سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

افتـــادم از پشـــــــت فـــرس عــــمو به فــــریـــادم بـــرس

کدمطلب : 16848

ابد والله ما ننسی حسینا/ حسینیه رجا در شب ششم محرم‌الحرام ۱۴۳۷؛


افتـــادم از پشـــــــت فـــرس عــــمو به فــــریـــادم بـــرس


مؤمن اهل دنیا نیست و حرص ندارد. ولی همه به این درجه نمی رسند که چیزی جز نور امام در آنها نباشد. فقط انبیاء و عباد ممتحن به این جایگاه می رسند. بقیه مومنین باید پاک از قوای شیطان بشوند. اگر به آن وادی رسیدی خیر و نیکی از طرف آنها صورت می گیرد. و البته جای دیگری خیر و نیکی و نوری نیست.




هوران: بار دیگر گردش روزگار ماه محرم را به ما رساند، ماه غربت حسین و تنهایی زینب را، ماه دلاورمردی عباس و شجاعت علی اکبر را؛ ماهی که اگر به هوش باشی و به گوش، بعد از گذشت قرن ها از آن، صدای «هل من ناصر ینصرنی» حسین(ع) را از زبان امام غائبت خواهی شنید.

محرم ماه پیوستن خون خدا به خداست، ماه تجدید پیمان بندگی انسان کامل و تثبیت «قالوا بلی»! ماهی که به هر کجا سر می زنی دلها لرزان است و چشم ها پر امید؛ سفینه النجاه حسین(ع) پذیرنده هر نوع مسافری می باشد، کشتی حسین(ع) حتی مسافرانی را که دیگر هیچ سرمایه ای برای پرداخت و سوار شدن بر آن برایشان باقی نمانده را هم می پذیرد، مسافرانی که سالهاست در جزیره غفلت به سر برده اند و اکنون آرزویشان انسان شدن است و انسان ماندن.

ماه محرم از راه می رسد، ماهی که در آن به واسطه شفای تربت حسین(ع) دلها و تن های زیادی روبه راه شدند و از دل مردگی و رخوت نجات یافتند.

ماه محرم از راه می رسد، ماهی که در آن به واسطه مستجاب الدعوه بودن قبه حسین(ع) آرزوهای محال و غیر محال زیادی به تحقق پیوستند و راه های کمال و هدایت برایشان باز گردید.

ماه محرم از راه می رسد، ماهی که فرصتی دوباره است برای دل های یخ زده و هجران زده، دلهایی که هر روز به دنبال گمشده ای می گردند و باز هم گمشده شان را در لابلای دوست داشتنی های سخیف دنیایی نمی یابند، ماه محرم، ماه هدایت به سمت نور است و آن کس که دلش بی قرار است و قراری دوباره می خواهد باید به پا خیزد و عَلَم عشق را بر پا کند، عَلَمی که اگر در برپا کردنش کوتاهی کرد، دیگران گوی سبقت را از وی می رُبایند و در میدان انسانیت و مردانگی و مروت پیشی می گیرند.

ماه محرم از راه می رسد و دلهای سرگردان و جواب شده از همه جا و همه کس، به چشم خود می بینند که جایی برای پناه آوردن برایشان باقی مانده، جایی که سنگفرشش بال ملائکه الله است و خیرمقدم گویش حجت الله؛ هر چند که اولیاء الله گویند امن ترین مکان برای عشق و محبتمان قلب های شیعیان و دوستداران ماست؛ اما چه کنیم که دنیا و مافیهایش، چشمان خودِ عالیمان را کور کرده است و چشمان خودِ دانیمان را تیزتر و هیزتر؛

خداوندا! به عاشقان دیدارت و به بندگان صالحت و به مقربان درگاهت و به آنکه شفای دردهایمان را در تربتش نهادی قَسَمَت می دهیم دلهایمان را در راه عشق و عاشقیش ثابت قدم گردان و عشق های مجازی دنیا را تنها پله ای قرار ده برای رسیدن به عشق بی انتهای خودت و حسینت(ع)!

خداوندا! به غنچه پر پر شده حسین(ع) و به صبر زینب علیها السلام ما را از آنانی قرار ده که گوشی شنوا برای اجابت «هل من ناصر ینصرنی» و چشمی بینا برای دیدن افراشته شدن پرچم پیروزی مولایمان صاحب الزمان(عج) خواهند داشت.

***

ذکر مصیبت جانسوز حضرت قاسم بن الحسن علیهماالسلام از رهبر انقلاب



یکى از این قضایا، قضیه‌ى به میدان رفتن «قاسم‌بن‌الحسن» است که صحنه‌ى بسیار عجیبى است. قاسم‌بن‌الحسن علیه‌الصلاةوالسلام یکى از جوانان کم سالِ دستگاهِ امام حسین است. نوجوانى است که «لم یبلغ الحلم»؛ هنوز به حد بلوغ و تکلیف نرسیده بوده است. در شب عاشورا، وقتى که امام حسین علیه‌السلام فرمود که این حادثه اتفاق خواهد افتاد و همه کشته خواهند شد و گفت شما بروید و اصحاب قبول نکردند که بروند، این نوجوان سیزده، چهارده ساله عرض کرد: عمو جان! آیا من هم در میدان به شهادت خواهم رسید؟ امام حسین خواست که این نوجوان را آزمایش کند - به تعبیر ما - فرمود: عزیزم! کشته شدن در ذائقه‌ى تو چگونه است؟ گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شیرینتر است.

حالا روز عاشورا که شد، این نوجوان پیش عمو آمد. در این مقتل این‌گونه ذکر مى‌کند: «قال الراوى: و خرج غلام». آن‌جا راویانى بودند که ماجراها را مى‌نوشتند و ثبت مى‌کردند. چند نفرند که قضایا از قول آنها نقل مى‌شود. از قول یکى از آنها نقل مى‌کند و مى‌گوید: همین‌طور که نگاه مى‌کردیم، ناگهان دیدیم از طرف خیمه‌هاى ابى‌عبداللَه، پسر نوجوانى بیرون آمد: «کان وجهه شقة قمر»؛ چهره‌اش مثل پاره‌ى ماه مى‌درخشید. «فجعل یقاتل»؛ آمد و مشغول جنگیدن شد.

«فضربه ابن فضیل العضدى على رأسه فطلقه»؛ ضربه، فرق این جوان را شکافت. «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرک با صورت روى زمین افتاد. «وصاح یا عماه»؛ فریادش بلند شد که عموجان. «فجل الحسین علیه‌السلام کما یجل الصقر». به این خصوصیات و زیباییهاى تعبیر دقت کنید! صقر، یعنى بازِ شکارى. مى‌گوید حسین علیه‌السلام مثل بازِ شکارى، خودش را بالاى سر این نوجوان رساند. «ثم شد شدة لیث اغضب». شد، به معناى حمله کردن است. مى‌گوید مثل شیر خشمگین حمله کرد. «فضرب ابن‌فضیل بالسیف»؛ اول که آن قاتل را با یک شمشیر زد و به زمین انداخت. عده‌اى آمدند تا این قاتل را نجات دهند؛ اما حضرت به همه‌ى آنها حمله کرد. جنگ عظیمى در همان دور و برِ بدن «قاسم‌بن‌الحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگیدند؛ اما حضرت آنها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار میدان فراگرفت. راوى مى‌گوید: «و انجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست. این منظره را که تصویر مى‌کند، قلب انسان را خیلى مى‌سوزاند: «فرأیت الحسین علیه‌السلام» : من نگاه کردم، حسین‌بن‌على علیه‌السلام را در آن‌جا دیدم. «قائماً على رأس الغلام»؛ امام حسین بالاى سر این نوجوان ایستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مى‌کند. «و هو یبحث برجلیه»؛ آن نوجوان هم با پاهایش زمین را مى‌شکافد؛ یعنى در حال جان دادن است و پا را تکان مى‌دهد. «والحسین علیه‌السلام یقول: بُعداً لقوم قتلوک»؛ کسانى که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند...(۱)



***
سخنرانی مکتوب/ حجت الاسلام والمسلمین میرباقری/ جلسه ششم حسینیه حضرت زهرا

تبیین ارتباط ائمه علیهم السلام با مؤمنین با تکیه بر معنای «عناصر الابرار»


متن زیر جلسه ششم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که در ایام محرم الحرام سال ۹۲ در «حسینیه حضرت زهرا - شجاع فرد» ایراد شده است که در تاریخ ۱۹ آبان ماه برگزار شده است. در این جلسه با شرح فرازی از زیارت جامعه کبیره به بیان ارتباط روحی و جسمی امام(ع) با مؤمن پرداخته شده است. ایشان پیرامون فراز «عناصر االابرار» از آیات و روایات بیان می دارند که ائمه علیهم السلام عناصر وجودی ابرار را تشکیل می دهند. سپس با بیان اینکه ابرار به کسانی می گویند که اهل نیکی و انجام عمل نیک هستند و در روایات منظور از ابرار ائمه علیهم السلام و در رتبه بعد شیعیان هستند. ایشان در ادامه بیان می کنند که ما دو عالم داریم؛ یکی عالم عقل که نور است و از وجود نبی اکرم(ص) و اهل بیت(ع) نشأت می گیرد و دیگری عالم جهل که ظلمات است. هنگامی که مؤمن وارد باب ولایت و توحید یعنی همان عالم عقل می شود و مقام ولایت را تحمل می کند انوار ولایت در او بروز می کند، همه وجودش ذوب در امام و ولایت می شود. سپس با طی مراحل طاعت و بندگی همه وجودش به وجود مقدس ائمه علیهم السلام ملحق می شود و این همان مرحله فنا فی الله است.


سخنرانی استاد میرباقری- شب ششم محرم-حسینیه حضرت زهرا.mp۳ | دانلود فایل


در یکی از فرازهای زیارت جامعه کبیره آمده که ائمه علیهم السلام «عناصر الأبرار و دعائم الأخیار و أرکان البلاد» هستند. برای پی بردن به این که ائمه علیهم السلام عناصر الابرارند یعنی چه، ابتدا به طور جداگانه واژه های عناصر و ابرار را بررسی کرده، سپس به بیان معنای عناصر الابرار می پردازیم.

لغت «أبرار» در لغت جمع «بَر»، به معنای کسی است که اهل بِرّ و نیکی می باشد. و در اصطلاح قرآن، أبرار جمع خاصی هستند که درباره آنان چنین آمده: «إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ»(انفطار/۱۳) و نیز «کَلاَّ إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ»(مطففین/۱۸) طبق این آیات ابرار در مقابل فجار هستند که مقام آن ها مقام علیین و رفعت و رهایی است بر عکس مقام فجار که مقام زندان و سجن است.

تعریف مقام و جایگاه ابرار و عاقبت آنها

در روایات ابرار به ائمه تفسیر شده است و بعد هم به شیعیان آنها که آنها ذیل ائمه قرار می گیرند. در قرآن توصیف ابرار شده است که در سوره های مختلفی از قرآن ابرار و جایگاه آنان توصیف شده است از جمله در این آیه ها «إِنَّ الْأَبْرَارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کَانَ مِزَاجُهَا کَافُوراً عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً»(انسان/۵) همانا نیکان همواره از جامی می نوشند که نوشیدنی اش آمیخته به کافور است. چشمه هایی که عبادالله آن را به دلخواه خودشان هر گونه که بخواهند جاری می نمایند. پس ابرار هم می نوشند و هم می نوشانند. البته برخی از مفسرین «یشرب بها» را «یشرب منها» تفسیر کرده اند و گفته اند عبادالله از این چشمه ها می نوشند، ولی ظاهرا یشرب بها است؛ یعنی نه که می نوشند بلکه می نوشانند و ساقی هستند و دلیل آن هم این است که تفجیر و جوشش این چشمه ها را خودشان می کنند. پس ابرار ائمه هستند و بعد هم شیعیان ایشان که ذیل ایشان تعریف می شوند. ائمه آنها را راهبری می کنند و به آنها از چشمه هایی می نوشانند که هم علم و معرفت و طهارت است.

البته چشمه ها و نهر های بهشتی ظاهرش چشمه و نهر است ولی در اصل همه علم و معرفت و طهارت است. در روایت فرمود: تسنیم را خداوند در مقابل کوثر به امیر المومنین(ع) داده که نهری است بر در بهشت و مؤمنین قبل از ورود به بهشت در آن شست و شو و تطهیر می شوند تا صفات رذیله مانند حسد و... از آنان برداشته شود و مطهر وارد بهشت شوند.

بطور مثال هم قرآن می فرماید که آبی که خداوند از آسمان فرو فرستاده که همه ی ما را هم از نجاسات و آلودگی و هم از حدث پاک می کند. یعنی باید وضو بگیریم یا غسل کنیم تا پاک شویم و نماز بخوانیم. در قرآن آمده که خداوند این آب را طهور قرار داده است «... وَ أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُوراً»(فرقان/۴۸) یعنی هم آلودگی های ظاهری ـ مثلا جایی نجس شده با شست و شوـ و هم آلودگی های باطنی ـ مثلا حدثی اتفاق افتاده باشد با وضو یا غسل ـ را پاک می کند.

و آبی هم در عالم نازل شده است که طهارت های درونی ما را ایجاد می کند لذا ذیل آیه «وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ»(انفال/۱۱) روایت داریم که «ماء» ولایت حضرت امیر(ع) است و «سماء» هم مقام رفیع و منیع رسول الله(ص) که به برکت ایشان این حقیقت نازل شده و شما با آن تطهیر می شوید.

پس ابرار شیعیان امیرالمؤمنین(ع) هستند که انبیاء را نیز شامل می شود، که به تعبیر قرآن هم خودشان و هم کتابشان در مقام علیین هستند. «کَلاَّ إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ»(مطففین/۱۸)؛ «إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍ»(انفطار/۱۳). شاهد این مدعا که مقصود از ابرار بقیه انبیاء و مؤمنین هستند روایاتی است که در ذیل این آیات آمده است. فرمودند: جسم ما از علیین است و روح انبیاء و مؤمنین از علیین است و همین روحشان گویی کتابشان است. گویا همان صحیفه وجودشان و اصل وجودشان از عالم علیین و ادامه وجود امام(ع) است. پس این معنای ابرار که گذشت.

ععنای عناصر الابرار / سرشت و عمل مؤمنین شعاعی از وجود ائمه علیهم السلام

عناصر جمع عنصر یعنی آن اصول و قائمه های وجودی که وجود هر چیز از آن ساخته می شود. بنابر تعریفی که از ابرار کردیم عناصر وجودی آنان شعاعی از وجود امام است. خلقت و خلق مؤمن معطر است چون به خلق و اخلاق امام(ع) بر می گردد. ارتباط مؤمنین با امام ارتباطی وثیق و تنگ است. و ارتباط بین خود مومنین هم از این ارتباط با امام برقرار می شود. اگر فرموده اند «فإِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»(حجرات/۱۰) این اخوت و رحامت و برادری به روح امام علیه السلام برمی گردد. لذا در روایت آمده «إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»(۲) اتصال روح مؤمنین به روح الهی از اتصال شعاع خورشید به خورشید بیشتر است. وجود مقدس امام همان روح الهی است که رشته اتصال روح مؤمنین به هم است. لذا در روایت هم آمده اگر به مؤمنین شیعه گفته می شود به دلیل این است که شعاع وجود امامشان هستند مثل شعاع خورشید. لذا مومنون فقط و فقط با هم برادر هستند زیرا رابطه واقعی دارند و از خورشید سرچشمه می گیرند و البته اتصالشان به امامشان نسبت به اتصاشان به هم شدیدتر است. مومنون غم و غصه هایشان به هم مرتبط است و این از طریق امام است.

و نیز در تأیید اتصال روحی مؤمنین به امام(ع) می توان به عزاداری آن ها در مصائب ائمه علیهم السلام و شادی آن ها در ایام سرور ائمه علیهم السلام اشاره کرد. لذا اگر ارتباطتان با امام قطع باشد مصیبت در او اثر نمی کند و لذا حضرت فرمودند شما مصیبت زده می شوید زیرا «شیعتنا منّا خلقوا من فاضل طینتنا و عجنوا بماء ولایتنا، یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا» پس یک معنای عناصر الابرار این است که مومنین و نیکوکاران عنصر وجودی شان از امام است و لذا عملشان نیک است. خودشان «بَر» هستنند و عملشان «بِر». عناصر وجودیشان از عملشان بهتر است. امام هم سرچشمه بر و نیکی است و هم سرچشمه نیکوکاران است. لذا فرمود: «نَحْنُ أَصْلُ کُلِّ خَیْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرٍّ»(۳) پس هر نیکی فرع آنهاست. و البته اگر ارتباطشان با امام قطع شود دیگر اهل بِرّ و نیکی نیستند. به ظاهر ممکن است کار کسی خیر باشد ولی «بر» نیست. اگر عمل صالحی در کار است و باعث رفعت است («وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه» فاطر/۱۰) کار عده ای فقط ظاهر صالح دارد.

در همین راستا نیز فرمودند اگر کسی به اندازه ی عمر حضرت نوح(ع) بین رکن و مقام نماز بخواند اما ولایت امیرالمؤمنین(ع) را نداشته باشد این نماز فایده ای ندارد و با صورت در آتش جهنم است. یعنی عملش بِرّ نیست. در حالی که دو رکعت نماز قبول، آدم را بهشتی می کند. قبول یعنی اگر نسیمی از نماز علی(ع) در نمازتان باشد، عملتان بِرّ می شود. «بر» فعل ایشان است لذا اگر امام جماعت شما حضرت امیر(ع) شد دو رکعت آن برای نجات کافی است. و از آنطرف هم نماز هزار ساله فایده ای ندارد. پس ائمه هم «اصل کل بر» هستند و «عناصر الابرار» هستند. پس شیعیان و مومنین هم اصل وجودشان از امام است و مرتبط هستند و هم عمل خیرشان از امام سرچشمه می گیرد.

حدیث «عقل و جهل» و ارتباط آن با معنای عناصر ابرار در صفات آنها

یک معنای دیگر از عناصر الابرار این است که صفات نورانی آنها هم از امام است. توضیح این معنا در حدیث عقل و جهل است. طبق این حدیث ما دو عالم داریم، یکی عالم عقل که پیامبر اکرم(ص) است و همه نور، دیگری عالم جهل که دشمنان هستند و همه ظلمات. در حدیث عقل و جهل مفصل توضیح داده شده که خداوند هفتاد و پنج صفت را به عنوان لشکر و قوا به نبی اکرم(ص) عطا کرده اند تا با آن بندگی و اطاعت را در عالم گسترش دهند. این صفات نورانی تنها به مؤمنینی امتحان میدهند داده می شود تا که اینها به کمال ایمان می رسند و همه این قوا در آنها ظهور پیدا می کند. به این صورت که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با همه ی قوایش در او تجلی پیدا می کند و او با تمام این قوا، بندگی خداوند را می کند. تمام صفات حسنه همینطور است و انسان به جایی می رسند که با همه این قوا خدا را بندگی می کنند.

بنابراین وقتی مؤمن اهل بِرّ و بَر شد؛ هم از عالم طینت با ائمه علیهم السلام مرتبط است و هم با این اطاعت و تحمل ولایت و خشوع در مقابل امام، انوار امام که همان صفات حسنه باشد در قلب او متجلی می شود. لذا «طیب خلق» مومن از همین جا می آید که فرمود «طیبا لخلقنا». پس آنها معدن همه حسنات و خیرات هستند «ان ذکر الخیر کنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه». ولی فلسفه های مادی می گویند حیات تکامل ماده است و عناصر ما را از ماده می دانند و با داروهای شیمیایی می خواهند صفات ما را عوض کنند. ماده است که تقوی و شجاعت و ... را ساخته است!

و در همین منطق هم وقتی یک شخص اهل عبادت، زهد و تهجّد می شود اگر نتواند صفات خود را بپوشاند بقیه می گویند او دیوانه شده است به تعبیر حضرت علی(ع) «یَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِیم»(۴) یعنی بقیه می گویند اینها قاطی دارند. حضرت می فرمایند بله لکن امر عظیمی با آنها مخلوط شده است. روح او با یک حقیقت عظیمی آمیخته شده و رشحاتی از وجود معصوم علیه السلام در او به وجود آمده است، به همین دلیل مانند سایر مردم زندگی نمی کند.

بله اگر همه ذرات مومن را بشکافی چیزی جز امیرالمومنین(ع) پیدا نمی کنی و اگر فنایی هم باشد همین است. این است که همه چیز مومن نور می شود «الْمُؤْمِنُ یَتَقَلَّبُ فِی خَمْسَةٍ مِنَ النُّورِ مَدْخَلُهُ نُورٌ وَ مَخْرَجُهُ نُورٌ وَ عِلْمُهُ نُورٌ وَ کَلَامُهُ نُورٌ وَ مَنْظَرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَى النُّور»(۵) چون همه چیزش از امام است. البته وقتی انسان به این مقام می رسد که از عالم نفسانیات و خود عبور کرده و در این جهاد اکبر تلاش کند که صد در صد از ولایت شیطان و اولیای طاغوت بیرون بیاید و خودش را به ولایت نبی اکرم(ص) برساند. پس مومن اهل دنیا نیست و حرص ندارد. ولی همه به این درجه نمی رسند که چیزی جز نور امام در آنها نباشد. فقط انبیاء و عباد ممتحن به این جایگاه می رسند. بقیه مومنین باید پاک از قوای شیطان بشوند. اگر به آن وادی رسیدی خیر و نیکی از طرف آنها صورت می گیرد. و البته جای دیگری خیر و نیکی و نوری نیست. «ان ذکر الخیر کنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه».

پس مومن و ابرار در چنین جایگاهی هستند لذا هم فرموده اند اگر دلتان برای زیارت ما تنگ شد و نتوانستید به زیارت ما بیایید به زیارت مؤمن بروید. پس زیارت مؤمن زیارت امام است بلکه بالاتر فرمودند زیارت مؤمن زیارت خداست چون صفات خدایی در او وجود دارد (نه به معنای حلول خداوند) پس باید به انوار علیین باید رسید و از سجین باید دوری جست. باید از این وادی پاک شد. اگر به این مقام رسیدیم همه چیز انسان از امام خواهد بود حتی جسمشان با امام گره می خورد که فرمودند «اجسادکم فی الاجساد و ارواحکم فی الارواح» که جلسه قبل بیشتر بحث شد. حتی قبر مؤمن را دری بسوی حرم امام علیه السلام دانسته و می فرماید «قبورکم فی القبور» لذا هم قبر یکی از باغ های بهشت خواهد بود که «روضة من ریاض الجنة»(۶) اهل سجین قبرشان به سمت ائمه نار است و آنهایی که اهل علیین هستند قبرشان هم شعاعی از امام را دارد.

پس امام وجودش از امام است و اخلاق و صفات و بلکه اعمالش به امام برمی گردد و لذا در روایت فرمودند که همانطور که خورشید از مشرق طلوع می کند و به سمت مغرب می رود، مومن هم از ما شروع می کند و به ما تمام می کند. این خلاصه شدن در امام همان مقام فنا است که ولایت فقط برای خدا قرار می گیرد که در قرآن آمده است «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(کهف/۴۴) که البته به ولایت امام(ع) است انسان در وادی ولایت الله قرار می گیرد.


مقتل خوانی/ میثم مطیعی

کیفیت به میدان رفتن قاسم بن‌الحسن و شهادت آن حضرت

ثم خرج... و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم فلما نظر الحسین إلیه قد برز اعتنقه و جعلا یبکیان حتى غشی علیهما ثم استأذن الحسین فی المبارزة فأبى الحسین أن یأذن له فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتى أذن له فخرج و دموعه تسیل على خدیه و هو یقول‏:

إن تنکرونی‏ فأنا ابن الحسن سبط النبی المصطفى و المؤتمن‏
هذا حسین کالأسیر المرتهن بین أناس لا سقوا صوب المزن(۷)

ترجمه: (قاسم بن الحسن) براى جهاد در راه خدا به سوی میدان جنگ بیرون آمد. او کودک صغیرى بود که بالغ شده بود. هنگامى که امام حسین علیه السلام به او نگاه کرد و دید براى مبارزه قیام نموده است با وى معانقه کرد و هر دو به قدرى گریستند که غش نمودند. سپس از امام حسین علیه السلام اجازه جهاد خواست. ولى آن بزرگوار اجازه نداد. آن کودک همچنان دستها و پاهاى امام علیه السلام را میبوسید تا اینکه به او اجازه داد. وى در حالى که اشکهایش بصورتش میریخت متوجه کارزار شد و این رجز را میخواند:

اگر مرا نمى‏شناسید من پسر حسن هستم که او سبط پیامبر برگزیده و امین است. این حسین است که نظیر شخصى اسیر در بین این مردم مى‏باشد. خدا کند این مردم از باران رحمت خدا سیراب نشوند.

به میدان رفتن قاسم بن الحسن و شهادت آن حضرت

قَالَ الرَّاوِی: وَ خَرَجَ غُلَامٌ کَأَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ فَجَعَلَ یُقَاتِلُ فَضَرَبَهُ ابْنُ فُضَیْلٍ الْأَزْدِیُّ عَلَى رَأْسِهِ فَفَلَقَهُ فَوَقَعَ الْغُلَامُ لِوَجْهِهِ وَ صَاحَ یَا عَمَّاهْ فَجَلَّى الْحُسَیْنُ کَمَا یُجَلِّی الصَّقْرُ ثُمَّ شَدَّ شَدَّةَ لَیْثٍ أَغْضَبَ فَضَرَبَ ابْنَ فُضَیْلٍ بِالسَّیْفِ فَاتَّقَاهَا بِالسَّاعِدِ فَأَطَنَّهُ مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ فَصَاحَ صَیْحَةً سَمِعَهُ أَهْلُ الْعَسْکَرِ وَ حَمَلَ أَهْلُ الْکُوفَةِ لِیَسْتَنْقِذُوهُ فَوَطِئَتْهُ الْخَیْلُ حَتَّى هَلَکَ. قَالَ وَ انْجَلَتِ الْغُبْرَةُ فَرَأَیْتُ الْحُسَیْنَ قَائِماً عَلَى رَأْسِ الْغُلَامِ وَهُوَ یَفْحَصُ بِرِجْلَیْهِ وَ الْحُسَیْنُ یَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیکَ جَدُّکَ وَ أَبُوکَ ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّکَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا یُجِیبُکَ‏ أَوْ یُجِیبُکَ‏ فَلَا یَنْفَعُکَ صَوْتُهُ هَذَا یَوْمٌ وَ اللَّهِ کَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ ثُمَّ حَمَلَ الْغُلَامَ عَلَى صَدْرِهِ حَتَّى أَلْقَاهُ بَیْنَ الْقَتْلَى مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ. قَالَ وَ لَمَّا رَأَى الْحُسَیْنُ مَصَارِعَ فِتْیَانِهِ وَ أَحِبَّتِهِ عَزَمَ عَلَى لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ وَ نَادَى هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللَّهَ فِینَا هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُو اللَّهَ بِإِغَاثَتِنَا هَلْ مِنْ مُعِینٍ یَرْجُو مَا عِنْدَ اللَّهِ فِی إِعَانَتِنَا فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِیلِ ...(۸)

ترجمه: راوى گفت: جوانى به سوی میدان نبرد بیرون آمد که صورتش گوئى پاره ماه بود و مشغول جنگ شد. ابن فضیل ازدى با شمشیر چنان بر فرقش زد که سرش را شکافت. جوان به صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان به دادم برس! امام حسین علیه السّلام مانند باز شکارى خود را به میدان رساند و همچون شیر خشمگین حمله‏ور شد و شمشیرى بر ابن فضیل زد که او دست خود را سپر نمود و از مرفق جدا شد. ابن فضیل چنان فریاد زد که همه لشکر شنیدند. مردم کوفه براى نجاتش حرکت کردند و در نتیجه بدنش زیر سم اسبها ماند و به هلاکت رسید. راوى گفت: گرد و غبار کارزار فرو نشست. دیدم امام حسین علیه السّلام بر بالین آن جوان ایستاده و جوان از شدّت درد پاى بر زمین میساید و امام حسین علیه السّلام میگوید: از رحمت خدا دور باد گروهى که تو را کشتند. جدّ و پدرت در روز قیامت از آنان کیفر خواست خواهند نمود. پس فرمود: به خدا قسم بر عمویت دشوار است که تو او را به یارى خود بخوانى و او دعوت تو را اجابت نکند یا اجابت کند ولى به حال تو سودى نبخشد. به خدا قسم امروز روزى است که براى عمویت کینه جو فراوان است و یاور اندک. سپس نعش جوان را به سینه چسبانید و با خود آورد و در میان کشتگان خانواده‏اش گذاشت. راوى گفت: حسین علیه السّلام که دید جوانان و دوستانش همه کشته شده و روى زمین افتاده‏اند تصمیم گرفت که خود به جنگ دشمن برود و خون دلش را نثار دوست کند. صدا زد: آیا کسى هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟آیا خداپرستى هست که در باره ما از خداوند بترسد؟ آیا فریادرسى هست که به امید پاداش خداوندى به داد ما برسد؟ آیا یاورى هست که به امید آنچه نزد خداست ما را یارى کند؟ زنان حرم وقتی صداى آن حضرت را شنیدند صدای خود به گریه و شیون بلند کردند.

***

مروری بر زندگانی کوتاه و پربرکت جناب قاسم بن الحسن علیمهاالسلام

مادر قاسم بن الحسن چگونه زنی بود؟

رمله یا نفیله کنیز خوش‏خویی بود که در بیت‏ حضرت امام حسن‏ مجتبی(ع) زندگی می کرد او بوی عطر معنویت را از این مکان‏ استشمام می‏کرد و خدا را شکر می کرد که این لیاقت را به او داده که درخانه ریحانه جهان، سید جوانان بهشت و دومین فروغ امامت زندگی کند. نفیله جزو آن کنیزانی بود که‏ نمی‏خواست از خانه امام برود،حتی اگر آزادش هم می‏کردند چنین تمایلی نداشت. نفیله رفته رفته مسیر پارسایی را طی می‏کرد و سازندگی خود رااز طریق عبادت پی گرفت و سرانجام این افتخار را به دست آوردکه به عنوان ام ولد (مادر فرزند) برای حضرت امام حسن(ع)پسرانی آورد که همه اهل رزم و حماسه‏ آفرینی بودند و در قیام‏ شکوهمند کربلا از خود رشادت‏های قابل تحسین بروز دادند.

نفیله‏ در سال ۴۶ ه. ق و به نقلی در سال ۴۷ ه.ق باردار شد و دریکی از شب‏های این سال نوزادی به دنیا آورد. کودک را در قنداق سفیدی پیچیدند و در دامن حضرت ‏امام حسن(علیه السلام) نهادند. آن حضرت او را در آغوش کشید و در گوش‏راست او اذان و در گوش دیگرش اقامه گفت. در روز هفتم سر کودک را تراشیده و به وزن‏ مویش نقره صدقه دادند. امام به یاد فرزند جدش که قاسم نام‏ داشت این کودک را قاسم نام نهاد و از آن تاریخ نفیله را ام‏ قاسم صدا می‏زدند. این نام هم هویت کودک را روشن می‏کرد و هم ‏یادآور نخستین طفل رسول اکرم(ص) بود. قاسم از لحاظ سیما به‏ پدر شباهت زیادی داشت و نیز کشیدگی قامت و حسن خلق امام راداشت.

قاسم در فرتق پدر

زمانی که امام حسن (ع) با سم جعده مسموم شد، قاسم (ع) بیش از همه ناراحت ‏بود و لحظه‏‌ای آرام وقرار نداشت. با تمام وجود به اطرافیان التماس می کرد که پدرش را ازآن وضع برهانند. اما گویا آن سم خطرناک اثر خود را کرده بود.روایت است حضرت امام حسین(ع) به دیدار برادر آمد.قاسم در لابلای گریه و زاری مراقب بود که از گفت وگوی پدر و عمو سر در بیاورد اگر چه متوجه مضمونی از آن عبارات‏ نشد، ولی با حال و هوای کودکی چنین استنباط کرد که لحظات‏ جدایی از پدر فرا رسیده و به زودی غبار یتیمی بر چهره‏اش خواهد نشست.

پرورش در بیت امامت

نفیله در این وضع حساس نمی‏ توانست ‏به گونه‏ای موضع بگیرد که قاسم‏ احساس بی‏پدری نکند و چنین نشانی روانش را مخدوش نکند، از این‏جهت کوشید تا قاسم با کودکان هم سن خود بیش از گذشته مانوس‏ شود و تلاش کرد تا این فرزندش نیکوروش و خوش‏خو به بار آید،زیرا او فرزند امامی است که به شهادت رسیده و باید فضایل وملکات او بر تقوای پدر و اصالت و شرف خانوادگی استوار باشد. او به خوبی می‏ دانست که محبت‏ حقیقی به همسر شهیدش را می‏توان درقالب ایجاد فضایل امام، در وجود نسل او بروز داد. قاسم بایدبه موقعیتی ارتقا یابد که بتواند از خود و خاندان خویش دفاع‏کند و در این راه لازم است جرات او تقویت‏ شود و چون نفیله به‏ تنهایی از عهده وظایف محوله در رابطه با تربیت این کودک برنمی‏آمد، از عموی قاسم حضرت امام حسین(ع) کمک طلبید. چون‏ قاسم نیاز به وجودی داشت که بر اثر وابستگی به او در خوداحساس عزت و امنیت می‏کرد.

احساس تعلق به عمویش به خوبی‏ می‏توانست این نیاز را برطرف کند، به علاوه حضرت امام حسن(ع) دروصیت‏ به برادرش تاکید نموده بود که سرپرستی و پرورش کودکانش‏را بپذیرد. حسین(ع) قاسم راچون فرزندش گرامی داشت و نیکوترین احترام‏ ها را به او ارزانی‏ می کرد و از طریق گوناگون اسباب شادمانی وی را تامین ساخت. به گونه‏‌ای که فقدان پدر بزرگوار او را بی‏تاب و نگران نسازد. قاسم نیز عمویش را عاشقانه دوست می‏داشت و در تکریم آن فروغ‏ امامت از هیچ گونه کوششی دریغ نمی‏کرد. با وجود رسالت‏ بزرگ وحساس بودن زمان، حضرت امام حسین(ع) نسبت‏ به فرزندان برادرش‏ عنایت ویژه‏ای از خوش بروز می‏داد.

برنامه‏ های تربیتی و دقت‏ های پرورشی آن حضرت‏ سبب گردید تا قاسم از همان دوران صباوت ارزش‏ها را تقدیس نموده‏ و تمام وجودش را بارقه‏ ای معنوی فراگیرد. بنابراین قاسم بن حسن(ع)دوران کودکی را تا رسیدن به سنین نوجوانی تحت مراقبت و تربیت‏ سرشار از معنویت عمویش سپری کرد

ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) تحریف شده است

قاسم بن الحسن(علیه السلام) در واقعه ‎ی کربلا هنوز به پانزده سالگی نرسیده بود. طبری می‎گوید: قاسم ده سال داشت . در مقتل ابی‎ مخنف آمده: قاسم در کربلا چهارده ساله بود. علامه مجلسی بر این باور است که ماجرای عروسی قاسم سند معتبری ندارد. منشأ این حکایت دو کتاب است؛ یکی منتخب المراثی، اثر شیخ فخرالدین طریحی ـ نویسنده‎ی مجمع البحرین ـ و دیگری روضة الشهدا، نوشته‎ی ملاحسین کاشفی ـصاحب انوار سهیلیـ است. این کتاب اولین مقتلی است که به فارسی نوشته شده است.

در این باره روایت می‎کنند که وقتی امام حسین(ع) مسیر مدینه تا کربلا را طی می‎کرد، حسن بن حسن از عموی خویش، امام حسین(ع)، یکی از دو دختر او را خواستگاری کرد. امام حسین(ع) فرمود: هر یک را که بیشتر دوست داری اختیار کن، حسن خجالت کشید و جوابی نداد، امام حسین(ع) فرمود: من برای تو فاطمه را اختیار کردم که به مادرم دختر رسول خدا، شبیه‎تر است. به این ترتیب وجود فاطمه‎ نو عروس در کربلا امری مسلم است. اگر فرض کنیم ازدواج قاسم درست باشد، باید گفت: امام حسین(ع) دو دختر به نام فاطمه داشتند که یکی را به حسن تزویج کرده و دیگری را برای قاسم عقد نموده‎اند، یا این که بگوییم: دختری که به عقد قاسم درآمده، نامش فاطمه نبود و نقل تاریخ در این مورد اشتباه است و اگر این داستان را صحیح ندانیم، باید بگوییم راویان نام حسن را از روی اشتباه، قاسم نقل کرده ‎اند.

در هر صورت، بیشتر تحلیل‎گران واقعه عاشورا، عروسی قاسم را نادرست می‎دانند. محدث قمی در منتهی‎الآمال و نفس المهموم، دامادی قاسم را رد می‎کند و می‎گوید: نویسندگان، نام حسن را با قاسم اشتباه کرده‎اند.

اجازه رزم از عمو

منابع متعددی چون ارشاد شیخ مفید، ابصار العین مرحوم سماوی، سرائر ابن ادریس حلی و کتاب تاریخ طبری، نخستین شهید هاشمی را علی اکبر(ع) ذکر کرده‏اند. آن حضرت پس از آن که از پدر خویش اذن‏ رزم گرفت‏ به عرصه نبرد شتافت و هماورد طلبید. صدای قاسم بود که‏ در صحرا پیچید و پسر عمو را تشویق می‏کرد. هر سیه‏‌روزی که با تیغ حضرت علی اکبر بر زمین می‏افتاد طنین تکبیر قاسم و دیگرجوانان هاشمی فضای کربلا را پر می‏‌کرد. سرانجام با ضربت ‏یکی از اشقیا آن شبیه نبوت و فرزند امامت‏ به‏ شهادت رسید. کشته شدن علی اکبر، قاسم را بی‌‏طاقت کرد و دیگر وقت آن رسیده بود که رخصت جهاد گیرد و در رکاب عمویش جان ‏ناقابل خویش را فدای حقیقت کند. این زمان مقارن با وقتی بودکه تمامی یاران امام و تنی چند از عزیزان و خاندانش شربت ‏شهادت نوشیده بودند. از سوی دیگر، امام به فرزند برادر علاقه‏ دارد و در اذن دادن به قاسم قدری درنگ می‏نماید و طبق روایات‏ به وی فرمود: ای یادگار برادر، با حضور تو تسلی می‏جویم شاید امام از آن حیث که این نوجوان هنوز سن بلوغ را به طور کامل ‏درک نکرده بود. از رخصت دادن برای به میدان رفتن وی اکراه ‏داشت.

قاسم که برای رفتن به میدان نبرد در پوست‏ خود نمی‏گنجیداز این وضع ناراحت‏شد و در گوشه‏ای نشست و با حالاتی از حزن واندوه بنای گریستن نهاد.به ناگاه از جای برخاست و برق نشاط از چشمانش هویدا شد، زیرابه یادش آمد که پدرش او را توصیه‌‏ای نموده و دعایی بر بازوی‏راستش بسته است و وی را تذکر داده که به هنگام تالم خاطر می‏تواند با عمل بر محتویاتش از تاثری که برایش رخ داده خودرا برهاند. نوشته را باز کرد و بوسید و شتابان به سوی عموی‏خویش رسید و آنچه پدرش بر آن تاکید فرموده بود به عرض آن‏حضرت رسانید. چون امام توصیه برادر را مطالعه کرد به شدت‏منقلب شد و گریست، و فرمود: آیا با پای خود به سوی مرگ خواهی‏رفت؟ قاسم عرض کرد: چگونه چنین نباشد. روحم فدایتان و جانم‏نثار وجودتان.

شهادت، شیرین تر از عسل

ابوحمزه ثمالی (ره) می گوید، از حضرت زین العابدین (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن ها فرمود: ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ... پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...قاسم ابن الحسن (علیه السلام) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.امام حسین (علیه السلام) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک،پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟ و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: عمو جان از عسل شیرین تر است. امام حسین (علیه السلام) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید. روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.دیدم جوانی بیرون آمد که صورتش مانند پاره ماه بود، و مشغول جنگ شد.همین که مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد: مردم اگر مرا نمی شناسید ، من پسر حسن بن علی بن ابیطالبم. این مردی که این جا می بینید و گرفتار شما است، عموی من حسین بن علی بن ابیطالب است.

قد و قامت کوچکی داشت، برای همین هر شمشیر یا زرهی که بر می دارد برایش بزرگ است. ولى شیر بچه است و با شجاعت ‏به میدان می رود، تا اینکه با یک ضربه به سرش، از روى اسب به روى زمین مى‏افتد. عمو با نگرانى بر در خیمه ایستاده، اسبش آماده است، لجام اسب را در دست دارد، مثل اینکه انتظار مى‏کشد.

ناگهان فریاد «یا عماه‏» در فضا پیچید، عموجان من هم رفتم، مرا دریاب! مورخین نوشته‏‌اند حسین (ع) به سوى قاسم حرکت کرد. کسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حرکت کرد. عده زیادى از لشکریان دشمن(حدود دویست نفر) دور او را گرفته بودند. یکی از آنها از می خواست سر او را جدا کند. یک مرتبه متوجه شدند که حسین (ع) به سرعت مى‏آید. مثل گله روباهى که شیر را مى‏بیند فرار کردند و همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود، در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درک واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید چه اتفاقی افتاده است. غبارها نشست، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است. در حالى که سر حضرت قاسم (ع)روی دامن حسین بود،از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین مى‏کوبد.در همین حال فریادى کشید و به شهادت رسید.

Share

نارنجستان هور

نظرات کاربران

نارنجستان