سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

خدایا می‌دانی چه می‌کشم، پنداری چون شمع ذوب می‌شوم.

کدمطلب : 18801

شهید کاظم لطفی زاده


سمت راست؛ شهید کاظم لطیفی‌زاده


سنگر انفرادی


شهید کاظم لطیفی‌زاده


هوران - خدایا می‌دانی چه می‌کشم، پنداری چون شمع ذوب می‌شوم. ما از مردن نمی‌هراسیم، اما می‌ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند و اگر بسوزیم، روشنایی می‌رود و جای خود را دوباره به شب می‌سپارد.


پس چه باید کرد؟ از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم. عجب دردی! چه می‌شد امروز شهید می‌شدیم و فردا زنده می‌شدیم تا دوباره شهید شویم؟!


به گزارش  گروه جهاد و مقاومت هوران - کاظم فتحی زاده - فروردین ماه 1336 ه ش در خانواده ای مذهبی در روستای مهدی آباد از بخش مرکزی ایلام دیده به جهان گشود .رشد ونمو درمحیط روستا از همان ابتدااورا سخت کوش وفعال بار آورد به گونه ای که او به تحمل ناملایمات عشق می ورزید


انجام کارهای سخت و طاقت فرسا برایش عادی بود واین خصیصه در خون خیلی از مردم قهرمان کرد وجود دارد.اراده و همت پولادینش در جوار زندگی بی آلایش ،از وی مردی مصمم ،مجرب ،غیرتمند و صیاد لحظه های تلخ و شیرین ساخته بود . راهیابی به آستان پاک زندگیش را باید در سالهای آتش و خون جست .سالهایی که ستاره های دنباله داری در سرزمین کهن ایران طلوع کردندوتا همیشه تاریخ روشنی بخش راه آیندگان خواهند بود.


درامتحان ورودبه جمع سربداران گروه ضربت که عبارت بودند از شهید کرم پور ،شهید یادگار ،شهید امامی ،شهید مهردادی ،شهید فیضی ،شهید غیوری ،شهید بسطامی و شهید ملاحی قبول شدواین آغازی گردید برای حماسه آفرینی هایش .او در آزمون های سخت جنگ ،چه درنبردهای جمعی وچه درتنهایی پیروزوسربلند در آمد ؛چه آن روزی که قبل از والفجر 5 تا اتوبان العماره رفت و بر گشت و چه در تنگه ی ترشابه در مرداد ماه 67 که به همراه برادر بسیجی ،بدرود تنگه چهار زبر را بر یک گردان از عراقی ها بست و 22 تن از آنها رابه تنهایی به جهنم فرستاد تا دیگر هیچ کفتاری به خود اجازه ورود به بیشه شیران راندهد. در کربلای 10 ریا،ارتفاع گامو که به پشت بام کردستان معروف است در زیر پایش لرزید ،اوبودکه گروه (فراسان)یکی از خائن ترین وخود فروخته ترین گروههای ضد انقلاب را به زانودر آورد .


شهید فتحی زاده گنجینه زرین و تاریخ واقعی دفاع مقدس در ایلام بود ،او در عملیات آزاد سازی میمک ،عاشورای 2 میمک ،محرم ،والفجر 3 ،والفجر 5 ،والفجر 9 ،والفجر 10 کربلای 1 ، کربلای 4،کربلای 5 ،کربلای 10 در مسئولیتهای مختلف فرماندهی و اطلاعات و عملیات درلشگر11امیرالمومنین(ع)سپاه پاسداران حضوری فعال داشت . در اکثر عملیات کلید فتح گره های باز نشدنی بود .در عملیات هر جا کاظم بود آرامش خاطر فرماندهان فراهم بود .اودردوره عمربابرکت خوددر مسئولیتهای زیرخدمات شایانی به ایران بزرگ واسلامی کرد:


- مسئول شناسایی و گروه ضربت


- مسئول گروهان شناسایی


- مسئول واحد تخریب


- جانشین گردان مهندسی


- فرمانده قرارگاه


بعد از جنگ هم کاظم لباس جنگی را از تن در نیاورد و مدتی به تفحص شهدا و سپس به پاکسازی میادین وسیع مین در دشت های میمک ، مهران و چنگوله پرداخت .هشت سال در دفاع مقدس بود و دوازده سال بعد از جنگ راهم در میان سنگر ها و میادین مین گذراند. او بوی عطر شهدا را استشمام می کرد


به ما آموخت که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و عاقبت در حین پاکسازی میادین مین جا مانده ازکربلای مهران در 25/ 12/ 1378 در دامنه های قلاویزان بر اثر انفجاری سنگین به خیل شهیدان پیوست  


وصیت نامه


وصیت اینجانب به امانت داران انقلاب و جنگ این است که ایثار گری ها و رشادتها و توانمندی های رزمندگان اسلام در زمان جنگ را به نسل های آینده که انقلاب و جنگ را ندیده اند منتقل نمایید . توصیه بعدی من به کسانی که با جان و مال خویش جهت سر بلندی اسلام و انقلاب کوشیده و تلاش کرده اند این است که نگذارید انقلاب اسلامی که خون بهای هزاران شهید عزیز است پایمال شود به یاران انقلاب و اسلام دوستانه توصیه می کنم که با سخن و قلم و عمل خود اهداف شوم دشمنان را نابود و خنثی نمایند.


آرزو داشتم که روزی برسد تا شاهد پاکسازی کامل مناطق آلوده به مواد منفجره و مخرب از اراضی کشاورزی مردم شهید پرور و عشایر که ذخائر انقلابند و دستهای پینه بسته ی آنان که حاکی از تلاش هدفدارشان است،باشم و خوشحال و مسرورم که هیچگونه مواد آلوده و مین که باعث تلفات جانی و مالی مردم گردد و در این سرزمین نباشد. به فرزندان دلبندم سفارش می کنم که همیشه به عبادت خود اهمیت داده و ارزش های اصیل اسلام را برای خود سر لوحه زندگی قرار دهید و به خدا ایمان داشته باشید که خداوند بزرگ و سر پناه شما می باشد. باز گشت همه به سوی اوست و جای هیچ تشویشی نیست .


روایت همرزمان شهید شهید کاظم لطیفی‌زاده


گر چه در مورد شهید کاظم فتحی زاده سخن زیاد است اما می خواستم اشاره کنم که یکی ازدلاوریهای این شهیددر عملیات نصر 8 در ارتفاعات (گرده رش) زمانی که یگان ما جهت تصرف ارتفاعات آماده می شد. شهید کاظم به عنوان نیروی اطلاعات انجام وظیفه می کرد .کاظم مسئولیت شناسایی منطقه را به عهده داشت.


در طول 40 شبانه روز وبا عبور از ارتفاعات صعب العبور، شب ها می رفت موانع دشمن را شناسایی می کرد و مسیر 10 کیلومتری را با وجود موانع ،رود خانه و...طی می کرد. به طوری که بعلت صعب العبور بودن منطقه و سختی راه کاظم پاهایش تاول می زد.


بعضی مواقع به علت کمی وقت و روشنایی روز در بین سنگر عراقی ها می ماند و شب بعد ماموریت خود را انجام می داد به هر حال زمان حمله فرا رسید و همه زحمات طاقت فرساو شبانه روزی کاظم به بار نشست .شب حمله کاظم به عنوان راهنما همراه گردان ،جهت تصرف ارتفاعات بچه ها را همراهی می کرد. یکی از موانع سد راه ما همان رود خانه رغشن بود.


می بایستی بچه ها در آن هوا ی سرد از رود خانه عبور کنند تا اینکه بتوانند خودشان را به منطقه عملیات برسانند اما این کار بسیار برای رزمندگان ما کمر شکن بود .حاصل فکر کاظم این بود که پل متحرک بر روی رود خانه باشد و این تصمیم کاظم عملی شد و رزمندگان ما به راحتی از رود خانه بدون هیچ گونه شکستی عبور کردند .عبور از رود خانه یعنی تصرف ارتفاعات بود.


بعد از عبور از رود خانه کاظم وجب به وجب زمین را شناسایی می کرد و دستور حرکت می داد تا اینکه ساعت 12 شب بچه ها بدون هیچ گونه تلفاتی ارتفاعات را تصرف کردند . کاظم یک قهرمان گمنام و بی ادعایی بود که نقش آن در 8 سال دفاع مقدس چه در جبهه های میانی و چه در جبهه جنوب و چه در غرب ناشناس ماند. به طوری که شهید کاظم در سال 1367 هنگامی که ارتش عراق دو باره وارد سرزمین ما شد ، با یک گروهان عراقی در گیر می شود و آنها را از پای در می آورد. جنگ تا نزدیک غروب با فشار دشمن ادامه داشت.


در آن لحظه ما دیگر این دنیا نبودیم .همه کمر شهادت را بسته بودیم. شهید عباس امامی فرمانده ما بودو می خواست از کنار ما که دو نفر بودیم بگذرد. یک نارنجک از آن سوی خاکریز به طرف ما پرتاب شد ودر وسط ما منفجر شد.


ما نارنجک را دیدیم و خود را بر روی زمین انداختیم وقتی بلند شدیم که آن بعثی را بزنیم شهید عباس امامی به ما گفت: چیزی نشد .گفتیم: نه. گفت: آن کسی که به عهد و پیمان خود وفادار نیست دین ندارد. شما به عهد و پیمانی که با خدا و امام عزیز بسته اید وفا کردید. همان طوری که خداوند آن را در عمل می بیند. برای شکار تانکها بلند شدیم هر کدام یک تانک را نشانه روی کردیم و سه موشک آر پی جی شلیک نمودیم . یک لحظه سر را با لا بردم ببینیم موشکها به هدف خورده یا نه.دیدم یک تیر به پیشانی عباس ا مامی اصابت کرد و شهید شد.


 


در اسفند ماه سال 1378 ، در خدمت شهید فتحی زاده ماموریت تعقیب و شناسایی گروهک نفاق را در مرز عراق بر عهده داشتم . در حین حرکت متوجه تعدادی مین شدم . با عجله شهید کاظم را صدا زدم ، او در جلو ستون حرکت می کرد . گفتم مثل اینکه داخل میدان مین هستیم !


به محض شنیدن گفت : همانجا که هستی ، بایست و تکان نخور! سپس اسلحه اش را به طرف من پرتاب کرد ومن آن را گرفتم .آستین هایش را با لا زد. گفت : می خواهم معبری باز کنم . گفتم : اینجا که ملک پدری ما نیست ، دنبال ماموریت برویم ، بگذار این مین ها بمانند تا هموطنان کسانی که این ها را برای قتل ما کاشته اند ، روی آنها بروند و تکه پاره شوند .


کاظم گفت : باز کردن این معبر هم به درد خودمان می خورد و هم جانوران زبان بسته ی این منطقه نجات می یا بند . گذشته از اینها، در این منطقه تعداد زیادی از عشایر دامدار عراقی تردد می نمایند وخنثی کردن این مین ها ، خشنودی خدا و بندگانش را به دنبال دارد .


با این اعتقادات ، تعداد زیادی از مین ها را خنثی و معبر بزرگی را باز نمود وسپس به طرف خاک عراق حرکت کردیم . مسافتی که طی کردیم ، متوجه یک پایگاه نظامی در منطقه شدیم. با احتیاط کامل ، پایگاه را شناسایی کردیم . معلوم شد پایگاه متعلق به گروهک تروریستی منافقین است .


در داخل یکی از سنگرهای متروکه اطراق نمودیم . شهید ازمن خواست تا نقشه منطقه را از داخل کوله پشتی بیاورم . نقشه را آوردم . علیرغم اینکه شهید آموزش نقشه و نقشه خوانی را در هیچ دانشگاهی فرا نگرفته بود و فقط در زمان جنگ ، در خط مقدم ، تجربی یاد گرفته بود ، در اولین نگاه به نقشه موقعیت گروه خودمان ر پیداکرد . انگشت خود را روی یکی از خانه های نقشه قرار داد و گفت : مختصات این پایگاه در این نقطه قرار دارد . با استفاده از قطب نما و امکانات دیگر، حدس کاظم را تایید کردم .


پس از اتمام شناسایی ، شهید فکری به نظرش رسید . از ما پرسید که آیا حاضریم تا تاریک شدن هوا در آنجا بمانیم و با استفاده از تاریکی هوا ، به پایگاه منافقین ضربه بزنیم ؟ به دلیل ماموریت شناسایی ،عدم دسترسی به نیروی کمکی ،عدم ارتباط بی سیمی و بعد مسافت با خاک کشورمان ، با پیشنهاد کاظم مخالفت شد .


به طرف خاک مقدس کشورمان حرکت کردیم در بین راه آب آشامیدنی تمام شد. قصد داشتیم تا مقداری آب را از تنها چشمه ی آب شیرین منطقه بر داریم . تعداد زیادی از عشایر دامدار عراقی که اکثر آنها مسلح بودند را مشاهده کردیم . به گونه ای از داخل شیارها و دره ها حرکت کردیم که آنان ما را ندیدند .


به نزدیکی چشمه رسیدیم . چشمه در داخل یک شیار قرار داشت و تپه ای مشرف بر آن بود . شهید کاظم از من خواست روی تپه دیدبانی بدهم تا آنان از چشمه آب بیاورند .
آن ها راهی طرف چشمه شدند و من به سرعت روی تپه رسیدم و در یک سنگر متروکه استقرار پیدا کردم . پس از لحظاتی ، متوجه شدم تعدادی از زنان عشایر دامدار عراقی در کنار چشمه هستند .


با ایما و اشاره شهید کاظم را مطلع ساختم . آنان نیز خود را داخل نیزارها مخفی کردند. پس از مدتی زنان عراقی که تعداد آنها حدودا 5 نفر بود ، چشمه را ترک کردند .


پس از رفتن زنان عراقی ، با دقت به منطقه نگاهی انداختم ، پس از اینکه به اطمینان رسیدم ، دوستان را خبر کردم که مشکلی دیده نمی شود و آنها می توانند به طرف چشمه بروند.


آنان به سر چشمه رفتند و آب آوردند . به شوخی به شهید کاظم گفتم : شما که قصد داشتید به پایگاه منافقین حمله کنید، ولی الان با مشاهده چند زن عراقی خودت را مخفی کردی ؟
شهید رو به من کرد و گفت: به خدا قسم! کاظم فتحی زاده رضایت دارد که در این منطقه ، بدنش تکه تکه شود و به دست خانواده نیفتد ، اما راضی نیست که این زن ها با دیدن او احساس رعب و وحشت کنند .
شهید ادامه داد که پارسال ماموریت مشابهی داشته و نا خوداگاه به یکی از زنان عراقی در حال چراندن احشام بر خورد کرده که به شدت ترسیده بود .
کاظم به زن عراقی گفته بود : من مسلمانم ،خواهر و مادر دارم ، تو هم مثل مادر و خواهر من هستی .
شهید گفت که زن عراقی مقداری آرامش پیدا کرده اما او به خاطر این کار خود را سرزنش کرده و عذاب وجدان او را آزار می دهد . شب را در منطقه سپری کردیم . روز بعد پس از عبور از دره ها و شیارها و ارتفاعات منطقه ، به پادگان باز گشتیم .


 


96 ماه از پایان جنگ گذشت و پاکسازی مناطق آلوده به مواد منفجره شروع شد . پاکسازی بیش از 2500 هکتار از زمین های دشت های مهران ، میمک و کولک را به اتمام رساند. همیشه می گفت باید خون من در مهران ریخته شود ،در کنار خون شهیدانی که در این خط از میهن ریخته شده است . بیست و دوم اسفند ماه 1378 ، به همراه سایر نیروهای مهندسی تخریب عازم منطقه عمومی مهران شدند . مین های ضد تانک ، والمر و دیگر مین های کاشته شده یکی پس از دیگری خنثی می شد. کاظم گفته بود که با مین های خطر ناکی مواجه هستیم و چون چند سال از کاشتن آنها گذشته بود و رسوبات ،آنها را فرا گرفته بود ،کار خنثی کردن را مشکل می نمود .
در ادامه کار ،کاظم با یک مین ضد تانک بر خورد می کند که با مین دیگری در زیر تله شده بود. انفجار مهیبی سراسر دشت مهران را فرا می گیرد و جویبار خلوص کاظم به خدا منتهی می شود.


هوران - باران نوزدهم دی ماه شصت و دو آن قدر شدید بود که سیل راه افتاده بود. معمو لا در این مواقع گروه های شناسایی فعالیت بیشتری دارند .این وضعیت به گروه های شناسایی این امکان را می دهد که از اصل غفلت یا غافلگیری طرف مقابل استفاده کنند و به عمق مواضعشان نفوذ کنند .کاظم فتحی زاده یکی از نیروهای نترس و زبده است که نام و آوازه اش بین همه بچه های لشگر 11 امیر المومنین پیچیده .همه او را می شناسند .شجاعت ، دلاوری ، صلابت و چابکی کاظم بر کسی پوشیده نیست .مدتی ا ست که وارد گردان ما شده و هر وقت که لازم می داند به شناسایی می رود .همین چند لحظه پیش بود که بهش گفتم :کاظم بریم شناسایی !


فقط لبخندب از سر رضایت زد .انگار منتظر همین جمله بود تا بلند شود و وسایلش را جمع و جور کند .باید به منطقه "دره مالی" عراق نفوذ می کردیم .باران یکی دو روز پیش آن قدر زیاد بود که سیل راه افتاد و آب تمام بستر رودها و چاله چوله های منطقه را در نوردید . شب که شد راه افتادیم .من و کاظم فتحی زاده و سه نفر دیگر از بچه های گردان ابوذر .بیشتر شناسایی ها در شب انجام می گیرد .تاکتیکی است که خود عراقی ها هم متوجه شه اند .برای همین است که شب ها خیلی مواظبند و تمام معبر های ورودی یا بستر رودخانه های فصلی و شیارها را مین گذاری می کنند .خوب می دادنند که گروه های شناسایی چطور در پناه شب تا عمق مواضعشان نفوذ می کنند .


از خط دشمن گذشتیم .مقر ها و عقبه نیروها به دقت شناسایی شد .کاظم کروکی مقرها و تمام سنگر ها را روی کاغذ کشید .هوا داشت روشن می شد .بر گشت به عقب امکان پذیر نبود .می بایست جایی خودمان را پنهان می کردیم ، و کردیم . غذای کافی به همراه خود نیاورده بودیم و گرسنگی داشت اذیتمان می کرد .آب قمقمه ها هم در حال تمام شدن بود .آب را باید می گذاشتین لحظات آخر .هنوز که اتفاقی نیافتاده بود .زمان به کندی می گذشت و گرسنگی بیش از پیش اذیتمان می کرد. چاره ای جز تحمل کردن نبود .آن قدر ماندیم تا هوا گرگ و میش شد . کاظم گفت :بلند شید بریم !


گفتم :به نظر تو هنوز زود نیست !


کاظم گفت :نه !کلی راه باید برویم !


گفتم :"بزار هوا کاملا تاریک بشه !


کاظم گفت تا ما بلند شیم و چند قدم بر داریم هوا به اندازه کافی تاریک می شه !


راه افتادیم .از همان جایی که آمده بودیم بر می گشتیم اما یک دفعه کاظم تغییر مسیر داد و به شیار دیگری پیچید .


گفتم :چکار داری می کنی کاظم ، راه رو عوضی می ری !
به آرامی گفت :راهرو بلدم ، باید تغییر مسیر بدیم .
چرا ؟مگه چی شده ؟
می ترسم عراقی ها سر راهمان دام گذاشته باشن !
هر طور میلته !
همه به ستون ، پشت سر کاظم در حرکت بودیم .
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود .همان طور که داشتیم پیش می رفتیم ، یک دفعه کاظم گفت :تکان نخورید !هول کردم .از ذهنم گذشت :گیر افتادیم و کمین خوردیم !
صدای کاظم بود که بلند شد :همان جا که هستین بایستین !


گفتم :چی شده کاظم :


کاظم گفت :نگاه کن سید !


با انگشت گودی کف شیار را نشانم داد خوب که دقت کردم دیدم یک مین تله ای والمر در کف شیار کاشته اند .کاری که به فکرکمتر کسی می رسید .آن طرف شیار یک مین دیگر والمر قرار داشت که با سیم تله هر دوشان را به هم متصل کرده بودند .قبل از آن که سیم با بدن کاظم تماس پیدا کند ، او متوجه قضیه شده بود .کاظم مشغول خنثی کردن مین ها شد .با عصبانیت گفتم :داری چکار می کنی مرد !


کاظم گفت دارم خنثی شان می کنم !
گفتم :برای چی این کارو می کنی ؟
کاظم گفت :به خاطر حیوانی ، جانداری که اگه احیانا از اینجا گذشت پاش به این مین ها بر نخورد !


گفتم :بابا گور پدر حیوان ، ولشان کن !
کاظم گفت :نه !باید خنثی شان کنم و کرد .
مانده بودم چه بگویم .اما انگار کسی در دلم مرا سرزنش می کرد .من به چه فکر می کردم و کاظم به فکر چه بود .


 هورانگروه ویژه تشکیل شده بود .یک گروه ویژه که از بهترین لشکر بودند .کار این گروه تعقیب و از پای در آوردن نیروهای عراقی موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهایی که مدتی بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نیروهای ما نفوذ می کردند و ضربات بدی به نیروها وارد می کردند .بیشتر اعضای این گروه از کردهای وابسته به رژیم بعث بودند . کارشان شناسایی نقاط حساس و کمین کردن در پشت عقبه نیروهای خودی بود .هر بار که نفوذ می کردند ، تا ضرباتی وارد نمی کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندین بار کمین زده اند و عده ای از بچه ها را شهید کرده اند.


گوش هاشان را بریده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قیمت گرانی دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دینار پول کمی نیست .گروه فراسان آن قدر سریع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نیروهای مستقر در خط به خوبی می دانند که گروه فرسان از هر منطقه یا نقطه ای که بگذرد ، تا ضرباتی وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته های ده نفری و بیست نفری وارد منطقه می شوند ،از بیراهه ها وارد می شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر می گردند .


برای همین بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمی و سایر اعضای فرماندهی ، یک گروه ویژه تشکیل داد که افرادش از بهترین گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار این گروه تعقیب گوش بر ها و از بین بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علی بسطامی از اطلاعات عملیا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسایی منطقه آزاد خان کشته برویم .علی بسطامی فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ویژه بودم و می بایست ردی ،نشانی از آنها پیدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتادیم .نرسیده به خط اصلی ، رو کردم به علی و گفتم :علی جان از خط اصلی عبور کنیم و بعد نمازمان را بخوانیم !


علی گفت :نه آقا سید !اگه از خط پدافندی عبور کنیم جلویمان میدان مین هست ، می ترسم آنجا مشکلی پیش بیاد و نتوانیم نمازمان را بخوانیم ، بذار همین جا نماز بخوانیم .


علی از بچه ها فاصله گرفت و رفت در یک گودی کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صدای گریه بلند شد .اول فکر کردم حتما یکی از بچه هاست ؛ اما بعد دیدم صدای هق هق زدن اوست که در داخل گودی بلند می شود .تا حالا ندیده بودم که علی گریه کند .آوازه شجاعتش را شنیده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بیست متری سنگر بعثی ها می رود و هیچ کس جلودار ش نیست ، شنیده بودم که چقدر با نیروهایش دوست و رفیق است ، اما ندیده بودم که این مرد ، این آدمی که این آوازه را به هم زده ، گریه کند .صدای گریه اش را به وضوح می شنیدم .بی اختیار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدایا می خواهم مجرد شهید شوم !خدایا امشب ماموریت مهمی در پیش داریم ، خودت کمک کن که با سر بلندی این ماموریت را انجام بدیم !خدایا اگر قرار است مشکلی ، خطری پیش بیاید ، آن را تنها نثار من کن !


چه حالی داشت !بی آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند می شوم .می آیم پیش بقیه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند می شود و برای بچه های چای درست می کند .غذا را خودش بین نیروها تقسیم می کند تا کسی بلند می شود که کاری انجام دهد ، التماس می کند که بنشیند تا او همه کارها را انجام دهد .


همیچ باورم نمی شود . مسئول اطلاعات عملیات لشکر با آن نام و آوازه ای که به هم زده بود ، طوری رفتار کند که همه را به شگفتی وا دارد .


شام که خورده شد ، راه می افتیم .از خط پدافندی بعثی ها می گذریم و با عبور از همان جاده کمربندی عراقی ها که تمام منطقه را به هم وصل می کند ، مقرهایی را که در مناطق خزینه و شهابیه است شناسایی می کنیم .علی جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندی پشت سر نیروها حرکت می کرد ، اما همین که نزدیک خط اصلی می شویم ؛ خودش جلو می افتد .من اولش مخالفت می کنم .


تو که تا چند لحظه پیش پشت سر همه بودی چطور شد که حالا جلودار می شوی !
علی گفت :من باید جلودار باشم !
گفتم :نه ، من باید جلودار باشم ، وجود تو برای لشکر خیلی اهمیت داره !
علی گفت :تو را به خدا اذیت نکن !


و جلو تر از هم راه می افتد .کار شناسایی تمام می شود اما ردی از گروه فرسان نیست .فقط مقرهای جدیدی که در منطقه ایجاد شده ، توجه علی را بر می انگیزاند .انگار عراق می خواهد در منطقه آماده می شود .


گروه فرسان وحشت عجیبی در منطقه ایجاد کرده بود .کسی به درستی اطلاعی از سازماندهی و چگونگی کار و برنامه شان نداشت .


مدتی بود که در برابر این گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امیر المومنین و فرمانده عملیات لشگر غلام ملاحی گروه ویژه ای تحت عنوان گروه ضربت تشکیل شد که کارش تعقیب و از بین بردن اعضای گروه فرسان بود . هوای داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت های سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوری آدم را کلافه می کرد .چند قدم که راه می رفتی ، عطش طوری جلوه می کرد که انگار سالهاست آبی ننوشیده ای .درست مثل خود دشت . مثل همین خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روی آن بریزی اصلا نمودی ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .


هجدهم تیر ماه شصت و سه بود که غلام فلاحی فرمانده عملیات لشکر دستور داد که برای کسب اطلاع از وضعیت دشمن در منطقه ، هر طوری شده باید اسیر بگیریم .غلام چیزی خواسته بود که بعید به نظر می رسید .همه اش دنبال چگونگی تشکیل سازمان گروه فرسان یا آن گوش برهای لعنتی بودیم .باید می دانستیم که اینها کی اند و چطور سازماندهی و هدایت می شوند و چگونه خود را به عقبه نیروهای ما می رسانند و از آنجا ضربه می زنند .تا حالا چند بار جلوی راه بچه ها کمین کرده بودند و عده ای شان را شهید کرده بودند .تنها چیزی که می دانستیم این بود که آنها کرد هستند ، همین .


یک ماه گذشت .


یادگار امیدی فرمانده اطلاعات عملیات بود . من هم مسئولیت گروه دیگری از بچه ها را به عهده داشتم .هوای گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه می کرد .اما در پوشش همین گرما و هوای دم کرده گوش برها از خط عبور می کردند و می آمدند پشت سر نیروهای خودی و آنجا کمین می کردند .مدتی بود که بد جوری منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پیچیده بود .بیش از همه از منطقه "سر خر" عبور می کردند .


انگار آنجا مرز سفیدی بود که هیچ خطری تهدیدشان نمی کرد .خوب جایی را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شیار پیچ در پیچ ، توی روز روشن آدم را به هراس می انداخت ، چه رسد به این که نا امن باشد .دل شیر می خواست که بتوان به راحتی از آن عبور کرد.
به خصوص زیر حرارت و گرمای مرداد ماه که افتاب عمود بر پیکرت تازیانه آتش بزند .اما تحت هر شرایطی می بایست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها می گشتیم ؛ هم از عراقی ها اسیر می گرفتیم .حاج یادگار آمد و نیروها را توجیه کردیم .نیروها به دو گروه تقسیم شدند که مسئولیت یک گروه با حاج یادگار بود و مسئولیت گروه دوم با من .


غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتادیم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتیم و هفده کیلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کردیم تا به منطقه "ته لیل" رسیدیم که حایل بین مهران و دهلران بود. بر روی ارتفاعات "ته لیل" عراقی ها یک پایگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه ای بود که تیر بار دوشکا را روی آن مستقر کرده بودند .تیر بار جایی قرار گرفته بود که هر جنبنده ای که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمی برد .پایگاه جاده مواصلاتی نداشت و برای همین تدارکات نیروهای عراقی با قاطر صورت می گرفت .اهمیت آن نقطه در این بود که روی بخش وسیعی از منطقه دید و تیر کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقیها در حالی مشاهده شدند که با قاطر برای پایگاه آذوقه می بردند .


یادگار گفت :باید هر طوری شده پایگاه را دور بزنیم و محاصره شان کنیم !


گفتم :فکر خوبیه !اما باید با نهایت دقت این کار انجام بگیره !


همه اش به این فکر می کردیم که چطور یکی از آن سربازها یا درجه دارهای بعثی را زنده بگیریم ..این مهمترین هدف بود و برنامه بعدی هم تعقیب و به دام انداختن گوش بر ها بود 
بین پایگاه و تپه ای که تیر بار دوشکای بعثی ها روی آن مستقر بود ، شیاری بود که هر موقعیتی را به هم متصل می کرد .قرارشد کاظم فتحی زاده به اتفاق چند نفر دیگر از بچه ها در میانه شیار ؛ یعنی همان جایی که عراقی ها با قاطر تدارکاتشان را انجام می دادند ، کمین بزنند .
کار سختی بود .گرمای هوا و التهابی که از زمین بخار می شد امکان فعالیت چندانی به آدم نمی داد .اما چاره ای نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرایطی باید کار را می کردیم .هدف گرفتن اسیر بود .کسی که بتوان تازه ترین اطلاعات را ازش کسب کرد .
این برای فرماندهی لشکر و قرار گاه مهم بود .کار باید طوری صورت می گرفت که تا آنجایی که امکان داشت درگیری به وجودنیاید.


چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتی به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .می بایست قبل از هر اقدامی از آخرین وضعیت پایگاه ها اطلاع پیدا می کردیم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعی نگرانی و ناراحتی در چهره شان هویدا بود .


به کاظم فتحی زاده گفتم :چی شده ؟چرا ناراحتین ؟


کاظم گفت :لو رفتیم !؟
حاجی یادگار گفت :چی گفتی ؟!لو رفتیم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقی ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهایت دقت را کرده ایم !
حاجی یادگار گفت :حالا چه کارا کردین !؟
سر گروه گفت عراقی ها در همان مسیرهای که رفت و آمد داشته ایم ، کمین گذاشته اند !
حالا پایگاه های بعثی ها کاملا آماده و هوشیار بودند .هیچ چاره ای نبود .هر طوری شده باید کار را یکسره کنیم .باید ، باید یکی از آن بعثی ها را به اسارت بگیریم .باید می رفتیم و کاری می کردیم .سی و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسیده بود و جز من و حاجی یادگار و آن چند نفر افراد گشتی بقیه نیروها نمی دانستند که عراقی ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر می برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشانی می کرد و سطح زمین را نور باران کرده بود .شب که مهتابی باشد برای عملیات یا تک شبانه زیاد مناسب نیست .اما چاره ای نبو د .


نیروها را از مسیری عبور دادیم که تنها یک باریکه راه از میانه آن می گذشت بقیه مسیر یا پرتگاه بود یا صعب العبور .


کاظم فتحی زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجی یادگار و بقیه نیروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت می کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقی ها در جلوی ستون ظاهر شد .باریکه راه بود و هیچ راه بر گشتی وجود نداشت .


پایین پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره ای و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر دیگرشان هم پیدا شد .آنقدر نزدیک و ناگهانی این اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقی ها ادغام شد .شب مهتابی سطح زمین را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثی کرد و گفت :حالا چکار کنیم ؟گفتم بخوابید روی زمین !


کاظم خیز برداشت و تمام ستون سر و سینه را به خاک چسباند .به همان حالت سینه خیز مسیر آمده را دوباره بر گشتیم .
به بقیه افراد گروه گفتیم که قضیه چیه .خود را به شیاری رساندیم که در ابتدای باریکه راه بود .داخل شیار که شدیم ، افراد همگی جمع شدند .به همه گفتم که قضیه چیست و چرا بر گشتیم .مایی که تا همین چند لحظه پیش در چنگال نیروهای عراقی بودیم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگیزی از دامشان بیرون آمدیم .یعنی آنها ما را ندیده بودند ؟یا نه ، ما را دیده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجی یادگار گفت :از داخل همین شیار با لا بریم و بعد محاصره شان کنیم !
گفتم :باشه این کار را می کنیم !


از میان شیار رو به سمت با لا حرکت کردیم و بعد به جایی رسیدیم که با لا تر از همان نقطه ای بود که همین چند لحظه پیش چند نفر از عراقی ها را آنجا دیده بودیم .افراد گروه تقسیم شدند و بالای سرشان موضع گرفتند .حالا باریکه راه کاملا در زیر دست قرار گرفت و پایین آن هم پرتگاه بود .به نظر می رسید که عراقی ها محاصره شده اند .در زیر نور شب مهتابی باز سر و کله دو نفرشان در نزدیکی باریکه راه خودنمایی می کرد .حالا وقتش بود . عملیات باید سریع و برق آسا انجام بگیرد .


فرمان آتش صادر شد و در گیری سختی در گرفت .حمله سریع و برق آسا بود .عراقی ها هیچ فکرش را نمی کردند که به دام بیفتند .


درست همان دامی که آنها از قبل برای ما تنیده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زیر نور ماه، تیرهایی که شلیک می شد و آن پایین بر سر عراقی ها پایین می آمد جلوه قشنگی به پا کرده بود .صدای نعره سربازان بعثی به گوش می رسید که خودشان را به پایین پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپی جی بود روی سرشان ریختند .دیگر از سوی عراقی ها تیری به آن صورت شلیک نمی شد .چند نفر از افراد دیگر گروه پایین رفتند و چند لحظه بعد در عین ناباوری سه نفر را در حالی که به اسارت گرفته بودند ، با لا می آمدند وضعیت یکی شان وخیم بود .طوری که چند لحظه بعد هلاک شد .یکی دیگرشان پایش شکسته بود .مدام از طریق بی سیم صدایمان می کردند ، اما به حاجی یادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را یکسره کنیم .حاج محمد کرمی فرمانده لشکر ، کورش آسیابانی فرمانده قرار گاه، محمد کرمی فرمانده قرار گاه و غلام ملاحی همگی منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمی از پشت بی سیم داد می زد که چی شده ؟شما کجا هستید ؟آیا به مقصد رسیده اید یا نه !؟اما اول جوابش را ندادیم تا کار یکسره شد .حالا وقت بر قراری تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقیه گفتیم که عملیات با موفقیت انجام گرفته و کادوی بچه های گروه ضربت هم در اولین فرصت ممکن تقدیم شان می شود .


آثاربه جامانده از شهید


اینجانب کاظم فتحی زاده جانشین گردان مهندسی رزمی از تیپ یکم حضرت امیر المومنین(ع) یکی از دوستان در حقیقت یکی از شاگردان شهید عزیزرضا اسدی هستم که در طول مدتی که از حضور این شهید گران قدر از هر نظر ،اخلاقی ،علمی و...درس گرفته ام و تجارب تخصصی خود را مدیون زحمات بی دریغ آن عزیز می دانم . در حقیقت شهید رضا اسدی متدین و آینده نگر بود .وقایع و مواردی را که الان ما با آنها گریبانگیر هستیم او مدتها قبل به من گفته است .چه مسائل سیاسی و چه مسائل اجتماعی و...از خصوصیات بارز ایشان پشت پا زدن به مال دنیا بود . مدام سر خدمت حضور داشت وخیلی کم از مرخصی استفاده می کرد .به جرات می توانم بگویم شاید کمتر کسی را سراغ دارم که مثل ایشان عاشقانه و دلباخته خدمتگذاری و دلسوز ی کند . او استاد سلاح بود و مربی مربیان .به هنگام عجز به او روی می آوردم و او با خونسردی و با پوشش بر ضعف ما ،مشکلمان را مرتفع می نمود .


در سال1361 یک پایش قطع شد اما هیچ خللی در ماموریت ایشان ایجاد نشد و عاشقانه تر و از جان گذشته تر سینه را سپر نمود و مدام در پاکسازی سخت ترین میادین مین به سر می برد و از این عمل لذت می برد . وجودش برای کارکنان آرم بخش خاطره ها بود و گفتارش مرحمی بر زخمها .


در سال 1369 در معیت عده ای از کارکنان ژاندارمری (بخشی از نیروی انتظامی فعلی)جهت پاکسازی جاده و مناطق به همراه استاد شهید رضا اسدی به ماموریتی اعزام شدیم. هنگام گذر از منطقه که قبلا جاده اش پاکسازی شده بود و بار ها از آن گذر کرده بودیم ، با انفجار یک مین باعث شهادت رضا اسدی و زخمی شدن پاها و دستهای من شد .حادثه را نظاره می کردم اما کم کم داشتم بی هوش می شدم. همه نیروها به پشت افتاده بودند به جز رضا اسدی که به سینه روی زمین افتاده بود. بغض شدید ی گلویم را گرفت چشمانم پر اشک شد و خودم نیز افتادم تا اینکه متوجه شدم که در بیمارستان امام هستم و عده ای از اقوام به عیادتم آمده اند .


سراغ رضا را گرفتم و متوجه شدم که شهید شده است


دستنوشته 


اینجانب کاظم فتحی زاده جمعی تیپ یکم امیر المومنین (ع)با توجه به اینکه در تاریخ 5/8/ 1376 همراه برادران جهان درخشی – عباس سلیمانی – نصرت الله سلیمانی – رئوف ملکی به قصد کوهنوردی و سر زدن به اقوام که عشایر دامدار منطقه می باشند رفته بودیم به محض رسیدن به منطقه و دیدن اقوام با ما این مسئله را در میان گذاشتند که تعداد چهار نفر افراد مشکوک در حوالی مرز مشاهده کرده اند. با توجه به بررسی که اینجانب انجام دادم محل مشاهده اولیه منافقین در مختصات ( 192 0 ن) صالح آباد- مهران می باشد .در این هنگام بنده به فکر اعمال زشت منافقین از جمله بمب گذاری ها در کشور عزیزمان ایران و کشتن مردم بی گناه و مظلوم و بمب گذاری حرم مطهر امام هشتم (ع)افتادم و احساس خطر بیشتری کردم. با دوستان به مشورت و تبادل نظر در رابطه با تعقیب و تجسس پرداختیم و به این نتیجه رسیدیم که آنان را تعقیب و بعد از حصول اطمینان از منافق بودن با آنان در گیر شویم . از مختصات( 2 9 1 0 ن) صالح آباد- مهران آنان را مشاهده کردیم که تعداد 9 نفر بودند و حرکاتشان نشان از منافق بودن آنان داشت. آنان را زیر نظر و کنترل داشتیم ومدتی آنان را تعقیب و بعد از حصول اطمینان از منافق بودن آنان را به دام انداختیم و از نشانه گیری های اولیه مااگر آنان کشته و مابقی هم زخمی شدند .
پایگاه منافقین و پایگاه عراق که در نزدیکی محل بودند صحنه را مشاهده کرده و ما را زیر آتش پر حجم تیر بار و خمپاره قرار دادند و از سر نوشت مجروحین چیزی مشاهده نشد و ما با حرکات تاکتیکی بسیجی گونه از محل به عقب بر گشتیم.ضمنا در گیری فو Share

نظرات کاربران

نارنجستان