سبک زندگی جهادی
عضویت در خبرنامه

برای دریافت خبرنامه ایمیل خود را ارسال کنید

عفت موسوی ناجی اشرف دهقانی زندان قصر به علت کرونا در گذشت

کدمطلب : 17581

جانت را نگه دار


نویسنده: غلامعلی نسائی


فاطمه بیگم موسوی مشهور به عفت موسوی زندانی ناجی اشرف دهقانی زندان قصر همسر دکتر محمد محمدی گرگانی به علت کرونا درگذشت. 


پس از گذشت یکی دو سال حسن محمدی، حاج تقی و نقی نجفی ، حسین خراسانی، حلیمه خراسانی، جعفر اردکانی، سلیمان منتظر ظهور دستگیر شدند. وضعیت گرگان از لحاظ سیاسی پیچیده و از نظر ساواک امنیتی بود، برخی افراد دستگیر شده را به تهران منتقل کرده و مدتی تحت بازجوئی و به زندان قصر برده شدند. رضا ناظم زمردی پدرش حاج مرتضی از فعالان نهضت آزادی بود. به خاطر فعالیت‌های سیاسی به شهرهای مختلفی از جمله گرگان تبعید می‌شد. فاضل کبیر هم از افرادی بود که دستگیر شده و در زندان قصر زندانی بود. حسن، رضا و فاضل، نقی و تقی در زندان قصر پاتوق خیل زیادی از بچه‌های مبارز گرگانی شده بود که مشهور بودند، «بند گرگانی‌ها»، فاطمه بیگم موسوی همسر محمد محمدی گرگانی، عضو فعال جریان مجاهدین خلق گرگان در تهران با برخی از عناصر سازمان نقشه فرار یک زندانی را طراحی می‌کنند.
سه جریان در زندان قصر حضور داشتند. هر زندانی که وارد می‌شد، تلاش می‌کردند آن را به سوی تفکر خود جذب کنند. سازمان مجاهدین، فدائیان + کمونیست‌ها، روحانیون جریان فکری حضرت امام که با هر دو جریان منافقین و کمونیست‌ها سرشاخ بودند، تلاش می‌کردند افراد تازه وارد در دام کمونیست‌ها و منافقین نیفتند. فاطمه بیگم موسوی خارج از دیدگاه مذهبی، هدف را مبارز و همبستگی علیه رژیم می‌دانست، اشرف دهقانی در سال 1328 در تهران بدنیا آمد. دوران کودکی از پدر محروم، عقده‌ائی و سرخورده بار آمد. تحت تاثیر رفتارهای سیاسی طبقاتی برادرش بهروز از دوستان صمد بهرنگی، کاظم سعادتی با شعار طبقاتی کارگری قرار گرفت.
اشرف در پایان دوره تحصیلات متوسطه با دختری دوست شد که علاقه زیادی به بحث‌های سیاسی در دبیرستان داشت. به خاطر پیشینه خانوادگی، ارتباط با همکلاسی‌های سیاسی، به همراه دوست خود توسط ساواک دستگیر و پس از تعهد کتبی مبنی بر این که دیگر سراغ حرف‌های طبقاتی و سیاسی نروند. آزاد شدند. پس از مدتی صمد بهرنگی در رودخانه ارس غرق می‌شود. اشرف که علاقه‌مندی خاصی به داستان‌های سیاسی صمد داشت به اتقاق بهروز دست به حرکت مسلحانه زدند، در سال 1350 توسط ساواک دستگیر و بازجوئی، به ده سال حبس محکوم و برای تحمل آن به زندان قصر منتقل می ‌شود. دو سال نمی‌گذرد که سازمان مجاهدین خلق در بیرون از زندان نقشه فرار اشرف دهقانی را طراحی می‌کنند. در سال 1353زندان قصر به‌مناسبت ایام عید، یکم تا پنجم فروردین ملاقات باز می‌گذارند. و این خود، فرصتی برای اجرای نقشه فرار اشرف دهقانی به وجود می‌آورد. داخل زندان اشرف دهقانی هم‌بند «ناهید جلال‌‍‌زاده»، همسر محمد رضا سعادتی از عناصر مجاهدین خلق، بیرون زندان همسر دکتر محمد محمدی «فاطمه بیگم موسوی»، با نام مستعار «عفت» سکاندار اجرای نقشه طراحی شده‌ی سازمان مجاهدین خلق است.
ساواک و مامورین زندان تا آن زمان چندان تجربه حفاظتی از امنیت زندان را نداشتند. فاطمه موسوی برای ملاقات با محمد باید ورقه‌ ملاقات می‎گرفت. مامور تقاضای برگه می‌کند. فاطمه موسوی می‌گوید ورقه گرفتیم، ولی توی راه گم شد، از ناشی‎گری مامورین استفاده کرده به ملاقات شوهرش محمد محمدی می‎رود. پس از دیدار و صحبتی کوتاه با محمدی خداحافظی کرده و سراغ ملاقات بند زنان می‌رود و با اشرف دهقان، ناهید جلال‌‍‌زاده همسر محمدرضا سعادتی ملاقات می‌کند. مامورین هیچ شک و شبه‌ائی به فرار زندانی به این سادگی را ندارند، چندین نفر داخل زندان و در بیرون همسر محمد محمدی با دیگر عناصر مجاهدین خلق برنامه ریزی می‌کند، فاطمه موسوی از زندان خارج می‌شود، در بیرون زندان نقشه عملیاتی فرار را توضیح می‌دهد، چند نفر باید بیرون زندان مراقب باشند و فاطمه موسوی را پوشش بدهند که اشرف دهقانی را فراری بدهد.
روز سوم فروردین، مامورین ملاقات زندان رشوه می‌گرفتند و به راحتی راه می‌دادند، فاطمه موسوی، به همراه یکی دو نفر خانم دیگر سه چادر همراه دارند، چادر مشکی و یک چادر گلدار با ورقه فاطمه موسوی 21 نفر وارد زندان می‌شوند، فاطمه موسوی دختر چهار پنج ساله را هم آورده است، سراغ ملاقات محمد محمدی می‌رود، کوتاه و مختصر تمام می‌کنند، همه به هم دسترسی داشتند، وقت ملاقات کم کم به پایان می‌رسد. انتهای زندان قصر زندان خانم‌ها است. چند نفر قرار است نگهبان‌ها را سرگرم کنند. یک چادر مشکی به اشرف دهقانی می‌دهند، یک چادر به ناهید جلال زاده، سه نفری پشت سرهم حرکت می‌کنند، ناهید جلال زاده همسر محمدرضا سعادتی، فاطمه موسوی با هم قرار می‌گذراند اگر یکی دستگیر شد ترتیبی بدهد که فضای خروجی را متشنج کرده تا دیگری بتواند از معرکه بیرون برود.
ناهید جلال زاده از ناحیه کمرش کمی خمیدگی داشت به همین علت مامورین فهمیدند و جلویش را گرفتند. ناهید نیز شروع کرد به سروصدا و جیغ و داد. اشرف دهقانی از معرکه گریخت، ناهید دستگیر شد، نگهبان جلوی خانم محمدی را گرفت، نگاهی کرد و گفت برو، اشرف جلوتر رفته بود، فاطمه موسوی به اشرف دهقان در بیرون زندان رسید، اشرف از ترس مثل بید می‌لرزید، فاطمه موسوی دست دختر چهارساله‌اش برای پوشش فرار اشرف آورده بود را به اشرف داد و گفت؛ دست دخترم را بگیر و تند برو، تاکسی بیرون زندان قصر از مجاهدین خلق منتظر است، فاطمه موسوی به اشرف دهقانی گفت؛ سوار تاکسی بشو، میدان خراسان بچه‌های سازمان تحویلت می‌گیرند. صدیقه رضائی خواهر رضائی‌ها میدان خراسان ایستاده، نیم ساعت نگذشت بود که ساواک فهمید اشرف دهقان فرار کرده است. فاطمه موسوی همسر محمد محمدی نزدیک زندان قصر خانه یکی از اقوام خود میرود، چند ساعتی نگذشته بود که مامورین درب همه خانه‌های اطراف زندان را می‌زنند. رسیدند به خانه که فاطمه موسوی بود، در زدند، صاحب خانه رفت جلوی در، مامورین گفتند، یک خانمی با این مشخصات گم شده؟ صاحبخانه گفت؛ نخیر ما ندیدیم. مامورین رفتند. فاطمه موسوی برای ملاقات عصر تصمیم گرفت به زندان قصر برود، مسیر زندان تا خانه راه چندانی نبود، اطرافیان گفتند نروید که خطرناکه، عفت گفت می‌روم، تا ببینیم چه شاهکاری از خود به جا گذاشتم، به نوعی مجرم به محل جنایت خود بر می‌گردد.
ملاقات عصر در ساعت دو نیم، می‌روم تا همسرم را ملاقات کنم تا ببینم زندان چه خبره؟»
رفت جلوی زندان یک ورقه گرفت، مامورین تعجب کردند. نگهبان گفت: خانم محمدی شما صبح در زندان زنان چه کاری داشتی؟
خانم موسوی گفت: من در زندان زنان کاری ندارم. برای چی؟ آنجا که ملاقاتی ندارم.
نگهبان گفت، شما را در اتاق ملاقات دیدند!
خانم موسوی گفت: اگر من بخواهم اتاق ملاقات بروم، شما باید به من ورقه بدهید، شما که به من ورقه ندادی، چون من آن‌جا ملاقاتی ندارم.
نگهبان گفت؛ حالا شما برو آقای ملاقات محمدی، ببینیم چه اتفاقی می‌افته!
فاطمه وارد بند ملاقات می‌شود، پشت میله، محمد محمدی با ایماء و اشاره به فاطمه فهماند که چیزی نگو که ما همه چیز را می‌دانیم، از لحظه فرار تک تک زندانی‌ها تحت بازجوئی شدید قرار گرفتند. ملاقات که تمام شد. فاطمه موسوی از زندان خارج شد و سه روز بعد به گرگان می‌رود. ساواک فاطمه را تحت نظر دارد. فاطمه به خانه پدر شوهرش به گرگان که رسید. گفتند: ساواک به ما اطلاع داده که تو میای، گفتند: بیا ساواک خودت و معرفی کن. فاطمه به برادر شوهرش حسن گفت: گمانم فهمیدند که فرار اشرف دهقانی کار من بوده، حسن گفت: نه متوجه نیستند. اگر فهمیده بودند همان تهران تو رو بازداشت می‌کردن. تو نباید خودت و ببازی، این‌ها فقط شک کردند. قوی و محکم باش، توی بازجوئی کوتاه نیا، احتمالا توی زندان محمد را باجوئی کردند، می‌خواهند ببیند حرف‌های شما دو نفر که با هم ملاقات داشتید، چقدر به هم نزدیک است، خودت را حفظ کن، جانت را نگه‌دار. فاطمه موسوی می‌گوید؛ رفتم ساواک گرگان، نشستم، سئوال‌هایی از عموهای محمد کردند و سئوال‌هایی از من.
آقای محمدی کی دستگیر شد؟
انشاءالله همسرتان آزاد می‌شود، مشکلی ندارد و از این حرف‌ها.
بازجو گفت؛ خانم موسوی! من می‌خواهم یک سئوالی از شما بکنم، خواهش می‌کنم درست جواب بدهید.
من گفتم، باشه اشکال نداره، گفت شما زندان زنان چه کار داشتید؟
گفتم؛ من در زندان زنان اصلاً کاری نداشتم، من ملاقاتی نداشتم که به آن‌جا بروم.
گفت؛ با آقای محمدی پشت میله‌های زندان، راجع به نرگس نامی صحبت می‌کردی، این نرگس کیه؟
گفتم، خواهر آقای محمدی.
گفت؛ واقعا خواهر آقای محمدی؟
این را که گفتم انگار ساختمان ساواک، روی سر بازجو خراب شد و فرویخت. خنگ و مچل شد و گفت؛ آزادی، فعلا برو...
رفتم خانه، کمی آرام شدم. ماجرای باجوئی را به حسن توضیح دادم. حسن گفت: به تو شک دارند، نمی‌دانند چکار کنند، باید مراقب باشی. اگر یقین داشتند که دست داشتی آزادت نمی‌کردند. چند روزی گذشت، فاطمه به تهران برمی‌گردد. خودش هم می‌دادند که تحت تعقیب ساواک است و به ملاقات محمد می‎رود، بر می‎گردد، داخل زندان بازجوئی شدید زندانی‌ها توسط ساواک انجام میشود. دکتر محمدی 15 سال حبس گرفته است.
فاطمه مدام هفتگی ملاقات می‎رود، اسفند 1353 در آخرین ملاقات فاطمه با پوشش ساواک عاقبت بازداشت می‌شود. تمام آن بیست نفری که روز فرار اشرف با ورقه ملاقات فاطمه وارد زندان قصر شده بودند. در طول چند ماه گذشته تحت تعقیب ساواک بودند. یکی پس دیگری در دام ساواک افتادند، فاطمه موسوی را از زندان قصر به کمیته مشترک ضدخرابکاری می‎برند.
اولین سوال ساواک از فاطمه موسوی این که هنگام فرار اشرف دهقانی بچه‌ات را به کی دادی؟
فاطمه موسوی: من به هیچ وجه چنین آدمی را نمی‌شناسم!
از آن طرف حلقه مجاهدین خلق در گرگان توسط ساواک شناسائی و همه دستگیر می‎شوند، حسن محمدی برادر شوهر فاطمه موسوی هم در گرگان دستگیر شده و به تهران آوردند در سلول 15 زندانی است، فاطمه سلول 12 است، هر دو تحت شکنجه شدید ساواک قرار دارند.
فاطمه بیگم موسوی می‌گوید؛ بعد از 7 ماه حسن را آوردند. خیلی شکنجه شده بود. به من فهماند جریان اشرف را تمام کن. بیشتر از این مقاومت نکنید.
گفتم: آخر چطور؟ من اسم چه کسی را بیاورم؟ ما که تنها نبودیم!»
یک دختری را فرستاده بودند توی سلول فاطمه که به نحوی اعتراف بگیرند، دختر واقعیت را گفت که من را ساواک اجیر کرده، بیا بگو و من را خلاص کنید.
فاطمه موسوی گفت: من مراسم ختم زندانیان سیاسی اعدامی می‌رفتم، اما کاری نمی‌کردم، دو تا بچه داشتم و نمی‌خواستم، فعالیت کنم. شب بچه‌های بازداشتی سالن را «تی» می‌کشیدند، به سلول من که می‌رسیدند، ایستادند و آن‌جا را تمیز کردند!
گفتم: جریان چیه؟ من چه بگویم؟ چی شده که لو رفته؟
گفتند، معلوم نیست چطور لو رفته، شما به راحتی به این‌ها نگو، چند شلاق بخور و بعد بگو!
گفتم: آخر چرا؟ چرا من کتک بخورم و بگویم؟ بگذار زمان بگذرد بعد حرف بزنم.
بعد از سه ماه، بازجو مرا خواست، گفت: حرف‌هایت را که نمی‌زنی! در سلول هم که راحت زندگی می‌کنی! روش بازجویی ما این بود که متهما‌نش را حداقل یک سال در کمیته نگاه می‌داشتند، علاوه بر شکنجه‌هایی که می‌کردند! حرفشان به من این بود که آن قدر این‌جا نگهت می‌دارم تا موی سرت مثل دندان‌هایت سفید شود، حرف‌هایت را که زدی می‌فرستمت جای دیگر!...» تیم بازجویی من منوچهری بود، البته چند تا بازجو بودند، بازجوی بچه‌های تهران خانم شادمانی بود، ما گرگانی‌ها همگی هم پرونده بودیم.
مقاومت کردیم و چیزی نگفتیم، غافل از آن‌که بازجو از بسیاری از اطلاعات ما باخبر بود، به من گفت: بله، همه زندانیان می‌آیند این‌جا می‌گویند کاری نکردیم. حرف‌های رادیو عراق، شعار‌های رادیو عراق را می‌دهند. ولی ما پدر شما را درمی‌آوریم. باید امروز حرف‌هایت را بزنی... الان سئوالی از تو می‌پرسم و می‌گذارم تو فکر کنی، بعد یک روز مرا بخواه، فکر‌هایت را که کردی، بیا جواب بده، «بچه‌ات را به کی دادی؟»
من گفتم: نمی‌دانم به کی دادم! من یک دختر قشنگی داشتم، ملاقات که می‌رفتم، همه بغل می‌گرفتند!»
گفت: خوب می‌دونی که بچه‌ات را به دست چه کسی دادی!
گفتم: نمی‌دانم، بگذارید یک مشورتی با هم سلولی‌های خودم بکنم، بعد می‌آیم به شما می‌گویم.
گفت: خیلی خب، بلند شو برو گمشو!
رفتم و مشورت کردم، برگشتم اتاق بازجو ی و گفتم: من رفتم ملاقات همسرم، دخترم می‌ترسید بیاید ملاقات، بچه‌ها می‌ترسیدند که پشت میله بیایند.خانمی آمد به من گفت: تو دخترت را بده دست من. ملاقاتت را انجام بده، بیا بیرون و بگیرش.
این را که گفتم بازجو به شدت از کوره در رفت. آنقدر به‌سر و صورتم زد، فحاشی کرد، هرچه جلوی دستش بود به طرف من پرت کرد. چون خیلی دستگیری داشتند و این حرف هم برایشان تازگی نداشت. فقط می‌خواستند از دهان خودم بشنوند.
آن روز خیلی مرا زد و گفت: من اصلاً حوصله‌ات را ندارم، امروز فوق‌العاده متهم دارم، تو برو گمشو، آنقدر در زندان بمان تا روزی که خواستی حرف‌هایت را بزنی، بیا بالا بگو»
فاطمه موسوی در زندان کمیته مشترک می‌ماند، حرفی نمی‌زند، اشرف دهقان به گرگان می‌آید و ارتباط‌هایی با اعضای سازمان مجاهدین برقرار می‌کند.
فاطمه موسوی میگه چند وقت بعد گفتم: من باید شوهرم را ملاقات کنم.
گفتند: شوهرت نیست.
گفتم: حسن برادر شوهرم، را ملاقات کنم. برادر شوهرم را آوردند. آن روز واقعاً ناراحت شدم، خیلی چیزها گفته شده بود که ضرورتی نداشت.
دلم از درد درهم پیچید. هنوز پانسمان روی پاهایم بود... ناراحت شدم، گریه کردم. گفتم آخر چه بود این جریان‌ها؟ چه شد؟ کی گفت؟ او گفت، آخر تو چرا اینقدر مقاومت می‌کنی؟ قضیه تمام شده. گفتم، آخر من چه بگویم، ما 20 نفر آدم را برای این قضیه (فرار اشرف دهقانی از قصر) برده‌ایم. من اسم چه کسی را بیاورم؟ گفت، یک کاری بکن دیگر بگذار پرونده‌ات بسته شود.»
فاطمه موسوی در نهایت پس از شکنجه‌های بی شمار داستان را می‌نویسد به‌گونه‌ای که سر و ته قضیه هم بیاید و پرونده او بسته شود. فاطمه موسوی عاقبت تا بهمن 1354 در کمیته مشترک می‌ماند و بعد به ده سال حبس محکوم می‌شود.
طیف زیادی پس از فرار اشرف در گرگان دستگیر می‌شوند، و به زندان قصر می برند که در زندان تحت نام «بچه‌های گرگان» یا «تشکیلات گرگان» شناخته می‌شدند. فاطمه موسوی اعتراف می‌کند: می‌دانید، در زندان که بودیم، بچه‌ها به این جمع‌بندی رسیدند که فرار اشرف نمی‌ارزید.
گرگانی های تشکیلات سازمان بخاطر اشرف دهقانی حسابی گوشمالی می شوند و چند سالی را در قصر آب خنک می خوردند و نهایت در سال 1357 زندانی های سیاسی که آزاد شدند، حسن و محمد و فاطمه موسوی هم آزاد می‌شوند، تمام این سال‌ها انگیزه‌، حفظ خودش، خط سازمان بود، خودت را حفظ کن، جانت را نگه دار.
پانویس: فاطمه بیگم موسوی، سال 1325 در خانواده ای مذهبی در شهر گرگان متولد شد، پدرشان سید محمد فردی با سواد و مذهبی و در بازار گرگان مغازدار بودند و مادرشان بتول بیگم که زنی مومن و خانه دار بودند. سال 1344 با آقای محمد محمدی گرگانی که دانشجو رشته حقوق بودند ازدواج می‌کند. دکتر محمد محمدی سال 1346 در حالیکه دانشجوی فوق لیسانس حقوق دانشگاه تهران بود جذب سازمان مجاهدین خلق می شود/ انجمن نویسندگان انقلابی استان گلستان هوران


بخش از متن کتاب (جانت را نگه دار) به نویسندی غامعلی نسائی

Share

نظرات کاربران

نارنجستان