سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

شهیدی که مزد محبت های نیروهایش را پرداخت کرد

کدمطلب : 17242

داستان مردان جنگ
نویسنده: غلامعلی نسائی


من را که دید خیلی خوشحال شد و با محبت بغلم کرد، از من خواست شام مهمان سنگر فرماندهی گردان باشم. شب شد رفتم خدمت صادق، از انجائی که با هم کار کرده بودیم شناخت کافی از من داشت، ضمن رفاقتی که با هم داشتیم بچه هارا به من معرفی کرد و من را به فرماندهان گروهان و دسته ها معرفی کرد.


از وضعیت حاج غلام و حسام پرسیدم گفت: حاج غلام فرمانده تسلیحات موسی الرضا خراسانی مهمات و حسام هم توپخانه لشکر هستند.


شام را که صرف کردیم از من پرسید آمادگی دارید معرفی ات کنم به گروهان، گفتم والله من در حدی نیستم که شما فکر میکنید نیستم.


به عنوان فرمانده گروهان معرفی شدم، نیرها از فاو به عقبه برگشته بودند هم برای سازماندهی هم تجدید قوا و استراحتی کنند، گروهان ها که جان گرفتند، صادق گفت: باید برویم سمت کارخانه نمک، آنجا گردان مسلم مستقر است، مرحله اول عملیات والفجر هشت گذشته بود، نیروهی خسته عملیاتی باید برمی گشتند و نیروهای تازه نفس جایگزین می شدند.
صادق گفت: بچه ها را جمع کنید که یک صحبتی با بچه ها داشته باشیم و برای رفتن آماده بشویم، گروهان ها توی میدان صبحگاه به جمع شدند.
نمیدانم چند ساعتی به تحویل سال مانده بود، یک قرانی خوانده شد و صادق شروع به سخنرانی: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)....
هوا خیلی سرد بود، صادق یک جوری دلها را داغ کرد، با یک آیه از قران و زیارت عاشورا و حادثه عصر و شب تاسوعا حرفای زد که همه متوجه شدند صادق مکتبی که دارد صحبت میکند، یک پایش در آسمان است، به وضوع نور بالا میزد، این همه من با صادق کار کرده بودم، حال این بارش را هیچ وقت ندیده بودم، به یقین فهمیدم حالی دیگری پیدا کرده است


لحظات اولیه بچه ها سرشان را چائین انداختند و آرام ارام اشک میریختند.


صادق از بچه ها داشت تعریف میکرد، انگار میخواست مزد همه را یک‌جا بدهد. آخر اعلام کرد بچه ها اماده باشند، فرماندهان آماده بشوند که اتوبوس ها و مایلرها نیم ساعت دیگر می ایند، همه سوار بشوند.


مراقب هم باشید، خیلی سفارش میکرد که مراقب هم باشید.


فرماندهان تازه نفس را معرفی کرد، اباغ کرد که فلانی فرمانده گروهان، هر گروهان باید چه ویژگی های داشته باشد و در اینده چگونه عمل کند، بچه ها همه گوش به فرمان بودند.


اصلا صادق داشت خداحافظی می‌کرد. داشت همه چیز را تحویل میداد، حتی معرفت و صداقتش را به بچه ها منتفل میکرد که من دارم شهید می شوم و شما بعد از من رسالتی مهم دارید، هوای هم را داشته باشید. تمام/



Share

نظرات کاربران

نارنجستان