دست من را گرفت، به صحن نو رفتیم و دیدم یک نفری تیر خورده بود، آخرین لحظات زندگیش بود. این‌ها را بفرمایید و بعد هم تحلیل خود را از رضاخان بفرمایید. 


- بسم الله الرّحمن الرّحیم، رضاخان جانیِ مخالف با دین. من آن زمان هفت، هشت، ده ساله بودم، با پدرم به طرف مسجد گوهرشاد رفتیم، خوبیش این بود که پدرم شب بیدار نبود، اگر بیدار بود، او هم رفته بود و جزء کشتگان می‌شد. به طرف صحن کهنه رفتیم، در ورودی صحن کهنه یک مردی اهل جاغرق افتاده بود، می‌توانست صحبت بکند. ما گفتیم: ان‌شاءالله خوب خواهی شد. بعد رفتیم صحن نو آن زمان که صحن نو می‌گفتند، دیدم یک مرد همدانی چهره‌اش تغییر کرده بود، من بچّه بودم، ترسیدم، شب را تب کردم، او را دیدم فوت کرده بود.


- چهره‌ اش تغییر کرده بود یعنی چه؟ بر اثر اصابت گلوله یا...؟


- یعنی حالت چهره، حالت مرده بود، حالت زنده نبود. من بچّه بودم و تغییر حالت دادم، شب هم تب کردم. بعد آمدیم یک زن خیلی قوی،خیلی قوی، این زن با مردم صحبت کرد، با پاسبان، پاسبان آمد چادر از سرش بردارد، گفت: بروید دنبال کارتان، حوضی که آب ندارد، قورباغه هم لازم ندارد. خیلی زن قوی بود و هنوز صحبت‌های او در ذهن من است. این بود و بعد عزل رضاخان پیش آمد. بحمد الله مردم مسلمان از فشار او راحت شدند، البتّه چیزهای دیگر هم بوده، شاید که من گاهی یادم نیست یا تذکّر پیدا نکرده، خیلی مسجد گوهرشاد پرخون شد و کشته‌ها را بردند جایی دفن کردند. مرحوم بهلول واعظ مردم بود، مرحوم آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی مرجع تقلید به ایشان گفته بود وظیفه‌ی تو است که بروی دفاع از اسلام بکنی. او هم به مشهد آمد و مسجد گوهرشاد منبر رفت، در حین منبر او رضاخان دستور کشتن داد. تا توانستند کشتند و بعد بردند جسدها را در موضعی دفن کردند که اسم خوبی هم روی آن موضع است؛ باغ خونی، بردند و دفن کردند. من آن موقع بچّه‌ی ده ساله بودم، تازه من یک مقداری درک می‌کردم، مقداری درک نمی‌کردم. با پدرم بودم، رحمة الله علیه که می‌رفتیم می‌گشتیم و چیزهایی را می‌یافتیم. البتّه پدرم چون بزرگ بود، سنّش بالا بود، درکش بیشتر بود، درک من کمتر بود. این قسمت راجع به مسجد گوهرشاد.


 


- آن دو نفری که شما فرمودید در صحنه بودند و مشاهده فرمودید، فردای روز کشتار بود؟


- نه، همان روز بود. شبش کشتار بود، روزش من بر بالین این دو نفر رسیدم و بعد هم روزش باز تعقیب می‌کردند که آمدند پیش آن زن، چادرش را بردارند، او زن شجاعی بود، گفت: بروید، حوضی که آب ندارد، قورباغه لازم ندارد. این کلمه خیلی برای من قیمتی بود، در سنّی که نمی‌توانستم بشنوم، شنیدم و این یادگار ماند.


- از ظلم رضاخان به زنان به خصوص، در خاطرات آمده است که خیلی خانم‌ها از سال‌ها از خانه شان بیرون نیامدند که مبادا مجبور به کشف حجاب بشوند، از این‌ها خاطره‌ای دارید یا برخوردهایی که دولت رضاخان و آجان‌ها به اصطلاح با مؤمنات می‌‌کردند، با خانم‌های مسلمان در کوچه و خیابان می‌کردند


- اجمالش را یادم می‌آید، زن‌ها از منزل بیرون نمی‌آمدند به اعتبار این‌که چادرشان را برندارند. زن‌ها خوب بودند، البتّه فهم و ادراک بالا نبود زیاد ، امّا همان‌قدر می‌فهمیدند که رضاخان با حجاب مخالف است، با اسلام مخالف است. از این جهت از خانه بیرون نمی‌آمدند. یکیش مادر خودم، کمتر از خانه بیرون می‌آمد، از ترس رضاخان.


 - از ترس مأموران رضاخان در خانه می‌ماندند که آن‌ها مزاحم‌شان نشوند؟


 - خیلی ظلم کرد، بحمد الله بر سر پسرش، بر سر نوه‌اش آمد آنچه باید بیاید و امام بود که گوش پسر رضاخان را گرفت، از مملکت بیرون کرد. به مرحوم آیت الله گلپایگانی گفتند: چرا سه‌تا صلوات برای نام ایشان می‌برند؟ برای نام همه‌ی علماء باید ببرند. گفت: نه، من هم می‌گویم سه‌تا صلوات برای نام ایشان. این مردی بود که گوش شاه را گرفت و از مملکت بیرون کرد. من نیستم اهل این کار ، امّا او بود و حتّی روزی که شاه را از ایران بیرون می‌کردند، ایشان مشغول صحبت بود، از پنج قارّه پخش می‌کردند، همه گوش می‌کردند. بعد رو کرد به پسر: احمد، ظهر شده؟ عرض کرد: بله، فوری گفت: و السّلام علیکم و رحمة الله. امام در این میان خیلی قیمتی بود. من یک منبر برای ایشان رفتم، ایشان پای منبر نشسته بود، من رفتم منبر، بعد دیدم منبری قبل نتوانسته ادامه بدهد و صحبت را قطع کرد، من شروع کردم: الف، ب، پ، ت... تا مجلس ساکت شد، مدرسه‌ی فیضیه و سکوت، معنا ندارد، آن منبر خیلی صدا کرد.


 


- آن منبر شما مشهور تاریخی است.


 


- بله، من دیدم هیچ چاره‌ای نیست، باید مردم را ساکت کرد و بهترین راه سکوت را از قرآن یاد گرفتم؛ «الم»، «المص»،[1] دیدم قرآن این طریقه را به کار برده، من هم به کار بردم، چنان سکوت کردم، چنان سکوت کردم که یا این شیخ دیوانه است، دارد الف، ب می‌گوید یا نه، این عاقل است و راه این بوده، بعد فهمیدند نه، راه این بوده. و روزهای قبلش کماندوها حمله کرده بودند منبر آقای انصاری را به هم زدند، حال آیت الله گلپایگانی به هم خورد و من دیدم چاره‌ای جز این نیست. این هم سرنوشتی است که واقع شده است.


 


- حاج آقا ممنون که این خاطره را بیان فرمودید،الآن نسل جدید از شما که... درست است مقام امام خیلی والا است، حضرت امام در کشور ما نقش تاریخی دارند، ولی قاعدتاً امثال شما که امام در بعضی پیام‌های خود هم اشاره کردند، معدود افرادی بودید که اطراف ایشان را گرفتید و ایستادید و مقاومت کردید، حقّ بزرگی به گردن ما و نسل‌های بعدی دارید، الآن شما بعد از این همه سال اگر به خصوص نسل جوان را بخواهید راجع به انقلاب توصیه‌ای بکنید، چه می‌فرمایید؟


 - انقلاب یگانه راهی است که حضرت ولیّ عصر (سلام الله علیه) تأیید فرموده و دست ایشان پشت این انقلاب است و اگر کسی راه اسلام را می‌خواهد، باید به انقلاب بپیوندد، یعنی راه اسلام امروز منحصر است به انقلاب و تا من زنده باشم، انقلاب را یاری خواهم کرد و مخالفین انقلاب را که به ظاهر جزء موافقین هستند، من این‌ها را رسوا خواهم کرد. می‌دانم که زیرکاسه‌ی این‌ها نیم‌کاسه‌ای است و وظیفه‌ی من است که بگویم آن نیم‌کاسه کجا است و گفتم و بارهای دیگر خواهم گفت که خدا نکند آن‌ها روی کار بیایند و من زنده باشم، خدا نکند.


 - این فرمایش شما منتشر شد و خیلی هم بازتاب پیدا کرد، خیلی‌ها استقبال کردند، خیلی‌ها هم واکنش منفی نشان دادند، ولی همین که شما این‌قدر با دغدغه و نگرانی و با شجاعت در صحنه حاضر هستید، این به جوان‌ها هم روحیه می‌دهد.


 - بله، جوان‌ها راه می‌خواهند، زمان پیغمبر راه می‌خواستند و چقدر در همان زمان منحرف شدند، ولی مدام آیه می‌آمد اگر کسی غیر از این دین را انتخاب بکند، هرگز پذیرفته نخواهد شد. این شجاعتی است که از قرآن یاد گرفتیم و دنبال آن هم هستیم تا روز آخر. یا روز آخر خود ما یا روز آخر خدای ناکرده این انقلاب. ولی این آخر ندارد و ان‌شاءالله متّصل خواهد شد به ظهور ولیّ عصر (سلام الله علیه)، از امام یک جمله نقل است که من بالواسطه و بلاواسطه از عسکراولادی مرحوم شنیدم.


 بالواسطه شنیدم، اطمینان پیدا کردم، امّا بلاواسطه خود آقای عسکراولادی را دیدم، گفتم: شنیده‌ام امام به شما فرموده من آمده‌ام ایران را اسلامی کنم، دوم؛ کشورهای اسلامی را بیدار کنم، سوم؛ مقدّمه‌ی ظهور باشم. دوتای آن که درست شد، ایران اسلامی شد، کشورهای اسلامی به قدری قشنگ بیدار شدند که من یکی از کشورهای اسلامی خیلی جبّار و نوکر آمریکا را دیدم که مردم از آن طرف می‌آمدند، از این طرف با هم روبه‌رو شدند، زدند و کشتند. بعد هم دیدم -از شنوندگان محترم معذرت می‌خواهم- که چوب به ماتحت آن یک نفر می‌کردند، چوب به ماتحت شاهشان می‌کردند. این هم خوب کشورهای اسلامی را بیدار کرد، آن‌ها جبّار بودند، آن‌ها نوکر آمریکا بودند. یکی هم خود رضاخان که رفت به جای غربت جان داد و بحمد الله ما از اسارت او آزاد شدیم، پسر رضاخان همین‌طور، نوه‌ی رضاخان اگر می‌مرد، اگر بود، در ایران می‌مرد، یک موجود عجیبی بود. امّا بحمد الله همه‌ی آن‌ها رفتند و اسلام به دست این مرد، مرد به تمام معنا مرد، به دست آقای بنیان‌گذار جمهوری اسلامی رشد پیدا کرد و رو به رشد هم هست، الآن ممالک دیگر ایشان را به عنوان رییس انتخاب می‌کنند، خیلی قیمت دارد، امیدوارم شما هم در این راه کوشا باشید و آنچه نیرو دارید در راه انقلاب به کار ببرید. ان‌شاءالله.


 مصاحبه ای با آیت الله واعظ زاده خراسانی


مصاحبه شونده: بسم­ الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب­ العالمین والصلوه و السلام علی اشرف الانبیاء و المرسلین و خیر الخلائق اجمعین سیدنا و نبینا ابالقاسم محمد.


صلی ­الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین و صحبهم منتجبین. در مورد حادثه­ ی مسجد گوهرشاد، من ده ساله بودم در آن وقت. اصل قضیه، حالا من این را عرض بکنم که در این زمینه یک مقاله­ ی مفصلی نوشتم که جزء مقالات شخصی من که مربوط به خودم و خانواده ما است، انشاءالله چاپ می­شود، چند تا مقاله است، یک جلد می­شود آنها، الان هم دارد در بعضی مجلدات چاپ می­شود؛ به نام ((میراث ماندگار)) داستان مسجد گوهرشاد بر خلاف آنچه در اذهان هست و مرتب می­گویند، در رابطه با کشف حجاب نبود در رابطه با وحدت لباس روحانیت و غیرروحانی بود و اصرار رضاخان بر این­که باید همه یک نوع لباس بپوشند. من یادم می­آید که در آن وقت اصرار می­کرد روضه­ خوان­ ها، عمامه­ شان را بردارند، علما بردارند، حالا چه آن وقت چه بعد از آن، بعضی از علمای بزرگ که بعضا جزو مدرسین مشهد بود، کلاه از این کلاه­هایی که آستانه­ای­ها سرشان بود با یک پالتوی بلند. این اواخر، سه نفر فقط در مشهد اجازه­ ی عمامه داشتند. بقیه هم بودند کسانی که هنوز عمامه را حفظ می­کردند اما قاچاقی بود. آن سه نفر، سه نفری بودند که حوزه­ی علمیه مشهد را اداره می­کردند. در رأس همه از لحاظ وجهه­ ی عمومی، مرحوم حاج ­آقا حسین قمی بود. که خیلی مورد توجه و مقدسی بود حتی کم ­و بیش در اطراف مشهد از ایشان تقلید هم می­کردند. در تربت، جاهای دیگر، به قدس و زهد معروف بود و خود او راجع به حادثه مسجد گوهرشاد یک داستان داشت. دوم مرحوم آقای آشیخ مرتضی آشتیانی بود، پسر شیخ محمد حسن آشتیانی بزرگ که در قضیه­ ی تنباکو از میرزای بزرگ در تهران حمایت کرد و داستان­ها دارد، ایشان هم مدت­ها آمده بود مشهد. احتمال هم بود که تبعیدش کرده باشند. ایشان هم هم مدرّس بود و هم مورد توجه تیپ روشنفکر و دولتی­ها بود، یک خدمتی هم در آستان قدس داشت


 مصاحبه کننده: علت تبعیدشان حاج ­آقا چه بود؟


 مصاحبه شونده: نمی دانم شاید کار سیاسی خلافی از او سر زده بود . همانطور که گفتم خود او مدرس خوشبیانی بود. پدرش یک حاشیه­­ای بر وسائل شیخ انصاری دارد که خودش از شاگردان شیخ انصاری بوده است. همان­ها را پسرش خیلی خوب تدریس می­کرد. هم در مشهد هم آن مدتی که رفت کربلا. خوش­بیان و خوش­فکر و روشن اندیش بود. سومی که در حقیقت بیشترین قدرت را در مشهد داشت، مرحوم میرزا محمد آقازاده پسر دوم مرحوم آخوند خراسانی بود، آخوند چند پسر داشت؛ اولش آمیرزا مهدی بود که خیلی اهل فضل نبود ولی تمام کارهای پدرش را و بعد هم جریان مشروطه را او اداره می­کرد. و دوم همین آمیرزا محمد بود که پیش پدرش خوب درس خوانده بود و در سال هزار و سیصد و بیست و شش، همان اوائلی که مسأله­ی مشروطیت در ایران مطرح بود. مشهد آمد، حالا آمدن او تفصیل دارد ، پدرم می­گفت من برایش خانه گرفتم، چقدر کمکش کردم، کم­کم درس که شروع کرد، خیلی خوش­بیان بود و تمام مطالب پدرش آخوند را خیلی خوب بیان می­کرد و قدرت سیاسی هم داشت برای این که مشروطه خواهان روی کار بودند و حتی آن­قدر او در این زمینه دخالت داشت که از تهران می­آمدند پیش او و در مسائل مشروطه خواهان با او صحبت می­کردند، مشورت می­کردند.


 


او معروف بود به آقازاده. میرزا محمد آقازاده، پسر مرحوم آخوند بیشترین قدرت را هم در حوزه مشهد داشت، مدارس زیرنظر او بود، درس هم می داد ، واقعا در آن دوره هر کس از فضلایی که در مشهد تربیت شده بود اکثرا شاگرد او بودند. البته بعضی­هایشان هم شاگرد آقای حاج­آقا حسین قمی و یا آقای شیرازی بودند. ولی عمدتاً فضلایی که در مشهد ماندند یا بعد از قضیه­ی مسجد نجف رفتند ، اینها شاگردان او بودند. در همین مسجد گوهرشاد، از در بازار از جای مدرسه­ی دودر که وارد مسجد می­شویم، یک شبستانی است که حالا معروف است به شبستان سید هاشم نجف­آبادی. محل درس او هم آنجا بود که بعد هم در زمان ما، برادر دیگرش مرحوم حاج میرزا احمد آقازاده که او هم باز رئیس حوزه شد و همان­جا درس می­گفت.


 مصاحبه کننده: آقای کفایی را می گویید


 مصاحبه شونده: بله آقای کفایی. او هم مرتب درس می گفت و من یکسال تمام به درس اصول اوحاضر می شدم. این یک کار پهلوی بود کارهای دیگر هم پهلوی داشت، صحبت هم بود که بعداً می­خواهد کشف حجاب بکند ولی هنوز امر نکرده بود، به آن هم بعد از مدتی پرداخت. امر کرد که در هر شهری جشن گرفتند، از جمله در محله­ی ما یادم می­آید، در محله ی باغ حسن­خان، یک ثروتمندی بود که یک باغ مفصلی داشت، تمام اداری­ها و شخصیت­های شهر را دعوت کرد که با زنشان بیایند آنجا در جلسه شرکت کنند. این مطلب مربوط به بعد از قضیه مسجد بود.


 خوب حالا قضیه چطور شروع شد؛ پدرم نقل می­کرد- پدرم با آقای حاج­آقا حسین هم خیلی ارادت داشت و هم قوم و خویش بودند. پسرش؛ پسر دومش مرحوم حاج­آقا مهدی که اخیرا در کربلا بود و بعد از پدرش یک مرجعیت هم پیدا کرد این پسر داماد ما و شوهر همشیره­ی ما بود. ما به آن همشیره که بعد که بعداً رفتند کربلا، می­گفتیم همشیره­ی کربلا،


 مصاحبه کننده: دیگر چه؟


 مصاحبه شونده: همانطور که گفتم هم پدرم به او عقیده داشت انصافاً عالم با تقوایی بود.، پدرم می­گفت که یک شب وارد حرم شدم، دیدم مرحوم حاج­آقا حسین پشت ضریح به دیوار تکیه داده، تا از دور چشمش به من افتاد با دست به من اشاره کرد. من هم رفتم محترمانه مقابلش نشستم. گفت من می­خواهم بروم تهران، رضاخان را ببینم. گفتم حالا من رضاخان، می­خواهید چه بگویی، گفت تو رضاخان-خیلی صریح بود- من می­گویم که این کارها را رها کنید، وحدت لباس و نمی­دانم امثال این کارها را رها کنید، خلاف اسلام است. اگر قبول کردی زانویت را می­بوسم برمی­گردم، اگر قبول نکردی، من می­گویم پس بگذار من بروم کربلا، این جریان ابتدایش بود که هنوز شروع نشده بود، حاج­آقا حسین آنچه گفتم در حرم با پدرم مطرح کرد. بعد هم دیگر راه افتاد رفت. داستان مسجد گوهرشاد به خاطر این بود که مردم از پهلوی می خواستند تقاضاهای حاج­آقا حسین را قبول کند و یا اینها موافقت کند. برای این امر تشکیل شده بود. در این بین شیخ بهلول که پدرم می­گفت قبلا هم مرتبا می­آمد مشهد، از بس حرف­های گوناگون و خنده دار می­زد مردم دورش را می­گرفتند. در جلسات زیادی، شهربانی به او می­گفت برو می­رفت، حالا آمده اینجا، در مسجد گوهرشاد منبر رود و جمعیت دورش جمع شده اند. شهرداری هیچ چیز نمی­گوید که پدرم می­گفت در خود آستانه کسانی دست داشته اند در این کار، دلیلش این است که او را بیرون نمی­کنند. اگر بگویند برو، باید برود. حالا آمده منبر می رود؛ آن­قدر جمعیت، بعد شبهات دیگر هم بود که پدرم می گفت: که بعد هم متهم کردند اسدی را که متولی آستانه بود و این دلیل بود که او با این کارها موافق بوده، اینها را درست کرده بود در مشهد یک جریانی که رضاخان یا برود یا فکرش را از این کارها تخلیه کند. عجالتاً، آقای بهلول آمد و در مسجد گوهرشاد در ایوان مقصوره، آن ایوانی که رو به قبله است از قدیم به آن می­گویند ایوان مقصوره، مقصوره این چیزهایی است که الان اهل سنت جلوی منبرهایشان یک دیواری است، به آن می­گویند مقصوره. اینجا هم چون دست سنی­ها بوده، الان هم منبر هست همان منبری در ایوان مقصوره هست که بر روی آن همان دیوار هم وجود دارد.


 مصاحبه کننده:منبر صاحب الزمان را می گویید؟


 مصاحبه شونده: بلی اما حالا آن منبر دیگر متروک شده، ولی از همان زمان اهل سنت باقی است. حالا مقصوره یک داستانی دارد که معاویه دید خلفا را می­کشند، جلوی منبرش که روی آن خطبه می خواند یک دیوار درست کرد. این یک داستان است که باقی مانده تا حالا.


 


حالا جریان مسجد از اینجا شروع شد. من آن وقت مدرسه می­رفتم؛ مدرسه­ی معرفت در پایین­خیابان که در کوچه­ی باغ حسن خان بود آنجا می­رفتیم. پدرم گفته بود عصر که از مدرسه می­آیی، باید بروی مدرسه­ی دودر (که مدرسه­ی دودر چون قدیمی است الان هم نگهش داشتند و خرابش نکردند و حالا دست خانم­ها است). گفت باید بروی آنجا، پیش یک شیخ دامغانی که پیرمردی بود. در اتاق برادر من، اخوی بزرگ ما (که خودش معمم بود و اهل منبر، یک اتاق در آن مدرسه داشت، گاه­گاهی می­رفت سر می­زد). در آن اتاق آقای شیخی ساکن بود، من عصر وقتی از مدرسه می­آمدم با عجله می­آمدم مدرسه­ی دودر، در همان اتاق پیش آن شیخ دامغانی، گلستان سعدی را می­خواندم. من گلستان را آنجا خواندم و الّا در مدرسه آن­ را درس نمی دادند. خیلی خوب، بعد هم پدرم گفته بود وقتی مغرب شد تو با برادرت حسین که او هم در گوشه­کنار بود، باید بیایید مسجد گوهرشاد، یک آسیدرضای قوچانی بود، پیرمردی اعمی، پیش­نماز بود، در ایوانی که جلوی ایوان حرم است،(ایوان­ها هم تا نزدیک حوض همه حصیرفرش بود، بعداً این ایوان­ها دیگر از بین رفت تا کنار دیوار، ولی قبلاً ایوان بود همه هم حصیر داشت). در اینجا نماز می­خواند.


 پدرم می­گفت باید بیایید یا این آسیدرضا نماز بخوانید، بعد که می­خواهید بروید به خانه من به شما پول می­دهم، بعد هم روزی چهار پول می داد، یک پول برای من، یک پول برای اخوی آشیخ حسین که هنوز شیخ نشده بود. می­رفتیم منزل. آن روز وقتی از مدرسه­ی دودر وارد مسجد شدم، دیدم تمام مسجد پر از جمعیت است، همه هم به ایوان مقصوره نگاه می­کنند. در این بین به پدرم برخوردم. پدرم گفت این پول را بگیر، نمی­خواهد امروز نماز بخوانید بروید اینجا شلوغ است. ما هم رفتیم. این اولین باری بود که تازه این جریان شروع شده بود همان روز اولش که من به این خاطر آمدم مسجد و بعد هم پدرم گفت بروید و رفتیم. بعداً دیگر این کار ادامه داشت، مردم دور بهلول را گرفته بودند و مرتب هم اضافه می­شدند.عرض می­شود که اخوی بزرگم آشیخ احمد که داماد؛ هم شده ­بود در خانه­ی ما پایین­خیابان زندگی می­کرد و آن روزهاچشم­درد شده بود .(سابق خیلی مردم چشم­درد می­شدند طول هم می­کشید نمی­توانستند معالجه کنند) چون چشم درد بود و در خانه به سر می برد. سر شب گفت محمد بیا برویم ببینیم مسجد چه خبر است، از کوچه­هایی که (و نه از خیابان) پشت مسجد بود که نامش یادم نیست آمدیم وارد مسجد گوهرشاد شدیم از آن گوشه­ای که شبستان­ آ شیخ غلامحسین تبریزی بود.


 مصاحبه کننده:بعد چه


 مصاحبه شونده: دیدم مردم در ایوان مقصوره و بیرون ایوان( که بلندی آن تا وسط مسجد ادامه داشت و از اطراف آن یک پله می­خورد می­رفت بالا. به بلندی خود ایوان مسجد) آنجاها هم نشسته بودند ما به نزدیک که رسیدیم به نظرم جمعیت از هزار نفر کمتر بودند. بهلول هم از دور روی منبر دیده می­شد. هنوز ننشسته بودیم، یک وقت مردم بلند شدند ( از مسجد گوهرشاد یک دری بود به یک فضایی که به آن می­گفتند ((پایین­پا)) از گوشه­اش وارد صحن نو می­شد). دارند می­روند. اخوی از یک نفر پرسید شما کجا می­روید، گفت آقای بهلول فرمودند که اینجا مسجد است، شما خوابتان می­برد. بروید داخل صحن.(حالا من بعداً خواهم گفت همه­ی اینها نقشه است برای مهم کردن قضیه) و رفتند، دنبال همه هم ما رسیدیم به صحن، بهلول در ایوان طلا منبر بود که من از نزدیک آنجا بهلول را دیدم والا در مسجد از دور تشخیص داده نمی­شد قیافه­اش. یک مردی بود در حدود سی و چهل ساله، ریش کوسه­ای دارد یک عمامه­ی بر سر مرتب بلند می­شود، می­نشیند، عمامه­اش خراب می­شود همان را باز می­پیچد و صحبت می­کند. از نزدیک او را دیدیم. من صحبت­هایش را نمی­شنیدم که حالا چه می­گوید ولی از مردم هم همانجا در ایوان پر است، یک مقدار هم بیرون ایوان نشستند. من هم با اخوی بیرون نشستیم یک مدتی نشستیم شاید هفت هشت ده دقیقه، اخوی گفت خیلی خوب دیگر بلند شویم برویم دیگر، ما حالا مسجد را دیدیم. بلند شدیم آمدیم خانه، یک شب یا دو شب گذشت.


 این را هم بگویم که ابوی ما چون این کار دست مقدسین بود، به کارهای مقدسین عقیده نداشت، یک عده آدم مقدس آمدند جمع شدند به حمایت از بهلول، آن هم بهلولی که هر وقت می آمده بیرونش می­کردند حالا دارد کارش ادامه پیدا می­کند. پدرم نمی­خواست منبر برود، می گفت بالاخره می­گفت من را دیدند، در بالاخیابان می رفتیم، مرتب می­آمدند،به در کوچه ای به مسجدی رسیدیم، گفتم من می­خواهم در این مسجد نماز بخوانم، بعد آنها رفتند گفتم خوب اینها چند نفر هستند می­آیند من را می­برند به مسجد، خلاصه بعداً من در یک رواقی از رواقهای حرم بودم، من را پیدا کردند بردند مسجد به منبر. من هم خیلی ملایم صحبت کردم؛ گفتم مردم به پادشاه عرضی دارید، با ملایمت بگویید فلانی این کارها خوب نیست. گفتند بیا پایین آقا یکی دیگر برود به منبر، دیدند من تند صحبت نمی­کنم. مرحوم حاجی محقق پدر دکتر محقق و یک عده­ای بودند که اینها هم طرفدار مشروطه از قدیم بودند و هم در این مسأله داغ بودند، مرتب می­رفتند صحبت­های شدید می­کردند علیه شاه و اوضاع احوال موجود .


 


بله. مقصود که ما آن شب برگشتیم منزل، یکی دو شب گذشت، پدر من هم آمده بود منزل، ما داخل حیاط نشسته بودیم؛ یک وقت صدای تیر و تفنگ بلند شد از طرف مسجد، ( آن روزی که می­رفتیم با اخوی به مسجد گوهرشاد، کوچه ا­ی بود که اول آن بانک بود، بالای بانک تیر گذاشته بودند، هفت­تیر) مقصود این است که معلوم شد که حمله کردند. حالا یک قضیه را من بگویم که برای اهمیت دادن مسأله ، این که وقتی بهلول پاشد رفت به صحن نو، مردم هم جمع شدند چند روز در آنجا بودند، یک روز ارتش به آنها تیر زد، هفت هشت ده نفر را کشت، بعد هم فرار کردند، ما در مدرسه شنیدیم که ارتش فرار کرده مردم هم آنها را تعقیب کردند. ببینید این هم بعداً در شهرها پیچید که مردم را تیر زدند، مرتب مردم آمدند از جاهای مختلف، قضیه مهم شد. این رفتن به صحن برای این بود و الّا در شب بعد بهلول به مسجد برگشت و آمدنش به صحن فقط برای این بود که یک تیربارانی بشود، یک عده کشته بشوند که در کل ایران این بپیچد و از اطراف مردم بیایند اینجا جمع بشوند. اینها چیزهایی بود که پدرم تجزیه تحلیل می­کرد که این جریان شد.


 در آن شب ما در حیاط نشسته بودیم و مرتب گوش می­دادیم به صداهای تیر و تفنگ که از طرف مسجد می­آمد، یک دفعه در زدند. (همشیره­ی بزرگی ما داشتیم، که بزرگ­ترین بچه­ی پدر ما بود و تا اواخر هم شوهر نکرد، سنش زیاد بود ). اوپا شد رفت دم در، حالا ما در صحن منزل نشسته ایم. دیدم می­گوید که نیست و نیامدند و... ، بعد که برگشت پدرم گفت چه بود؛ گفت دو تا آجان بودند، آمده بودند شما را می­خواستند. من گفتم نیامدند نیستند. پدرم گفت باباجان آخرش که من را می­برند، عبای من را بیاورید بروم با آن ها، نگذاشتند، از دیواری داشتیم روی ایوانچه ای ، از آنجا نردبان گذاشتند او را بالا بردند، رفت خانه­ی همسایه، بعد هم تا یک ماه، ما خبر نداشتیم کجا است. اخوی بزرگ خبر داشت که یک روضه­خوانی در باغ حسن­خان در عیدگاه خانه­ی او بود، بعد از یک ماه پدرم آمد به خانه­ی ما و به همین نشانی که چهارسال ایشان در خانه نشست. علتش هم این بود که همه­ی آنهایی که این حادثه را را درست کرده بودند، و کسانی که از مدرسین در مسجد یک نامه­ای به رضاخان نوشته بودند، همه را گرفتند، بردند تهران زندانی کردند. چهار سال اینها در زندان تهران بودند که از جمله پدرزن ما، مرحوم سید هاشم نجف­آبادی بود در آن زمان.


 این جریان رخ داد اما پدر من را نگرفتند. یک رئیس شهربانی قبلاً در مشهد بود یک مدتی که رضاخان او را فرستاده بود که ببین این قضیه چیست، او آمده بود همین افراد را گرفت فرستاد تهران. راجع به پدرم گفته بود من این مدتی که اینجا رئیس شهربانی بودم او اهل سیاست نبود، هیچ­کار سیاسی نداشت و من نمی­خواهم او را بگیرم مگر از خانه بیاید بیرون که ناچاریم بگیریم و گره مردم خواهند گفت که خوب این هم که منبر رفته، پس چرا او را نمی گیرید ؛ به همین نشانی که چهار سال، پدرم در خانه ماند و بیرون نمی­آمد. برای این­که او را می­گرفتند، مثل بقیه­ی افرادی که در قضیه مسجد و اینها دخالت داشتند. بعد از چهار سال زندانیان تهران را آزاد کردند. پدر ما هم از منزل آمد بیرون. مردم او را خیلی احترام می­کردند . می­گفتند این مدت او در مکه بوده است کسی او را نمی دید، فقط دو تا روضه­خوان پیرمردهای قدیمی، اینها گاهی می­آمدند منزل ما، یکی دیگر هم پدرم یک رفیقی داشت که پدر آقای فرخ بود، اهل علم، از بچگی با هم رفیق بودند، او هم هفته­ای یک روز می­آمد. کس دیگری خبر نداشت.


دیگر اخوی من که هنوز عمامه ­اش را حفظ کرده بود و دائما می­آمد و حوادثی که اتفاق افتاده بود، برای پدرم نقل می­کرد. یک روز آمد گفت این آقایان را همه را گرفتند بردند زندان، تهران. یک روز آمد گفت آقازاده را گرفتند، چون معروف بود که او هم در این کار نقش داشته، در یک دهی یک عده جمع شدند و قصدشان این بوده که ما مدرس را از کاشمر بیاوریم اینجا رئیس­جمهورش کنیم بر علیه رضاخان. این شهرت داشت حالا این واقعیت بود یا نه، در هر حال، آقازاده را گرفتند. برادرم گفت آقازاده را فرستادند به یزد، یک روز دیگر آمد گفت آقازاده را از یزد آوردند در تهران، در شاه عبدالعظیم زیر نظر است. که تا آخر هم در شاه عبدالعظیم بود و او را کشتند که کشتن او هم چنین بود: یک کسی داشت رضاخان که هر کس را می­خواست می­رفت یک آمپول می­زد و می­مرد. که آن شخص زنده بود بعد که امام روی کار آمد، فورا دستور داد او را کشتند. حالا اسمش را یادم نیست. و خیلی­ها را او کشته بود به همین ترتیب . در هر حال مدرس هم در کاشمر و جاهای دیگر تبعید بود او را هم کشتند که در کاشمر دفن شده که آستان قدس مقبره­ی مهمی برایش درست کرده و گنبد و تشکیلات.


 


این جریان بود، خوب حالا حاج­آقا حسین قمی رفت تهران، منزل حاج حسین آقا ملک در شهرری .


 


مصاحبه کننده: حسین آقا ملک


 


مصاحبه شونده: بلی، او در شهر ری یک خانه داشت. حاج­آقا حسین قمی رفته بود آنجا، منتظر بود که رضاخان، به او اجازه بدهد، اجازه نداد ملاقات کند، او هم گفته بود پس بگذار بروم کربلا، گذرنامه داده بودند، خودش و پسر بزرگش حاج­آقا مهدی که داماد ما بود و حاج­آقا حسن که بعداً آمد مشهد و چند تا دیگر از پسرانش هم با او بودند رفتند. مرحوم قمی خانواده­ی مفصلی داشت، چند تا دختر داشت، چند تا داماد، ده، دوازده تا پسر داشت، یک خانواده­ی چهل پنجاه نفره در یک خانه، اینها یک سال اینجا در مشهد بودند. همشیره­ی ما هم آمده بود خانه­ی ما که یک بچه­ی کوچک هم داشت آنجا فوت شد. یک دختر فقط داشت. یک سال طول کشید، حاج­آقا حسین هم رفت کربلا، (کربلا همیشه با نجف رقابت داشتند سر مرجعیت)علمای کربلا دور او را گرفتند مرجع تقلید شد، مقدسین ایران و جاهای دیگر غالباً مقلد او بودند (در مقابل آسید ابوالحسن که مرجع کل شیعه بود در همه جا) خیلی اهمیت پیدا کرد که ما بعد در سال هجدهم شمسی که با پدرم رفتیم و سه سال و نیم در عتبات بودیم، دیدیم حاج­آقا حسین چقدر اهمیت دارد و چه وضعی و نمازی در صحن داشت خیلی مفصل و حالا آنها یک داستان­های دیگر است. وارد آن نمی­شویم. عرض می­شود او رفت کربلا وعلما را هم گرفتند بردند زندانی کردند و داستان خوابید. بعد از این مسأله­ی کشف حجاب را که قبلاً صحبتش بود رضاخان عملی کرد . در هر شهری دستور داد یک شخصی که ثروتمند است، امکانات دارد، با دولت است، مردم را اداری­ها را، همه را دعوت می­کرد که بروند آنجا یک جشن بی­حجابی بگیرند. بعد هم بی­حجابی اجباری شد که من یادم می­آید در خانه­ی ما، چند نفر زن، مادرم، دیگران، همشیره­ها، زن همین اخوی، اینها وقتی می­خواستند بروند حمام، یک مصیبتی برایشان بود، برای این که بین راه باید بی­حجاب بروند، نمی­خواستند بروند. روز را می­گذاشتند سحر بلند می­شدند می­رفتند، سر شب می­رفتند که دیگر آجان­ها به آنها کار نگیرند. خیلی سخت گرفتند و این جریان بی­حجابی بعداً عملی شد به شدت. که این بود تا وقتی که رضاخان رفت.


 


همین آقای حاج­آقا حسین قمی یک سفر آمد ایران، زمان این شاه آمد مشهد با استقبال مفصلی و در همان خانه­ی خودش بود و خیلی تشریفات داشت و بعد دید و بازدیدها شروع شد


 


 


مصاحبه شونده: آمد خانه­ی ما بازدید، پدرم نبود، باز جای دیگر همین­طوری خیلی مفصل بود تشکیلاتش، بعد رفت تهران، در تهران باز کارهای قبل را ادامه داد . این را هیچ­جا نقل نمی­کنند، ایشان در تهران می­آمد مسجد شاه تهران؛ نماز جماعت، مغرب و عشا بود به نظرم و همه­ی علمای تهران می­آمدند به ایشان اقتدا می­کردند از جمله مرحوم آیت الله کاشانی و دیگران. یکی دو سه روز که گذشت، یک تقاضاهایی از شاه نوشت؛ خیلی ملایم. یکی این بود که بی­حجابی اجباری نباشد، شما زن­ها را آزاد بگذارید هر کس خواست بی­حجاب باشد، باشد. هر کس می­خواهد باحجاب، مجبورش نکنید. یکی (اوقاف را گرفته بودند تصرف کرده بودند) اوقاف را به حالت اول برگرداند، یکی لباس آزاد باشد، هر کس می­خواهد هر طور لباس بپوشد، بپوشد. هر کس معمم است معمم بشود، چرا اجبار می­کنید؟ خلاصه پنج شش تقاضا داشت و اینها هم آنجا جمع شده بودند، گاهی در بعضی شهرستان­ها هم مردم، علما جمع می شدند حتی در مشهد یادم می­آید. (ما مدرسه­ی سلیمان­خان طلبه بودیم) علما جمع شدند در آنجا، یک کسی را هم حاج­آقا حسین فرستاده بود که علما را جمع کند که تقاضا کند به شاه به حاج­آقا حسین جواب مثبت بدهد اما شاه جواب نمی­داد. مرحوم آقای بروجردی که در بروجرد و در بین لرها خیلی اهمیت داشت، پیغام داد که اگر جواب آقای حاج­آقا حسین را ندهی، من هم ناچارم بیایم تهران، خوب آمدن به تهران یعنی چه، یعنی آن ناحیه همه قیام کنند علیه شاه. شاه مجبور شد، یک جواب سرسرکی داد: بله ما خودمان همیشه طرفدار اسلام هستیم و مسائل اسلامی را رعایت می­کنیم، خیلی خوب آزادی باشد. آزادی داد، این عمل را حاج­آقا حسین قمی انجام داد که عرض کردم هیچ­جا این جریان ذکر نشده، من ندیدم جایی نوشته باشند.


 


و بعد از آن دیگر نتوانستند بی­حجابی را برگردانند و خیلی چیزهایی را پنج شش چیز بود که او خواسته بود، عملی شد و حوزه­های علمیه هم شروع کرد به پیشرفت. بعد از رفتن رضاخان، در مشهد نمی­گذاشتند حوزه­ی علمیه تجدید یا مدارس باز بشود، مدارس بسته بود. نمی­گذاشتند باز بشود. مدرسه­ی نواب را دبیرستان کرده بودند، دم آن نوشته بود دبیرستان نواب و همین­طور مدرسه­ی میرزا جعفر را هم دانشکده کرده بودند، (یک دانشکده مثل دانشکده­ی الهیات) و نوشته بودند. در تشکیل حوزه­ی مشهد مرحوم حاج میرزا احمد آقازاده که با شاه خیلی ارتباط داشت، شاه هم ناچار بود به او احترام بگذارد برای این که تمام این دسته­جات عزاداری که در حدود دویست و پنجاه دسته در مشهد بودند، این داش­ها همه رؤسای آن بودند، اینها دور او بودند، خیلی احترام می­کردند.


 


حاج میرزا احمد به عقیده­ی من دو کار کرد که اینها را نمی­گویند، من باید بگویم. یکی این که با این دسته­جاتی که داشت جلوی حزب توده را گرفت. اینها دویست و پنجاه دسته، هر شب هر کدامشان در یک محله­ای جمع می­شدند در یک خانه­ای حسن و حسین می گردند، بعد نصف شب راه می­افتادند با چراغ و می­رفتند خانه­هایشان. این وضع هر شب ادامه داشت خوب حزب توده در مقابل اینها چه کار کنند. [خنده] واقعا جلوی حزب را گرفت و الّا حزب توده در مشهد، عده ای از دکترها خیلی از جوانها همین­طور مرتب وارد حزب توده شده بودند و این جلوی آنها را گرفت.


 


دوم این که ایشان با قدرت خودش حوزه را بازگرداند با زور، من یادم می­آید مدرسه­ی سلیمان­خان بودیم، یک روز با طلبه­ها (که آن وقت در حدود شصت نفر بیشتر کل طلبه­های مشهد نبود ). همه را جمع کرد آنجا، رفتیم مدرسه­ی باقریه که یکی از مدارسی است که قبل از انقلاب خراب شده بود. آن را هم مدرسه کرده بودند؛ مدرسه­ی ابتدایی.ایشان با آن عده رفت به مدیرش گفت مدرسه را رها کن، بچه­ها را بردار برو اینجا مدرسه­ی طلبه است. آنها را بیرون کرد مدرسه را گرفت. مدرسه­ی دودر را بسته بودند؛ ایشان باز کرد. همین­طور مدرسه­ی نواب را مرحوم آقای نوغانی، آقای بروجردی که آمد مشهد در سال هزار و سیصد و بیست و چهار، آن را داد به آقای نوغانی، (بقیه­ی مدارس زیر نظر مرحوم حاج میرزا احمد بود) که بعد هم این مدرسه داستانی دارد که به زور آن را از مرحوم نوغانی گرفت و دولت فشار آورده بود که اینجا مرکز انقلابیون شده، آن را بگیر و خیلی هم برایش بد شده بود و حالا اینها مسائل جزئی در بین بحث است. علی کل حال ایشان در تأسیس حوزه­­ی جدید مشهد نقش داشت. علتش این بود که مأمورین مانع می­شدند اما او مافوق مأمورین بود در ارتباطش با شاه. مدارس را به زور می­گرفت آنها هم نمی­توانستند حرف بزنند. رئیس شهربانی یا فلان رئیس دیگر اینها نمی­توانستند حرف بزنند در قبال قدرت او که با شاه ارتباط داشت.


 


این دو کار را ایشان کرد خدا رحمتش کند. البته در ارتباطش با شاه، بسیار قهراً بدنام بود و ناچار شد مدتی مشهد را ترک کند. من قم بودم آن وقت، بیاید به قم برای این که از بس در مشهد به ایشان اهانت می­کردند. (خوب اینها مقدماتی بود که کم­کم زمینه­ی انقلاب شد). مدتی در قم بود بعد دیگر با یک وسیله­هایی آمد مشهد و باز رئیس حوزه بود و در هر حال، این داستان مسجد گوهرشاد بود .


 


مصاحبه کننده: خوب اگر شما اجازه بفرمایید من در دو تا بخش سؤالاتم را از خدمت شما بپرسم؛ یک بخش آن چیزهایی که شما در حقیقت خودتان مشاهده کردید، حالا گفتید یک جزئیاتی به نظرم می­شود روی آنها صحبت کرد، یک بخش دومی هم با توجه به آن الحمدلله سابقه­ی تحقیقاتی و شناخت خوبی که از حوزه­ی حالا چه مشهد، چه قم و Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان