سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

داستان/ شام غریبان کربلای 4

کدمطلب : 18004

شهید بصیر


شام غریبان کربلای 4


خاطراتی از جانباز شهید «علی امانی»، بی‌سیم‌چی بصیر


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


هوران؛ پاییز 61 بود. اتوبوس‌ها در اردوگاهِ شهیدرجایی رامسر صف کشیده‌ بودند. رزمندگان شهرهای شمالی پس از دورۀ تکمیلیِ آموزشی، در آن‌جا جمع شده بودند. مه غلیظی از سمت کوهستان روی اردوگاه نشسته و نسیم ملایمی از سمت دریا می‌وزید. اردوگاه رامسر در زمان طاغوت با وسعتی فراخ بین دریا و جنگل، برای سفرهای شاه خائن و خوش‌گذرانی‌های خاندان ملعون پهلوی در شمال بنا شده بود،‌ ولی با آغاز جنگ تحمیلی، سپاه منطقۀ 3 مازندران آن را تطهیر کرده و برای آموزش نظامی رزمندگان لشکر خط‌شکن «25 کربلا» فراهم کرده بود.


بچه‌ها با نظمی آراسته، ایستاده بودند. نرم‌نرم لایه‌های مه، روی صورت بچه‌ها می‌نشست و فضایی دل‌نشین، بر دل‌ها طنین می‌افکند. هر شش ستونِ پنجاه‌نفری، یک مسئول داشت. مسئول ما شهید قربان‌علی گنجی بود و حمید شافی معاونش. ما گوش به فرمان، منتظر بودیم زیر آن هوای لطیف و پرمهر شمالی، برنامۀ صبحگاه تمام شود و به ‌سمت اتوبوس‌هایی که منتظرمان بودند، هجوم ببریم.


کارت جنگی را که گرفتم، مشتاقانه دویدم. به یکی ـ دو اتوبوس سرک کشیدم و دیدم پر شده‌اند. رسم بر این بود که بچه‌های هر شهر و محله، گروهی می‌پریدند توی اتوبوس. من هنوز خوب با بچه‌ها آشنا نشده بودم؛ برای همین تک مانده بودم. سوار اتوبوس دیگری شدم. نگاه کردم. دو ـ سه نفر بیشتر توی اتوبوس نبودند. ردیف چهارم، بسیجیِ سی ـ چهل ساله‌ای نشسته بود. کلاه پشمی و اورکت کره‌ای پوشیده بود و قدّ بلند و کشیده‌ای داشت. در همان نگاه اول به دلم نشست. تصمیم گرفتم کنارش بنشینم، اما نیرویی درونی مرا از نشستن در کنارش بازمی‌داشت. با خودم گفتم: «من در قوارۀ مردی چنین متین نمی‌گنجم.» من جوانی پرشور و شعف بودم و او عاقل‌مردی گرم و سردچشیده. از کنارش که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: «پسر، بیا پیش من!»


طوفانی در دلم برپا شد. نشستم کنارش. احساس غریبی داشتم؛ انگار سال‌ها بود می‌شناختمش. دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: اسمت چیه پسرجان؟ چند سال داری؟


ـ علی امانی، پانزده سالمه از آمل.


ـ از خود شهر آملی؟


ـ نه حاجی! از روستای هندوکلا، دوم راهنمایی را که قبول شدم، رفتم آموزش نظامی 45روزۀ گهرباران ساری. تابستان سال 60 هم شش ماه کردستان بودم. بعد یک ماه برگشتم خانه و دوباره رفتم جبهه. باز هم قسمتم کردستان شد.


یک‌مرتبه ساکت شدم. با خودم گفتم: «چه‌قدر پرحرفی کردم!»


خجالت کشیدم. جذبۀ او ظرف وجودم را لبریز کرده بود. برای مدتی، زمان و مکان را از یاد بردم. با صلواتِ یکی از رزمنده‌ها به خودم آمدم. اتوبوس داشت پر می‌شد. هنوز دست‌های مهربانش روی شانۀ نحیفم بود.
ـ حاج‌آقا! اسم شما چیه؟
ـ حسین بصیر، از فریدونکنار.
ـ فرمانده‌اید؟
ـ مثل تواَم؛ یه بسیجی. ببینم علی‌آقا! بارِ چندمه که میای جبهه؟
ـ سومین باره حاجی.
دستی از مهر و عطوفت به سرم کشید و گفت: «مرحبا، مرحبا!»
ـ حاجی! شما چندمین باره که جبهه می‌رید؟
ـ اولین بارمه.
خندیدم و گفتم: «اولین بارتون که نیست حاجی! از لباستون معلومه که خیلی فرمانده‌اید.»
نرم خندید و به فکر فرو رفت. اتوبوس به راه افتاد. هوای داخل اتوبوس گرم و دل‌نشین بود. حاجی سرش را به شیشه تکیه داد و دیگر نه من حرفی زدم، نه حاجی. اتوبوس که سبقت گرفت، تکانی شدید همۀ بچه‌ها را به حرف آورد. کم مانده بود اتوبوس کله‌پا شود. وضعیت که عادی شد، حاجی هم سکوت را شکست.
ـ توی حصر آبادان بودم.
ـ حاجی! قبل از این‌که جبهه بیای، چی‌کاره بودی؟ اهل خود فریدونکناری؟
ـ آهنگرم. تا ششم نظام قدیم درس خوندم. شام غریبان امام حسین(ع) سال 22 به‌ دنیا آمدم. قبلاً عضو گروه فداییان اسلام بودم. همان روزهای اول جنگ، به عشق امام رفتم جبهه.
ـ از خاطرات جبهه برام بگو!
خندید و ادامه داد: «وقتی امام دستور داد حصر آبادان باید شکسته بشه، 280 نیرو رو آموزش دادیم و بردیم آبادان. سپاهِ آن‌جا، ما رو با خوش‌رویی پذیرفت. خیلی زود برای شکستن حصر، سازمان‌دهی شدیم. هیچ سلاحی در اختیارمان نبود. وقتی رفتیم دنبال سلاح، گفتند: بنی‌صدر کتباً دستور داده تحت هیچ شرایطی، به گروه فداییان اسلام سلاح و تجهیزات ندیم. به گریه افتادیم تا یه مقدار فشنگ و مهمات و اسلحه بهمان دادند. هر بار با گریه و التماس، مهمات و تجهیزات می‌گرفتیم. می‌دونی علی‌آقا! ما با چنگ و دندان حصر آبادن رو شکستیم و خیلی سختی کشیدیم. اشک ریختیم برای مظلومیت امام. خیلی سختی کشیدیم.»
ـ مگه امام دستور نداده بود که حصر آبادان باید شکسته بشه؟ پس بنی‌صدر خیلی خیانت کرد!
ـ بله! بنی‌صدر خیلی خائن بود. دستش تو دست منافقان لعین بود.
در کنار حاج‌حسین، اصلاً متوجه سختی راه نشدم. رسیدیم به رقابیه. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، حاج‌حسین با من خداحافظی کرد. دست دادیم و سرم را بوسید. گفت: «ان‌شاءالله دوباره هم‌دیگه رو می‌بینیم» و رفت.
اتوبوس‌ها یکی پس از دیگری رسیدند. بچه‌ها به ترتیب قد، سه‌نفر سه‌نفر به یک ستون منظم شدند و روی زمین نشستند. طولی نکشید که موتور تریل، همۀ بچه‌ها را از جا بلند کرد. گفتند: «علی فردوس، فرماندۀ تیپ 1 کربلا اومده.»
یک چشم فردوس ترکش خورده بود و نمی‌دید. همه به احترامش صلوات فرستادیم. دستور داد بنشینیم. هوا خیلی سرد بود.
بسم‌اللهی گفت و شروع به صحبت کرد. از وضع جنگ و منطقه، محورهای عملیاتی و استعداد دشمن گفت. یک‌مرتبه بدون مقدمه گفت: «حسین‌آقای بصیر بیاد جلو!»
جا خوردم. توی دلم گفتم: «ای دل غافل! این حاجی گفت فرمانده نیستم. بابا، این یه کاره‌ای هست.»
دل توی دلم نبود. تا حاج‌بصیر آمد، همه صلوات فرستادیم. متین و آرام ایستاد و سلام کرد. علی فردوس دستش را گذاشت روی شانۀ حاج‌بصیر و گفت: «این حسین‌آقای بصیر رو که می‌بینید، از رزمندگان شجاعِ شمالی، هم‌محلیِ شما، باتقوا، باایمان و مخلصه.»
حاج‌بصیر نشست روی زمین و سرش را انداخت پایین. از تعریف او دل‌خور شده بود.
علی فردوس ادامه داد: «از امروز قراره حاج‌بصیر، فرماندۀ شما باشه. این فرماندۀ شما، قبل از جنگ، چند سالی رو در افغانستان هم‌پای مجاهدان مسلمان افغانی جنگیده. حصر آبادان بوده، فتح‌المبین بوده، بیت‌المقدس بوده، رمضان بوده. از روز اول جنگ، جبهه بوده.»
بعد دست گذاشت روی شانۀ حاج‌بصیر و پرسید: «حسین‌آقا! می‌خوای اسم گردان رو چی بذاری؟»
حاج‌بصیر از جا بلند شد. علی فردوس ما را به حاج‌حسین سپرد و خداحافظی کرد. حاج‌بصیر نگاهی به جمع انداخت و شروع به صحبت کرد. گفت: «بچه‌ها! ما انتخاب شدیم که برای هدف و اعتقادمون جانبازی کنیم. اول باید یه اسم برای گردان انتخاب کنیم.» بعد اشاره کرد به پیرمردی که ردیف دوم، جلوی من نشسته بود. گفت: «پدرجان! شما بلند شوید.»
پیرمرد که دوزانو نشسته بود، دست‌هایش را گذاشت روی زمین و با صدای بلند گفت: «یا رسول‌الله!»
تا نام حضرت رسول(ص) را برد، همه صلوات بلندی فرستادیم. حاج‌حسین گفت: «یا رسول‌الله؛ گردان یا رسول‌الله. بشین پدرجان! گفتی، تمام شد.»
پیرمرد، حیران ایستاد که چه چیزی را گفته و اصلاً برای چی بلند شد. سری چرخاند، بهت‌زده بچه‌ها را نگاه کرد و آرام نشست. حاج‌حسین گفت: «پدرجان! می‌خواستم شما بلند شوید و نام گردان رو انتخاب کنید. بزرگ‌تر از همۀ ما در این‌جا شمایید. الحمدلله به لطف خدا، شما نام گردان رو انتخاب کردید. گردانِ یا رسول‌الله.»
همه صلوات بلندی فرستادیم.
حاج‌بصیر ادامه داد: «بچه‌ها! ما این‌جا جمع شدیم تا به تکلیفمون عمل کنیم. هرکس که می‌تونه تو این گردانِ پیاده خدمت کنه، ما در خدمتش هستیم. هرکس هم که نمی‌تونه، همین حالا بگه. ما مأموریت‌های سختی در پیش داریم.»
سپس هریک از بچه‌ها، مسئولیت خود در گردان را انتخاب کرد. حاج‌بصیر به من اشاره کرد و گفت: «علی‌آقا! تو دوست داری کجا باشی؟»
ـ هر جا که شما دستور بدید؛ من تابع دستور شمام.
ـ می‌تونی بی‌سیم‌چی باشی؟
ـ بله، می‌تونم.
حاج‌حسین بلند گفت: «بچه‌ها! این علی‌آقا مسئولیت مخابرات گردان رو به ‌عهده دارد؛ بی‌سیم‌چیِ گردانه.»
شب را آن‌جا ماندگار شدیم و صبح خیلی زود جلوی تدارکاتِ ستاد، صف کشیدیم. هریک از بچه‌ها به تناسب رستۀ انتخابی خود مسلح شد. من بی‌سیم و کلاشینکفی گرفتم و عصر همان روز به‌ سمت «جفیر» حرکت کردیم. سه ماه تمام در آن‌جا پدافند کردیم. تجربۀ خوبی برای روزهای سخت و پرتحرک جبهه بود.
موقع تسویه‌حساب شد. رزمنده‌ها کوله‌هایشان را بستند و به خانه رفتند، ولی من شش‌ماه دنبال حاج‌بصیر دویدم. هر چند وقت یک بار، نامه‌ای برای خانواده‌ام می‌فرستادم، تا این‌که گردان به ‌طرف مهران حرکت کرد. مدتی را آن‌جا ماندیم. حاجی به مکه رفت. وقتی برگشت، من مرخصی بودم. پیغام فرستاد که بیا. وقتی رفتم، گفتم: «دیدی حاجی! شوخی‌ شوخی حاجی شدی.»
خندید و سرم را بوسید. چندین عملیات را پشت سر گذاشتیم. حاج‌بصیر چندین بار شیمیایی شد. هر بار که زخمی می‌شد، من هم از این فیض بی‌نصیب نمی‌ماندم.
فاز دوم:
گردانِ «یارسول» پیش از عملیات والفجر 8، راهیِ دریای خزر شد. دورۀ فشردۀ آموزش غواصی را به فرمان‌دهی حاج‌بصیر، در دریای خزر گذراندیم و سپس از همان‌جا به جبهۀ بهمن‌شیر، دور از چشم آواکس‌ها و ماهواره‌های جاسوسی آمریکا، در روستای متروکۀ خسروآباد، روبه‌روی مسجد فاو و حاشیۀ نهرجاسم مستقر شدیم.
از اولین روزی که پای‌مان به بهمن‌شیر باز شد، منطقه قفل شد و هیچ‌یک حق بیرون رفتن از خسروآباد را نداشتیم. هوش و درایت فرماندهان با‌ایمان و شجاع لشکر ویژۀ خط‌شکن 25 کربلا، ضریب امنیت را بسیار بالا برده بود. هیچ‌کس به دیگری، حتی به بهترین دوست خود، کوچک‌ترین و پیش‌پا‌افتاده‌ترین اطلاعاتی را نمی‌داد. «نمی‌شناسم» و «نمی‌دانم»، وِرد زبان بچه‌ها بود. همۀ بچه‌ها رازداری می‌کردند و به همین خاطر هیچ اطلاعاتی درز نمی‌کرد.
آموزشِ سخت و نفس‌گیر آغاز شد. سرمای شدید رودخانۀ بهمن‌شیر، استخوان را می‌ترکاند. هرچند نیروهای آموزشی شمالی و دریادیده بودند، ولی آن‌جا دنیای دیگری بود. هرگز به مخیلۀ تاریک دشمن نمی‌آمد که ایرانی‌ها بخواهند به چنین کار دیوانه‌واری دست بزنند و شناکنان از رودخانۀ خروشان بهمن‌شیر بگذرند.
توی روستای «چوبده» و بین نخلستان‌های سربه‌فلک‌کشیده، لباس غواصی را می‌پوشیدیم و حدود صد متری را با تجهیزات کامل توی گل‌ولای طی می‌کردیم تا به کنار نهر برسیم. در گروه‌های پانزده‌نفره و با لباس غواصی، بی‌سیم، اسلحه و تجهیزات کامل برای یک عملیات، همراه حاج‌بصیر به آب می‌زدیم، تا نزدیک دشمن می‌رفتیم و برمی‌گشتیم؛ مسیری که ما را برای شب عملیات، کاربلدتر و مقاوم‌تر می‌کرد. باید روزی دو بار عرض رودخانه را می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. بچه‌هایی که این آموزش سخت را تحمل می‌کردند، جزو خط‌شکن‌های عملیات بودند.
وقتی می‌رفتیم توی آب، دندان‌هایمان به‌هم می‌خوردند و بدن‌هایمان برای مدتی بی‌حس می‌شدند. آب چنان سرد بود که تمام بدن برای لحظه‌هایی لمس و بی‌رمق می‌شد! تنها چیزی که بچه‌ها را گرم می‌کرد و حرکت می‌داد، توکل به خدا بود و عشق به امام حسین(ع). البته بعضی از بچه‌ها می‌بریدند و باید از گروه بیرون می‌رفتند. خودشان هم نمی‌خواستند، اما چاره‌ای نبود. رباط پایِ ابوطالب جلالی که بچۀ کوهستان بهشهر بود، صدمه دید. توی آب پایش می‌گرفت. محمدزمان کرمی به حاج‌بصیر گفت: «پای ابوطالب زخمیه. شبِ عملیات می‌مونه و دردسرساز می‌شه. هرچه به او می‌گیم که با گروه دوم، با قایق بیاد، قبول نمی‌کنه و می‌گه: من تا آخرش هستم.»
حاج‌بصیر او را خواست. ابوطالب گفت: «حاجی! به‌ خدا قسم می‌خورم که اگه دست‌وپا‌گیر شدم، دامن‌گیر بچه‌ها نشم و خودمو تو آب خفه کنم! قسم می‌خورم که اگه خواستم غرق بشم، دست کسی رو نگیرم تا آب منو ببره!» بعد به گریه افتاد و اشک‌هایش دل حاج‌حسین را نرم کرد.
وقتی بچه‌ها از آب بیرون می‌آمدند، قدرت نداشتند اشنایر، فین، عینک و ماسک غواصی را از تن‌ جدا کنند. بچه‌های تدارکات، آب گرم را توی بُشکه می‌ریختند تا وقتی رزمنده‌ها از آب بیرون می‌آیند، دستشان را بزنند توی آب گرم و ذره‌ای حس و حال بگیرند، گرم شوند و لباسشان را درآورند. حاج‌بصیر هم خودش توی دهان بچه‌ها عسل می‌ریخت؛ لیوان چای را هم می‌گذاشت جلوی دهانشان تا بخورند و گرم شوند.
پس از هفتاد روز آموزش سخت و نفس‌گیر، نیروها به ‌سمت «بوفلفل» حرکت کردند. روبه‌روی شهر فاو مستقر شدیم. هوا داشت تاریک می‌شد که حاجی سه نامۀ محرمانه بهم داد تا برای فرماندهان گروهان 1 و 2 و 3، یعنی یحیی خاکی، نژادبخش و علی‌اصغر بصیر ببرم. زود رفتم و برگشتم. فضا عاشورایی شده بود و هرکس مشغول کاری بود؛ یکی نماز می‌خواند، آن یکی قرآن می‌خواند و استغفار می‌کرد. هیچ‌کس بی‌کار نبود. حاج‌حسین بصیر پیش از عملیات اتمام حجت کرد، ولی مگر گریۀ بچه‌ها می‌گذاشت که حاج‌حسین حرفش را تمام کند؟! بغض، گلوی حاج‌حسین را هم گرفته بود و دیگر نتوانست حرف بزند. بچه‌ها دربارۀ عملیات توجیه شدند. کم‌کم وقتِ بستن سربندها رسید. بچه‌ها یک‌دیگر را بغل می‌کردند، حلالیت می‌طلبیدند و در آغوش ‌هم‌دیگر زارزار گریه می‌کردند. یکی ‌یکی قرآن را می‌بوسیدند و از زیر قرآن رد می‌شدند. «یا علی مولا» می‌خواندند و می‌رفتند سمت نخلستان‌های اروندکنار.
با حاج‌حسین کنار ستون پیش می‌رفتیم. طولی نکشید که به زیر اسکله رسیدیم. هر گروهِ پانزده‌نفره باید طنابش را گره می‌زد و وارد اروندِ وحشی می‌شد. پیش‌بینی کرده بودند اروند آرام است و در حالت مَد قرار دارد. در این وضعیت، آب طغیان ندارد و غواص‌ها می‌توانند به ‌راحتی از عرض اروند بگذرند.
گروهان‌های 1، 2 و 3 همه آماده بودند. بچه‌ها طناب‌ها را انداختند. اعضای یکی از گروه‌ها برای گرفتن گره اول طناب، بحث می‌کردند. هر کس گره اول را می‌گرفت، جلوی ستون بود و بیشترین خطر متوجه او می‌شد. همه برای خطر کردن دعوا می‌کردند و هریک از بچه‌ها مدعی بود که من اوّلم. برای این‌که دل هیچ عاشقی نشکند، یکی از بچه‌ها سربندِ «یازهرا» را از پیشانی‌اش باز کرد و به گره اول بست؛ حضرت فاطمه زهرا(س) جلودار نیروها شد. همۀ اخم‌ها باز شد. همۀ گروه‌ها، گره اول طناب را سپردند به دست‌های مهربان بانوی دو عالم. بچه‌ها دل سپردند به عشق و زدند به آب. حدود صد متری که پیش رفتیم، اروندِ آرام، ناگهان وحشی شد؛ جوری ‌که در تمام مدت آموزش، چنین حالتی را از رود ندیده بودیم. رودخانه طغیان کرد. ناگهان مِه، سطح رودخانه را پوشاند و نرم‌نرم روی صورت بچه‌ها نشست. صدای ابوطالب جلالی به گوش رسید که داشت محمدزمان را صدا می‌کرد:
ـ کارم تمومه. خداحافظ رفقا! من رفتم. خداحافظ...
محمدزمان دست ابوطالب را گرفت و 150متری با خودش کشید، اما دیگر محمد توانش را از دست داد. ابوطالب التماس می‌کرد که رهایش کند، و رها شد. سرش را می‌کرد زیر آب تا کسی صدای ناله‌اش را نشنود.
دستِ بچه‌ها یکی ‌یکی از گره‌ها کنده می‌شد. آب، صدای نالۀ بچه‌ها را می‌گرفت و نمی‌گذاشت به گوش عراقی‌ها برسد. همۀ بچه‌ها هم‌قسم شده بودند که اگر کسی خواست غرق شود و خواست فریاد بزند، رفیقش سرش را فرو کند زیر آب. حالا در دویست‌متریِ عرض رودخانه، جنازۀ بچه‌ها یکی‌ یکی روی آب شناور می‌شد. کوله‌پشتی، مهمات، اسلحه، بی‌سیم و تجهیزات سنگین بچه‌ها، هرکدام چهل کیلو وزن داشت. شهید رجبی، تیربار گرینف با چهار نوار فشنگ سنگین داشت و بعضی‌ها آر‌پی‌جی. از هر گروهِ پانزده‌نفره، تنها هفت ـ هشت نفر توانستند خودشان را به اسکله برسانند؛ بقیه همه شهید شدند.
هنوز چند دقیقه به اعلام رمز عملیات مانده بود. عراقی‌ای با خیالی آسوده، یک دست سیگار و یک دست آفتابه، اسلحۀ کلاشینکفی روی شانه‌ انداخته بود و به سمت رودخانه می‌آمد. بدون کوچک‌ترین دلواپسی‌ای نشست، آفتابه‌اش را پر کرد و از سینه‌کش خاکریز بالا رفت. گفتم: «حاجی! این عراقیا امشب خیلی بی‌خیالند. انگار نه انگار بچه‌هامون تا چند دقیقۀ دیگه رو سرشون خراب می‌شن!»
حاجی گفت: «اون‌که باید کور و کرشون کنه، کار خودش رو کرده، ما چی‌کاره‌ایم؟»
ساعت از دَه گذشته بود که قرارگاه، رمز را اعلام کرد. دهنیِ بی‌سیم را گذاشتم روی بلندگوی دستی؛ طنین «یا فاطمۀ‌الزهرا»، بچه‌های گردان خط‌شکنِ یارسول‌ را از جا کند و توپخانۀ ایران موجی از آتش و وحشت برای دشمن به‌ راه انداخت.
خطّ اول شکست و طولی نکشید که بچه‌های لشکر 25 کربلا روبه‌روی منارۀ فاو مستقر شدند. مرتضی قربانی، شهید صادق مکتبی، شهید محمدرضا عسگری و حاج‌بصیر، پرچمِ آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) را بر فراز مناره برافراشتند.
دشمن چنان ضربۀ هولناکی خورده بود که توان پاتک نداشت و سردرگم شده بود. بچه‌ها سنگرها را پاک‌سازی کردند و اسرا را به عقب بردند. شب دوم، خط دوم و شب سوم، خط سومِ دشمن هم شکسته شد. روز، استراحت می‌کردیم و شب پیش می‌رفتیم. شب سوم، روبه‌روی کارخانۀ نمک بودیم که متوجه شدیم عده‌ای بسیجی در سمت راست ما و کمی جلوتر دارند تکبیر می‌گویند. همه خوش‌حال شدیم که نیروهای لشکرِ «امام حسین(ع)» به گردان ما ملحق شدند. به سمتشان رفتیم. حدود پنجاه‌متری‌شان، ناگهان حاج‌حسین ایستاد و داد زد: «ای خدا! اینا دشمنند، بزنیدشون!»
گفتم: «حاجی! اینا دشمن نیستند، دارند یا فاطمۀ‌الزهرا و الله‌اکبر می‌گن. گمانم نیروهای لشکر امام حسین باشند!»
حاج‌بصیر فریاد کشید: «بچه‌ها! بهشون مهلت ندید!» و خودش شروع کرد به تیر‌اندازی.
یک‌دفعه چهارلول‌های عراقی، بارانی از گلوله بر سرمان ریختند. آرپی‌جی‌زن‌ها، تانک‌های عراقی را فراری دادند و جنگِ تن‌به‌تن آغاز شد. درگیری شدید شد و تا یکی ـ دو ساعت، آن‌قدر تیراندازی کردیم که زمین‌گیر شدند. نصفشان را اسیر گرفتیم و رفتیم جلو. شبِ سردی بود. نماز صبح را خواندیم و مستقر شدیم.
شبِ ششم، عراق پاتک سنگینی کرد. تا صبح کلی شهید دادیم. تعداد زیادی هم مجروح شدند. ارکان گردان به‌هم ریخت؛ باید دوباره سازمان‌دهی می‌شدیم. حاج‌بصیر گردان را سامان‌دهی کرد. از جمع گردان، فقط یک گروهان مانده بود. پس از آن پیروزی شب‌های اولیه، فشار شدید دشمن ما را حسابی زمین‌گیر کرد. توان نظامی دشمن نسبت ‌به اول عملیات به ‌طور باورنکردنی بالا رفته بود.
حدود ساعت دَه صبح بود که گروهانی از بچه‌های آمل، بابل، محمودآباد و فریدونکنار به ما ملحق شدند. از این نود نفر، چهل نفرشان آملی بودند. هوا به‌شدت سرد شده بود و باران نرم‌نرم می‌بارید. بیشترِ منطقه پوشیده از نیزار و مرداب بود. با حاج‌حسین در سنگری کوچک که سقفی حلبی داشت، سرِ سه‌راهی‌ای نشسته بودیم. حاج‌بصیر گفت: «علی‌آقا! برو نیروها رو مستقر کن و بیا.»
ظهر بود. ناهار بچه‌ها کیک و کلوچه بود. نه از سنگر خبری بود، نه از پتو. هر دو ـ سه نفر کنار تل‌های خاکی، درهم فرو رفته و خود را گلوله کرده بودند. تنها مسیر رفت‌وآمد، راه باریکی بود که دو طرفش نیزار بود. دشمن هم مرتب می‌کوبید. نیروهای تازه‌نفس را بلند کردم تا در نقطه‌هایی که حاج‌بصیر گفته بود، مستقر کنم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که خمپاره‌ای، نشست وسط ستون و هشت رزمندۀ آملی شهید شدند. کمی جلوتر تک‌تیراندازهای عراقی، پیشانیِ دوتا از بچه‌ها را هدف قرار دادند. خمپاره‌ها، جنازۀ شهدا را تکه‌تکه می‌کردند. فریاد کشیدم: «بچه‌هایی که از یه شهر و روستا هستند، یه‌جا جمع نشوند! پشت‌سرهم توی ستون نباشند.»
کسی گوشش بدهکار نبود. می‌گفتند: «این‌طور شهید شدن، عاشقانه‌تره. چه خوبه که ما رو دسته‌جمعی تو شهرمون تشییع کنند!»
نیروها را جلو بردم، مستقر کردم و برگشتم سه‌راهی. حاج‌بصیر، خیس و خسته، بی‌سیم به دست، دل‌گیر و مقتدر نشسته بود. گفت: «چی شد علی‌آقا؟»
جریان را گفتم. حاجی گوشی را چسباند به پیشانی‌اش و آرام شروع کرد به گریه. من هم به گریه افتادم. یک ساعت نگذشته بود که قاسمی، بی‌سیم‌چی تازه‌نفس، بی‌سیم زد و گفت: «علی‌جان! ما رفتیم کربلا. خداحافظ، خداحافظ!»
بی‌سیم خاموش شد. ساعت، دو بعدازظهر بود و دشمن یک‌سره می‌کوبید. درگیری آغاز شد. یک ساعت که می‌جنگیدیم، دشمن خسته می‌شد و سکوتی سخت برقرار می‌شد. مجبور بودیم صرفه‌جویی کنیم و بی‌هدف شلیک نکنیم.
نزدیکی‌های غروب بود که متوجه شدیم در محاصره‌ایم. شب را به ‌سختی گذراندیم. صبح که شد، هر سی ثانیه یک خمپاره می‌زدند. آن‌قدر می‌کوبیدند که زمین می‌لرزید. خبری از آب و غذا نبود. توی آن سنگر کوچک، چشمانمان را می‌بستیم و اطراف‌مان را که خمپاره و توپ می‌خورد، تصور می‌کردیم.
غروبِ فردا، بی‌حال و بی‌رمق نماز را خواندیم و حاجی شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. حس و حال غریبی پیدا کرده بودیم. توی حال خودم بودم که خمپاره‌ای نشست بیست‌سانتیِ جلوی سنگر. نگاه کردم. از اطرافش دود بلند می‌شد. توی دلم شمردم: «یک، دو، سه.» منفجر نشد. هنوز گیج بودم که خمپارۀ دوم هم بی‌صدا به زمین نشست. خواستم حاج‌بصیر را از حال خودش بیرون بیاورم، ولی دلم نیامد. خمپارۀ سوّم لب حلب را گرفت و پرتش کرد آن‌طرف. خاک و گل ریخت روی سرمان. حاج‌بصیر گفت: «علی‌آقا! چی شد؟»
ـ حاجی! خمپارۀ سوم هم منفجر نشد.
خمپاره‌ها یکی یکی فرود می‌آمدند. شمردم: «هفت، هشت، نُه، ده... بیست، بیست‌ویک.»
گفتم: «می‌بینی حاجی؟ 21 خمپاره به زمین خوردند و منفجر نشدند. گمانم این یارو ماسورۀ خمپاره‌ها رو نکشیده!»
حاج‌حسین مکثی کرد و گفت: «نه علی‌جان! اشتباه می‌کنی. اونی ‌که نمی‌خواد این خمپاره‌ها منفجر شوند، نمی‌ذاره. اوست که ماسوره رو نمی‌کشه، وگرنه این نامردا ماسوره رو می‌کشند.»
واقعاً همین‌طور بود. معجزۀ خدا را بارها توی چنین صحنه‌های غریبی با چشم دیده بودم و به حاج‌بصیر هم اعتماد کامل داشتم.
شب سوم، گرسنگی، تشنگی و سرما همه را کلافه کرده بود و بیشترِ زخمی‌ها از شدت درد، شهید شده‌ بودند. حاجی هم از این‌که نمی‌توانست نیروهایش را از محاصره خارج کند، ناراحت بود. صبح فردا فرماندۀ عراقی روی فرکانس بی‌سیم آمد و ما را دعوت به تسلیم کرد. حاجی داد زد: «برو گم‌شو لعنتی!»
حاجی چنان محکم حرف می‌زد که عراقی‌ها فکر می‌کردند ما را توی ییلاق و قشلاق، محاصره کرده‌اند. خداوند، آرامش عجیبی به ما داده بود.
توی رأس‌الخطی بودیم که دور تا دورمان عراقی‌ بودند. باتلاق بود و نمی‌توانستند جلو بیایند. فقط یک راه داشتند. ما داشتیم سه شبانه‌روز در جاده‌ای باریک، توی نیزار به صورت مثلثی مقاومت می‌کردیم. من و حاجی، نوکِ این کمین در محاصره‌ بودیم. بچه‌های گردانِ «یارسول‌« کنار تپه‌های کوچک، سنگرهای حفرۀ روباهی کنده بودند‌ و بدون سرپناه، مقاومت می‌کردند.
نگاه کردم به حاجی. دیدم تکیه داده به دیوار سنگر و از دهانش خون آمده. معده‌اش از گرسنگی خون‌ریزی کرده بود. از دست هیچ‌کداممان کاری برنمی‌آمد. گفتم: «حاجی! یه چیزی بخور! سه روزه که چیزی نخوردی.»
با بی‌حالی نگاهی کرد و لبخند زد. گفت: «تو خوردی؟ اصلاً چیزی هست که بخوریم؟! بچه‌ها چی خوردند؟»
سرم را انداختم پایین و خجالت کشیدم. این سه روز، خودم چندتایی کلوچه خورده بودم، اما حاجی لب به غذا نزده بود. پوتینِ حاجی را از پایش درآوردم. پاهایش توی پوتین جمع شده بودند؛ مثل پایی که توی گچ گرفته باشند، مچاله شده بود. از سرما خون‌مرده و لمس شده بود. انگشتان پایش را ماساژ دادم تا کمی گرم شوند. هوا به ‌حدّی سرد بود که دست و پای خودم هم لمس شده بودند. حسی برای کسی باقی نمانده بود. حدس ما این بود که اگر تا شب از محاصره بیرون نیاییم، همه از گرسنگی و تشنگی شهید خواهیم شد.
باران نم‌نم می‌بارید. بعضی بچه‌ها، کلاه‌آهنی‌شان را گذاشته بودند زیر باران تا آب جمع کنند. هنوز نیم ساعت از درآوردنِ پوتین حاجی نگذشته بود که توپی خورد کنار سنگر و گل‌ولای را روی سرمان ریخت. گل‌ولای که نشست، دیدم پاکتی شیر افتاده جلویمان، توی سنگر؛ پاکتی سه‌گوش. برش داشتم، نگاهش کردم و گل‌ولای را از رویش پاک کردم. می‌خواستم ببینم مال کیست؟ حاج‌حسین خندید و با بی‌رمقی گفت: «چیه علی‌جان! داری تاریخ انقضاش رو نگاه می‌کنی؟»
خندیدم و گفتم: «نه حاجی! دارم همین‌طوری نگاهش می‌کنم. راستی! نکنه مال چند سال پیش باشه؟»
ـ نه علی‌جان! مال همین چند روز پیشه؛ مال بچه‌های خودمون که این‌جا قتل‌عام شدند.
ناگهان گلویم خشکید و بغضم ترکید. پاکت شیر را باز کردم و دادم دست حاج‌حسین. گفتم: «حاجی! یه جرعه بخور تا بتونی حرف بزنی. دیگه رمقی برات نمونده.»
حاج‌حسین پاکت شیر را گرفت، برد جلوی دهانش و آورد پایین. از دستش گرفتم و گذاشتم جلوی دهانش. گفتم: «یه جرعه بخور حاجی! باید جون بگیری.»
دستم را هل داد و زد زیر گریه.
ـ حاجی! تو فرماندۀ مایی و باید زنده بمونی. ببین، داره از گلوت خون میاد!
ـ چه‌طور بخورم؟ بچه‌ها یه قطره آب ندارند بخورند، اون‌وقت من یه پاکت شیر بخورم؟!
این را که گفت، گریه امانش را برید. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که دوتا از بچه‌ها با مجروحی از راه رسیدند. وقتی داشتند از جلوی ما رد می‌شدند، صدای رزمندۀ پانزده ـ شانزده‌ساله‌ای را شنیدم که ناله می‌کرد: «تشنه‌ام، تشنه! آب می‌خوام. خدا! آب، آب، آب...»
بدجوری زخمی شده بود. حاج‌حسین انگار رمقی تازه گرفت. بلند شد و پابرهنه بیرون رفت. مجروح را نگه داشت، صورتش را بوسید و شیر را گرفت جلوی دهانش. مجروح چند قلپ که خورد، گفتم: «حاجی! زیاد بهش نده بخوره؛ خون‌ریزیش شدید می‌شه.»
این را که گفتم، پاکت شیر را پس کشید و صورت مجروح را بوسید. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که یک مجروح دیگر آوردند. حاجی شیر را داد به مجروح دوّمی. من با صدای بی‌سیم برگشتم توی سنگر. مرتضی قربانی پشت بی‌سیم گفت: «علی! به حاجی بگو یه راهی پیدا کنه و بیاد بیرون.»
داشتم حرف می‌زدم که حاجی آمد. گفتم: «مرتضی قربانی می‌گه، یه راهی پیدا کنید و نیروها را بکشید بیرون.»
حاج‌بصیر گفت: «سؤال کن از کدوم راه؟ می‌بینی که ما یه راه داریم. یه پیک با موتور اومد، نامردها با چهارلول زدند. یه میان‌بر هم هست که زیر دیدِ مستقیم دشمنه. راهی نیست، از کجا بریم؟»
بی‌سیم را گذاشتم. ظهر بود. نماز را که خواندیم، فشار دشمن برای شکستن حلقۀ ما شدیدتر شد. من و حاجی زخمی شدیم. صد نفری شهید شدند. دیگر چیزی به پایان کارمان نمانده بود که مرتضی قربانی آمد روی خط. گفت: «منتظر باشید! ما اومدیم.»
تا شب نشده، مرتضی قربانی همراه صادق مکتبی آمدند و محاصره را شکستند.

Share

نظرات کاربران

نارنجستان