سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

این گروهِ کتک‌خور نمونه! / اردگاه تکریت صدام بعثی

کدمطلب : 18056

اسارت هوران


این گروهِ کتک‌خور نمونه!


خاطراتی از جانباز و آزاده «سعید مفتاح»، معاون گردانِ «یارسول»


نویسنده؛ غلامعلی نسائی


هوران؛ شب از نیمه گذشته است. ستاره‌ها در حریم شب چهارم خرداد 67، سوسو می‌زنند و هیچ خط سرخی نگاه ملتهب مهتاب را نمی‌شکند. سکوتی سنگین، شلمچه را فراگرفته است؛ نه صدای گلوله‌ای، نه غرّش تانکی، نه صدای هولناک کاتیوشایی. انگار عراقی‌ها فیتیلۀ جنگ را پایین کشیده‌اند! از این‌همه آرامش شلمچه نگرانم. بچه‌های «یارسول» هم دلواپسند.


یحیی خاکی، فرماندۀ گردان می‌گوید: «سعیدجان! برو موقعیت گروهان 1 را بررسی و کمین‌ها را سرکشی کن. به شعبان و بچه‌ها بگو، خبرهایی هست؛ بیدار و هوشیار باشند!»


ما با دو گروهان در خط اول مستقر هستیم. خط اول، خاکریز بلندی است و در انتهای سمت راستش، بریدگی است که وارد کانالی می‌شود. توی کانال، بچه‌های لشکر «41 ثارالله(ع)» پدافند کرده‌اند. در سمت چپ، دشتی سوت‌وکور قرار دارد که تا چشم کار می‌کند، سیم‌خاردار دارد و اطرافش نیزه‌کشی شده است، با مین‌های نامنظم و خاکریزهای شکسته و بی‌صاحب.


فاصله‌مان تا خاکریز دشمن، یک کیلومتر است. شانۀ خاکریزمان را یک کانال به عمق یک‌ونیم متر بریده است و مستقیم می‌رود توی دل عراقی‌ها؛ پشت خط دوم.
گروهانِ 1 به فرمان‌دهی شعبان صالحی، در فاصلۀ بین دو خاکریز و در نقطه‌های کمینی که پنجاه متر بیشتر با کمین دشمن فاصله ندارند، مستقرند.


کارت دانشجویی، مدارک شناسایی و عکس نامزدم مریم را از جیبم درمی‌آورم. عکس مریم را دوباره می‌گذارم توی جیبم. کلاه‌آهنی‌ام را روی سرم می‌گذارم و سربندِ «یا زهرا» را روی لبه‌اش می‌بندم. اسلحه‌ام را برمی‌دارم و یحیی را بغل می‌کنم. می‌خندد و می‌گوید: «سعید! مشکوک می‌زنی‌ها.»
دست می‌گذارم روی قلبم، روی عکس امام. می‌گویم: «آقایحیی! امشب حالِ دیگه‌ای دارم. حسّ غریبی وجودم رو پر کرده.»
از سنگرِ فرمان‌دهی می‌زنم بیرون. از شکاف خاکریز، وارد کانال می‌شوم. هفت‌صدمتر جلوتر، بچه‌های گروهان1 مستقرند.
روزها را می‌شمارم. فروردین بود که نامزد شدیم. بیست روز پس از عقد، راهی جبهه شدم، می‌شود 45 روز. آن روز رفقا آمده بودند جبهه برای تبریک. وقتی داشتیم روبوسی می‌کردیم، یکی از بچه‌ها زد زیر گریه. گفتم: «چی شده رفیق!»
گفت: «سعیدجان! فاو سقوط کرد. عراق به فاو تک زده. لعنت به آمریکا! سربازهای آمریکایی و کویتی هم بودند. اوضاع خیلی وخیمه. اومدم فقط بگم که ما راهی هستیم. آقایحیی سفارش کرده هر کجا مشغولید، ول کنید و زود بیاید!»
این را که گفت، همۀ وجودم یک‌جا فرو ریخت. یواشکی با مشت به پهلویش کوبیدم و گفتم: «می‌مُردی فردا می‌گفتی؟»
گفت: «فردا نیستم سعیدجان!» سرش را انداخت پایین و با رفقا رفت.
*** مریم شهرستان تو خونه خودشان است
مریم سقلمه‌ای به پهلویم زد و گفت: «سعید! کجایی؟»
نمی‌دانستم چه باید بگویم. گفت: «می‌خوای بری؟»
می‌دانست آدمی نیستم که بمانم. داشت مثل آدم‌های منتظر، دل‌تنگ و اندوهگین نگاهم می‌کرد. فهیمد که احساسش را درک کرده‌ام. از توی جعبه، ساعتی با بند فانتزیِ خیلی قشنگ، بیرون آورد و به دستم بست. خندیدم و گفتم: «می‌ترسی گم بشم؟»
ساکت شد. پارچه‌ای را که بالای سرمان گرفته و تویش قند سابیده بودند، برداشت و کشید روی آینه. آینه را برد توی اتاق، کنار عکس کوچکی از خودش گذاشت. عکسش را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. گفت: «سعید! می‌خوای با خودت ببری؟ اگر اسیر بشی و بیفتی دست دشمن! اگر شهید بشی...»
***
آقارسول می‌پرسد: «چیزی شده؟»
می‌گویم: «نه!»
می‌روم سراغ کوله‌ام و عکس مریم را می‌گذارم تویش. به آقارسول می‌گویم: «این کوله امانته. اگه اتفاقی افتاد، بفرست آمل!»
از سنگر می‌زنم بیرون و وارد کانال می‌شوم. همیشه موقع رفت و برگشت، قدم‌هایم را می‌شمرم. با هر ده قدم، صدای گلوله یا خمپاره‌ای افکارم را به‌هم می‌ریزد و تا می‌خواهم افکارم را جمع کنم، دوباره زمینِ زیر پایم می‌لرزد.
به خطّ کمین می‌رسم. شعبان، رسول کریم‌آبادی، اصغر نبی‌پور و مصلحی به دیوار سنگر تکیه داده‌اند. رسول، کلاه‌آهنی‌اش را گذاشته نوک اسلحۀ کلاشینکف و دارد به قناسه‌چی‌های عراقی نشانه می‌دهد. با خنده می‌گوید: «نُچ! خبری نیست. یا کور شدند، یا دور شدند، یا خبراییه!»
می‌گویم: «برای همین اومدم. اومدم ببینم اوضاع از چه قراره. من که می‌گم عراق فردا تک می‌زنه.»
اصغر، رسول و شعبان سر تکان می‌دهند و حرفم را تأیید می‌کنند. شعبان می‌گوید: «امشب خیلی ساکت شده. دلواپسم!»
گشتی می‌زنیم و برمی‌گردیم. تا نزدیک صبح، عراق حتی یک گلوله هم شلیک نمی‌کند. می‌روم و گشتی توی کمین‌ها می‌زنم. عقربۀ ساعت می‌رود روی هفت. شعبان می‌گوید: «ساعت چنده؟»
تا می‌گویم: «هفت»، یک‌دفعه آتش‌بار دشمن آغاز می‌شود. انگار صد تانک، صد تیربار و صد خمپاره، یک‌جا شروع کرده‌اند به آتش. وجب به وجب خمپاره و گلوله می‌بارد. آن‌قدر آتشِ دشمن سنگین است که قدرت و تعادل ما را به‌هم می‌ریزد. جنگی سخت درگرفته است. تا به ‌حال، چنین آتش سنگینی ندیده‌ام. هوا کم‌کم گرم و سوزان می‌شود. شرجیِ هوا و بوی گوگرد، نفس‌گیر می‌شود.
ساعت نزدیک ده صبح است. همراه رسول، شعبان و اصغر سخت با عراقی‌ها درگیریم. نوبت به نوبت آرپی‌جی، تیربار و کلاشینکف می‌زنیم. می‌خواهیم مانع عبور دشمن شویم. وسطِ آن درگیری و گلوله، به‌‌شوخی به اصغر می‌گویم: «اصغرجان! با این وضع که عراق داره می‌کوبه، اگه منطقه رو بگیرن، آب‌میوه‌ها می‌افته دستشون. ما هم اسیر می‌شیم و اون‌‌وقت نامردا جلوی چشممون اونا رو می‌خورن. بیا آب‌میوه‌ها را بخوریم تا دست این لعنتی‌ها نیفته!»
شب قبل، گردان به هر کدام از بچه‌ها آب‌میوه‌ داده بود. من و اصغر چون آب‌میوه‌ها گرم بودند، سهممان را نخوردیم و گذاشتیمشان توی کلمنِ یخ، تا فردا در اوج گرما نوش‌جان کنیم.
این را می‌گویم و می‌روم سراغ کلمن، تا آب‌میوه‌ها را بیاورم و چهارنفری بخوریم. می‌خواهم درِ کلمن را باز کنم که اصغر می‌آید بالای سرم، تفنگش را می‌گیرد روی دهنۀ کلمن و می‌گوید: «سعید! نمی‌ذارم این آب‌میوه‌ها خورده شوند.»
ـ یعنی چه؟
ـ همین که گفتم. حق نداری دست بزنی!
ـ اصغرجان! همۀ بچه‌ها سهم خودشونو خوردند؛ این سهم ماست. مگه قرار نبود بذاریم خنک بشن و امروز بخوریم؟!
دستم را می‌برم توی کلمن و آب‌میوه را بیرون می‌آورم. می‌گویم: «بیا! این سهم تو.»
و همین‌طور که نگاهش می‌کنم، قوطی بعدی را بیرون می‌آورم. می‌گویم: «اینم سهم خودم.»
منتظر پاسخ اصغرم. اصغر می‌گوید: «سعید! امروز عاشوراست؛ روزی که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چه‌طور می‌خوای آب‌میوۀ خنک بخوری، در صورتی‌ که امام حسین(ع) آب نداشت؟!»
حرف اصغر مثل پتک می‌خورد توی سرم و آب‌میوه‌ها از دستم می‌افتند. کلاشم را برمی‌دارم و راه می‌افتم.
من، اصغر و رسول، کنار هم سخت می‌جنگیم. من و رسول کلاه‌آهنی نداریم، اما اصغر که وسط ماست، کلاه دارد. ناگهان صدای برخورد گلوله با پیشانی اصغر بلند می‌شود. اصغر به پشت می‌افتد. تیر درست خورده وسط دو ابرویش؛ زیر لبۀ کلاه. خون می‌جوشد و روی گونه‌هایش شره می‌کند. دهانش کف می‌کند. دست می‌گذارم روی صورتش. خون، داغ و جوشان است. بدنش نرم‌نرم می‌لرزد. با رسول بلندش می‌کنیم. گریه، امانمان را می‌گیرد. کمی آن‌طرف‌تر توی کانال، بچه‌های امدادگر را صدا می‌زنیم. اصغر را می‌بوسیم و وداع می‌کنیم.
عراقی‌ها به سی‌متریِ ما رسیده‌اند. ناگهان رسول «آخی» می‌گوید و می‌افتد. برمی‌گردم. رسول توی بغل شعبان است و شعبان دارد خون‌های روی صورتش را آرام‌آرام پاک می‌کند؛ انگار دارد نوزادی را نوازش می‌کند! دستم روی ماشه است. تک‌تک می‌زنم و می‌پرسم: «رسول پروانه شد؟»
شعبان توی آن هول‌وولا می‌خندد. می‌زند روی صورت رسول و می‌گوید: «چیزی نیست، سطحیه. درست خورده بالای پیشانیش؛ طوری ‌که تا یه سانت رو شکافته.»
رسول برای مدتی گیج و سردرگم است. سرش را می‌بندیم. نیم‌خیز می‌شود، تکانی می‌خورد و می‌گوید: «نزدیک بود شهید بشم!»
کم‌کم سر حال می‌آید. شعبان می‌گوید: «سعید! تو برو خطّ اول، من جات می‌جنگم. هرچه یحیی رو می‌گیرم، بی‌سیمش خاموشه. احتمالاً عراقی‌ها خطّ اول رو شکستند. شاید هم گردان عقب نشسته. اگه این‌طور باشه، ما این‌جا گیر افتادیم. مراقب باش شهید و اسیر نشی. هر طور شده، باید زنده بمونی. الآن وقت شهید شدن نیست. آهای رسول! تو هم همین‌طور؛ نباید شهید بشی، وگرنه معلوم نیست که دشمن تا کجا رو بگیره. برو زود خبر بیار که چی‌کار کنیم! اگه یحیی رو پیدا کردی، وضعیتمون رو براش توضیح بده و بگو ما باید چی‌کار کنیم؟»
بلند می‌شوم و می‌دوم. می‌روم توی سنگرِ فرمان‌دهی. جا می‌خورم. سنگر خالی است. تفنگم را آمادۀ شلیک می‌کنم و بیرون می‌زنم. همه‌جا سوت‌وکور است. چه‌طور متوجه نشدم؟!
می‌روم پشت سنگر. از آن‌چه می‌بینم، شوکه می‌شوم. تعدادی بسیجی دارند بچه‌های گردانِ یا‌رسول را که در حال عقب‌نشینی هستند، از پشت می‌زنند. می‌دوم به طرفشان. اسلحه‌ام را بالا می‌برم و داد می‌زنم: «نزنید، نزنید! دیوونه‌ها! این‌ها خودی‌اند. شما دارید بچه‌های گردان یارسول رو می‌زنید. بنده‌های خدا! عراقیا اون‌طرفند.»
به یک‌متری‌شان که می‌رسم، یک‌دفعه چهل ـ پنجاه‌ تا اسلحه می‌نشیند روی شکم، شانه و سرم. داد می‌زنند: «ایرانی، ایرانی. انت حرس خمینی!»
چهره‌های خاصی دارند. با خودم فکر می‌کنم: «شاید اینا بچه‌های کرمانند!» ولی وقتی به خود می‌آیم، می‌بینم ای دل غافل! این نامردها عراقی‌اند که لباس بسیجی‌ها را پوشیده‌ و خودشان را به شکل ما درآورده‌اند.
عراقی‌ها مثل سگ و گربه می‌ریزند روی سرم و با مشت و لگد می‌زنند. دوتا افسر «جیش الشعبی» دستم را می‌گیرند. اسلحه را می‌اندازم. همه‌چیز تمام شده است و من اسیر شده‌ام. به یاد مریم می‌افتم؛ به یاد عکسش که اگر آورده بودم، الآن دست این نامردها می‌افتاد. احساس پیروزی بهم دست می‌دهد. دستم را می‌چسبند تا ساعتم را باز کنند؛ ساعتی را که مریم سر سفرۀ عقد به دستم بست. نمی‌توانند بازش کنند و دارند دوتایی دستم را می‌شکنند. می‌گویم: «ول کنید! خودم بازش می‌کنم.»
ساعت را می‌دهم به افسر عراقی. هرچه توی جیب دارم، خالی می‌کنند و پوتین‌ها را از پایم درمی‌آورند. می‌رویم پشت خاکریز. چندتا از بچه‌ها با دستِ بسته روی خاک افتاده‌اند.
ظهر گذشته است. نمازم را آرام، توی دل می‌خوانم. بلندمان می‌کنند. از چند خاکریز می‌گذریم. هوا رو به تاریکی می‌رود. خورشید به ته افق چسبیده است.
در بین راه با دست‌های بسته، دومین نماز اسارت را توی دل می‌خوانیم. پشت ایفا، هشت سرباز بعثی، بالای سرمان ایستاده‌اند. هرازچندگاهی با نوک کلاشینکف تهدیدمان می‌کنند. زمان، نفس‌گیر شده است و ثانیه‌ها سمج. از مسیرهای تاریک و ناشناخته عبور می‌کنیم.
زندان الرشید
پیاده می‌شویم و از میان مشت و لگد و باتوم رد می‌شویم. گوشه‌ای از محوطۀ زندان، روی زمین می‌نشینیم. هنوز دستمان از پشت بسته است. گرسنه‌ام، تشنه، خسته و خواب‌آلوده. بازجویی‌ها شروع می‌شوند. از آب و غذا خبری نیست؛ فقط می‌پرسند و با قنداق تفنگ می‌کوبند به شانه و شکم و پهلویمان. هیچ قانونی برای کتک زدن ندارند. هرجور که دلشان بخواهد، می‌زنند.
نزدیک ظهر شده است. تکه‌ای نان خشک، دو دانه خرما و لیوانی نیمه‌پر از آب ولرم، غذایمان است. از دیروز صبح که اسیر شدم، این اولین لقمه‌ای است که می‌خورم. با خودم فکر می‌کنم: «باید مسیر سختی رو طی کنم؛ پس نباید کم بیارم!»
چیزی نگذشته است که چند ایفا وارد می‌شوند. خدا خدا می‌کنم که بچه‌ها آشنا باشند. توی این غربت، تنها رفاقت است که آدم را از این‌همه دل‌تنگی و فراق می‌رهاند.
بچه‌ها که پیاده می‌شوند، شعبان نائیجی و صالحی را می‌بینم. بهشان اشاره می‌کنم که من این‌جا هستم. سری تکان می‌دهند و سلام می‌کنند. حبیب را هم می‌بینم که بُغ کرده است. رسول، خونین و نیمه‌هوشیار است. حسین برومند، سر تا پا خونی است. حمید غیوری هم هست. خوش‌حال می‌شوم؛ هرچند بغضِ اسارت دوستانم، گلویم را می‌فشارد.
عراقی‌ها آمارگیری می‌کنند و کتک‌خوران می‌رویم داخل. حدود هزار نفریم. از نرده‌های آهنی و از مقابل قاب عکس بزرگ صدام می‌گذریم و وارد راهرویی می‌شویم. دو طرف بازداشتگاه، چند سالن صدنفره است. بعضی‌ها روانۀ سالن می‌شوند و ما توی راهروی اصلی مستقر می‌شویم. اولین شبِ اسارت، سخت و سنگین می‌گذرد.
غروب روز دوم است. وقتی می‌خواهیم وارد سالن شویم، بسیجی‌ای محکم می‌کوبد به کلۀ صدام و قاب عکس صدام خُرد می‌شود. عراقی‌ها می‌ریزند توی بازداشتگاه و هرچه داد و فریاد می‌کنند، کسی بسیجی را معرفی نمی‌کند. تهدید می‌کنند که: «دست و سرتان رو می‌شکنیم!» بعد ما را به حال خودمان رها کردند.
اذان مغرب نزدیک است. توکل به خدا کرده و شروع می‌کنم به اذان گفتن؛ با صدای بلند و رسا.
ـ الله‌اکبر، الله‌اکبر!
نگهبان عراقی جلو می‌آید و داد می‌زند: «عقوبات، عقوبات.»
من اصلاً نمی‌بینمش و او هرچه فریاد می‌زند، صدایم را بلندتر می‌کنم. خیلی از بچه‌ها دارند اشک می‌ریزند. دل‌تنگی ریخته توی دلشان.
نگهبان عراقی تهدید می‌کند و می‌گوید: «فردا پدرتون رو درمیاریم!»
با کله‌شقی می‌گویم: «برو هر غلطی که دلتون خواست، بکنید!»
فردا صبح همه را می‌کشند بیرون و می‌گویند: «کی اذان گفت؟»
هیچ‌کس حرفی نمی‌زند. عراقی‌ها می‌افتند به جانمان و حالا نزن، کی بزن! دارند به قصد کشت، همه را می‌زنند. هرچه می‌گویم: «بابا! من اذان گفتم»، توی کلۀ پوکشان فرو نمی‌رود.
با شلاق، باتوم، پوتین و قنداق تفنگ می‌کوبند به همه‌جای تنمان؛ آن‌قدر که بی‌جان و بی‌رمق، خودمان را به داخل سلول‌ها می‌کشانیم.
هفتۀ سوم است. دیگر از گرسنگی و تنبیه‌های بدنیِ وقت و بی‌وقت، حسابی ضعیف شده‌ایم. حمید غیوری تب کرده است؛ بالای 42 درجه. از شدت تب در آن هوای گرم و سوزان، بدنش داغ و جوشان شده است. موقع هواخوری، پیکرِ بی‌رمق حمید را به محوطه می‌بریم و در گوشه‌ای روی زمین می‌خوابانیم. همه باید منظم توی صف آمارگیری صبحگاهی بایستیم. وضع آشفتۀ حمید، پاگیرم می‌کند و بالای سرش می‌ایستم؛ جوری که آفتاب داغ، روی تن خسته و تب‌دار حمید نتابد.
نگهبان عراقی می‌گوید: «این اسیر رو برای چی انداختید رو زمین؟ چی شده؟»
ـ مریض شده، تب داره. بدنش عفونی شده و وضع وخیمی داره.
ـ برو توی صف؛ من الآن بهش سه تا پنی‌سیلین می‌زنم، تبش می‌افته و سرحال می‌شه.
توی دلم می‌گویم: «خدا پدرت رو بیامرزه! بالأخره بین این‌همه عراقی وحشی، یه آدم با‌معرفت پیدا شد.»
خوش‌حال می‌روم بین اسرا و منتظر می‌مانم. نگهبان عراقی چند دقیقۀ بعد، با کابل ضخیمِ دومتری برمی‌گردد. از وحشت، دلم مثل دیوار دَه‌متری فرومی‌ریزد و بدنم به رعشه می‌افتد. اشاره می‌کند که: «بیا!» می‌روم جلو.
ـ به شکم برش گردان و برو عقب!
پاهایم سست شده‌اند. نگهبان، کابل را بالا می‌برد و سه ‌بار بر پشت حمید فرود می‌آورد. هربار حمید نیم‌متر از زمین بلند می‌شود و به زمین می‌افتد. از هوش رفته است. بلندش می‌کنیم و به بازداشتگاه‌ می‌بریمش. فردا صبح، سرحال و بدون تب از جایش بلند می‌شود.
روز بیست‌وسوم از زندان الرشید به اردوگاه «12 تکریت» منتقل می‌شوم. یکی از بچه‌های گردان به ‌نام قاسم، معتاد است و برای تأمین سیگارش دست به هر کاری می‌زند. او که سرباز است و خانوادۀ مرفهی دارد، هر بار یکی از بچه‌ها را به عراقی‌ها می‌فروشد و یک پاکت سیگار یا نان اضافه می‌گیرد! چند روز است که افتاده به جان سربازهای عراقی و مدام می‌گوید: «این سعید مفتاح، پاسداره، فرماندهه.»
سربازهای عراقی هم، دیگر او را شناخته‌اند و به حرفش گوش نمی‌کنند.
گروهی از افسران عراقی برای سرکشی به اردوگاه می‌آیند. بینشان یک سرتیپ هم هست. قاسم جلو می‌رود و به سرتیپِ عراقی می‌گوید: «من این‌جا یک نفر رو می‌شناسم که پاسداره، فرماندهه؛ سربازهاتون حرفم رو گوش نمی‌کنند.»
سرتیپ از قاسم خوشش می‌آید. دستی به سرش می‌کشد و پاکتی سیگار بهش می‌دهد. بعد هم ازش تشکر می‌کند. هنوز یک ساعت نگذشته است که عراقی‌ها مرا از صف بیرون می‌کشند و می‌برند. پای میز، یک سرتیپ، یک سروان و دو سرگردِ مترجم عراقی نشسته‌اند. بازجویی شروع می‌شود؛ اسمت چیه، بچۀ کجایی، چند سال داری، چه‌کاره بودی، چند بار به جبهه آمدی، داوطلبی یا پاسداری یا سرباز؟ می‌گویم: «من یه بسیجی عادی‌ام و اولین باره که به جبهه اومدم.»
می‌گویند: «نه! طبق مدارکی که ما داریم، تو سال‌هاست که جبهه‌ای. همیشه حضور داشتی و فرماندهی. خیلی هم به خمینی وفاداری؛ همیشه هم عکس خمینی رو سینه‌ات سنجاق شده بود.»
قاسم، سیر تا پیازِ مرا گزارش کرده است. می‌گویم: «نه پاسدارم، نه فرمانده بودم. فقط دانشجو بودم. به‌ خاطر این‌که در مقطعِ ارشد شرکت کنم و رتبۀ بالاتری تو دانشگاه بگیرم، با خودم فکر کردم چند ماهی به جبهه بیام تا بعداً امتیازی برام محسوب بشه؛ همین.»
عراقی‌ها فقط بازجویی می‌کنند و از کتک‌کاری خبری نیست؛ به خاطر همین، کمی ترسیده‌ام. عراقی‌ها دارند با هم مشورت می‌کنند. نگاهی به من می‌کنند، نگاهی به برگه‌ها و مدارکی که در دست دارند. سرگرد عراقی می‌پرسد: «علت این‌که قاسم می‌گه تو فرمانده بودی، چیست؟ مگه مریضه؟»
می‌گویم: «نه! مریض نیست. خود شما این مشکل را ایجاد کردید، چون هرکس میاد و می‌گه که فلانی پاسداره، فرماندهه و... فوری یه پاکت سیگار بهش می‌دید، غذا و امکانات می‌دید. قاسم هم معتاد و سیگاریه. کار دیگه‌ای از دستش برنمیاد و چون به سیگار احتیاج داره، این کارو می‌کنه. اگه همین‌طور ادامه بدید، تمام بچه‌های اردوگاه رو یکی ‌یکی معرفی می‌کنه و شما سرگردان می‌شوید.»
نگاهی به ‌هم می‌کنند و می‌گویند: «ما تمام مدارکت رو توی بصره پیدا کردیم. حرفت با مدراکی که ما داریم، جور درمیاد؛ این کارت دانشجویی‌ات، این هم کارت شناسایی‌ات.»
ـ من به شما دروغ نگفتم.
سرتیپ دستور می‌دهد قاسم را بیاورند و می‌افتند به جانش. با قنداق تفنگ و پوتین به پهلوهایش می‌کوبند، سیلی می‌زنند و حسابی تنبیهش می‌کنند. هرچه از جاسوسی‌اش خورده، از دماغش درمی‌آورند! قاسم می‌افتد روی پوتین‌های سرتیپ و می‌بوسدشان. قسم می‌خورد که: «به‌ خدا، به پیر، به پیغمبر، من دروغ نگفتم. سعید مفتاح فرماندهه، پاسدار خمینیه.» ولی گوش عراقی‌ها به این حرف‌ها بدهکار نیست.
روزها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند. دیگر حسابی جاگیر شده‌ایم؛ هرچند دلمان جای دیگری است. شب است. من، شعبان، جواد سعادت، حسین برومند و علی فتحی، دور هم نشسته‌ایم و به شوخی نقشۀ فرار می‌ریزیم. مثل توی فیلم‌ها، به سقف، دیوارها و پنجره‌ها نگاه می‌کنیم تا ببینیم آیا راه فراری هست یا نه؟ جاسوسی حرف‌هایمان را می‌شنود و نقشۀ فرار را جدّی می‌گیرد. می‌رود و لومان می‌دهد. هنوز یکی ـ دو روز از این ماجرا نگذشته است که صبح، ساعت هشت، عراقی‌ها می‌ریزند توی آسایشگاه و ما پنج نفر را با مشت و لگد می‌برند توی محوطه. تمام اسرا را هم از آسایشگاه‌ها ‌می‌آوردند بیرون تا همه، حساب کار دستشان بیاید.
با چوب، کابل، قنداقِ تفنگ و بیل به جانمان می‌افتند و تا می‌خوریم، می‌زننمان. جوری می‌زنند که بدنمان تَرَک برداشته است. بی‌هوش که می‌شویم، می‌اندازنمان توی حوض آب سرد، می‌آورند بیرون و دوباره شروع می‌کنند به زدن. من پنج بار بی‌هوش می‌شوم. بالأخره ولمان می‌کنند. نیمی از صورت حسین فلج شده و جواد لرزش اندام گرفته است. ما به‌ «اسرای نمونه در کتک‌خوری» مشهور شده‌ایم!
آزمون‌ها مرحله به مرحله، سخت و طاقت‌فرساتر می‌شد؛ برای انسانی دیگر شدن، و این‌چنین نیز شد.
***
ما اسرایی بودیم که ناممان در لیست صلیب سرخ وجود نداشت و خانواده‌هایمان هیچ اطلاعی از سرنوشتمان نداشتند، تا زمانی که وارد ایران شدیم.
توی قرنطینه بودم که مریم زنگ زد. او پای دلش ایستاده بود!


 

Share

نظرات کاربران

نارنجستان