سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

گذرگاه بهشت

اعتصاب آب برای رفتن به سوریه! + عکس

کدمطلب : 20920

مادر شهید عباس آبیاری


اعتصاب آب برای رفتن به سوریه! + عکس


شهید مدافع حرم عباس آبیاریبا حضرت عباس! اگه من رو مدافع حرم خواهرت نکنی، آب نمی خورم. تا پامو نذارم حرم خواهرت، آب نمی خورم. از اون جایی که آب به بدن نرسه، کلیه و کبد از کار می افته، یک استکان چای صبح می خورم یک استکان شب.


گروه جهاد و مقاومت هوران - شهید مدافع حرم عباس آبیاری متولد هشت دی‌ماه هزار و سیصد و هفتاد بود و در منطقه عباس‌آباد شهریان از توابع استان تهران زندگی می‌کرد. او در بیست و یک دی ماه نود و چهار در منطقه عملیاتی خان طومان در حوالی شهر حلب،‌ در سن بیست و چهار سالگی به شهادت رسید.


پیکر او حدود پنج ماه بعد در هفتم تیرماه ۱۳۹۵ از طریق آزمایش DNA شناسایی شد و به دست خانواده رسید. آنچه در ادامه می‌خوانید، اولین قسمت از گفتگوی خبرنگار ما با خانم شهناز فریادرس،‌ مادر این شهید است که جزئیاتی جالب و خواندنی دارد و بستر رشد و تربیت یک شهید را برایمان ترسیم می‌کند.


**: وقتی اوج درگیری سوریه شد چی کار می کرد حرفی میزد از جنگ سوریه و داعش ؟


مادر شهید: پای کامپیوتر می‌نشست؛ داعشی‌ها رو زیاد می‌دید. جنگ داعش شروع شده بود توی سوریه و عراق؛ داعشی ها فیلم منتشر می کردند؛ می‌نشست می‌دید؛ به من هم نشون می‌داد؛ می‌گفت ببین، ممکنه منم این طوری بشم. می گفتم خدا نکنه! می گفت مامان! این رو قبول کن؛ من شهید می شم؛ می‌دونم که شهید می‌شم؛ تو هم قبول کن ولی امکان داره من رو اسیر بگیرن و این بلاها رو سرم بیارن؛ ببین و قوی باش!


ولی من نمی‌تونم فیلم‌های خشن ببینم. از قبلا اینطور بودم. نه این که الان عباس شهید شده،‌ این رو بگم؛ نه کلا قدیم هم وقتی فیلم خشونت آمیز می‌دیدم، به هم می ریختم؛ می‌گفتم تو هم نبین؛ روی اعصابت تاثیر میذاره. می گفت نه، می خوام ببینم تا استقامتم بره بالا. روحیه‌م رو قوی کنم؛ ترسم بریزه؛ می خوام رو خودم کار کنم؛ که این طوری شدم، نترسم. می گفتم تو که نمی ترسی... آخه خیلی شجاع و نترس بود.


قبلا بهتون گفتم وقتی به دنیا اومد و اسم عباس رو گذاشتم، می گفتم انگار پاشو گذاشته جای پای حضرت عباس(ع). بزرگتر که شد این رو بهش می گفتم، می‌گفت نگو مامان؛ گناه داره؛ گناه می کنی‌ها؛ من کجا و حضرت عباس کجا؛ می‌گفتم بهش جا پا تو می‌ذاری جای پا حضرت عباس؛ چیزی که نمی گم؛ اخه چیز هایی که من از تو توی بچگی‌ت دیدم و چیزهایی که از حضرت عباس شنیدم، شبیه هست.


**: عباس‌آقا چه رشته‌ای خوند؟


مادر شهید: دوران دبیرستان تجربی خوند؛ بعد دوازدهم رو خوند و دیپلم گرفت، گفت من این رشته رو دوست ندارم؛ اومد رفت مدرسه ایثار گران و مهندسی معماری خوند.


**: دانشگاه نرفت؟


مادر شهید: بعدش گفتیم برو دانشگاه، گفت نه، چون تصمیم داشت بره سوریه و پیگیری می کرد و این پایگاه و اون پایگاه می‌رفت، دیگه نرفت دانشگاه.


**: از کی اقدام کرد برای سوریه؟


مادر شهید: از سال ۹۱ پیگیر بود بره سوریه؛ هر جا می‌رفت ثبت نام، با باباش می‌رفت؛ وقتی می فهمیدن اینا پدر و پسر هستن، اسمشو خط می‌زدند. به خاطر شیمیایی بودن پدرش و تک پسر بودن خود عباس اسمشو خط می‌زدند.


تا شد ماه رمضان سال ۹۴ که خواهرش رو برد گذاشت حسینیه. ما اینجا یک حسینیه فاطمه زهرا(س) داریم توی محل خودمون که می‌ریم و فقط مختص خانم‌ها هست. عاطفه رو برد گذاشت اونجا؛ من خونه موندم؛ چون نمی‌تونم جای شلوغ بشینم و پام درد می‌کنه من نرفتم. باباش پای تلویزیون نشسته بود و برای من جا انداخته بود. شب ۲۱ رمضان بود؛ توی جا نشسته بودم و داشتم دعای جوشن کبیر می خوندم. اومد پیشم و گفت مامان! یه دست یا علی بده؛ گفتم «دست یا علی» برای چی می خوای؟ گفت «دست یا علی بده» کارِت دارم. مگه من تا الان دست یا علی دادم، چیز بدی ازت خواستم؛ دست یا علی بده. من هم دست یا علی دادم و گفت مامان! تو از آقا امیر المؤمنین بخواه که من تا سال دیگ مدافع حرم بشم. تو بگی زود قبول می‌شه؛ من که چیز بدی نمی خوام؛ می خوام شهید بشم...


منم از ته دل دعا کردم و گفتم یا امیرالمؤمنین، عباس چیز بدی نمی خواد، می خواد مدافع حرم دخترت بشه، آرزوش رو برآورده کن. اجازه بده شهید بشه... بلند شد از پیشم. بین بلندشدن و نشستن بود که دوباره نشست و گفت مامان! یه دست یا علی دیگه بده. گفتم برای چی می خوای؟ گفت یه سفره حضرت رقیه هم نذر کن که برم سوریه. گفتم باشه. براش نذر کردم.


همون ایام سپاه افطاری می‌داد. دو تایی با پدرش رفتند برای افطاری و گفتند که برید پادگان ۲۳ عملیاتی خاتم الانبیاء ورامین رفتند، ثبت نام کردند و برگشتند.


آقا آبیاری، پدر شهید عباس


**: کربلا چی شد؟ رفت؟ انگار از کربلا می خواسته بره به سوریه؟


مادر شهید: گذشت تا این که ماه محرم شد. عباس گفت بابا! من چشمم آب نمی خوره که ما رو ببرند. باباش گفت من کپی‌ها رو دست کاری کردم که به اسم عمو و برادرزاده بریم. گفت من چشمم آب نمی خوره؛ ما رو نمی‌برن. من میرم اربعین کربلا، از اونجا میرم سوریه، تو اینجا بمون و از این جا برو. اولین سری راهپیمایی اربعین عباس رفت. هر پادگانی که فکرش رو کنید که بود توی نجف و سامرا و کربلا رفتند. کل پادگان‌هایی که اعزام می‌کردند رو سر زدند. حتی سه روز پشت در یک پادگان خوابیدند. چند نفر بودن که از اونجا هم نبردندشون به سوریه.


**: داستان باز شدن گره روسری چیه؟


مادر شهید: میره سمت حرم حضرت عباس که اذن ورود بگیره؛ یه چفیه و روسریِ من رو هم با خودش برده بود که به همه جا تبرک کنه. توی حرم‌ها می‌ره و می‌چسبه به ضریح و گریه می‌کنه و گریه‌اش تبدیل می‌شه به ضجه. دوستاش تعریف می‌کردن که میگه یا حضرت عباس! ۲۴ سال با اسمت بزرگ شدم، هر کی رو که می‌شناسم، بابام، مامانم، میگن پامو گذاشتم جای پای شما، با شناختی که از خودم دارم، هرچی شما داری یک نوک سوزن منم دارم، از غیرت و شهامت و شجاعت و نترس بودن هرچی که دارید، منم یه نوک سوزن دارم. با حضرت عباس! اگه من رو مدافع حرم خواهرت نکنی، آب نمی خورم. تا پامو نذارم حرم خواهرت، آب نمی خورم. از اون جایی که آب به بدن نرسه، کلیه و کبد از کار می افته، یک استکان چای صبح می خورم یک استکان شب تا به بدنم آسیب نرسه؛ می خوام شهید بشم.


**: روسری چی میشه این جا؟


مادر شهید: یک گره کوه‌نوردی بسته بود به روسری که باز نشه؛ همون موقع گره روسری باز می‌شه و میره به سمت بالای ضریح و ناپدید می‌شه. همون جا می‌گه خدایا شکرت؛ یا حضرت عباس! ممنونم که هم امضا سوریه‌م رو دادی و هم مهر شهادت رو زدی. سجده شکر می‌کنه و دوستاش می‌گن چی‌شد؟ دو ساعت دنبال روسری تو حرم می‌گردن. عباس می‌گه روسری نیست و پیداش نمی‌کنید.


**: از اونجا زنگ میزد بهتون؟


مادر شهید: سیم‌کارت عراقی خریده بود و از همون جا وقتی از حرم برمی‌گرده زنگ می‌زنه به من و می‌گه مامان دعوام نکنی‌ها؛ قول می‌دم یک دونه برات بخرم. گفتم چی‌شده؟ گفت روسریت گم ‌شد. گفتم چه جوری گم شد؟ گفت توی حرم. حالا میام بهت می‌گم. گفتم فدای سرت، عیبی نداره.


**: وقتی برگشت کارهایی که برای سفر اولی ها می کنند، تدارکات دیدید؟


مادر شهید: موقع رفتن هم گفته بود اگه قسمت نشد برم سوریه و اومدم از کربلا، نه پلاکارد بزنید نه چراغی نصب کنید. خواهرهاش طاقت نیاوردن و براش پلاکارد زدند؛ ولی چراغ نزدیم؛ گفتیم بذار حرفش رو گوش کنیم. آخرهای آذر بود. هوا سرد بود. زنگ زد و گفت دو ساعت دیگه می‌رسم. نزدیک که شد ما اومدیم بیرون وایسادیم و دیدیم یه نفر از دور داره میاد. چفیه رو بسته دور صورتش. اومد جلوتر فهمیدیم عباسه. گفتیم عباس چرا این طوری؟ گفت هوا خیلی سرده. اومد تو. وقتی همه فامیل‌ها آمدند به دیدنش توی خونه، گفتند به خدا عباس تو شهید زنده ای. یه نور خاصی داشت تو صورتش. می‌گفتند تو پات برسه سوریه شهید میشی. کلا چون ایمانش قوی بود، یه جور خاصی بود، یه نوری بود تو صورتش. اون شب از همه فامیل خدافظی کرد و حلالیت گرفت. گفت اگه منو ندیدید حلال کنید؛ من می خوام برم سوریه. موقع رفتن دیگه زنگ نزد به کسی چون می گفت الان زنگ بزنم همه می خوان بگن نرو.


**: چرا؟ مگه این اتفاق افتاده بود که کسی بهشون بگه نرو؟


مادر شهید: چون سه چهار ماه قبلش خواهرام خیلی باهاش صحبت کردند و میگفتند عباس نرو! تو یک دونه‌ای بابات تنها می‌شه، مامانت به تو وابسته است و از این حرفا. خلاصه قانع کرد همه رو که بره سوریه. توی فامیل هر کی می‌دونست من می گفتم بهشون که عباس می خواد بره بهش می‌گفتند نرو.


**: خب کی با آقا آبیاری رفت برای پادگان آموزشی؟


مادر شهید: باباش شبی که عباس رسید چیزی نگفت بهش. پنج شش روز بود آموزشی شروع شده بود. باباش می‌رفت آموزشی. اسم جفتشون در اومده بود. گفت بذار امشب رو استراحت کنه. انقدر که راه رفته بودن و سر پا وایساده بودن ربات صلیبی‌های پاش پاره شده بود. گفتیم بذار امشب رو استراحت کنه. صبح باباش رفت و بلند شد و گفت بابا کو؟ گفتم رفته دنبال کارهاش. بابات که خونه نمی‌مونه. شب به باباش گفته بود بابا! من می خوام برم مشهد و از اونجا برم به سوریه. باباش گفته بود باشه برو. می دونست من نمی‌ذارم بره. بهش گفت برو. بیا این کارتم بگیر؛ من دیگه نرم سر کوچه کارت به کارت کنم؛ کارت رو بگیر و برو.


صبح از خواب بلند شد و گفت مامان می خوام برم مشهد. گفتم چرا مشهد؟ گفت من که تا حالا بهت دروغ نگفته‌م. بهم یاد دادن برم مشهد فلان جا یک افغانی هست، برم پاس افغانی بگیرم و از اونجا برم به سوریه. گفتم نه، من بهت اجازه دادم بری به اسم خودت نه به اسم افغانی. عید همه با هم می‌ریم مشهد. دوما بابا قراره یه جای خوب ببردت. هی گفت کجا؟ کجا؟ گفتم شب میاد بهت می‌گه.


باهام قهر کرد. منم باهاش حرف نزدم. گفتم نمی‌ذارم بری. چون می دونستم که باباش قراره ببردش گفتم صبر کن؛ بابا قراره یه جای خوب ببردت. تا شب شد و باباش اومد و گفت چرا ناراحتی عباس؟ گفتم می خواست بره مشهد من نذاشتم و اجازه ندادم.


باباش گفت من آموزشی می‌رم و تو رو هم می‌برم. از فردا می‌ریم آموزشی و عمو برادر زاده هستیم با هم. از الان من و عمو صدا می‌زنی. عباس گفت بابا! گفت بابا بی بابا! عمو صدا می‌زنی.


دیگه از فردا صبحش رفتند. آقا آبیاری از خواب بیدار شده بود و نماز صبحش رو خوند و لباس‌هاش رو تن کرد. فقط پوتینش مونده بود که پاش کنه. با همون لباس‌ها رفت زیر پتو. تا صبح، هم آقا آبیاری نخوابیده بود هم عباس. جفتشون بیدار بودند. عباس بیدار بود که باباش خوابش نبره و یا عباس رو نبره. آقا آبیاری هم نخوابیده بود که یه موقع خواب نمونه. عباس بلند شد از جا و نمازش رو خوند و اومد گفت بابا! بلند شو؛ بابا! بلند شو. دیر می‌شه. گفت عمو بلند شو. آقا آبیاری بلند شد. عباس لباس‌ها رو که دید گفت ای کلک! لباس‌هات رو هم پوشیدی و رفتی زیر پتو؟ با هم رفتند آموزشی و حدود ۴۰ روز طول کشید.


خلاصه این دوره آموزشی تموم شد. دو سه بار اسمش رو خط زدند و باباش افتاد وسط و دوباره نوشتنش. شد تا ۸ دی ماه و باباش گفت عباس فردا کیک بگیرم بیام؟ گفت ول کن بابا؛ میگن بچه‌س و از این حرفا.


**: کی آموزشی تمام شد؟


مادر شهید: گفتند دیگه نیاید آموزشی. توی این یکی دو روزه تماس میگ‌یریم باهاتون. شد ۹ دی. شب خونه خواهرش توی اندیشه بودیم و خواهرش گفت بیاید خونه ما. رفتیم اونجا. عباس گفت مامان بریم عطاری، من یه خورده دارچین و هل و زنجبیل و عسل بگیرم، اونجا توی سوریه سرده، قاطی کنم بخوریم. رفتیم عطاری. صاحب مغازه دوست خواهرش بود و خانم بود. ما تو مغازه بودیم و عباس بیرون. هی می گفتیم چی بخریم و چقدر بخریم خانمه گفت پسرته؟ اسمش رو پرسید. گفتیم عباسه. گفت عباس آقا بیا تو، اینجا کسی نیست تو رو بخوره! اومد تو. خانومه گفت وای این عباس آقا چقدر نورانیه. عباس خریدهاش رو گفت و زود اومد بیرون. گفت مامان من میرم بیرون.


خلاصه اومدیم خونه خواهرش و شام خوردیم و برگشتیم شب خونه. فرداش بلند شد و گفت مامان بریم من یه سری وسیله باید بگیرم. گفتن یه سری وسیله بخرید و بیارید؛ بیا بریم خرید کنیم؛ بلند شدیم و رفتیم. گفتم بیا سوار تاکسی بشیم؛ من نمی‌تونم راه بیام. پام درد می‌کنه. گفت مامان! این آخرین باریه با من داری راه میای. آخرین باریه من می خوام تو گوشِت حرفت بزنم؛ چون همیشه کهمی‌رفتیم بیرون، تو گوشم حرفم می‌زد؛ چون عادت داشت بیرون آروم حرف بزنه. منم می‌گفتم نمیشنوم؛ چی می گی؟ سرشو می‌آورد کنار گوشم و آروم حرف می‌زد. آبجیش می‌گفت چی می‌گید شما دو تا، همه‌ش پچ پچ می‌کنید؟ من نمی تونم بشنوم. عباس می‌گفت تو خیابون باید آروم حرف بزنی و کسی صداتو نشنونه.


رفتیم پایانه، اونجایی که وسیله نظامی میفروشن، رفت از این سآق و ساک خرید و دوربین گرفت و چراغ قوه خرید و چیزایی که لازم داشت گرفت. رفتیم داروخانه. گفته بودند یه سری قرص بگیرید. رفتیم داروخانه و قرص خرید. مقداری مشمع‌هایی که آویزون می‌کنن تا جلو سرما رو بگیره هم گرفت. از همه‌ش زیاد خرید. گفت یه موقع یکی وقت نکرده بخره، داشته باشیم استفاده کنیم. خیلی دست و دلباز بود و به فکر همه و همه چیز بود.


اومدیم خونه نشست و روغن زیتون برداشت و پاهای من رو ماساژ داد تا آروم بشه درد پاهام...

Share

نظرات کاربران

نارنجستان