سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

خاطرات حاج حسین ربیعی در خرداد غم انگیز اسیری اردوگاه رمادیه

کدمطلب : 17593

هوران - ربیعی


خاطرات حاج حسین ربیعی از خرداد غم انگیز اسارت در اردوگاه رمادیه


نویسنده: حاج حسین ربیعی


هوران: 14خرداد 1368 توی آسایشگاه اردوگاه رمادیه نشسته بودیم، ناگهان وسط اخبار تلویزیون آسایشگاه لحن برنامه عادی خبر خود را عوض کرد و خبر از بیماری حضرت امام داد. شب دوم سوم، تصویر امام با تن نحیف و بیمار روی تخت بیمارستان را نشان داد و گفت؛ حال امام ناخوش است. خبر بسیار سنگین بود. چهره امام ضعیف و شکننده شده بود.


تن رجور امام خمینی روحیه بچه‎ها را بهم ریخت و حال اسرا عوض شد، هر کدام افسرده و غمگین گوشه‎ائی کز کرده و دعا می کردیم. من به عنوان مسئول قاطع اردوگاه رمادیه، فردای آن شب روی پله نشسته بودم و با خودم فکر می‌کردم که امام حال خوبی ندارد.! حالم بشدت غمگین و ناخوش شده بود. فکر می‌کردم اگر امام از دنیا برود برای ما «این‎جا» توی «اسارات»، چه اتفاقی خواهد افتاد.


اگر عراقی بخواهند مثل «آتش‎ بس»، رحلت امام را هم جشن بگیرند، بر ما چه خواهد گذشت!؟ این از هر درد و مرگی برای ما سخت‎تر و رنج‎آورتر بود. ما چطور می‎توانیم تحمل کنیم. توی همین حال و هوا بودم که یک مرتبه رحیم الوندی از رفقای همدانی، از راه رسید و پرسید: حسین چی شده و چرا این‌همه ناراحت و بهم ریخته‌ائی؟


گفتم؛ مرگ حق است، ولی می‎ترسم که اگر بعثی‌ها جشن و شادمانی کنند، اردوگاه را بهم بریزد و درگیر بشویم. دلواپس این اتقاق هستم که ما چه کاری می‎توانیم از پیش ببریم تا حادثه‎ائی رخ ندهد.؟


آقا رحیم دلداری داد و گفت؛ حسین جان خدا بزرگه و خودش کمک می‌کنه، نگران نباش.


یکی دو روز گذشت، نوبت حمام دست جمعی آسایشگاه ما شد، با بچه‌ها رفتیم حمام، لحظاتی نگذشته بود یکی از بچه‎ها صدا زد حسین بیا بیرون کارت دارم. آمدم بیرون، گفتم چی شده؟


گفت: امام از دنیا رفت.


خبر داغ و غمگین کننده، سخت و سنگین! اشکم سرازیر شد.


گفتم: هیچی نگو! بگذار بچه‎ها خودشان یکی یکی بیان بیرون، فضا را ببینند خود متوجه می‌شوند، بچه‎ها زیر دوش حمام هستند و خیلی بهم نریزند.همین اتقاق افتاد. یکی یکی بچه‌ها به محوطه اردوگاه آمدند، بیرون توی محوطه، بچه ها گروه گروه گوشه و کنار نشسته بودند و گریه می‌کردند. برخی از بچه‎ها هم تنهائی گوشه و کنار کز کرده بودند. داخل آسایشگاه بچه‎ها با روحی پریشان نوحه خوانی می‌کردند و به سر و سینه می‎زدند و های های گریه می‌کردند.


دژبان‌ها این صحنه‌های حزن آور و خشم گین بچه‎ها را که دیدند، خودشان را کنار کشیدن و دخالتی نکردند. برای اولین باری بود که دژبان‌ها به بچه‌‎ها گیر نمی‎دادند. تا بتوانند بدون موانع و درگیری عزاداری کنند.


همه شوکه شده‌اند. اسرا و عراقی‎ها، با رفتن امام آرزوی دیدن دوباره برای همیشه از ما گرفته شد. کسی را داشتیم از دست می‌دادیم که امید روح و جان ما بود و با دم مسیحائی که داشت ملت ما را از شر نظام سلطه ستمگران خاندان پهلوی و آمریکائی‌ها نجات داده بود. دژبان ها کنار رفتند اما بلندگوی اردوگاه با صدای بسیار کریح موسیقی‌های تند عربی پخش می‎کردند.



لابلای پخش موسیقی اخبار هم می‌گفتند. از یک طرف شوک بزرگی به اسرا وارد آمده بود و از آن طرف بعثی‎ها به عمد صدای ناهنجار موسیقی را قطع نمی‎کردند. بچه‎ها بشدت عصبانی شده بودند و تصمیم گرفتند که به هر نحو ممکن بلندگو را بکشند پائین و صدای زشت و زننده را خفه کنند.


وضعیت را که دیدم بعنوان مسئول قاطع بسیجی ها رفتم پیش «گروهبان عباس» گفتم: این بلندگو را خاموش کنید. اگر خاموش نکنی بچه‎ها عصبانی هستند و بدجوری خاموشش می‎کنند.


گروهبان عباس گفت: من نمی‎توانم این روال عادی اردوگاه را قطع کنم. دست من هم نیست. گفتم: من به عنوان نماینده اسرا به شما می‌گویم که بچه‎ها الان تو حال طبیعی نیستند و کار دست‌ شما می‎دهند. این بلندگو داره آواز می‌خوانه و آهنگ‌های تند پخش می‎کنه، بچه‌های ما همه عزادارند و دست خودشان نیست.

ربیعی هوران


اسارات - حاج حسین ربیعی


آخر بلندگو را می‎کشند پائین، اردوگاه را بهم می‎ریزند و مشکلات بزرگی برای شما رخ می‎دهد که نتوانی جواب‌گوی آن باشی!


تهدید که کردم دژبان عباس با ناراحتی و اخم و شتاب، کلاهش را از سرش برداشت محکم کوبید روی میز و گفت: الان اگر پیامبر هم بود، حتی اگر پیامبر هم رحلت می‎کرد، این برنامه عادی را قطع نمی‌کردیم. دژبان عباس خودش شیعه بود و می‎ترسید که بلندگو را قطع کند، از سوی بعثی‎ها برایش پاپوش درست کنند و دردسر بزرگی برایش بشود. فکر کرد و گفت: می‎توانم فقط صدای بلندگو را کم کنم.


گفتم: باشه برو کم کن. من برگشتم داخل قاطع دیدم صدای بلندگو کم شد. یک ساعت کمتر یا بیشتر نشده بود که صدای بلندگو را «قطع کرد»، بچه‎ها کمی آرام گرفتند.


داخل باش غروب زده شد. وقت نماز مغرب رفتیم تا نماز را به جماعت بخوانیم. ما بعد از هر نماز جماعت دعای «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار»، می‎خواندیم. پس از تمام شدن نماز اولین ضربه روحی وارد شد. رسیدیم به این دعا و ماندیم که چه کنیم


این دعا دل بچه‎ها را فرو ریخت و های های اسرا شروع کردند به گریه و زاری، شب بسیار سنگین و سختی بود. حس یتیم شدن را داشتیم. انگار دنیا به آخر رسیده است.


خدا با این مصیبت چه کنیم؟


از یک طرف بزرگترین دلهره ما از دشمنی صدام کافر با امام بود که حس می‎کردیم، صدام جشن بزرگی از «فوت امام»، در عراق راه بیندازد، خدا خدا می‌کردیم که این اتفاق نیفتد، خدا هم دعای ما را مستجاب کرد، نه تنها در سطح کشور عراق، در اردوگاه‎ها هم این اتفاق رخ نداد و نگرانی ما را برطرف کرد.


حتی رسانه‌های دشمن، روزنامه و تلویزیونی که توی آسایشگاه بود. تنها یک اشاره کوچک به رحلت امام داشت و از زیاده گوئی پرهیز ‌کردند.


هیچ گونه فضا سازی و تفسیر پردازی نداشتند.


بچه‎ها هفت شبانه روز به احترام روح بزرگ حضرت امام خمینی همه برنامه‎های فرهنگی ورزشی که در اردوگاه داشتند را تعطیل و عزاداری کردند. سربازها و افسرهای عراقی‌ هم گیر نمی‌دانند.


سرگرد مفید که یک بعثی تمام عیار بود، مسئولین آسایشگاه ها را جمع کرد و رحلت حضرت امام را تسلیت ‎گفت و می‌گفت: مرگ حق است و ما یک روز از دنیا خواهیم رفت. شما رهبرتان را از دست دادید و من با شما ابراز همدردی می‌کنم.


من این حرکت فراموش نشدنی دشمن را «مثبت»، می‌دانم و از آن بعنوان یک حرکت «مثبت تاریخی» از دشمن یاد می‎کنم.


گرامی می‌داریم یاد امام وشهدای ۱۵ خرداد را و امیدواریم شرمنده آن‌ها نباشیم. «انشاءالله»،


حاج حسین ربیعی


انجمن نویسندگان استان گلستان هوران


14 خرداد 1399


 

Share

نظرات کاربران

نارنجستان