سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

جلو میام... شربت نمی‌خورم + شربت شهادت!

کدمطلب : 18005

شربت شهادت


جلو میام... شربت نمی‌خورم


خاطراتی از سرآشپزِ لشکر 25 کربلا


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


فرماندۀ لشکر پیغام داد که آشپزخانه را به‌ سمت فاو حرکت بدهم. جابه‌جایی آشپزخانه یکی از پرمشقت‌ترین کارها بود. چند روز طول کشید تا کارها را سروسامان بدهم و آشپزخانه را ردیف کنم. همه‌چیز که مرتب شد، گفتم: «می‌رم اهواز تا مایحتاج آشپزخانه رو تهیه و با خودم بیارم.»


با تویوتا به اهواز رفتم. به پادگانِ شهید بهشتی که رسیدم، گفتم: «بهتره سری به خانواده بزنم و برگردم.»


خانواده‌ام، همراه خانواده‌های دیگر نیروهای لشکر، داخل پادگان زندگی می‌کردند. نیم ساعت هم نشده بود که با آن‌ها خداحافظی کردم و راه افتادم. هنوز چند قدم از منزل دور نشده بودم که دیدم «حاجی‌گلگون» سراسیمه به ‌طرفم می‌آید. گفتم: «چی شده حاجی؟! چرا پریشونی؟»
گفت: «عراق به فاو حمله کرده و تموم ارتشش رو کشیده سمت فاو. اوضاع خیلی خرابه. آمریکایی‌ها و کویتی‌ها هم هستند.»
سریع به آشپزخانۀ پادگان رفتم تا ببینم چه‌ کار باید بکنیم. وارد آشپزخانه که شدم، حاج‌محمد صادقی صدایم زد و گفت: «آشپزخانه‌ات را در فاو با خاک یک‌سان کردند. حاج‌مرتضی سفارش کرده با یه اکیپ آشپز و دستیار و نیرو، همراه مایحتاج اولیه برای ده‌هزار نیرو بری سمت فاو. خودِ مرتضی هم رفته جلو.»
سریع چهل نفر را دست‌‌و‌پا کردم. یک مینی‌بوس، یک بنز تک و دو تا نیسان ‌پاترول آن‌جا بودند. گفتم: «رانندۀ بنز تک کجاست؟ صداش کنید و بگید بیاد ماشینشو ببره جلوی انبار!»
آقای کاظمی، رانندۀ بنز تک گفت: «می‌خواید کجا برید؟»
گفتم: «ماشین رو بزن پای انبار، تا ببرمت یه جای باحال و شربتی بهت بدم که تا حالا تو عمرت نخورده باشی!»
گفت: «باشه، ولی خط مقدم نمیام؛ اگه ماشینم رو بزنند، بیچاره می‌شم.»
گفتم: «هیچ نترس! به فکر شربتی باش که قراره بهت بدم؛ ماشینو می‌خوای چی‌کار؟»
خندید و ماشین را آورد جلوی انبار. تا خرخره ماشین‌ها را بار زدیم. دوتا بسیجی را بردم گوشۀ خلوت و گفتم: «بچه‌ها! می‌شینید کنار این راننده و یه‌راست می‌رید فاو. توی راه هم اصلاً نمی‌گید که داریم به سمت فاو می‌ریم؛ فقط آدرس می‌دید. ما هم پشت سرتون میایم.»
راننده سوار شد و آن دو بسیجی هم پریدند کنار راننده و به‌ سمت فاو حرکت کردند. به نزدیکی پل اروند رسیدیم. رزمنده‌ها سردرگم و بدون اسلحه و تجهیزات به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند. انگار یک‌مرتبه افتادیم وسط اقیانوسی از آتش و دود و غبار. فضا، سنگین و نفس‌گیر بود؛ خمپاره جای خمپاره، گلوله از پس گلوله می‌آمد. به راننده گفتم: «یه لحظه هم توقف نکن و یه‌راست از پل رد شو! اون‌طرف آتیش، سبک‌تر می‌شه.»
توی مسیر، ترکش‌های ریز و درشت به تنۀ مینی‌بوس می‌خوردند. رسیدم به محل استقرار بچه‌های لشکر. چیزی از آشپزخانه نمانده بود. از کل نیروهای آشپزخانه فقط یک بسیجی مانده بود که نشسته بود و زارزار گریه می‌کرد. گفتم: «چه بلایی سرتون اومده؟»
مرا در آغوش کشید و گفت: «همۀ بچه‌های آشپزخونه یا شهید شدند یا شیمیایی.»
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سیداحمدرضا، رانندۀ تویوتایی که غذای خط را بین رزمنده‌ها توزیع می‌کرد، از راه رسید. بغلش کردم و گفتم: «پسر! تو هم موندی الحمدلله؟! هنوز شربتِ شهادت رو نخوردی؟»
تا اسم شربت را بردم، رنگ از روی رانندۀ بنز تک پرید. فرستادمش توی سنگر و به بچه‌ها گفتم: «همین‌جا مستقر می‌شیم تا ببینم چی می‌شه.»
از سید خواستم تا مرا به خط مقدمِ ستاد ببرد. هنوز خیلی نرفته بودیم که چشمم به کارخانۀ نمک و تانک‌های عراقی افتاد که همین‌طور کنار هم صف کشیده و منتظر بودند. جلوتر که رفتیم، سید، تویوتا را کناری زد و گفت: «حاجی! بیا پایین تا نرفتیم هوا.»
از ماشین پریدم پایین و از بریدگیِ خاکریز رد شدیم. آن‌طرفِ خاکریز، غوغایی بود. شهدا کنار هم افتاده بودند و مجروحان ناله می‌کردند. جلوتر، فکوری را دیدم که توی سنگرِ منهدم‌شده‌ای نشسته، چندتا بی‌سیم دور و برش است و دارد حرف می‌زند. گفتم: «فکوری! چه خبر؟ چی‌کار می‌کنی؟»
گفت: «برو غذا رو بیار که بچه‌ها از گرسنگی نا ندارند. برو قاسم‌آبادی! یه تیر می‌خوری و اون‌وقت واویلا می‌شه ها.»
آتشِ دشمن سنگین بود. داشتیم حرف می‌زدیم که آقامرتضی آمد پشت خط. صداش آن‌‌قدر بلند بود که می‌شنیدم. مرتضی گفت: «چه خبر فکوری؟!»
فکوری پاسخ داد: «حاجی! دست ما رو بگیر که رفتنی هستیم.»
ـ فکوری! محکم باش. ما داریم می‌رسیم. فقط و فقط مقاومت کنید که اومدیم.
ـ حاجی! این قاسم‌آبادی اومده این‌جا برای سرسلامتی.
ـ به قاسم‌آبادی بگو سریع برگرده عقب و به مهموناش برسه. برای چی اومده اون‌جا؟
گفتم: «به آقامرتضی سلام برسان و بگو: سور و ساتش به‌راهه، همین الآن می‌فرستم.»
با فکوری خداحافظی کردم و سینه‌خیز از خاکریز گذشتیم. تندی سوار تویوتا شدیم و برگشتیم. بنز نبود. به آن دو بسیجی گفتم: «پس رانندۀ بنز کجاست؟»
گفتند: «حاجی! ترسیده و ماشین را برده آن‌طرفِ پل اروند.»
ـ بارِ چی؟ خالی شد؟
ـ نه! با همان بار رفته.
عصبانی شدم و به رانندۀ سردخانه گفتم: «تندی با موتور برو و ماشین رو بگیر و بیار! معطل نکنی‌ها! برو، زود باش!»
رفت و دیدم معطل کرد. دل توی دلم نبود. با سید راه افتادیم. نرسیده به پل، دوتا راکت زدند. نزدیک بود ماشین برود روی هوا، ولی به‌ خیر گذشت.
راننده رفته بود توی سنگر و داشت می‌لرزید. گفتم: «نترس بابا! من الآن پنج ساله که توی جبهه‌ام و تو این مدت حتی یه عقرب هم منو نزده، چه برسه به این‌که عراقی‌ها منو بزنند! فقط چند باری خودی‌ها، با دستۀ گوشت‌کوب زدند توی چش و چالم.»
خندید. دو ـ سه تا جوک دیگر برایش تعریف کردم و بلندش کردم. گفتم: «اگه خدا نخواد، هیچ اتفاقی برات نمی‌افته. همه، این‌جا آرزوی شهادت دارند، ولی تو هنوز یه جرعه هم از شربت ما نخوردی!»
خندید و گفت: «میام حاجی! ولی شربت نمی‌خورم. دیگه هم بهم تعارف نکن!»
گفتم: «برادرِ من! هرچی خدا بخواد، همون می‌شه. من چی‌کاره‌ام به تو شرب بِدم؟! من کجا لایق این حرف‌ها هستم؟ اگه طبیب بودم، سرِ خود دوا نمودم!»
راننده سوار ماشین شد و راه افتادیم. خیلی زود رسیدیم. گفتم: «سید! دعا کن این بندۀ خدا، اتفاقی براش نیفته که خودم رو نمی‌بخشم. خیلی ترسیده.»
تمام لحظه‌ها برایش دعا می‌کردم که سالم از معرکه بیرون برود. به راننده هم گفتم: «برو تو سنگر تا اتفاقی برات نیفته. برای ماشینت هم غصه نخور! اگه یه ترکشِ کوچولو بخوره، یه ماشین دست‌اول برات می‌گیرم.»
سریع بار را خالی کردیم. دستور دادم همه تند و ضربتی، غذای بچه‌ها را خشک بسته‌بندی کنند. دوتا نان لواش، دوتا خیار و یک ماست، بسته‌بندی کردیم و عقب و جلوی تویوتا را پر کردیم از بسته‌های غذا. به همان دو بسیجی گفتم: «می‌شینید عقب تویوتا و به خاکریز که رسیدید، تند غذاها رو می‌‌ندازید تو بغل رزمنده‌ها که از گرسنگی نا ندارند!»
سید حرکت کرد. ما هم شروع کردیم به بسته‌بندی سریِ دوم. مدتی گذشت و سید برگشت تا سریِ دوم را ببرد. مشغول بار زدن غذاها شدیم و سید رفت تا در سایۀ سنگر، کمی استراحت کند. ناگهان راکتی آمد و صاف خورد توی شکم سید! شوکه شدم. زبانم بند آمده بود و توان حرف زدن نداشتم. بچه‌ها دویدند طرف سید. من هم دویدم. سید درجا شهید شده بود. یک‌مرتبه به خود آمدم و زدم زیر گریه. پیکرِ سید را گذاشتیم عقب تویوتای خودش و من نشستم کنارش. رفتیم سمت پل اروند. آن‌جا با سید وداع کردیم، جنازه را تحویل دادیم و برگشتیم.
هنوز چند متری مانده بود به آشپزخانه برسیم که آشپزخانه رفت روی هوا. تمام بچه‌ها، جز دو ـ سه نفر یا شهید یا به‌شدت زخمی شدند. من ماندم و آن دو بسیجی و رانندۀ بنز که توی سنگر بود. یکی از بسیجی‌ها را فرستادم دنبال راننده. دیگر نه غذایی مانده بود، نه جایی.
راننده ترسان و لرزان آمد. شهدا و مجروحان را پشت بنز گذاشتیم و به ‌سمت بیمارستان صحراییِ حضرت فاطمۀ‌الزهرا(س) راه افتادیم. مجروحان و شهدا را جلوی بیمارستان پیاده کردیم. هنوز بیست متر دور نشده بودیم که هواپیمایی، بالای سر بیمارستان پیدا شد و آن‌جا را بمباران کرد.
راننده پایش را گذاشت روی پدال گاز. نزدیک بود چپ کنیم. پایم را بردم آن‌طرف و زدم روی ترمز. ماشین میخ‌کوب شد. گفتم: «مرد، نگه دار! باید بریم کمک. همۀ بچه‌ها شهید شدند.»
یک ‌عالمه پیکر سوخته را گذاشتیم عقب ماشین و با هزار غصه و دل‌تنگی به ‌سمت اهواز حرکت کردیم. توی راه به راننده گفتم: «حالا برات ثابت شد؟»
راننده به گریه افتاد. گفت: «راستش من دیگه آدمِ قبلی نیستم و تا شهید نشم، از این‌جا نمی‌رم.»
شهدا را تحویل دادیم و برگشتیم پادگان شهیدبهشتی. نزدیک ساعت چهارِ عصر بود. یک‌راست رفتم آشپزخانه، بچه‌ها را صدا زدم و گفتم: «هرچه مرغ دارید، بیاورید بیرون! فقط شکم مرغ‌ها را تمیز کنید! مرغ‌ها را درسته سرخ می‌کنیم.»
لگن‌ها را گذاشتیم روی گاز، روغن ریختیم و شروع کردیم به سرخ کردن مرغ‌ها. تا چهارِ صبح بدون این‌که ذره‌ای بخوابیم، تمام مرغ‌ها را سرخ کردیم. مرغ‌ها که سرخ شدند، نمازمان را خواندیم. بچه‌های بسیجی هم آمدند و دسته‌جمعی یک مرغ با شش نان لواش، گذاشتیم و بسته‌بندی کردیم. دیگر داشت هوا روشن می‌شد. تمام مرغ‌ها را بارِ کانکس کردیم و راه افتادیم. به اروند که رسیدیم، حمدالله صادقی، مسئول تدارکات لشکر 25 کربلا جلویمان را گرفت و گفت: «کجا دارید می‌رید؟»
گفتم: «می‌خوایم بریم فاو؛ بچه‌ها گرسنه‌اند.»
آتشِ دشمن آن‌قدر سنگین بود که از هوا و زمین آتش می‌بارید. عراق با هرچه‌ توپ داشت، از جزیرۀ بومیان تا خود بصره را زیر آتش گرفته بود. مرگ و زندگی قابل تفکیک نبود. زمین، آب‌کش شده بود. حمدالله گفت: «همه‌جا رو گرفتند، هیچ کجا نمی‌تونید برید. پل هم شکسته و همه‌چیز تموم شده!»
حدود ساعت دَه صبح بود. گفتم: «یه کانکس مرغِ سرخ‌کرده رو چی‌کار کنم؟»
گفت: «از همین‌جا شروع کنید و برید به ‌سمت شلمچه. بدید به رزمنده‌ها که خیلی گرسنه‌اند.»
نشستم عقبِ کانکس و شروع کردیم به تقسیم تا رسیدیم به خود شلمچه. توی ستاد، مرتضی قربانی خسته، ناراحت و دل‌گیر نشسته بود. مرتضی دستور داد آشپزخانه را همان‌جا سرپا کنم. رفتیم اهواز، لوازمِ مورد نیاز را آوردیم و آشپزخانه را برپا کردیم.
مدتی گذاشت. من به مرخصی دو ـ سه‌ماهه رفتم. موقع برگشتن، از پشتیبانی جنگ گرگان، یک کانکسِ یخچال‌دار کمپوت گیلاس بار زدم و به اهواز رفتم.
به پایگاه شهید بهشتی که رسیدم، سراغ مرتضی را گرفتم. گفتند: «شلمچه است.» حرکت کردم به‌ سمت شلمچه. شب بود. حاجی‌جوشن را صدا زدم و با هم کمپوت‌ها را بین رزمنده‌ها تقسیم کردیم. در همین بین، مرتضی از سنگر بیرون آمد. سلام‌ و علیک کردیم. مرتضی قربانی گفت: «حضرت امام قطع‌نامه رو با جام زهرش پذیرفته...»
سکوت، فضای منطقه را پر کرده بود. آتش‌بس شده بود. نه صدای گلوله‌ای، نه خمپاره‌ای. جنگ به آخر خط رسید.


 

Share

نظرات کاربران

نارنجستان