سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

نام رمز زندگی فرمانده گردان حمزه سیداشهداء چی بود؟

کدمطلب : 17377

هوران


نام رمز زندگی شهید فرمانده گردان حمزه سیداشهداء چی بود؟


نویسنده: غلامعلی نسائی


هوران: «ربابه‌ اعلائی»، همسر شهید «صادق‌مکتبی فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء» می گوید: شش ماهی بود که صادق زنگ نزده بود، مرخصی هم نیامده بود، من خیلی دلتنگ شده بودم، خواهر شوهر بزرگ من، زهرا توی شهر زندگی می‌کرد، خانه ما هم روستای محمد آباد گرگان بود. یک روز مقداری پول گرفتم و رفتم خانه زهرا که با هم رفتیم مخابرات تا برای صادق مکتبی که توی جبهه بود زنگ بزنم.


روستای محمد آباد گرگان در جاده آقلا تلفن نداشت، صادق هم که زنگ میزد، توی شهر باید قراری می‌گذاشت، مغازه دائی اش ما میرفتیم.


حالا خیلی وقته  که زنگ نزده و من حسابی کلافه شدم. تنهائی و غربت، من اهل پیشوای ورامین بودم و صادق گرگانی بود سال 60 با هم ازدواج کردیم، تمام مدتٌ صادق فرمانده عملیات سپاه خاش و سیستان بلوچستان و جبهه و جنگ، ما همیشه خانه بدوش بودیم. 


با زهرا رفتیم مخابرات و زنگ زدم.


داشتیم باهم حرف میزدم، کمی ناراحتی کردم و گفتم: صادق بیا دیگه من خیلی دلم برایت تنگ شده.


چرا نمیای؟


چرا اینبار اینقدر طولانی کردی که من خسته شدم.


صادق گفت: من درگیرم و نمی توانم جبهه را رها کنم که الان بیام.


از کوره در رفتم، تند گفتم: صادق، همین حالا، اصلا باید همین الان راه بیفتی و بیای.


بعد زدم زیر گریه و یک حرف تند دیگری زدم.


 صادق گفت: ربابه جان، صبر داشته باش. «ان الله مع الصابرین» عزیز دلم. 


من و صادق توی زندگی دو سه ساله ائی که از اول جنگ با هم شروع کرده بودیم، یک بارهم روبروی هم حرفی که همدیگر را ناراحت کند. اصلا نزده بودیم.


هیچ جیزی مهمتر از خود ما دو نفر توی زندگی نبود که بخواهد برای آن همدیگر را برنجانیم.


اگر هم یک وقتی هم شکوه ائی، یا گله ائی، یا تندی با هم داشتیم، یک نام «رمز» گذاشته بودیم توی زندگی مشترک، هنگام ناراحتی آن نام «رمز» را در گوشی که می گفتیم، سریع می‌خندیدم و همه‌چی فراموش می شد. 


در حال گریه که صادق سکوت کرده بود، گفتم فقط بیا و قطع کردم. 


گوشی را که گذاشتم قلبم ترکید و مثل دیواری فرو ریختم، من چرا با صادق اینطوری حرف زدم. من که هیچ وقت اینطوری حرف نمیزدم.


آمدیم بیرون و من زدم زیرگریه و های های زیر چادر گریه میکردم.


حس و حال راه رفتن نداشتم، نشستم روی پله کنار خیابان و زهرا نشست کنارم، صدای من را هنگام صحبت کردن شنیده بود.


زهرا گفت: چیزی نشده که، تو مگه چی گفتی به صادق که خودت ادیت می‌کنی، از این بدترها را زن‌ها به شوهرشان می گویند، اصلا هم برای‌شان مهم هم نیست.


تو که حرف بدی نزدی، دلتنگ شدی و گله کردی. حالا مسئله‌ائی نیست گریه نکن، خوب نیست تو بادر داری و ضرر داره.


گفتم: نه برای من مهمه، من خیلی اشتباه کردم. تا معذرت خواهی نکنم، اصلا برنمی‌گردم، باید دوباره زنگ بزنیم. صادق الان ناراحته، به روی من نیاورد. 


زهرا گفت: ای بابا تو دیگه کی هستی؟ حالا الان بیا بریم، بعد که دوباره با هم حرف زدید، حتما عذرخواهی کن، الان بیا فقط بریم و خودت ناراحت نکن.


گفتم: من نمیام زهراجان، تا زنگ نزم نمیام.


زهرا گفت: لجباز، اصلا مگه چقدر دیگه پول داریم که هم زنگ بزنیم هم کرایه برگشت داشته باشیم. نشسته بودیم کنار مخابرات، کنار خیابان روی پله که من با گریه گفتم: خوب تو برو، من تا تلفن نکنم و معذرت خواهی نکنم، هیچ وقت نمیام. کرایه ندارم به جهنم، پیاده میرم محمد آباد.


زهرا خندید و گفت: مگه محمد اباد اینجاست، پاشو بریم. 


داشتم گریه می‌کردم، یک اقایی داشت از کنار ما رد می‌شد، یک لحظه ایستاد و نگاهی کرد.


گفت: دخترم چرا گریه میکنی؟ 


زهرا ماجرا را توضیح داد. 


گفت: دخترم خدا پدرت را بیامرزد، اینکه عیبی ندارد که چیزی نشده، بعد مشتی پول از توجیبش در آورد و دست دراز کرد سمت ما و گفت: بگیرید دخترم هر چقدر پول لازمته بگیر و برو برای شوهرت تلفن کن که آرام بشوی. فقط بخاطر همین این همه بهم ریختی و داری زار زار گریه می کنید؟ آقاهه به اجباز مبلغی پول داد به دست زهرا و رفت.


ما رفتیم به صادق دوباره تلفن زدیم.


من «رمز» را که بین هم برای روزهای مجادله و تندی و بد اخلاقی داشتیم در در گوش صادق زمزمه کردم.


صادق خندید، گفتم: صادق‌جان از من راضی هستی؟


صادق خندید و گفت: تمام شد.


هر دو خندیدیم با هم خدا حافظی کردیم.


من با خوشحالی برگشتم، زهرا من را دید و خندید و گفت: اخر کار خودت و کردی، دل برادرم و بدست آوردی، خندیدم و با هم برگشتیم.


توی تمام دوران زندگی اولین و آخرین باری بود که من اینطوری با صادق تند حرف زده بودم.


ما چهار سال زندگی کردیم، یک دخترم فاطمه که سه ساله، مهدیه که دو نیم ماهه بادر دار بودم صادق شهید شد.


من 17 سالم بود و صادق 18 ساله ازدواج کردیم.


صادق بیست ساله بود فرمانده گردان شد و بیست و دوسالگی در فاو بشهادت رسید.


ما زندگی مان مثل یک اقیانوس گسترده و شیرین بود، در مقابل تمام سختی های که داشتیم. 


هیچ وقت مثل زندگی‌های امروز که زود از هم وا می‌دهند.


ما زندگی مان را تلخ نکردیم.


همیشه خوب بودیم.


رمزی که بین ما بود، یک شگفتی ساز بود. 


اشاره:


سردار شهید صادق مکتبی را اگر میشناسید، در حال نگارش کتاب فرمانده شدیدالقواء لشکر خط شکن 25 کربلا هستیم، که گارد ریاست جمهوری صدام را تار و مار کرد، اگر می شناسیدش و خاطراتی حتی اندک دارید، با ما در میان بگذارید.... آیندگان تشنه دانستن تاریخ خود هستند. 


انجمن نویسندگان انقلابی استان گلستان هوران


09035489113

Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان