سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

حبیب زندگی؛ معصومه هم داوی لرزش دستم بود، هم مرهم زخمهای جنگم

کدمطلب : 17249

حبیب زندگی؛ معصومه هم داوی لرزش دستم بود، هم مرهم زخمهای جنگم


فرشته ای که؛
عقد دختر عمو پسر عمو
را در آسمان بست.


معصومه دختر جوانی که خودش را وقف حبیب جنگ کرد، دختر تو کوچه ها بازی میکرد که پسر عمو حبیب با ویلچر به آبادی آمد، روی تخت با درد و زخم بستر جنگ...
معصومه
آخرین دختر خانه بود
هنوز به سن بیست و پنج نرسیده بود که به عقد پسرعمو حبیب در آمد، حبیب بیش از چهل سال سن داشت، روی تخت و ویلچر زندگی میکرد. دختر عمو خودش را به ویلچر حبیب گره زد.


گفت؛ زندگی با یه جانباز برام شیرین تر از سیب سرخ بهشت است...


فامیل یک بچه آورده بودند حالا حبیب که جانباز نخاعی است، صاحب بچه نمی شید، سرگرم تان کند، معصومه گفت: زندگی ما شیرین و پر از سرگرمی است، حبیب همه چیز من است، من بچه نمیخوام...
من و حبیب سرگرم و خوشحالیم.. بیمارستان و فیزوتراپی و ‌... 


مکه هم رفتند حج واجب شدند حاج حبیب و حاج معصومه .... هم مهمانی دل بود هم خدا میزبان عشق فرزندان روح الله بود. 


حبیب دیروز بعد سی سال و اندی رنج و درد شهید شد.


معصومه نیز با خاطرات حبیب روزگار خواهد گذراند، یک عشق عالمگیر  را در تاریخ ثبت کرد با وفای به عهد، دختر وفادار روستای محمد آبادگرگان، زادگاه فرمانده شهید صادق مکتبی بود


حبیب عاشق دختر عموش بود، جنگ زندگی حبیب را اینطور رقم زد.



شرافت و وفاداری ...
محبت زندگی
باشد که رستگار شویم.
#آمین



غلامعلی نسائی
هوران



Share

نظرات کاربران

نارنجستان