سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

رزمنده ائی که با کیف ورزشی و حوله حمام عازم جبهه شد

کدمطلب : 17334

رزمنده ائی که با کیف ورزشی و حوله حمام عازم جبهه شد


نویسنده: غلامعلی نسائی


گفتم: ببین برادر، بعد داستان لولائی را تعریف کردم.


اولین روزی که میگ‌های عراقی سر زده آمدن دهلران، زدن جمع بچه های گردان حمزه را بمباران کردند، من و صادق تازه از مرخصی برگشته بودیم.


دیدم روی سرو صورت لولائی خاک‌های زرد ماسه‌ائی نشسته، تازه آفتاب زده بود تو صورتش، انگار یک تکه از خورشید زردگونه که دو چشم سیاه دارد، بین شیار قاب گرفته اند.


فرمانده بسیج محله بودم و لولائی چند وقت قبل از اعزام آمد، گفت: ازت یک چیزی می‌خوام، در ادامه اینکه دو چیز، اول اینکه من میخوام برم جبهه یک خواهش ازت دارم، میخوام که کسی متوجه نشود که من می‌خوام برم جبهه، گفتم: لولائی جان تو الان یک دختر ناز و شیرین داری، تو زن و بچه داری، یواشکی رفتن دیگه چیه من و به شک انداختی؟ کاری کردید می‌خوای فرار کنی؟


خندید و گفت: نه بابا من چکار می‌خوام کرده باشم. به چه جرمی فرار کنم.


میدونی من تو خانه پدرم مستاجرم، زن و بچه ام آنجاست، اگر پدر و مادرم بفهمند، میگن بیا دست زن و دخترت بگیر برو یه خانه براشون اجاره کن، بعد خواستی برو، من میخوام این ها همه در برابر یک عمل انجام شده قرار بگیرند.
گفتم: بعدش چی؟
گفت: وقتی من رفتم با سعید پارسانیا هماهنگم، رفیق صمیمی منه، خودش میره قضیه را ماست مالی میکنه. منم دیگه تسلیم شدم، فرم ثبت نام را دادم و پر کرد.
داشت میرفت، صدا زدم لولائی دومی را نگفتی؟


گفت: بعد میگم، باشه وقت رفتن، روز اعزام که شد، حواسم بهش بود، با احوالی که براش پیش آمد بود، بدرقه کننده ایی نداشت، فوری پریدم رفتم یک جعبه شیرینی خریدم و برگشتم، رفتم پای اتوبوسی که داشت سوار می شد، یک ساک کوچک قرمز داشت.


گفتم: در کیف باز کن، گفت: برای چی؟


گفتم: باز کن ببین، بازکرد. یک حوله و شلوار ورزشی قرمز رنگ توی کیفش بود.


خندیدم و گفتم: لولائی این دیگه چیه، با این‌ها میخوای بری جبهه؟


خندید و گفت: آره خوب، از خانه بیرون زدم برای فوتبال که کسی شک نکنه من کجا میرم.
شیرینی را گذاشتم توی کیف و زیب کیف را بستم و انداختم روی شانه اش، محکم بغلش گرفتم و در گوشش گفتم: برای من هم دعا کن که زود بیام جبهه...
گفت: مگه الان نمیای؟
گفتم: نه من برادر زادم عروسی داره از من خواستن که باشم، فعلا هم قصدی ندارم بیام، انشاء الله پات رسید جبهه برای من هم دعا کن که قصد جبهه کنم من را بطلبد.
گفت: باشه پس هر وقت رسیدی جبهه می‌بینمت. بدرقه اش کردم، اتوبوس ها که رفتند، دلم میخواست کاش که میرفتم، غمگین رفتم سمت خانه و شب صادق مکتبی زنگ زد.
سلام و احوال پرسی کردیم و گفت: من یک گردان گرفتم که تو فرمانده اش باشی باید بیایی جبهه، من گفتم: من امروز غروبی پیش پای اتوبوس بچه‌ها به لولائی گفتم که نمی‌توانم، خندیدم و ادامه دادم که صغادق جان البته گفتم: لولائی دعا کن من را جبهه بطلبد، گمانم مرغ آمین دور سرما می پلیکید و تو را بی خبر نگذاشت. گفتم: واقعا صادق جانم این بدموقع دعا کرده من سفارش کنم دعایش را پس بگیرد.
صادق خندید و گفت: نمیخوام که نیست و نداریم، من برای تو گردان گرفتم، من فرمانده گردان تو هستم، تو معاون من هستی، معاون گردان هستی باید تشریف بیایید.
گفتم: این لولائی عجب آدمی هست، حرف تو دلش نمی ماند، مرد حسابی من گفتم: برو جبهه پات که رسید دعا کن بیام، صادق جان من عروسی بچه‌ها را چه جوابی بدهم.
گفت: زودی آماده باش فردا می‌برمت.
قرار گذاشت و قطع کرد
صبح شد، یا علی گفتم و کیفم همیشه برای رفتن آماده بود.
هر بار که از جبهه بر میگشتم، لباس و چفیه و هر چه که لازم بود را می شستم و تا میکردم داخل کیف برای سفر بعدی جبهه، راه رفتنی را باید رفت، کیف بستنی را باید بست رفتم سر قرار، صادق هم آمد سپاه و حرکت کردیم به طرف جبهه، نزدیک غروب بود، تازه رسیده بودیم، هواپیما های عراقی آمده بودند، بمباران و رفته بودند.
لای شیارها لولائی برق میزد، تا چشمش به من افتاد از دور دوید سمت من و بغلش کردم.
اینجایی لولائی؟
خندید و گفت: دیدی دعات کردم آمدی جبهه... طولی نکشید، توی شلمچه بودیم، یک خمپاره آمد، همه بچه ها خیز رفتند و پناه گرفتند، خمپاره که منفجر شد و گردو خاک و دود تمام شد، دیدم لولائی بلند نمی شود، برخلاف همه که خمپاره میاد با شکم خیر میروند، لولائی مثل یک خواب ارام به پشت افتاده و بلند نمی شود.


رفتم جلو دیدم چیزی نیست، ولی داره از دهنش خون میاد، دستم را روی قلبش گذاشتم، تعجب کردیم. جای تیر و ترکش نبود، دکمه های بلوزش باز کردم، یک ترکش ریز خورده بود توی قلب لولائی و شهید شد.

Share

هوران را در چیام رسان سروش دنبال کنید

نظرات کاربران

نارنجستان